بله | کانال مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

۱.۴ هزار عضو
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا" undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد undefinedقسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند! undefinedقسمت سوم: پادشاه ترسو undefinedقسمت چهارم: کیف پارچه‌ای و مکتب خانه‌ی کوچک undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان undefinedقسمت ششم: راز ده سال در پنج سال undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها undefinedقسمت نهم: مسافری با یک کوله‌پشتی از آرزو undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پر ماجرا
undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
خورشید تازه روی پشت‌بام‌ها پهن شده بود که سیدعلی و برادرش سیدمحمد، کیف‌هایشان را روی دوش انداختند و راهی مدرسه شدند. آن‌ها عاشق درس خواندن بودند و توی راه، با هم مسابقه می‌دادند که چه کسی زودتر به کلاس می‌رسد. قاصدک هم هر روز همراه سید علی به مدرسه می‌رفت.او توی مدرسه با کاکلی کفتر پاپری کوچکی که توی حرم امام رضا لانه داشت و به حیاط مدرسه هم می‌آمد دوست شده بود.گاهی روی بال کاکلی می‌نشست و همراهش به حرم می‌رفت. آن روز صبح کاکلی و قاصدک‌ پشت پنجره کلاس نشسته بودند و به حرف‌های آقل معلم گوش می‌دادند. آقا معلم از شاهنامه برای بچه‌ها قصه می‌گفت شعرهای سعدی را می‌خواند و مثل یک دوست مهربان کنار بچه‌ها بود.کاکلی که انگار یک چیز غیر طبیعی‌ دیده باشد به قاصدک گفت:بق‌بقو. بق‌بقو پرپری خوشگل نگاه کن! سید علی دارد چشم‌هایش را می‌مالد... فکر کنم چشم‌هایش درد می‌کند. قاصدک با ناراحتی گفت: چند قبل هم همین‌طور شده بود. کاش سید علی به مامان یا آقا معلم می‌گفت. کاکلی گفت: بق‌بقو بیا روی بالم‌ بنشین تا به حرم برویم و برای سید علی دعا کنیم تا زود خوب خوب شود و بعد با هم پریدند. سیدعلی حسابی به تخته سیاه خیره شده بود. او وقتی به تخته‌ نگاه می‌کرد، کلمه‌ها را مثل ابرهایِ درهم‌وبرهم به می‌دید. او چشم‌هایش را ریز می‌کرد، سرش را جلو می‌برد، اما فایده‌ای نداشت. بالاخره روز از کلاس، پیش آقا معلم رفت و گفت: «آقا اجازه؟ ما نوشته‌های روی تخته را مثلِ مه می‌بینیم!»آقا معلم با مهربانی دستی به سرِ او کشید و گفت: «سیدعلی جان، فکر کنم چشم‌هایت کمی خسته شده‌اند و نیاز به عینک داری. حتماً به مامان بگو.»قاصدک که از حرم برگشته بود، روی دوش سید علی نشست و آرام با بچه‌ها به خانه برگشت.وقتی سیدعلی به خانه رسید، ماجرا را برای مامان تعریف کرد. مامان نگاهی مهربان به چشمانِ خسته‌ی پسرش کرد و گفت: «عزیزِ دلم، حتماً برایت عینک می‌خریم. اما باید کمی صبر کنی تا پول‌هایمان را جمع کنیم باشد؟ فقط قول بده تا آن روز حسابی درس بخوانی.» سیدعلی با لبخند سرش را تکان داد؛ او معنای صبر را خوب می‌فهمید.
قاصدک که شاهدِ ماجرا بود، با نگرانی روی شاخه‌ی «درختِ توتِ» پیرِ وسط حیاط نشست. بال‌هایش را تکانی داد و به درخت گفت: « درختِ توت پیر! دلم برای سیدعلی می‌سوزد. نکند تا وقتی پول عینک جور شود، او از درس‌هایش عقب بماند؟ کاش من می‌توانستم کاری کنم!»
درختِ توت با صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایش، آرام گفت: «قاصدکِ! نگران نباش!. مامانِ سیدعلی خیلی عاقل و مدیر است؛ او همیشه برایِ همه‌چیز فکرِهای خوبی دارد. تماشا کن و ببین چطور این صبوری، چشم‌های سیدعلی را برای دیدنِ چیزهای بزرگتر آماده می‌کند.»
روزها می‌آمدند و می‌رفتند.سیدعلی با همان چشم‌های ضعیف،درس می‌خواند. تا اینکه یک روزِ قشنگ، مامان با صدایِ شاد گفت: «سیدعلی جان، آماده شو که وقتش رسیده!»آن‌ها به بازار رفتند و یک عینک زیبا خریدند. وقتی سیدعلی عینک را روی چشمش گذاشت، ناگهان انگار دنیا دوباره متولد شد! قاصدک که خوش‌حالی سید علی را می‌دید به هوا پرید و هورای بلندی کشید و دوباره گوشه کیف سید علی نشست.‌ سید علی آرام گفت: مامان جان! می‌شود برویم حرم زیارت؟ می‌خواهم از امام‌رضا تشکر کنم. مامان پیشانی پسرش را بوسید و با مهربانی گفت حتما می‌شود پسرم و با هم راهی حرم شدند. قاصدک هم که خیلی خوش‌حال بود با خودش گفت: من هم می توانم هم‌به کاکلی سر بزنم هم از امام مهربان تشکر کنم که دعای ما راشنید و روی کیف سید علی آرام نشست.
undefined<img style=" />undefined نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#ایران#قصه
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak

۷:۲۳