چریک محبوب آوارگان؛ ستاره باند هواپیما!
زندگی نقش اول داستان ما از شهر حیفا شروع میشه. در چهارسالگیش، اول یا دوم اردیبهشت سال ۱۳۲۷ شمسی، ارتش بریتانیا که مسئول حفظ نظم فلسطین بود، ناگهانی پستهای بازرسی رو ترک کرد. این لحظه، ساعتِ شروع عملیات وحشیانه «هاگانا» بود. اونا با شلیک خمپاره به سمت بازارها و خونهها، وحشت بزرگی ایجاد کردن. در کمتر از یک روز کشتار وسیعی رقم خورد و «هاگانا» (هسته اولیه و غیررسمی ارتش اسرائیل) شهر رو تصرف کرد.لیلا، دختر کوچولوی این داستان در خاطراتش تعریف میکنه که خانوادهاش (مادر و ۸ فرزند) در حالی که پدرشون برای دفاع در شهر مونده بود، با عجله و اضطراب سوار یک کامیون شدن تا بتونن از شهر خارج بشن. لیلا میگه: «مادرم فقط به فکر جون ما بود. من میخواستم عروسکم رو بردارم، اما دستم رو کشید و گفت وقت نداریم.»
خانواده لیلا به شهر صور در جنوب لبنان رفتن و در اردوگاه آوارگان ساکن شدن. دوره زندگی جدید همراه با تحقیر و فقر بیشتر. اون در مدرسهای درس میخوند که توسط آژانس پناهندگان سازمان ملل (UNRWA) اداره میشد. میدید که چطور مردمش برای گرفتن یک کیسه آرد یا مقداری روغن در صف میایستن. این صحنهها به شدت دردناک و تحقیرآمیز بود.
میدید که برادران و خواهران بزرگترش عضو جنبشهای سیاسی میشن؛ پس اون هم تصمیم گرفت در سن ۱۵ سالگی، رسماً به «جنبش ملیگرایان عرب» (ANM) ملحق بشه. جنبشی که معتقد بود راه بازگشت به وطن، از مسیر بیداری و اتحاد میگذره. به مرور به شاخه نظامی این تفکر، یعنی «جبهه مردمی برای آزادی فلسطین» وارد شد.
حالا ۷ شهریور ۱۳۴۸، لیلای ۲۵ ساله در فرودگاه شلوغ رم ایستاده و منتظر پرواز ۸۴۰ به مقصد تلآویوه. دختری با چهرهای مصمم و نگاهی نافذ، همراه با همرزمش «سلیم عیساوی» سوار هواپیما شد. بلیط فرست کلس خریده بودن تا حتیالمقدور به کابین خلبان نزدیک باشن. وقتی هواپیما تیکآف کرد، لیلا و همرزمش با اسلحههایی که پنهان کرده بودن، به کابین خلبان رفتن. لحنش سرد اما محترمانه بود. از پشت میکروفون گفت: «خواهران و برادران، لطفاً کمربندهاتون رو محکم ببندید. این پرواز نه به سمت تلآویو، بلکه به سمت آزادی میره. فرمانده جدید شما صحبت میکنه!»
به خلبان میگه: «به سمت حیفا برو.» وقتی هواپیما به حریم هوایی فلسطین میرسه، از خلبان میخواد که ارتفاع رو کم کنه تا بتونه شهر زادگاهش رو ببینه.از بالا دنبال خونه پدریای میگشت که مجبور شده بود با ترس و وحشت ترکش کنه و به تبعید اجباری بره...
هواپیما سه دور در آسمان حیفا میچرخه و بعد به سمت سوریه میره و در فرودگاه دمشق به زمین میشینه. لیلا و سلیم تمام ۱۱۶ مسافر و خدمه رو به سرعت از هواپیما پیاده کردن. تأکید داشت که هیچکس نباید آسیب ببینه. بعد از پیاده شدن آخرین نفر، اونا دماغهی بوئینگ رو منفجر کردن. یک حرکت نمایشی بدون تلفات انسانی تا به دنیا بگن «ما جدی هستیم».
لیلا و سلیم بلافاصله دستگیر شدن اما انقدر این خبر در دنیا سر و صدا کرد و لیلا خالد جوان در جهان و افکار عمومی عرب محبوب شده بود که دولت سوریه نتونست مدت طولانیمدت نگهش داره و آزادش کرد.اما اینجا بود که بخش دوم زندگی خالد شروع شد. عکسش درحالی با لبخند محو و چفیه بر سر تمام دنیا رو پر کرده بود تا اینکه به مشهورترین زن جهان در اون روزها تبدیلش کرد! میدونست که سازمانهای جاسوسی به دنبالش هستن. به همین دلیل تصمیم سختی پیش روش بود؛ باید تغیر چهره میداد...#چهره_زنانه_جنگ
زندگی نقش اول داستان ما از شهر حیفا شروع میشه. در چهارسالگیش، اول یا دوم اردیبهشت سال ۱۳۲۷ شمسی، ارتش بریتانیا که مسئول حفظ نظم فلسطین بود، ناگهانی پستهای بازرسی رو ترک کرد. این لحظه، ساعتِ شروع عملیات وحشیانه «هاگانا» بود. اونا با شلیک خمپاره به سمت بازارها و خونهها، وحشت بزرگی ایجاد کردن. در کمتر از یک روز کشتار وسیعی رقم خورد و «هاگانا» (هسته اولیه و غیررسمی ارتش اسرائیل) شهر رو تصرف کرد.لیلا، دختر کوچولوی این داستان در خاطراتش تعریف میکنه که خانوادهاش (مادر و ۸ فرزند) در حالی که پدرشون برای دفاع در شهر مونده بود، با عجله و اضطراب سوار یک کامیون شدن تا بتونن از شهر خارج بشن. لیلا میگه: «مادرم فقط به فکر جون ما بود. من میخواستم عروسکم رو بردارم، اما دستم رو کشید و گفت وقت نداریم.»
خانواده لیلا به شهر صور در جنوب لبنان رفتن و در اردوگاه آوارگان ساکن شدن. دوره زندگی جدید همراه با تحقیر و فقر بیشتر. اون در مدرسهای درس میخوند که توسط آژانس پناهندگان سازمان ملل (UNRWA) اداره میشد. میدید که چطور مردمش برای گرفتن یک کیسه آرد یا مقداری روغن در صف میایستن. این صحنهها به شدت دردناک و تحقیرآمیز بود.
میدید که برادران و خواهران بزرگترش عضو جنبشهای سیاسی میشن؛ پس اون هم تصمیم گرفت در سن ۱۵ سالگی، رسماً به «جنبش ملیگرایان عرب» (ANM) ملحق بشه. جنبشی که معتقد بود راه بازگشت به وطن، از مسیر بیداری و اتحاد میگذره. به مرور به شاخه نظامی این تفکر، یعنی «جبهه مردمی برای آزادی فلسطین» وارد شد.
حالا ۷ شهریور ۱۳۴۸، لیلای ۲۵ ساله در فرودگاه شلوغ رم ایستاده و منتظر پرواز ۸۴۰ به مقصد تلآویوه. دختری با چهرهای مصمم و نگاهی نافذ، همراه با همرزمش «سلیم عیساوی» سوار هواپیما شد. بلیط فرست کلس خریده بودن تا حتیالمقدور به کابین خلبان نزدیک باشن. وقتی هواپیما تیکآف کرد، لیلا و همرزمش با اسلحههایی که پنهان کرده بودن، به کابین خلبان رفتن. لحنش سرد اما محترمانه بود. از پشت میکروفون گفت: «خواهران و برادران، لطفاً کمربندهاتون رو محکم ببندید. این پرواز نه به سمت تلآویو، بلکه به سمت آزادی میره. فرمانده جدید شما صحبت میکنه!»
به خلبان میگه: «به سمت حیفا برو.» وقتی هواپیما به حریم هوایی فلسطین میرسه، از خلبان میخواد که ارتفاع رو کم کنه تا بتونه شهر زادگاهش رو ببینه.از بالا دنبال خونه پدریای میگشت که مجبور شده بود با ترس و وحشت ترکش کنه و به تبعید اجباری بره...
هواپیما سه دور در آسمان حیفا میچرخه و بعد به سمت سوریه میره و در فرودگاه دمشق به زمین میشینه. لیلا و سلیم تمام ۱۱۶ مسافر و خدمه رو به سرعت از هواپیما پیاده کردن. تأکید داشت که هیچکس نباید آسیب ببینه. بعد از پیاده شدن آخرین نفر، اونا دماغهی بوئینگ رو منفجر کردن. یک حرکت نمایشی بدون تلفات انسانی تا به دنیا بگن «ما جدی هستیم».
لیلا و سلیم بلافاصله دستگیر شدن اما انقدر این خبر در دنیا سر و صدا کرد و لیلا خالد جوان در جهان و افکار عمومی عرب محبوب شده بود که دولت سوریه نتونست مدت طولانیمدت نگهش داره و آزادش کرد.اما اینجا بود که بخش دوم زندگی خالد شروع شد. عکسش درحالی با لبخند محو و چفیه بر سر تمام دنیا رو پر کرده بود تا اینکه به مشهورترین زن جهان در اون روزها تبدیلش کرد! میدونست که سازمانهای جاسوسی به دنبالش هستن. به همین دلیل تصمیم سختی پیش روش بود؛ باید تغیر چهره میداد...#چهره_زنانه_جنگ
۱۵.۴K
۲۱:۴۹