مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت سوم: پادشاه ترسو | بخش اول
یک بهار، دو بهار، سه بهار دیگر گذشت و سیدعلی بزرگ و بزرگتر شد. او حالا ۵ ساله بود و حسابی از زندگی لذت میبرد. با بچهها بازی میکرد و با کنجکاوی به حرف بزرگترها گوش میداد.قاصدک هم که خانهی آنها را خیلی دوست میداشت، اصلا از آنجا جایی نمیرفت. سید جواد کنار حوض داشت وضو میگرفت. قاصدک آهسته از روی شاخهی درخت توت حیاط پرید و خودش را به لبهی گیوه (کفش) سید جواد چسباند. سید علی مهربانیاش را از بابا سید جواد یاد گرفته بود. برای همین قاصدک بابای سید علی را هم خیلی دوست میداشت.سیدعلی، کنار حوض نشسته بود و به حرفهایی که دیروز از همسایه شنیده بود فکر میکرد. او گفته بود شاه جدید دارد میآید مشهد! او مرد خیلی بزرگیست.قاصدک آهسته از روی گیوه سید جواد بلند شد و نشست روی دست سید علی. او می دانست این پسرکوچولو یک عالمه سوال دارد... اصلا شاه کیست؟ شاه جدید یعنی چه؟ شاه بزرگ چه جوری است؟ قاصدک که علامتهای سوال چشمهای سید علی را میدید با مهربانی آقای باد را صدا کرد تا او را به کوچه ببرد شاید بتواند خبر تازهای بیاورد. بعد هم با وزش باد، از روی دست سید علی پرواز کرد و خودش را به خیابانهای شلوغ رساند. همه جای شهر چراغانی شده بود و سربازها گوشه گوشه ایستاده بودند.
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#قصه#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
یک بهار، دو بهار، سه بهار دیگر گذشت و سیدعلی بزرگ و بزرگتر شد. او حالا ۵ ساله بود و حسابی از زندگی لذت میبرد. با بچهها بازی میکرد و با کنجکاوی به حرف بزرگترها گوش میداد.قاصدک هم که خانهی آنها را خیلی دوست میداشت، اصلا از آنجا جایی نمیرفت. سید جواد کنار حوض داشت وضو میگرفت. قاصدک آهسته از روی شاخهی درخت توت حیاط پرید و خودش را به لبهی گیوه (کفش) سید جواد چسباند. سید علی مهربانیاش را از بابا سید جواد یاد گرفته بود. برای همین قاصدک بابای سید علی را هم خیلی دوست میداشت.سیدعلی، کنار حوض نشسته بود و به حرفهایی که دیروز از همسایه شنیده بود فکر میکرد. او گفته بود شاه جدید دارد میآید مشهد! او مرد خیلی بزرگیست.قاصدک آهسته از روی گیوه سید جواد بلند شد و نشست روی دست سید علی. او می دانست این پسرکوچولو یک عالمه سوال دارد... اصلا شاه کیست؟ شاه جدید یعنی چه؟ شاه بزرگ چه جوری است؟ قاصدک که علامتهای سوال چشمهای سید علی را میدید با مهربانی آقای باد را صدا کرد تا او را به کوچه ببرد شاید بتواند خبر تازهای بیاورد. بعد هم با وزش باد، از روی دست سید علی پرواز کرد و خودش را به خیابانهای شلوغ رساند. همه جای شهر چراغانی شده بود و سربازها گوشه گوشه ایستاده بودند.
#رهبر_شهید#قصه#ایران
۱۷:۲۵