1_20664434875.mp3
۱۴:۰۸-۱۰.۳۳ مگابایت
۸:۱۰
1_20570583943.mp3
۱۰:۳۰-۲.۴۱ مگابایت
۸:۱۱
*🌸خــانـوم🧕خـــوونـ🏠ـه🌸*





#داستان_زندگی_اعضا
#گندم #پارت_سیصدوپنجاهوپنج قبول کرده خودمون پول پیش بهش بدیم وقسط ماشین پرداخت کنیم گندم توچی میگی گفتم پول پیش چطورمی خواهی بدی دستمون خالیه جواب ندادوفکرکردم بی خیال شده تااینکه روزبعدنزدیکهای غروب حسین بایک اقایی واردمغازه شدومعلوم شد این اقاهمکارش همون فروشنده ماشین هست حسین تندوسریع قولنامه رونوشت وماشین خریدوبرای پول پیش یک چک دادیم من اصلاخوش حال نبودم ودرظاهرچیزی به روی خودم نمی اوردم چون دوست نداشتم یک دعوای دیگه به پابشه شبهاهمش به این فکرمی کردم حسین چطورمی خوادچک ماشین پاس کنه دوهفته ای به تاریخ چک بودحسین بهم گفت گندم حواست هست چکمون نزدیکه بااین حرف حسین فهمیدم حسین انتظار داره من چک پاس کنم اماازکجاوچطور نمی دونم روزهازودبه زودپشت سرهم می گذشت نزدیک زایمانم بودشکمم سنگین شده بودبااین وضعیت یک لحظه هم ازمغازه نمی گذشتم کمی پول جمع کردم وبقیش قرض گرفتم چک حسین پاس کردم حسین یک ریال هم کمک نکردوحقوقش بیش ازمدرسه وخوردوخوراک نبود وسایلی برای زایمانم نیازداشتم کم وبیش خریدم حسین هرروزکه ازسرکارمی امدبچه هارو سوارمی کردوداخل شهرمی گردوند تااینکه چندروزی ازخریدماشین نگذشته بودبابی دقتی حسین درحیاط محکم به ماشین خوردوکامل یک طرف ماشین ضربه خرد دیگه تحمل نداشتم دیگه بریده بودم شب تاصبح مثل دیوونه هاقدم زدم و فکروخیال کردم گاهی به ذهنم می زدخدامنوفراموش کرده ومن الکی برای زندگیم دست وپامی زنم مجبورشدیم بازپول قرض کنیم وماشین درست کنیم مسلم تصمیم گرفته بودازروستابه شهر بیادوبامازندگی کنه یک ماهی مهمان خونه مابودتاخونه پیداکردواقعاروزهای سختی بود دستم حسابی خالی بودوکلی قرض ازبابت مغازه وماشین داشتیم واین وسط خوردوخوراک هم بود همش می گفتم خدابزرگه ودستم می گیره حتی یکباراخم به صورتم نمی اوردم گرچه می دونستم اگرمهتاب جای من بودیک روزماخونه اون جانداشتیم یک روزمغازه روحسابی تمیزکردم وبعد تموم شدن راهی خونه شدم مسیرخونه تامغازه کوتاه نبودوبرای من با شکم نه ماه واقعاسخت بود امابخاطرکرایه تاکسی پیاده می رفتم شب رسیدم خونه حسین ازسرکارامده بود بادیدنم سروصداکردچراتماس نگرفتی بیام دنبالت خسته بودم حالم خوش نبودبچه هارو شام دادم وبعدشام درازکشیدم یکباره دیدم خیس شدم باتعجب به اتاق رفتم وحدسم درست بود شماره نسرین گرفتم وبهش گفتم نسرین مثل خودم تعجب کرد چون نزدیک به دوهفته به زایمانم مونده بود حمام رفتم ودوشی گرفتم وباگلروتماس گرفتم . 






لینک کانال،
خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━ 

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B ╰─━─━ 

━─━─╯
#گندم#پارت_سیصدوپنجاهوشش
گلروگفت صددرصدکیسه ابم پاره شده و
سریع به بیمارستان برم
نسرین بازتماس گرفت وگفت اماده شده
وقبل رفتن دنبالش برم وباهم بریم
نسرین ومهتاب همراهم امدن وبعد
معاینه مشخص شدکیسه ابم پاره شده
وپرستارگفت معلوم کارسنگین انجام دادی
وامشب بایدبستری بشی تافردا
دکتربیاد
هرچه اصرارکردم تابرم خونه اجازه نداد
وگفت خطرناکه
بانسرین ومهتاب صحبت کردم وقانع شدن
تابه خونه برن ومن اگرنیازی به کمکشون
داشتم باهاشون تماس بگیرم
شب موندم وصبح نزدیک به ساعت نه
دکترامدومعاینه کرد
وگفت امروززایمان می کنی
گفتم می خوام سزارین بشم وهمراهش
عمل نازایی هم انجام بدم
اولش مخالفت کردوگفت سنت کمه
ووقتی اصرارمن ودیدگفت اگرتابعدازظهر
زایمان نکردی باشه
امپول فشاربهم زدن وساعت یازده دردهام
شروع شد
استخونهای بدنم درحال شکستن بود
توخودم می ریختم وبی صدااشک می ریختم
وبه خودم می گفتم این دردازکتکهایی که
حسین بهم میزنه سخت ترنیست وباید
تحمل کنم
نزدیک به ساعت دودردم شدیدترشدومنو
به اتاق زایمان بردن وچیزی نشد
صدای گریه محمدداخل اتاق پیچید
همش می پرسیدم بچه سالمه
بیاریدنگاهش کنم
ماماباتعجب نگام می کردومی گفت اره
خانم سالمه مگه قراربوده نباشه
اروم باش الان میارمش
محمدروی سینم گذاشت کمی نیم خیز
شدم تادرست نگاش کنم
ماماشروع به سروصداکردوبچه روبه اتاق
دیگه برد
بعدچنددقیقه یک خانم امدوکمک کرد
بلندبشم وبه اتاق دیگه برم وروی تخت
درازبکشم
مهتاب کنارم امدوگفت لباسهای محمد
تنش کردم
گفتم مهتاب خوب نگاش کن ببین سالمه
یااینکه بیارخودم ببینم
وقتی محمدکنارم اوردن تمام بدنش
البته ظاهری چک کردم وصورت نازش
غرق بوسه کردم
اروم درگوشش گفتم محمدتوشاهدروزهای
سخت مامان بودی توهمراه مامان بودی
توهمدم مامان بودی
نمی دونم چه حس ونیرویی هست اما
توباهمه برام فرق داری
محمدصورت گردوچشمهای نازی داشت
حسین داخل بیمارستان دیدنم نیومد
وقتی مرخص شدم دنبالم امد
دلم شکست به روی خودم نیاوردم
چون خیلی ازاقایون می دیدم باجعبه
شیرینی وگل عیادت خانمشون می امدن
ونگهبان به زوربیرونشون می کرد
به محض رسیدنم به خونه گلرووامیرعلی
هم امدن
وگلروچندروزکنارم موندوازمهمونهایی که
عیادتم می امدن پذیرایی می کرد
ویک شب عموهاوعمه هاباهم امدن
شام درست کردوحسابی بهشون رسید
یکبارخم به ابرونمی اوردوهمش می گفت
وظیفه هست من انجام ندم که برات
انجام بده
فاگل امروززنگم زدخبرشدزایمان کردی
کلی پشت گوشی گریه کرد
کنارم نشست گندم
جانم
چه خوبه که ماسه تاخواهریم مگه نه
ببین فاگل ازوقتی بزرگترشدلحظه ای
جایی نمی مونه همش دلش می خواد
پیش خودمون باشه
توشادی هامون شادوتوغصه هامون غصه
می خوره دست گلروتودستم فشاردادم وگفتم
درسته مادرنداریم اماسه تاخواهریم
که مثل کوه پشت هم هستیم
محمدچهره ی خیلی زیبایی داشت وبا
دیدنش همه قربون صدقش می رفتن
وقتی به صورت محمدنگاه می کردم
یادجمله حسین می افتادم کاش تووبچت
می مردن...
لینک کانال،
╭─━─━
۸:۱۳
#برای_گندم
سلام من واقعا برا گندم خیلی ناراحت میشم میخونم اعصابم خورد میشهاخه با این وضع مالی و این اخلاق شوهرش این قدر بچه دار میشه چرا باید یه فکر اساسی بکنه این چه زندگیه داره هر روز کتک هر سال حامله واقعا که
سلام ادمین گرامی اگه نگارنده رمان گندم فکرمیکنن اگه گندم درگیرحاملگی باشه یجورتبلیغ برافرزندآوری واقعااشتباه الان نگاه خوانندگان ب گندم نگاه خیلی بدی ویه تصورازگندم اینکه بااینکه تحصیل کرده ست ولی اصلانگرش درست وعاقلانه به زندگی نداره وبازیچه دست زندگی وبخصوص همسربیفکرترازخودشه
╭─━─━
۸:۱۴
اون بسیجی و سپاهی که بهش گفتید داعشیالان پشت پدافند نشستهالان پشت لانچر ها نشستهالان کف میدون داره آوار برداری میکنهالان داره پیکر شهید و زخمی از زیر آوار درمیارهالان واسه امینت شماها از جون مایه گذاشته

خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B╰─━─━ 

━─━─╯
╭─━─━
۱۱:۰۸
برخی تحسین میکنن حضور زنان ایرانی در تجمعات شبانه را.
.یکی با نوزاد در سرما میاد یکی بارداره یکی بیمار داره یکی خودش بیمارهدر هرحال برا خیلیا سوال شده این حجم از خانم ها درتجمعات عجیبه و نمونه نداره
یادشون رفته که دختر باباییه
.
ما پدر ازدست داده ایم....
این همه شهید از دامان بانوی ایرانی متمدن متولد شدن

خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B╰─━─━ 

━─━─╯
.یکی با نوزاد در سرما میاد یکی بارداره یکی بیمار داره یکی خودش بیمارهدر هرحال برا خیلیا سوال شده این حجم از خانم ها درتجمعات عجیبه و نمونه نداره
یادشون رفته که دختر باباییه
این همه شهید از دامان بانوی ایرانی متمدن متولد شدن
╭─━─━
۱۱:۲۴
بازارسال شده از باتبلیغ | گسترده تبلیغاتی
@Moshaver_zibaei_1
@Moshaver_zibaei_1
ble.ir/join/DE1KCUdbyR
ble.ir/join/DE1KCUdbyR
۱۱:۲۶
اگه میخوای پوست صورتت مثل آینه صاف باشه این کانال رازشو لو داد 

بهترین کرم جوانساز دنیا به اسم کرم بیوممتیک
اصلشو از این کانال میتونی بخیر سریع عضو شو تا پاک نشده

ble.ir/join/DE1KCUdbyR
ble.ir/join/DE1KCUdbyR
بهترین کرم جوانساز دنیا به اسم کرم بیوممتیک
اصلشو از این کانال میتونی بخیر سریع عضو شو تا پاک نشده
ble.ir/join/DE1KCUdbyR
ble.ir/join/DE1KCUdbyR
۱۱:۲۶
╭─━─━
۱۴:۰۰
تلاوت آیت الکرسی برای پیروزی رزمندگان اسلام در برابر جبهه شیطان، و همچنین به نیت تیر غیب الهی برای ساقط کردن جنگنده دشمن، میزان تلاوت شما هرچقدر که به کشور و رهبر شهیدمان علاقه دارید هست، لطفا به دوستان خود ارسال کنید، پیروزی نزدیک است
اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ
انتشار حداکثری برای پیروزی رزمندگان در جبهه های جنگ و مردم در میادین و مساجد
اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ
انتشار حداکثری برای پیروزی رزمندگان در جبهه های جنگ و مردم در میادین و مساجد
۵:۳۰
#اللهمعجللولیکالفرج #امام_زمان
╭─━─━
۵:۳۰
•┈••✾
بِسْمِٱللّٰهِٱلرَّحْمٰنِٱلرَّحیٖمِ
۵:۳۸
╭─━─━
۵:۵۲
#آقای_شهید
۵:۵۴
استوری علی کریمی یهودی
بی شرفتر از این آدم اونایی هستن که لایکش میکنن/ این همه دانش آموز بیگناه شهید شدند اما همه خفه خون گرفتن
۶:۰۰
درمان فراموشی نیست
درمان یعنی دیدنِ درد ، لمسش ، و بلد بودنِ مسیر عبور __ یعنی خودتو از دل زخم هات بکشی بیرون
🫂
#رشدفردی

خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B╰─━─━ 

━─━─╯
درمان یعنی دیدنِ درد ، لمسش ، و بلد بودنِ مسیر عبور __ یعنی خودتو از دل زخم هات بکشی بیرون
#رشدفردی
╭─━─━
۶:۵۷
*🌸خــانـوم🧕خـــوونـ🏠ـه🌸*





#گندم #پارت_سیصدوپنجاهوشش گلروگفت صددرصدکیسه ابم پاره شده و سریع به بیمارستان برم نسرین بازتماس گرفت وگفت اماده شده وقبل رفتن دنبالش برم وباهم بریم نسرین ومهتاب همراهم امدن وبعد معاینه مشخص شدکیسه ابم پاره شده وپرستارگفت معلوم کارسنگین انجام دادی وامشب بایدبستری بشی تافردا دکتربیاد هرچه اصرارکردم تابرم خونه اجازه نداد وگفت خطرناکه بانسرین ومهتاب صحبت کردم وقانع شدن تابه خونه برن ومن اگرنیازی به کمکشون داشتم باهاشون تماس بگیرم شب موندم وصبح نزدیک به ساعت نه دکترامدومعاینه کرد وگفت امروززایمان می کنی گفتم می خوام سزارین بشم وهمراهش عمل نازایی هم انجام بدم اولش مخالفت کردوگفت سنت کمه ووقتی اصرارمن ودیدگفت اگرتابعدازظهر زایمان نکردی باشه امپول فشاربهم زدن وساعت یازده دردهام شروع شد استخونهای بدنم درحال شکستن بود توخودم می ریختم وبی صدااشک می ریختم وبه خودم می گفتم این دردازکتکهایی که حسین بهم میزنه سخت ترنیست وباید تحمل کنم نزدیک به ساعت دودردم شدیدترشدومنو به اتاق زایمان بردن وچیزی نشد صدای گریه محمدداخل اتاق پیچید همش می پرسیدم بچه سالمه بیاریدنگاهش کنم ماماباتعجب نگام می کردومی گفت اره خانم سالمه مگه قراربوده نباشه اروم باش الان میارمش محمدروی سینم گذاشت کمی نیم خیز شدم تادرست نگاش کنم ماماشروع به سروصداکردوبچه روبه اتاق دیگه برد بعدچنددقیقه یک خانم امدوکمک کرد بلندبشم وبه اتاق دیگه برم وروی تخت درازبکشم مهتاب کنارم امدوگفت لباسهای محمد تنش کردم گفتم مهتاب خوب نگاش کن ببین سالمه یااینکه بیارخودم ببینم وقتی محمدکنارم اوردن تمام بدنش البته ظاهری چک کردم وصورت نازش غرق بوسه کردم اروم درگوشش گفتم محمدتوشاهدروزهای سخت مامان بودی توهمراه مامان بودی توهمدم مامان بودی نمی دونم چه حس ونیرویی هست اما توباهمه برام فرق داری محمدصورت گردوچشمهای نازی داشت حسین داخل بیمارستان دیدنم نیومد وقتی مرخص شدم دنبالم امد دلم شکست به روی خودم نیاوردم چون خیلی ازاقایون می دیدم باجعبه شیرینی وگل عیادت خانمشون می امدن ونگهبان به زوربیرونشون می کرد به محض رسیدنم به خونه گلرووامیرعلی هم امدن وگلروچندروزکنارم موندوازمهمونهایی که عیادتم می امدن پذیرایی می کرد ویک شب عموهاوعمه هاباهم امدن شام درست کردوحسابی بهشون رسید یکبارخم به ابرونمی اوردوهمش می گفت وظیفه هست من انجام ندم که برات انجام بده فاگل امروززنگم زدخبرشدزایمان کردی کلی پشت گوشی گریه کرد کنارم نشست گندم جانم چه خوبه که ماسه تاخواهریم مگه نه ببین فاگل ازوقتی بزرگترشدلحظه ای جایی نمی مونه همش دلش می خواد پیش خودمون باشه توشادی هامون شادوتوغصه هامون غصه می خوره دست گلروتودستم فشاردادم وگفتم درسته مادرنداریم اماسه تاخواهریم که مثل کوه پشت هم هستیم محمدچهره ی خیلی زیبایی داشت وبا دیدنش همه قربون صدقش می رفتن وقتی به صورت محمدنگاه می کردم یادجمله حسین می افتادم کاش تووبچت می مردن... 






لینک کانال،
خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━ 

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B ╰─━─━ 

━─━─╯
#داستان_زندگی_اعضا
#گندم #پارت_سیصدوپنجاهوهفت
گلروده روزکنارم موندوبعدده روزسرخونه و
زندگیش رفت
چندروزهم فاگل کنارم موندواونم درس ومشق
داشت ومجبورشدزودبره هرروزگوشیم
زنگ می خوردچکهای مغازه رسیده بودن
حسین ازسرکارمی امدعوض اینکه حالم
بپرسه میگه حواست به چکهای ماشین
باشه ابروم جلوی همکارم نره
محمدبه مادربزرگ سپردم وروزدوازدهم
راهی مغازه شدم
سرمای سوزدارزمستان به بدنم می خورد
وتوخودم می پیچیدم
که باورش می شدمن یک زن تازه زایمان
کرده بااین فاصله وتواین سرماپیاده
مغازه می رفتم ومی امدم
اوضاع کاسبی داغون بودوجرات دست
زدن به حقوق حسین نداشتم وترس
اینکه چکهای ماشین پاس نشه مثل
یک کابوس برام شده بود
تبدیل شده بودم به یک زن افسرده وتنها
زیادباکسی صحبت نمی کردم
بدبختی کم داشتم وبهانه های محمدهم
بهش اضافه شد
اصلاساکت نمی موندوشیرخشک نمی خورد
مادربزرگ جوابم کردوگفت نمی تونم
ازپس نگهداریش برنمیام
مجبورشدم محمدهمراهم مغازه ببرم
این بردن واوردنش کاردستم داد
محمدسخت مریض شدبعدمغازه بردمش
پزشک متخصص بعدمعاینه گفت
خانم حال بچت خیلی خرابه امکان
داره ازدست بدیش وسریع بایدبستری
بشه
باحال زارخونه امدم وساکش جمع کردم و
راهی بیمارستان شدم
محمدلبهاش کبودشده بودونفس نفس
می زد
بیمارستان رسیدم ونامه بستری رونشون
دادم
گفتن جانداریم تمام تختهاپرهست انگار
پتکی به سرم خوردهرچی التماس کردم
فایده نداشت وگفتن ببرش بیمارستان
خصوصی شهر
داخل حیاط بیمارستان روی دوزانونشستم
لینک کانال،
╭─━─━
۸:۱۶
*🌸خــانـوم🧕خـــوونـ🏠ـه🌸*




#داستان_زندگی_اعضا
#گندم #پارت_سیصدوپنجاهوهفت گلروده روزکنارم موندوبعدده روزسرخونه و زندگیش رفت چندروزهم فاگل کنارم موندواونم درس ومشق داشت ومجبورشدزودبره هرروزگوشیم زنگ می خوردچکهای مغازه رسیده بودن حسین ازسرکارمی امدعوض اینکه حالم بپرسه میگه حواست به چکهای ماشین باشه ابروم جلوی همکارم نره محمدبه مادربزرگ سپردم وروزدوازدهم راهی مغازه شدم سرمای سوزدارزمستان به بدنم می خورد وتوخودم می پیچیدم که باورش می شدمن یک زن تازه زایمان کرده بااین فاصله وتواین سرماپیاده مغازه می رفتم ومی امدم اوضاع کاسبی داغون بودوجرات دست زدن به حقوق حسین نداشتم وترس اینکه چکهای ماشین پاس نشه مثل یک کابوس برام شده بود تبدیل شده بودم به یک زن افسرده وتنها زیادباکسی صحبت نمی کردم بدبختی کم داشتم وبهانه های محمدهم بهش اضافه شد اصلاساکت نمی موندوشیرخشک نمی خورد مادربزرگ جوابم کردوگفت نمی تونم ازپس نگهداریش برنمیام مجبورشدم محمدهمراهم مغازه ببرم این بردن واوردنش کاردستم داد محمدسخت مریض شدبعدمغازه بردمش پزشک متخصص بعدمعاینه گفت خانم حال بچت خیلی خرابه امکان داره ازدست بدیش وسریع بایدبستری بشه باحال زارخونه امدم وساکش جمع کردم و راهی بیمارستان شدم محمدلبهاش کبودشده بودونفس نفس می زد بیمارستان رسیدم ونامه بستری رونشون دادم گفتن جانداریم تمام تختهاپرهست انگار پتکی به سرم خوردهرچی التماس کردم فایده نداشت وگفتن ببرش بیمارستان خصوصی شهر داخل حیاط بیمارستان روی دوزانونشستم 






لینک کانال،
خــانـوم
خـــوونـ
ـه
╭─━─━ 

━─━─╮ ble.ir/join/3cisHTTe2B ╰─━─━ 

━─━─╯
#داستان_زندگی_اعضا
#گندم#پارت_سیصدوپنجاهوهشت
به صورت محمدنگاه کردم بچم به زورنفس
می کشیدصورتش کبودترشده بود
تاکسی گرفتم وبه طرف بیمارستان خصوصی
شهررفتم همش ذکرمی فرستادم وپیش
خداالتماس می کردم
خدایامنوباازدست دادن محمدامتحان
نکن من توزندگی زیادعذاب کشیدم
خدایامحمددنیای منه وقتی بهش نگاه
می کنم ارامش می گیرم این ارامش
ازمن نگیر
بدوبدوبه طرف گیشه پرستاری رفتم
خیلی خونسردوعادی به برگه نگاه کردو
گفت جانداریم
دیگه بریدم صبرم تموم شده بود
باتمام قدرت دادزدم یعنی چی
چی میگی بچم داره میمیره ببین چطور
نفس می کشه محمد من بایدزنده بمونه
اگربچه من چیزیش بشه توهمین بیمارستان
خودم می کشم
یک اقایی بدوبدوطرفم امد
خانم اروم باش چی شده بچه روبده
دست من
محمدبغل گرفت وبادیدن صورت محمد
به خانم نگاه کردوگفت حال این بچه
خیلی بده
بدوبدوشدومنم دنبالش محمدداخل یک
اتاق بردوروی تخت خوابوند
واکسیژن بهش وصل کرد
یک دستگاه بخورسردبالاسرش روشن
کرد
منم فقط گریه می کردم والتماس که بچم
نجات بدین
محمدبی حال فقط نگام می کردوجون
گریه کردن نداشت
یک لحظه خواب به چشمم نیومد
پاهام توان ایستادن نداشت وجلوی اتاق
محمدنشستم وسرم روی زانوهام گذاشتم
واشک ریختم
پرستارهامی گفتن برواستراحت کن ما
حواسمون هست امادلم نمی امدلحظه ای
محمدتنهابزارم
باحسین تماس گرفتم وگفتم حال محمد
خوب نیست انتظارداشتم شب کارش
رهاکنه وبیادامانیومد
هواکم کم روشن شدترس اینکه محمد
ازدست بدم کمترشد
دکتربرای معاینه امدوگفت بایدچندروزی
بستری بمونه
شبهاکنارتختش می نشستم ولالایی می خوندم
باهاش حرف می زدم قربون صدقش
می رفتم خیلی هافکرمی کردن همین
یک بچه رودارم وباورشون نمی شد
بچه ی چهارمم هست
حسین روزی نیم ساعت می امدسرمی زد
ومی رفت
یازده روزازبستری محمدگذشت وروزدوازدهم
مرخص شدامادکترش گفت تاهفت سالگی
خیلی حواسم بهش باشه
وهوای الوده دودوموندن زیردوش وشنا
براش خیلی مضرهست
بامحمدم برگشتم خونه حتی روزمرخصی
محمدهم حسین نبوددیگه برام عادی
شده بوددیگه کمترناراحت می شدم
دیگه صدای شکستن قلبم نمی شنیدم
پونه محمدبغل گرفته بودومی گفت من
محمدباصدتاابجی عوض نمی کنم
چک ماشین رسیدمنم چندروزبیمارستان
بودم دستم خالی بود
طلاهایی که برام مونده بودهمه روفروختم
فقط حلقه دستم موند
این تنهاکاری بودکه می تونستم انجام بدم
کمی ازعذاب وجدانم نسبت به پول
حسین کمترشد
زمستان گذشت وبهارازراه رسیدبخاطر
قرض وبدهی هامنوبچه هاخریدی نکردیم
بچه هاهیچ اعتراضی نکردن...
لینک کانال،
╭─━─━
۹:۱۰
بازارسال شده از باتبلیغ | گسترده تبلیغاتی
مصاحبه متفاوت و تغییر چهره جنجالی گوینده سابق خبر 
خدایی انگار نه انگار 71 سالشه
نه بوتاکسی نه عملی....ولی پوست عین آینه
شما هم اگه به دنبال جوانی بدون راههای عجیب و پر خطر هستید حتما این کلیپ رو ببینید
پیشنهاد میکنم حتما این کرم بوتاکس کلاژنه رو که مجوز وزارت بهداشتم داره ، استفاده کنید
برای دریافت اطلاعات بیشتر و سفارش با تخفیف ویژه روی لینک زیر کلیک کنید 

https://landing.creditsw.ir/DjzyKhttps://landing.creditsw.ir/DjzyK
خدایی انگار نه انگار 71 سالشه
پیشنهاد میکنم حتما این کرم بوتاکس کلاژنه رو که مجوز وزارت بهداشتم داره ، استفاده کنید
۱۱:۱۸
بوتاکس بدون تزریق؟
بله! با کرم ما ممکنه!

در عرض 10 روز، صورتم طراوتی گرفت که سالها دنبالش بودم. کلیک کن از اینجا بگیرش
https://landing.creditsw.ir/DjzyKhttps://landing.creditsw.ir/DjzyK
بله! با کرم ما ممکنه!
در عرض 10 روز، صورتم طراوتی گرفت که سالها دنبالش بودم. کلیک کن از اینجا بگیرش
۱۱:۱۸