مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
آفتاب گرم صبح، برگهای سبز و پهن درخت توت را قلقلک میداد. «کوکو خانم»، قمری خاکستری و مهربانی که امسال بهار روی درخت توت لانه ساخته بود، با آن طوق مشکی ظریف دور گردنش، روی زمین دنبال دانه میگشت. او با نوک کوچکش دانهها را برمیداشت و توی دهان جوجههای شکمویاش میگذاشت که با منقارهای باز، منتظر غذا بودند.
هوا گرم بود و تابستان، پاورچینپاورچین خودش را لابلای شاخهها جا میکرد. مامان سید علی که مشغول کارهای خانه بود، قاصدک را که کنار کتابهای سید علی نشسته بود، برداشت. آرام آن را فوت کرد؛ قاصدک مثل یک چترنجات کوچک در هوا چرخ خورد و رفت روی شاخه درخت توت نشست. مامان هم برگشت و دستان مهربانش را که بوی خوب نان تازه میداد، روی سر سید علی کشید.
قاصدک همین که به درخت رسید، گفت: «کوکو خانم! درخت توت! زود توی اتاق را نگاه کنید... بچهها هنوز خوابند اما سید علی...»کوکو خانم با نگرانی پرید روی یک شاخه نزدیکتر و گفت: «سید علی چی؟ مریض شده؟ تب کرده؟ چشمهایش از خستگی درد میکند؟ چی شده؟»
درخت توت تکانی به خودش داد و گفت: «کوکو خانم، یک دقیقه آرام باش! بگذار ببینم قاصدک چه میگوید.»کوکو خانم «کوکویی» کرد و ساکت شد. قاصدک با هیجان ادامه داد: «کوکو خانم! درخت توت! باورتان نمیشود. سید علی اصلاً استراحت ندارد! وسط گرمای تابستان که همه خوابیدهاند، او هنوز دارد درس میخواند. نه ماهِ رمضان تعطیل است، نه روزهای داغ تیرماه!»
درخت توت با صدای خشخشی مهربان گفت: «قاصدک جان! ترسیدم؛ فکر کردم اتفاق بدی افتاده. اینکه نگرانی ندارد! سید علی یک راز بزرگ دارد؛ او میخواهد راه ده ساله را پنجساله برود. برای همین است که ثانیهها را هم مثل طلا میبیند و هدر نمیدهد. خیلی از آدمهای بزرگ و باهوش، همینطوری به مقصد میرسند.»
کوکو خانم پرید و رفت توی لانهاش. جوجههایش را زیر بالش گرفت و پرسید: «یعنی او فقط درسهای سخت را میخواند؟ خسته نمیشود؟»
قاصدک گفت: «نه! اتفاقاً دیروز دیدم که با چه ذوقی از کتابخانهی بزرگِ حرمِ امام رضا (ع) یک کتاب داستان آورد. او عاشق شعر، رمان و قصههای قشنگ است. آنقدر با سرعت و دقت کتابها را ورق میزند و در دنیای نوشتهها غرق میشود که من هم دوست دارم لای صفحات کتابش بخوابم! آن روز سید علی به بابا سید جواد میگفت: برای اینکه انسان بزرگی شویم، باید زیاد کتاب بخوانیم؛ هم درس، هم شعر، هم داستان! خودم اینها را توی کتابها خواندهام»
درخت توت شاخهی بلندش را کمی خم کرد تا سایهی بیشتری روی پنجره بیندازد و گفت: «بله... او حتی به سخنرانیهای رادیو هم با دقت گوش میدهد و نکتههایش را در دفترش مینویسد. او دارد خودش را آماده میکند تا در آینده، صدای خدا را به گوش همه برساند.»
کوکو خانم گفت: «چه کار قشنگی... قاصدک خوش به حالت که دوستی به این باهوشی و زرنگی داری. یادت باشد یک روز داستان آن کتابهای قصهای را که سید علی میخواند، برای جوجههای من هم تعریف کنی تا آنها هم یاد بگیرند چطور بزرگ شوند.»قاصدک روی موج باد سوار شد، سُر خورد و رفت پشت شیشهی پنجره، تا به درسخواندن دوستِ خوبش نگاه کند.
#قصه #ایران#رهبر_شهید
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
آفتاب گرم صبح، برگهای سبز و پهن درخت توت را قلقلک میداد. «کوکو خانم»، قمری خاکستری و مهربانی که امسال بهار روی درخت توت لانه ساخته بود، با آن طوق مشکی ظریف دور گردنش، روی زمین دنبال دانه میگشت. او با نوک کوچکش دانهها را برمیداشت و توی دهان جوجههای شکمویاش میگذاشت که با منقارهای باز، منتظر غذا بودند.
هوا گرم بود و تابستان، پاورچینپاورچین خودش را لابلای شاخهها جا میکرد. مامان سید علی که مشغول کارهای خانه بود، قاصدک را که کنار کتابهای سید علی نشسته بود، برداشت. آرام آن را فوت کرد؛ قاصدک مثل یک چترنجات کوچک در هوا چرخ خورد و رفت روی شاخه درخت توت نشست. مامان هم برگشت و دستان مهربانش را که بوی خوب نان تازه میداد، روی سر سید علی کشید.
قاصدک همین که به درخت رسید، گفت: «کوکو خانم! درخت توت! زود توی اتاق را نگاه کنید... بچهها هنوز خوابند اما سید علی...»کوکو خانم با نگرانی پرید روی یک شاخه نزدیکتر و گفت: «سید علی چی؟ مریض شده؟ تب کرده؟ چشمهایش از خستگی درد میکند؟ چی شده؟»
درخت توت تکانی به خودش داد و گفت: «کوکو خانم، یک دقیقه آرام باش! بگذار ببینم قاصدک چه میگوید.»کوکو خانم «کوکویی» کرد و ساکت شد. قاصدک با هیجان ادامه داد: «کوکو خانم! درخت توت! باورتان نمیشود. سید علی اصلاً استراحت ندارد! وسط گرمای تابستان که همه خوابیدهاند، او هنوز دارد درس میخواند. نه ماهِ رمضان تعطیل است، نه روزهای داغ تیرماه!»
درخت توت با صدای خشخشی مهربان گفت: «قاصدک جان! ترسیدم؛ فکر کردم اتفاق بدی افتاده. اینکه نگرانی ندارد! سید علی یک راز بزرگ دارد؛ او میخواهد راه ده ساله را پنجساله برود. برای همین است که ثانیهها را هم مثل طلا میبیند و هدر نمیدهد. خیلی از آدمهای بزرگ و باهوش، همینطوری به مقصد میرسند.»
کوکو خانم پرید و رفت توی لانهاش. جوجههایش را زیر بالش گرفت و پرسید: «یعنی او فقط درسهای سخت را میخواند؟ خسته نمیشود؟»
قاصدک گفت: «نه! اتفاقاً دیروز دیدم که با چه ذوقی از کتابخانهی بزرگِ حرمِ امام رضا (ع) یک کتاب داستان آورد. او عاشق شعر، رمان و قصههای قشنگ است. آنقدر با سرعت و دقت کتابها را ورق میزند و در دنیای نوشتهها غرق میشود که من هم دوست دارم لای صفحات کتابش بخوابم! آن روز سید علی به بابا سید جواد میگفت: برای اینکه انسان بزرگی شویم، باید زیاد کتاب بخوانیم؛ هم درس، هم شعر، هم داستان! خودم اینها را توی کتابها خواندهام»
درخت توت شاخهی بلندش را کمی خم کرد تا سایهی بیشتری روی پنجره بیندازد و گفت: «بله... او حتی به سخنرانیهای رادیو هم با دقت گوش میدهد و نکتههایش را در دفترش مینویسد. او دارد خودش را آماده میکند تا در آینده، صدای خدا را به گوش همه برساند.»
کوکو خانم گفت: «چه کار قشنگی... قاصدک خوش به حالت که دوستی به این باهوشی و زرنگی داری. یادت باشد یک روز داستان آن کتابهای قصهای را که سید علی میخواند، برای جوجههای من هم تعریف کنی تا آنها هم یاد بگیرند چطور بزرگ شوند.»قاصدک روی موج باد سوار شد، سُر خورد و رفت پشت شیشهی پنجره، تا به درسخواندن دوستِ خوبش نگاه کند.
#قصه #ایران#رهبر_شهید
۱۹:۱۵