.#داستان📚 | پسر موشکی
سیامک آخرین لگو را که چسباند جیغ بلندی کشید و گفت:"هوراااا اینم موشک من "بعد موشک لگوییاش را برداشت و دور تا دور خانه دوید و گفت:" بالاخره با این موشک قشنگم همه آدم بدا رو شکست میدم.من یه قهرمانم."مامان قهرمان کوچولویش را بغل کرد و گفت: "بله بله! مثل یه قهرمان دیگه. مثل شهید تهرانی مقدم. اونم از وقتی پسر کوچولویی بود قهرمان بود. مثل تو." چشمهای سیامک برقی زد و گفت: "مامان مامان قصهش رو بگو..." مامان روی گونه سیامک دست کشید و گفت: "اتفاقا اسم اون قهرمان هم مثل تو سیامک بود... یعنی اسمش حسن بود اما دوستاش بهش میگفتن سیامک... چون مثل سیامک توی شاهنامه آرزوش جنگیدن با دیوها بود.. داستان سیامک رو که یادت هست؟" بعد موشک لگویی سیامک را روی میز گذاشت و گفت: "حسن هم مثل تو از بچگی دلش می خواست که با آدم بدا بجنگه. اون همیشه توی این فکر بود که بتونه یه موشک بسازه که از ایران بره اسرائیل..."سیامک گفت: "پس اونم مثل من می خواسته اسرائیل رو شکست بده..."مامان به سیامک گفت:" همه آدم خوبا دلشون می خواد اسرائیل رو شکست بدن چون اون دشمن همه بچههاست. "بعد هم از سیامک پرسید:" فکر میکنی تونست موشکش رو بسازه؟"سیامک دستی روی موهاش کشید و گفت:"اوووم! نمیدونم. مامان تونست؟"مامان گفت:" آره تونست! پس این موشکهایی که این شبها توی آسمون پرواز میکنن کار کیه؟"سیامک خندید و گفت:" اما چطوری؟ حتما مثل من با لگوهاش.."مامان لبخندی زد و گفت:" خب شاید اونم وقتی مثل تو کوچولو بوده با اسباببازیهاش موشک می ساخته اما حسن وقتی بزرگ شد اونقدر درس خوند و درس خوند تا بتونه خودش یه موشک بسازه و به آرزوی بزرگش برسه.بعد هم با کمک همکاراش این کار رو کرد...اون یه قهرمان بزرگه. اونقدر بزرگ که بهش میگن پدر موشکی ایران."سیامک که حسابی از شنیدن این داستان احساس خوشحالی و قدرت می کرد با ذوق بلند شد و موشکی لگوییش را برداشت و دور خانه دوید و گفت: "موشک شکست ناپذیر ساخت سیامک پسر موشکی ایران"بعد هم آن را پرتاب کرد تا به سمت اسرائیل برود.
نویسنده: معصومه مرادی
#داستان_کودک#ادبیات_پایداری#قصه#مرگ_بر_آمریکا #فتح_خیبر #نبرد_اخر
فهرست کوله محتوای هیأت کودک ویژه جنگ
#مهداشبکه فعالان هیأت و کودک🪧@heyatkoodak
سیامک آخرین لگو را که چسباند جیغ بلندی کشید و گفت:"هوراااا اینم موشک من "بعد موشک لگوییاش را برداشت و دور تا دور خانه دوید و گفت:" بالاخره با این موشک قشنگم همه آدم بدا رو شکست میدم.من یه قهرمانم."مامان قهرمان کوچولویش را بغل کرد و گفت: "بله بله! مثل یه قهرمان دیگه. مثل شهید تهرانی مقدم. اونم از وقتی پسر کوچولویی بود قهرمان بود. مثل تو." چشمهای سیامک برقی زد و گفت: "مامان مامان قصهش رو بگو..." مامان روی گونه سیامک دست کشید و گفت: "اتفاقا اسم اون قهرمان هم مثل تو سیامک بود... یعنی اسمش حسن بود اما دوستاش بهش میگفتن سیامک... چون مثل سیامک توی شاهنامه آرزوش جنگیدن با دیوها بود.. داستان سیامک رو که یادت هست؟" بعد موشک لگویی سیامک را روی میز گذاشت و گفت: "حسن هم مثل تو از بچگی دلش می خواست که با آدم بدا بجنگه. اون همیشه توی این فکر بود که بتونه یه موشک بسازه که از ایران بره اسرائیل..."سیامک گفت: "پس اونم مثل من می خواسته اسرائیل رو شکست بده..."مامان به سیامک گفت:" همه آدم خوبا دلشون می خواد اسرائیل رو شکست بدن چون اون دشمن همه بچههاست. "بعد هم از سیامک پرسید:" فکر میکنی تونست موشکش رو بسازه؟"سیامک دستی روی موهاش کشید و گفت:"اوووم! نمیدونم. مامان تونست؟"مامان گفت:" آره تونست! پس این موشکهایی که این شبها توی آسمون پرواز میکنن کار کیه؟"سیامک خندید و گفت:" اما چطوری؟ حتما مثل من با لگوهاش.."مامان لبخندی زد و گفت:" خب شاید اونم وقتی مثل تو کوچولو بوده با اسباببازیهاش موشک می ساخته اما حسن وقتی بزرگ شد اونقدر درس خوند و درس خوند تا بتونه خودش یه موشک بسازه و به آرزوی بزرگش برسه.بعد هم با کمک همکاراش این کار رو کرد...اون یه قهرمان بزرگه. اونقدر بزرگ که بهش میگن پدر موشکی ایران."سیامک که حسابی از شنیدن این داستان احساس خوشحالی و قدرت می کرد با ذوق بلند شد و موشکی لگوییش را برداشت و دور خانه دوید و گفت: "موشک شکست ناپذیر ساخت سیامک پسر موشکی ایران"بعد هم آن را پرتاب کرد تا به سمت اسرائیل برود.
#داستان_کودک#ادبیات_پایداری#قصه#مرگ_بر_آمریکا #فتح_خیبر #نبرد_اخر
۱۸:۲۹