بله | کانال مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

۱.۴ هزار عضو
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا" undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد undefinedقسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند! undefinedقسمت سوم: پادشاه ترسو undefinedقسمت چهارم: کیف پارچه‌ای و مکتب خانه‌ی کوچک undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان undefinedقسمت ششم: راز ده سال در پنج سال undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها undefinedقسمت نهم: مسافری با یک کوله‌پشتی از آرزو undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پر ماجرا
undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد
قاصدک آرام روی برگ گل اطلسی خوابیده بود و خواب خورشید می دید. ناگهان باد مهربان هوهویی کرد، وزید، او را بلند کرد و با خود برد. قاصدک تا چشمانش را باز کرد، خودش را توی آسمان دید.
آن روز، آقای باد، قاصدک را با خود به زیباترین جای مشهد برد. قاصدک چرخ‌زنان روی گنبد طلایی امام رضا (ع) نشست. سر خورد و پایین افتاد. آفتاب روی گنبد می‌تابید. قاصدک حس می‌کرد خودش هم از نور ساخته شده است. باد دوباره هووویی کشید و گفت: «زود باش قاصدک جان!باید به یک خانه‌ی کوچک و صمیمی برویم؛ خانه‌ای که بوی عطر سجاده و تسبیح می‌دهد.»قاصدک دوباره روی موج باد سرخورد. آن‌ها از میان کوچه‌های تنگ و قدیمی گذشتند تا به لب یک پنجره رسیدند. باد ایستاد. قاصدک خودش را لای درز پنجره جا کرد و داخل اتاق را دید.خانه شلوغ بود و پر از سر و صدا. انگار خبرتازه‌ای شده بود. همه می‌خندیدند. مادر، یک قنداق سفید و کوچک را در بغل گرفته بود. بچه‌های فامیل، خواهر و برادرهای بزرگتر، دور مادر جمع شده بودند و به عضو جدید خانواده نگاه می‌کردند. آقای باد، فوت ملایمی کرد و قاصدک مثل یک تکه پنبه‌ی سبک، پرید وسط اتاق. چند بار دور اتاق چرخید و آخر سر، آرام و بی‌صدا، نشست روی گوشه‌ی قنداق نوزاد. با خودش فکر کرد: «چه جای نرم و گرمی! چه خانه کوچک و زیبایی. چه نوزاد قشنگی.» او نمی‌دانست که این نوزاد کوچک، قرار است روزی مثل خود قاصدک، پیام‌آور خبرهای بزرگ برای دنیا باشد. نوزاد لبخندی زد. قاصدک با لبخند نوزاد خندید و همان‌جا ماند تا شاهد شروع یک داستان بزرگ باشد.
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#قصه#ایران
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak

۱۳:۲۸