بله | کانال مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

۱.۴ هزار عضو
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا" undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد undefinedقسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند! undefinedقسمت سوم: پادشاه ترسو undefinedقسمت چهارم: کیف پارچه‌ای و مکتب خانه‌ی کوچک undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان undefinedقسمت ششم: راز ده سال در پنج سال undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها undefinedقسمت نهم: مسافری با یک کوله‌پشتی از آرزو undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه‌ی چنارها
آفتاب درخشان مشهد، خودش را روی دیوارهای آجری مدرسه‌ی «سلیمانیه» پهن کرده بود. قاصدک، سوار بر یک موج باد خنک، خودش را به حیاط مدرسه رساند. او تا به حال از خانه‌ی سیدعلی این‌قدر دور نشده بود و به مدرسه‌ جدیدشان نیامده بود، اما وقتی عجله سیدعلی برای رفتن به مدرسه را دیده بود سریع دنبالش راه افتاده بود؛ چون می دانست حتما خبر مهی شده است.
همین که قاصدک وارد حیاط شد، چشمش به یک چنار پیر افتاد که وسط حیاط ایستاده بود و شاخه‌هایش را تا آسمان دراز کرده بود. قاصدک آرام روی یکی از برگ‌های ستاره‌ای چنار نشست و نفس‌نفس‌زنان گفت: «سلام آقا چنار قدیمی! عجب حیاط باصفایی داری!»
آقا چنار با صدایی بم و خش‌خشی که انگار از ته زمین می‌آمد، گفت: «سلام مسافر کوچولو! خوش آمدی. امروز مدرسه‌ی ما خیلی شلوغ است. دیدم که دنبال آن پسر نوجوان آمدی که شال‌گردنِ سبزی دور گردنش است.»
قاصدک با هیجان گفت: «بله! او سیدعلی است، دوست من! او همیشه‌ی خدا سرش توی کتاب است، اما امروز جوری با عجله به اینجا آمد که فهمیدم خبر مهمی است. آقا چنار، اینجا چه خبر است؟»
آقا چنار، شاخه‌هایش را کمی خم کرد تا سایه‌ی بیشتری روی سر سیدعلی بیندازد و گفت: «خوب جایی آمدی قاصدک! امروز یک مهمان خیلی مهم داریم؛ اسمش نواب است. نگاه کن... دارد می‌رود پشت آن وسیله‌ی عجیب که صدا را بلند می‌کند.»
قاصدک به سیدعلی نگاه کرد. او درست روبروی نواب ایستاده بود. اولین بار بود که یک «میکروفون» می‌دید؛ وسیله‌ای که صدا را مثل غرش رعد در حیاط می‌پیچاند. صدای نواب بلند شد. او از استقلال می‌گفت، از اینکه مردم ایران نباید در برابر حرف زور پادشاه و غریبه‌ها سکوت کنند. او می‌گفت کشور مثل یک خانه‌ی بزرگ است که صاحبش خود‌مردم هستند، نه انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها! و نه حتی پادشاه که جلوی آن‌ها مثل یک‌سیب‌زمینی ساکت است.
قاصدک به آقا چنار گفت: «ببین! سیدعلی چطور دارد گوش می‌دهد! انگار دارد کلمه‌ها را با تمام وجودش توی ذهنش می‌نویسد.»
آقا چنار با لبخندی که لابلای پوسته‌ی زِبرِ تنه‌اش پیدا بود، گفت: «آره کوچولو! من سال‌هاست اینجا ایستاده‌ام و نوجوان‌های زیادی را دیده‌ام، اما این پسر... این سیدعلی، جور دیگری گوش می‌دهد. نگاهش را ببین؛ هر بار که نواب از شجاعت و اسلام می‌گوید، یک جرقه توی چشم‌های سیدعلی روشن می‌شود. انگار دارد در دلش یک قول بزرگ به خودش می‌دهد.»
در حیاط مدرسه، بوی خاک خیس و عطر گل‌های شمعدانی لبه‌ی حوض پیچیده بود. نواب فریاد می‌زد: «ما اجازه نمی‌دهیم نفت ما را، که مثل خون در رگ‌های این زمین است، دیگران ببرند!»
سیدعلی آن‌قدر غرق در حرف‌ها بود که حتی متوجه نشد یک سنجاقک بازیگوش روی شانه‌اش نشسته. قاصدک گفت: «آقا چنار! درخت توت حیاط خانه‌ سید علی می‌گفت سید علی می‌خواهد راه ده ساله را پنج‌ساله برود. فکر کنم امروز، او راه صدساله را در یک ساعت رفت. او فهمید که برای بزرگ شدن، فقط درس خواندن کافی نیست؛ باید شجاع بود.»
آقا چنار با افتخار تکانی خورد و گفت: «حق با توست. وقتی این پسر از این مدرسه بیرون برود، دیگر آن نوجوان قبلی نیست. او حالا نوری در دلش دارد که پادشاه با تمام قدرتش نمی‌تواند آن را خاموش کند.»
undefined<img style=" />undefinedمعصومه مرادی
#رهبر_شهید#قصه#ایران
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak

۷:۲۴