مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. #داستان
| قاصدک پر ماجرا
قسمت سوم: پادشاه ترسو | بخش دوم قاصدک روی شاخه نارون پیر کنار خیابان نشست و گفت: سلام درخت مهربان... چه خبر شده؟ نارون پیر آرام و صبور به قاصدک نگاه کرد و گفت: مگر نمیبینی... قرار است شاه جوان بیاید. او پسر همان شاه قبلی است که انگلیسها اجازه ندادند دیگر شاه باشد. اسمش هم محمد رضاست. قاصدک حسابی تعجب کرده بود... به درخت نارون نگاه کرد و گفت انگلیسیها؟ مگر آنها همان دشمن ایرانیها نبودند که نان مردم را برای سربازانشان بردند؟ نارون با ناراحتی برگهایش را تکان داد و گفت: ااوم. چرا... میبینی دشمن مردم برای ایرانی ها شاه می آورد شاه می برد. غذاهایشان را میگیرد... دلم برای مردم میسوزد...کاش میتوانستم به آنها کمک کنم. کبوتر که روی شاخه درخت نشسته بود و به حرفهای نارون و قاصدک گوش میداد کوکویی کرد و گفت: غصه نخور نارون پیر. مردم باید بفهمند که هیچ کس نمی تواند برای آنها جز خودشان شاه انتخاب کند. تا خودشان نفهمند، هیچ کاری از دست ما برنمیآید. بعد به قاصدک گفت: زودتر برو به خانه... خیابان دارد شلوغتر می شود نکند زیر دست و پا له شوی... قاصدک دوباره آقای باد را صدا کرد تا او را به خانه سید علی ببرد. همان موقع صدای بوق بوق ماشینها بلند شد. پادشاه جوان با لباسهای پر از مروارید و طلا، سوار بر ماشین گرانقیمتی از راه رسید. دور تا دورش پر از سرباز تفنگ به دست بود و کسی اجازه نداشت راحت به او نزدیک شود. انگار از چیزی میترسید. توی چشمهایش نگرانی بود. شاید میترسید مردمی که از دست انگلیسها ناراحتند به او حمله کنند. قاصدک تعجب کرد! او فکر میکرد پادشاه باید خیلی شجاع باشد، با خودش گفت چرا این شاه اینقدر میترسد؟ بعد زیر لب گفت این شاه که بزرگنیست... او از بالای سر مردم میدید که چطور بعضی از آدمبزرگها برای گرفتن چند سکه یا خوشآمدگویی به شاه، جلوی او خم میشوند و دستش را میبوسند. از این کارشان بدش آمد. با خودش فکر کرد خب این شاه که دوست همانهاییست که غذای مردم را بردهاند. دلش گرفت و حسابی غصه خورد. باد قاصدک را به حیاط کوچک خانه سیدعلی رساند. آنجا آرام بود. نه از چراغانی خبری بود و نه از بوی طلا. سید علی کنار حوض نشسته بود و هنوز به حرف همسایه فکر می کرد. تقتق ناگهان صدای در بلند شد. یکی از همسایهها دوباره آمد و با هیجان گفت: «آقا سیدجواد! همهی علمای شهر رفتهاند به دیدن شاه. شاه به همه پول و سکه میدهد. شما نمیآیید؟» قاصدک که میخواست بداند سید جواد چه کار میکند روی شانهی آقا سیدجواد نشست. آقا با همان عبای ساده و نگاه مهربانش، سری تکان داد و گفت: «نه... من با آدم کوچکی که به مردم خودش ظلم میکند و غریبهها و انگلیسیها او را شاه کردهاندکاری ندارم.» سیدعلی که داشت با کنجکاوی به حرفهای پدر گوش میداد، نگاهش را به دستهای خالی بابا دوخت. او می دانست آنها خیلی فقیرند؛ اما احساس میکرد بابایش چقدر بزرگ است. مثل یک کوه محکم. سیدعلی با شنیدن حرف بابا لبخندی زد. قاصدک از روی دوش سید جواد بلند شد و دوباره روی پای سید علی نشست... این بار توی چشمهای سید علی برقی بود که نشان میداد او جواب سوالهایش را گرفته است. او فهمیده بود که برای «بزرگ بودن»، لازم نیست شاه باشی یا لباس طلایی بپوشی؛ فقط کافی است سرت را جلوی هیچکسی جز خدا خم نکنی. آن روز، سیدعلی کوچک یاد گرفت که «عزت» یعنی حتی اگر گرسنه باشی، هدیهی آدمهای بد را قبول نکنی. قاصدک آرام شد. دور سر سید علی چرخید صورتش را بوسید و روی شاخه درخت توت نشست.
" />
نویسنده: معصومه مرادی #رهبر_شهید #قصه #ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتبخانهی کوچک
نسیمِ ملایمی از سمت حرم امام رضا (ع) میوزید. قاصدک سپید که حالا انگار بهترین دوست قایمباشکبازی سیدعلی شده بود، روی دیوار حیاط نشسته بود. سیدعلی، پیراهن تمیز و بلندی به تن کرده بود. مامان با مهربانی، یک کیف پارچهای کوچک که خودش دوخته بود را به روی شانهی او انداخت. توی کیف، یک قرآنِ کوچک، یک مداد و چند برگه کاغذ بود.
سیدعلی ۵ ساله شده بود. زمان رفتن به«مکتبخانه» بود؛ جایی که بچههای آن زمان برای یادگرفتن خواندن و نوشتن به آنجا میرفتند.
قاصدک با یک فوت ملایم آقای باد از روی دیوار بلند شد و دنبال سیدعلی راه افتاد. آنها از کوچههای کاهگلی مشهد گذشتند تا به یک اتاق بزرگ رسیدند. قاصدک از لای در نیمهباز به داخل سرک کشید. کف اتاق با نمد و حصیر فرش شده بود و بچهها دور تا دور آن نشسته بودند.
یک معلم کمی پیر، با عینکی ته استکانی و چهرهای جدی، بالای مجلس نشسته بود. او کمی سختگیر بود و وقتی بچهها شیطنت میکردند، اخمهایش توی هم میرفت. قاصدک که از اخمِ معلم کمی ترسیده بود، خودش را پشت یکی از ستونهای چوبی قایم کرد.
اما سیدعلی، با آرامش نشست. او از آقا معلم نمیترسید. وقتی معلم شروع کرد به خواندن آیههای قرآن، صدای همه بچهها فضای مکتبخانه را پر کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم...»
قاصدک دید که چطور چشمانِ سیدعلیِ کوچک با شنیدنِ کلماتِ خدا برق میزنند. او با دقتِ زیاد به لبهایِ معلم نگاه میکرد تا کلمهها را درست یاد بگیرد. هرچند که معلم گاهی با خطکش چوبیاش روی زمین میزد تا همه ساکت باشند، اما سیدعلی آنقدر دلش می خواست یاد بگیرد که این سختیها برایش شیرین بود.
قاصدک که همیشه عاشق برق چشمهای سید علی بود، پرواز کرد و آمد روی لبهی کیف پارچهایِ سیدعلی نشست. او میدید که این پسر کوچک، چقدر شجاع است. نه از صدایِ تانک غریبهها ترسیده بود، نه از فقرِ خانه ناامید شده بود، و حالا هم با ادب، داشت اولین قدمهایش را برای دانشمند شدن برمیداشت.
خورشید داشت آرامآرام غروب میکرد که سیدعلی با کیفی پر از کلمههای قشنگ به خانه برگشت. قاصدک هم روی شانهاش سوار بود و با خودش فکر میکرد: «این پسر آرام، روزی قرار است کارهای خیلی بزرگی برای این سرزمین انجام بدهد...»
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید #قصه#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
نسیمِ ملایمی از سمت حرم امام رضا (ع) میوزید. قاصدک سپید که حالا انگار بهترین دوست قایمباشکبازی سیدعلی شده بود، روی دیوار حیاط نشسته بود. سیدعلی، پیراهن تمیز و بلندی به تن کرده بود. مامان با مهربانی، یک کیف پارچهای کوچک که خودش دوخته بود را به روی شانهی او انداخت. توی کیف، یک قرآنِ کوچک، یک مداد و چند برگه کاغذ بود.
سیدعلی ۵ ساله شده بود. زمان رفتن به«مکتبخانه» بود؛ جایی که بچههای آن زمان برای یادگرفتن خواندن و نوشتن به آنجا میرفتند.
قاصدک با یک فوت ملایم آقای باد از روی دیوار بلند شد و دنبال سیدعلی راه افتاد. آنها از کوچههای کاهگلی مشهد گذشتند تا به یک اتاق بزرگ رسیدند. قاصدک از لای در نیمهباز به داخل سرک کشید. کف اتاق با نمد و حصیر فرش شده بود و بچهها دور تا دور آن نشسته بودند.
یک معلم کمی پیر، با عینکی ته استکانی و چهرهای جدی، بالای مجلس نشسته بود. او کمی سختگیر بود و وقتی بچهها شیطنت میکردند، اخمهایش توی هم میرفت. قاصدک که از اخمِ معلم کمی ترسیده بود، خودش را پشت یکی از ستونهای چوبی قایم کرد.
اما سیدعلی، با آرامش نشست. او از آقا معلم نمیترسید. وقتی معلم شروع کرد به خواندن آیههای قرآن، صدای همه بچهها فضای مکتبخانه را پر کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم...»
قاصدک دید که چطور چشمانِ سیدعلیِ کوچک با شنیدنِ کلماتِ خدا برق میزنند. او با دقتِ زیاد به لبهایِ معلم نگاه میکرد تا کلمهها را درست یاد بگیرد. هرچند که معلم گاهی با خطکش چوبیاش روی زمین میزد تا همه ساکت باشند، اما سیدعلی آنقدر دلش می خواست یاد بگیرد که این سختیها برایش شیرین بود.
قاصدک که همیشه عاشق برق چشمهای سید علی بود، پرواز کرد و آمد روی لبهی کیف پارچهایِ سیدعلی نشست. او میدید که این پسر کوچک، چقدر شجاع است. نه از صدایِ تانک غریبهها ترسیده بود، نه از فقرِ خانه ناامید شده بود، و حالا هم با ادب، داشت اولین قدمهایش را برای دانشمند شدن برمیداشت.
خورشید داشت آرامآرام غروب میکرد که سیدعلی با کیفی پر از کلمههای قشنگ به خانه برگشت. قاصدک هم روی شانهاش سوار بود و با خودش فکر میکرد: «این پسر آرام، روزی قرار است کارهای خیلی بزرگی برای این سرزمین انجام بدهد...»
#رهبر_شهید #قصه#ایران
۱۷:۲۵