بله | کانال همین مونده بود.
عکس پروفایل همین مونده بود.ه

همین مونده بود.

۴۶ عضو
بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۵

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۶

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۷

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۸

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۹

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۰۹

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۰

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۱

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۱

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۳

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۴

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۵

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۸

بازارسال شده از عمار نوشت 🇮🇷
thumbnail
«فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً.»
«پس فرعون تصميم گرفت آنان را از آن سرزمين ريشه‌کن سازد؛ ولى ما، او و تمام كسانى را كه با او بودند، غرق كرديم‏.»
سوره مبارکه اسراء؛ آیه ۱۰۳@ammar_nevesht

۱۴:۱۹

thumbnail
چهارشنبه بیست‌ودو ساله شدم. اما امسال اولین بار بود که در ذهنم «من» و روز تولدم، زیرِ سایه‌ی یک آرزوی بزرگ‌تر گم شده بود؛ پیروزی ایرانِ عزیزم.
این شب‌ها، تجربه‌ی ما از آن جمع‌های همیشگی در حال‌وهواهای اربعینی و پیاده‌روی‌ها، به یک ترکیب غریب رسیده؛ اشکی که روی گونه می‌لغزد و همزمان مشتی که محکم‌تر گره می‌شود. این دو دیگر با هم تضادی ندارند.دیشب، لابه‌لای هیاهوی خیابان انقلاب، وقتی صدای رهبرِ شهیدمان از بلندگوی یک موکب پخش شد، تازه از آن بهتِ چندروزه بیرون آمدم. همان‌جا فهمیدم که قرار است تا آخر عمر، حسرتِ یک‌بار دیگر دیدن‌تان را مثل یک زخمِ عزیز با خودم حمل کنم. اما همین حسرت، همین دلتنگیِ سنگین، حالا شده است سوخت قلب‌های ما برای پا پس نکشیدن.دلمان برایتان خیلی تنگ شده، آقای عزیز و شهید ما... همین.

۱۹:۳۳

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined ویژه اربعین رهبر شهید انقلاب اسلامیundefined شهید خامنه‌ای
undefined نگاهی به لحظات ماندگار از دیدارهای خاطره‌انگیز رهبر شهید؛ از انس با قرآن و اهل بیت علیهم‌السلام و مناجات با امام زمان(عج) تا گفت‌وگوی صمیمی با فرزندان شهدا و اشتیاق برای شهادت
undefined #بعثت_خون
undefined Farsi.Khamenei.ir

۲۰:۲۵

thumbnail
خانم میر، هم از ما بزرگ‌تر بود و هم استاد دانشگاه؛ با این حال، آن روز مثل یک شاگرد مشتاق به کلاس نویسندگی آمد. وقتی رسید، درس تمام شده بود و ما داشتیم یکی‌یکی طرح‌ پایانی‌مان را برای استاد می‌خواندیم. نوبت به او که رسید، از طرحی گفت که پر بود از پیچ‌وخم‌های فلسفی و اصطلاحات سنگینِ روان‌شناسی. استاد، در حالی که تندتند یادداشت برمی‌داشت تا چیزی از قلم نیفتد، به او توصیه کرد برود و این پوسته سختِ علمی را بشکند؛ تا طرح کمی از حالت مقاله دربیاید.
هفته‌ی بعد، او با همان نظمی که از یک استاد انتظار می‌رفت، بازگشت. این‌بار طرحش زلال‌تر شده بود؛ قصه‌ای درباره‌ی "تجربه‌ی نزدیک به مرگ". تعریف می‌کرد که همکارانِ دانشگاهی‌اش این تجربیات را صرفاً بازیِ مغز می‌دانند، اما او پی چیزی فراتر می‌گشت. حالا که این‌ها را می‌نویسم، خانم میر خودش صاحبِ همان تجربه شده است. او حالا در خانه‌ی جدیدش، زندگی پس از مرگی را سپری می‌کند که خداوند در قرآن، حسابش را از بقیه جدا کرده است؛ همان حیاتِ نابی که سهمِ شهداست..

۱۹:۵۶

thumbnail
خانم میر، هم از ما بزرگ‌تر بود و هم استاد دانشگاه؛ با این حال، آن روز مثل یک شاگرد مشتاق به کلاس نویسندگی آمد. وقتی رسید، درس تمام شده بود و ما داشتیم یکی‌یکی طرح‌ پایانی‌مان را برای استاد می‌خواندیم. نوبت به او که رسید، از طرحی گفت که پر بود از پیچ‌وخم‌های فلسفی و اصطلاحات سنگینِ روان‌شناسی. استاد، در حالی که تندتند یادداشت برمی‌داشت تا چیزی از قلم نیفتد، به او توصیه کرد برود و این پوسته سختِ علمی را بشکند؛ تا طرح کمی از حالت مقاله دربیاید.
هفته‌ی بعد، او با همان نظمی که از یک استاد انتظار می‌رفت، بازگشت. این‌بار طرحش زلال‌تر شده بود؛ طرحی درباره‌ی "تجربه‌ی نزدیک به مرگ". تعریف می‌کرد که همکارانِ دانشگاهی‌اش این تجربیات را صرفاً بازیِ مغز می‌دانند، اما او پی چیزی فراتر می‌گشت. حالا که این‌ها را می‌نویسم، خانم میر خودش صاحبِ همان تجربه شده است. او حالا در خانه‌ی جدیدش، زندگی پس از مرگی را سپری می‌کند که خداوند در قرآن، حسابش را از بقیه جدا کرده است؛ همان حیاتِ نابی که سهمِ شهداست..

۱۹:۵۷

نماهنگ باید برخاست.mp3

۰۴:۵۶-۱۱.۴۵ مگابایت

۲۰:۲۶

پنجاه دقیقه؛ این تمام فرصتی بود که الهام کریمی، معاون مدرسه‌ی شجره طیبه داشت تا بین زنده ماندن خود و نجات بچه‌ها یکی را انتخاب کند. در مدرسه دخترانه، شش ماشین آماده‌ی حرکت بود که می‌توانست او و همکارانش را نجات بدهد. الهام پشت میزش نشست، لیست دانش‌آموزان را باز کرد و شروع کرد به گرفتنِ شماره‌ها. دویست تماس به همراه باقی کادر مدرسه گرفته شد. دویست کودک، دویست زندگی که با هر زنگ از مدرسه خارج شدند، در حالی که خود او و چهار عضو دیگر خانواده‌اش در قلب حادثه ماندند.
در بندزرک، عقربه‌های ساعت ده و پنجاه دقیقه را نشان می‌داد که گوشی "امید" زنگ خورد. مادر همسرش بود؛ اما از پشت خط فقط صدای جیغ می‌آمد و بعد، سکوتی که بیست‌ و دو دقیقه طول کشید تا او خودش را به ویرانه‌های مدرسه برساند. جایی که دیوارها روی ماشین‌های منتظر ریخته بود و برادر همسرش با یک جمله تمامش کرد: «بیچاره شدیم امید...»
آن شب میناب با صدای فرزِ سنگ‌تراش‌ها بیدار ماند. آن‌ها بتن می‌بریدند تا نام‌ها را پیدا کنند. امید در بیمارستان میان لیست‌ها می‌گشت، اما نام همسرش در هیچ لیستی نبود. وقتی او را آوردند، یک زخم روی صورت داشت و شهید شده بود.بعد نوبت به حنانه رسید. دختر کلاس اولی‌اش. امید می‌گوید حنانه بیست‌ و پنج کیلو بود، اما وقتی پیکرش را روی دست گرفت، ده کیلو هم وزن نداشت؛ انگار روحش تمام وزن آن جسم کوچک را با خودش برده بود.
داغِ آن روز با انسیه، خواهر همسرش، و صالح سنگین‌تر شد، اما سپهر، برادرزاده‌ی همسرش، پیدا نمی‌شد. تا چهارِ صبح، میانِ چشم‌هایی که از بی‌خوابی سرخ شده بود، می‌گشتند. برادر همسرش تماس می‌گرفت و از پیدا نشدن پسرش می‌گفت و امید از او می‌خواست به شهدا و ائمه توسل کند. کسی سپهر را ندید. صورتش را انفجار برده بود و هیچ‌کس او را نمی‌شناخت. سرانجام، رازش فاش شد؛ از روی یک زیرپوشِ نخیِ شماره ۱۷ که پدرش شب قبل، تن او کرده بود پیدایش کردند.
حالا از آن خانواده، فقط امید مانده و خاطره‌‌‌ی شجاعت همسری که می‌توانست سوار ماشین شود و برود، اما ترجیح داد بماند و آخرین تماس‌های زندگی‌اش را برای نجات بچه‌های دیگران بگیرد.

۱۶:۳۶