منتظران گناه نمیکنند
نکته روز سی و ششم: گناه آسیب میزند مثل کبریت دست بچه دادن
خداوند میگوید: گناه به تو آسیب میرساند، پس دوری کن
️ گناه مانع قبولی دعاها میشود با گناه دیواری بین خود و آرزوهایمان میسازیم خدا از طریق اسباب و علل عمل میکند
معجزه دائم نیست، زندگی روی زمین نیازمند تلاش و خردمندی است گناه نعمتها را تغییر میدهد
شادی جمع خانوادگی یا همراه همسر به کدورت تبدیل میشود گناه ترک عادتهای نیک را ایجاد میکند
مثال: فراموش کردن سلام دادن به امام حسین علیهالسلام گناه حال و روحیه را خراب میکند
استرس، اضطراب و ناامیدی ناشی از انتخاب خودمان است گناه باعث ترک نماز میشود
کیفیت نماز کاهش مییابد اگر قبلش غیبت یا گناه کرده باشیم گناه ممکن است تعجیل مرگ بیاورد
اخلاق بد، قطع صله رحم، غیبت و دیگر گناهان گناه ترک وصیت و شهادتین
گناه باعث از دست رفتن لحظههای مهم زندگی و مرگ میشود گناه سلب توفیق و شکرگزاری میکند
نعمتها را نمیبینیم و مدام ناراضی هستیم گناه باعث نزول بلا میشود
بسیاری از مشکلات زندگی به واسطه گناهان است خداوند فرصت جبران میدهد
با انجام کار حسنه، گناهان پاک میشوند و حتی حسنه جایگزین میشود اجتناب از گناه = محافظت از خود
گناه مثل سم مهلک است، خودت را اذیت میکند ارزش انسان در مقابله با نفس است 🦚 با کنترل نفس و رشد قدم به قدم، حتی از ملائک با ارزشتر میشویم گناه حق الناس باعث بیماری روحی میشود
حال روحی را خراب میکند و باعث وابستگی به آرامبخشها میشود
ریشه غیبت:
مجلسگرمی و جلب توجه دیگران باعث غیبت میشود.
لذت بردن از حرف زدن بدون فکر و به خاطر خوشحال کردن دیگران، انسان را درگیر گناه میکند.
سه مانع ترک حرام و انجام واجب:
نفس انسان مقاومت میکند و تنبلی میکند، چون عادت کرده.
وسوسه و القائات شیطان بیشتر میشود.
امتحانات الهی پررنگتر میشود تا تمرین کنیم و قوی شویم.
محبت خداوند:
خداوند محبت بیشتری نسبت به انسان دارد، چون برای آفرینش ما وقت و انرژی گذاشته.
هدف: قوی و ورزیده شدن روح و اخلاق ما.
خطر غیبت به خاطر جلب توجه:
انسان به خاطر “به به” شنیدن یا خبرهای داغ دادن، خودش را وارد غیبت میکند.
افرادی که این کار را تشویق میکنند، پس از مرگ ما خیلی سریع فراموش میکنند.
پیام قرآن و روز قیامت:
روز قیامت و حسابرسی اعمال، سخت و هولناک است.
کودکان و حتی ما در آن روز از هراس و سختی پیر میشویم.
راهکار عملی:
قبل از حرف زدن فکر کنیم و هر حرفی را نزنیم.
مجلس گرمی که باعث حق الناس شود، نباید در آن شرکت کرد.
پیام نهایی:
دقت در خواندن قرآن و فهمیدن معنای آن، راهنمای ماست.
عجله نکن برای گذراندن آیات؛ آنها فرشتگان راهنما هستند.
۲:۰۰
۲:۱۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
منتظران گناه نمیکنند
نکته روز سی و ششم: گناه آسیب میزند مثل کبریت دست بچه دادن
خداوند میگوید: گناه به تو آسیب میرساند، پس دوری کن
️ گناه مانع قبولی دعاها میشود با گناه دیواری بین خود و آرزوهایمان میسازیم خدا از طریق اسباب و علل عمل میکند
معجزه دائم نیست، زندگی روی زمین نیازمند تلاش و خردمندی است گناه نعمتها را تغییر میدهد
شادی جمع خانوادگی یا همراه همسر به کدورت تبدیل میشود گناه ترک عادتهای نیک را ایجاد میکند
مثال: فراموش کردن سلام دادن به امام حسین علیهالسلام گناه حال و روحیه را خراب میکند
استرس، اضطراب و ناامیدی ناشی از انتخاب خودمان است گناه باعث ترک نماز میشود
کیفیت نماز کاهش مییابد اگر قبلش غیبت یا گناه کرده باشیم گناه ممکن است تعجیل مرگ بیاورد
اخلاق بد، قطع صله رحم، غیبت و دیگر گناهان گناه ترک وصیت و شهادتین
گناه باعث از دست رفتن لحظههای مهم زندگی و مرگ میشود گناه سلب توفیق و شکرگزاری میکند
نعمتها را نمیبینیم و مدام ناراضی هستیم گناه باعث نزول بلا میشود
بسیاری از مشکلات زندگی به واسطه گناهان است خداوند فرصت جبران میدهد
با انجام کار حسنه، گناهان پاک میشوند و حتی حسنه جایگزین میشود اجتناب از گناه = محافظت از خود
گناه مثل سم مهلک است، خودت را اذیت میکند ارزش انسان در مقابله با نفس است 🦚 با کنترل نفس و رشد قدم به قدم، حتی از ملائک با ارزشتر میشویم گناه حق الناس باعث بیماری روحی میشود
حال روحی را خراب میکند و باعث وابستگی به آرامبخشها میشود
ریشه غیبت:
مجلسگرمی و جلب توجه دیگران باعث غیبت میشود.
لذت بردن از حرف زدن بدون فکر و به خاطر خوشحال کردن دیگران، انسان را درگیر گناه میکند.
سه مانع ترک حرام و انجام واجب:
نفس انسان مقاومت میکند و تنبلی میکند، چون عادت کرده.
وسوسه و القائات شیطان بیشتر میشود.
امتحانات الهی پررنگتر میشود تا تمرین کنیم و قوی شویم.
محبت خداوند:
خداوند محبت بیشتری نسبت به انسان دارد، چون برای آفرینش ما وقت و انرژی گذاشته.
هدف: قوی و ورزیده شدن روح و اخلاق ما.
خطر غیبت به خاطر جلب توجه:
انسان به خاطر “به به” شنیدن یا خبرهای داغ دادن، خودش را وارد غیبت میکند.
افرادی که این کار را تشویق میکنند، پس از مرگ ما خیلی سریع فراموش میکنند.
پیام قرآن و روز قیامت:
روز قیامت و حسابرسی اعمال، سخت و هولناک است.
کودکان و حتی ما در آن روز از هراس و سختی پیر میشویم.
راهکار عملی:
قبل از حرف زدن فکر کنیم و هر حرفی را نزنیم.
مجلس گرمی که باعث حق الناس شود، نباید در آن شرکت کرد.
پیام نهایی:
دقت در خواندن قرآن و فهمیدن معنای آن، راهنمای ماست.
عجله نکن برای گذراندن آیات؛ آنها فرشتگان راهنما هستند.
۹:۰۵
منتظران گناه نمیکنند
رمان واقعی«تجسم شیطان» #قسمت_نود_یکم
: شراره با ظاهری آشفته وارد خانه شد او اصلا نفهمید این راه را چگونه آمده، اینقدر آشفته بود که حتی وسائل همراهش را کنار دیوار خرابه جا گذاشته بود و فقط گوشی اش که انهم داخل جیبش بود همراه داشت. در هال را باز کرد، مادرش که آیفون را برایش زده بود، داخل آشپزخانه مشغول ریختن چای بود و با باز شدن در هال همانطور که سرش پایین بود گفت: سفرت زود تموم شد انتظار داشتم سه چهار روزه... ناگهان نگاهش به چهره شراره که هنوز آثار خون های کلاغ بر آن مشهود بود افتاد، لیوان چای از دستش به زمین پرت شد و چندین تکه شد، زیور با دو دست برسرش کوبید و جیغ زنان گفت: خدا مرگم بده، چی شدی؟ تصادف کردی؟! با صدای جیغ زیور، شیلا و شکیلا که هر دو داخل اتاق بودند، هراسان بیرون آمدند و با دیدن شراره با آن وضع به طرفش رفتند. هر سه نفر، شراره را دوره کردند مادرش به دست ها و صورت شراره دست می کشید و همانطور که گریه می کرد گفت: سالمی؟! چیزیت نشده؟! اما شراره مانند انسانی مسخ شده پلک نمیزد و جوابی هم به سوال های مادرش نمی داد. شیلا جلو آمد و همانطور که بینی اش را گرفته بود، عُقی زد و گفت: اه چه بوی تعفن و گندی هم میده، انگار از تو چاه فاضلاب درش آوردند.. شراره بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند، همه را کنار زد و یک راست به طرف اتاقش رفت. شیلا که انگار تازه یادش افتاده بود، دست روی سرش کوبید و گفت: شراره معلومه سالمه فقط انگار دیوونه شده ،واای ماشینم.. زیور با عصبانیت به شیلا نگاهی کرد و گفت: سر و وضعش را ندیدی که غرق خون هست؟ اونموقع تو به فکر ماشین وامونده ات هستی... شیلا شانه ای بالا انداخت و گفت: خوب ماشین تنها چیزیه که دارم حالا ... زیور اجازه نداد شیلا حرفش را تمام کند و همانطور که به طرف اتاق می رفت گفت: میشه الان حرف نزنی و بری آماده شی، بابات که خدا را شکر معلوم نیست دوباره کجا غیبش زده، باید شراره را ببریم دکتر. زیور وارد اتاق شد و شراره را در حالیکه روی تخت گز کرده بود و به نقطه ای خیره شده بود دید. زیور جلو رفت، کنار شراره نشست، میخواست حرفی بزند که احساس کرد هُرم سوزنده ای همراه با بوی تعفن از سمت شراره می آید، اما به روی خودش نیاورد، دستانش را جلو برد و دست شراره را در دست گرفت، انگار که کوره اتش بود. زیور هراسان از جا بلند شد و گفت: پاشو دختر، پاشو یه اب به دست و صورتت بزن بریم دکتر... اما شراره هیچ عکس العملی نشان نداد،خیره به نقطه ای نامعلوم روی دیوار و پلک نمیزد. زیور با دقت دست و صورت شراره را نگاه کرد،اثری از زخم و جراحتی نبود، او حس کرد شراره کسی را کشته، باید از وشوشه سوال می کرد، پس از جا بلند شد و می خواست بیرون برود در همین حین شیلا جلوی در اتاق امد و با لحنی شاد گفت: ماشین انگار سالمه اما ادم فکر میکنه از توی گردباد دراومده خیلی کثیف و پر از خاکه .. زیور ،شیلا را کناری زد و می خواست بیرون برود که شراره با صدای آهسته گفت: من هیچ کس را نکشتم، منو تنها بذارین، اما هرکس پاشو توی این اتاق بذاره میکشمش... ادامه دارد..
به قلم:ط_حسینی بر اساس واقعیت
رمان واقعی«تجسم شیطان»#قسمت_نود_دوم🎬:سه روز از آمدن شراره می گذشت، سه روزی که هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاق او را نداشت، فقط وقت غذا تا وقت غذا زیور غذای شراره داخل اتاق میبرد و بدون کوچکترین حرفی ظرفها را بر می گرداند، شراره انگار هم خیلی ترسیده بود و هم هنوز بهت زده بود، روز سوم ، جمشید سرو کله اش پیدا شد و به محض ورود ، بینی اش را بالا کشید و گفت: اه چه بوی گندی، زیور مگه آشغالها را بیرون نذاشتی و نگاه زیور و بقیه به اتاق شراره گره خورد اما کسی حرفی نزد.روز چهارم تازه زیور از خواب بیدار شده بود، شیلا و شکیلا که هر کدام سر کار بودند و در جایی خود را مشغول کرده بودند، امادهٔ رفتن شدند که صدای تلفن زیور بلند شد.شکیلا از کنار در هال صدا زد، مامان کجایی؟ گوشیت خودش را کشت، ببین کی سر صبی یاد شما افتاده...زیور از داخل آشپزخانه به سرعت خودش را به میز عسلی داخل هال رساند و همانطور که با تعجب به صفحه گوشی خیره شده بود گفت: عجیبه، فتانه است...شیلا که می خواست بیرون برود، به عقب برگشت و گفت: فتانه؟! زن عمو محمودت؟!زیور سری تکان داد و تماس را وصل کرد: فتانه با لحنی که می خواست خودش را صمیمی نشان دهد، سلام و علیک گرمی کرد و بعد از تعارفات معمول گفت: راستش اگر اجازه بدین می خواستیم برای امر خیر مزاحمتون بشیم..زیور لبخند گل گشادی زد و گفت: امر خیر؟! برای شکیلا؟!فتانه که انگار هل شده بود گفت: نه نه برای شراره...زیور که از خوشحالی چشمانش برق میزد، چرا که مدتها بود تعریف کردن از سعید حرف اول جمشید و شراره شده بود، اما برای اینکه ناز کند و فتانه نگه چقدر اینا دلشان می خواست، گفت: حالا بزارید من اول نظر دختر را بپرسم بعد خبرتون می کنم، آخه نه اینکه شراره خواستگار زیاد داره و دختری سخت پسند هست، اجازه بدید بپرسم بعد...فتانه که انگار انتظار این حرف را نداشت گفت: پس تا شب خبرش را بدینزیور چشمی گفت و خدا حافظی کرد..شیلا و شکیلا همانطور که میخندیدند، اشاره به اتاق کردند و گفتند: فتانه این دخترهٔ دیوونه را برا سعید خواستگاری کرد؟شیلا خنده اش بلندتر شد و گفت: خبر ندارند که عقلش را از دست داده تازه بو گندش را بگووزیور زهر چشمی گرفت و گفت: برین پی کارتون ورپریده ها، شاید همین موضوع باعث شد که شراره حالش عوض بشه، والله من موندم این دختر چکار کرده که به این روز افتاده و نمی دانست که شراره موکلی قوی تر گرفته و برای همین حتی وشوشه هم قادر نیست خبرها و ذهنیات او را به مادرش زیور برساند.با رفتن شیلا و شکیلا،زیور از جا بلند شد و به طرف اتاق شراره رفت، در را باز کرد و در کمال تعجب دید که شراره انگار تازه از حمام بیرون امده، تمیز و مرتب روی تخت خوابیده، با ورود زیور به اتاق،شراره چشمهایش را باز کرد و همانطور که لبخند میزد گفت: میگفتی فردا شب بیان...زیور با تعجب نگاهی به شراره کرد و گفت: حالت خوب شده دخترم؟! گوش وایستاده بودی؟شراره از جا بلند شد و همانطور که ملحفه را کناری میداد گفت: من حالم خوب بود،اصلل طوریم نبود، بعدم گوش واینستاده بودم، چون احتیاجی نداشتم، خودم میدونستم...زیور که خوب شراره را میشناخت سری تکان داد و گفت: بگم فرداشب بیان، نمیترسی فتانه بگه چقدر اینا هول هستن؟!شراره خنده بلندی کرد و گفت: فتانه داره له له میزنه من زودتر بله را بگم، چون میخواد تیمش را قوی کنه و اون دخترهٔ بیچاره اسمش چی بود؟ هااا فاطمه را با کمک من و هنرنمایی هام له و لورده کنه ...زیور شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه پس به بابات بگم و قرار خواستگاری را میگذارم و با زدن این حرف از اتاق بیرون رفت..شراره در حالیکه بشکنی میزد گفت: دیگه هیچکس به گرد پای شراره خانمت نمیرسه ، موکلی که من دارم همه کاری از دستش برمیاد..
ادامه دارد..
به قلم:ط_حسینیبراساس واقعیت
ادامه دارد..
۱۰:۰۰
رمان واقعی«تجسم شیطان»#قسمت_نود_سوم
:چند ماه از عقد شراره با سعید می گذشت، عقدی که خیلی بی سرو صدا انجام شد بطوریکه هنوز خبر عقد به گوش روح الله و فاطمه نرسیده بود.فتانه ابتدا بسیار خوشحال بود از این وصلت، چرا که در همان دیدار اول متوجه شده بود که شراره مثل خودش موکل دارد و او میتوانست با کمک شراره تیمی تشکیل دهد که بچه های محمود را به خاک سیاه بنشاند، فتانه کینه ای عجیب از روح الله به دل داشت، اما اینک که چند ماه از عقد سعید و شراره گذشته بود میفهمید که اشتباهی مهلک انجام داده، چرا که شراره موکلی بسیار پرقدرت داشت، موکلی که زورش به موکل فتانه می چربید و سعی در تطمیع سعید نسبت به شراره داشت و قصد داشت سعید نوکری چشم وگوش بسته برای شراره شود و این خواستهٔ فتانه نبود، محمود هم که زمان عقد سعید انگار در خواب بود و مخالفتی نکرده بود، حالا انگار از خواب بیدار شده بود و میدید چگونه سعید داماد جمشید گوش بری شده که سالها محمود از او و خانواده اش دوری می کرد و او را حرام خورترین فرد زمین می دانست.شراره به پیشنهاد پدرش، روی مخ سعید رفته بود که از نمایشگاه اتومبیل سهمی هم به جمشید بدهند و سعید که انگار بین نیروهای شیطانی گرفتار شده بود نمی توانست تصمیم درستی بگیرد،از طرفی فتانه شمشیر را از رو بسته بود تا شراره را از اسبی که می تازید پایین کشد اما شراره کسی نبود که به این راحتی ها جا خالی بدهد، پس با کمک قوهٔ شیطانی که در اختیار داشت خواست گوشمالی به سعید دهد که به دنبالش فتانه سرجایش بنشیند، اما کارها طوری پیش رفت که به ضرر همه تمام شد.فتانه مشغول کشیدن نهار بود که در هال باز شد و سعید با چهره ای برافروخته در حالیکه شراره هم به دنبالش روان بود،وارد خانه شد.فتانه جواب سلام سعید را داد و تا چشمش به شراره افتاد گفت: ببینم تو کار از خودت نداری که وقت و بی وقت میری خودت را میچسپونی به این پسر و از کار و زندگی بازش می کنی؟! تو هنوز عقد کرده ای بزار عروسی بگیرین بعد بیا اینجا کنگر بخور و لنگر بنداز..شراره پررو تر از او خودش را روی مبل انداخت و گفت: فتانه خانم کمتر حرف بزن، غذات را بکش که از گشنگی داریم تلف میشیم،بعدم سعید شوهرمه اگر نمی تونی ببینی که من باهاش هستم لطفا چشمات را ببند و باید به اطلاعتون برسونم که اگر ور دل پسرت هستم برای خرابکاری هایی که هست که انجام میده وگرنه من خودم از خودم یه کار هاای کلاس دارم.فتانه که از حرفهای نیش دار شراره خون خودش را می خورد گفت: واه واه زمانه عوض شده حالا دیگه عروس به مادر شوهر فخر میفروشه و ..سعید که از این کل کل همیشگی خسته شده بود با فریاد گفت: تو رو خداااا بس کنید، من از استرس دارم سکته می کنم شما اومدین معرکه گرفتین؟!فتانه چشمهایش را ریز کرد و گفت: چی شده سعید؟! بازم جمشید اومده نمایشگاه ور دلت و حرف مفت زده؟!سعید سرش را تکان داد و گفت: کاش اینجور بود..فتانه که گیج شده بود سوالی سعید را نگاهی کرد که شراره قهقه ای ساختگی زد و گفت: نه خیر، کاش حرف پدر منو گوش میکرد که الان میباست رو هوا باشه نه زمین، آقا پسرت گل کاشته..انگار شریکش پول گرفته تا ماشین وارد کنه اما پول های بی زبون را برداشته و غیب شده و از جا بلند شد و به سمت اوپن رفت، تکه ای از کاهوی داخل ظرف سالاد را برداشت و همانطور به نیش می کشید سرش را کنار گوش فتانه اورد و گفت: سرمایه سعید و آقاتون محمووود پَررررر..فتانه که باورش نمی شد، با دست روی گونه اش زد و به طرف سعید که بی حال روی مبل افتاده بود آمد و شانه های او را در دستش گرفت و گفت: سعید جان! بگو شراره جفنگ میگه..بگو دیگهو سعید آه بلندی کشید و چشمانش را بست..
ادامه دارد..
به قلم:ط_حسینیبراساس واقعیت
ادامه دارد..
۱۰:۰۰
رمان واقعی«تجسم شیطان»#قسمت_نود_چهارم
:
هر چه که سعید توی کارهاش کم میاورد و پس رفت میکرد، خبرهایی که از طرف روح الله میرسید نشان میداد که پله های ترقی و پیشرفت را تند تند طی می کند و برای خودش مقام و منصبی بهم میزد و خبرش هم به محمود میرسید و محمود ذوق زده برای فتانه نقل میکرد و کینهٔ شتری فتانه، بیشتر و بیشتر می شد.اوضاع مالی سعید بهم ریخته بود و شریکش کلاهبردار از کار درآمده بود و به قول معروف آش را با جاش برده بود و گم وگور شده بود و پیگیری های سعید و محمود هم نتیجه ای نداده بودفتانه که از شراره ناامید شده بود و تمام پس رفت های سعید را از چشم شراره می دانست، می خواست به نوعی تمام کمبودهایش را از سر روح الله و فاطمه درآورد وچون ارتباطی بین آنها وجود نداشت، اول باید ارتباط را دوباره زنده می کرد و سپس به خواسته های شیطانی اش برسد، یک روز که محمود خسته و کوفته از روستا آمده بود رو به او گفت: میگم محمود گمونم الان یه پنج شش سالی هست که روح الله را ندیدی هاامحمود با تعجب نگاهی به فتانه کرد و گفت: خوب چیه؟! مگه مادمازل اجازه دیدار میدادین؟! من بیچاره هم باید به یه زنگ بسنده می کردم، حالا چی شده یاد ارتباط با روح الله افتادی؟!فتانه قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحنی شرمسار گفت: من فکر می کنم تمام بدبیاری هایی که سعید می آره به خاطر اینه که به روح الله کم محلی کردیم، الان که گفتی بچه دوم روح الله هم به دنیا اومده، بیا یه سری به همین بهانه بریم پیششون و دل اونا را شاد کنیم بلکه خدا هم دل ما را شاد کرد و بدشانسی های سعید هم تمام شد.محمود که انگار از تعجب داشت شاخ در می آورد، اب دهانش را قورت داد و گفت: یعنی باور کنم فتانه هستی و داری از این حرفا میزنی؟! ببینم خواب نما نشدی؟! شایدم یه کلک دیگه سوار کردی تا به خاطر شکست های سعید،زندگی روح الله را به کامش تلخ کنی هااا؟!فتانه قیافهٔ حق به جانب به خودش گرفت و گفت: روح الله اون سر دنیاست و سعید اینجا، چه ربطی بهم دارن که کارای سعید را به روح الله ربط بدم، چقدر تو شکاکی مرد..محمود سری تکان داد و گفت: من آدم شکاکی نیستم اما چون تو را خوب میشناسم، می دانم در پس این حرفت صدها فکر و نقشه نهفته است، اما اگر واقعا دوست داری روح الله دوباره رفت و آمدش را به خونه باباش شروع کنه، من مخالفتی ندارم، فقط به لین شرط توی زندگی اون بچه زجر کشیده مثل زندگی عاطفه بدبخت موش ندونیفتانه اوفی کرد و گفت: باشه، پس من زنگ میزنم آدرس ازشون میگیرم و اخر هفته دوتایی بریم طرف تبریز و با زدن این حرف به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
ادامه دارد..
به قلم:ط_حسینیبراساس واقعیت
هر چه که سعید توی کارهاش کم میاورد و پس رفت میکرد، خبرهایی که از طرف روح الله میرسید نشان میداد که پله های ترقی و پیشرفت را تند تند طی می کند و برای خودش مقام و منصبی بهم میزد و خبرش هم به محمود میرسید و محمود ذوق زده برای فتانه نقل میکرد و کینهٔ شتری فتانه، بیشتر و بیشتر می شد.اوضاع مالی سعید بهم ریخته بود و شریکش کلاهبردار از کار درآمده بود و به قول معروف آش را با جاش برده بود و گم وگور شده بود و پیگیری های سعید و محمود هم نتیجه ای نداده بودفتانه که از شراره ناامید شده بود و تمام پس رفت های سعید را از چشم شراره می دانست، می خواست به نوعی تمام کمبودهایش را از سر روح الله و فاطمه درآورد وچون ارتباطی بین آنها وجود نداشت، اول باید ارتباط را دوباره زنده می کرد و سپس به خواسته های شیطانی اش برسد، یک روز که محمود خسته و کوفته از روستا آمده بود رو به او گفت: میگم محمود گمونم الان یه پنج شش سالی هست که روح الله را ندیدی هاامحمود با تعجب نگاهی به فتانه کرد و گفت: خوب چیه؟! مگه مادمازل اجازه دیدار میدادین؟! من بیچاره هم باید به یه زنگ بسنده می کردم، حالا چی شده یاد ارتباط با روح الله افتادی؟!فتانه قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحنی شرمسار گفت: من فکر می کنم تمام بدبیاری هایی که سعید می آره به خاطر اینه که به روح الله کم محلی کردیم، الان که گفتی بچه دوم روح الله هم به دنیا اومده، بیا یه سری به همین بهانه بریم پیششون و دل اونا را شاد کنیم بلکه خدا هم دل ما را شاد کرد و بدشانسی های سعید هم تمام شد.محمود که انگار از تعجب داشت شاخ در می آورد، اب دهانش را قورت داد و گفت: یعنی باور کنم فتانه هستی و داری از این حرفا میزنی؟! ببینم خواب نما نشدی؟! شایدم یه کلک دیگه سوار کردی تا به خاطر شکست های سعید،زندگی روح الله را به کامش تلخ کنی هااا؟!فتانه قیافهٔ حق به جانب به خودش گرفت و گفت: روح الله اون سر دنیاست و سعید اینجا، چه ربطی بهم دارن که کارای سعید را به روح الله ربط بدم، چقدر تو شکاکی مرد..محمود سری تکان داد و گفت: من آدم شکاکی نیستم اما چون تو را خوب میشناسم، می دانم در پس این حرفت صدها فکر و نقشه نهفته است، اما اگر واقعا دوست داری روح الله دوباره رفت و آمدش را به خونه باباش شروع کنه، من مخالفتی ندارم، فقط به لین شرط توی زندگی اون بچه زجر کشیده مثل زندگی عاطفه بدبخت موش ندونیفتانه اوفی کرد و گفت: باشه، پس من زنگ میزنم آدرس ازشون میگیرم و اخر هفته دوتایی بریم طرف تبریز و با زدن این حرف به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
ادامه دارد..
۱۰:۰۱
رمان واقعی«تجسم شیطان»#قسمت_نود_پنجم
:
فاطمه آخرین گوجه پیش رویش را داخل ظرف سالاد خرد کرد وگفت: برام خیلی عجیبه، چی شده بعد از دو سال که عباس به دنیا اومده، فتانه و بابات الان یادشون افتاده بیان برا دیدنش و چشم روشنی؟!روح الله شانه ای بالا انداخت و گفت: تا جایی میدونم بابام پسر دوست هست و عباس هم اولین نوه اش هست که پسره، احتمالا تا الان فتانه نمیذاشته، خوب فتانه هم آدمه، شاید متوجه شده اشتباه کرده، الانم دست ازلجبازی برداشته و.. حالا که اونا بزرگواری کردند و اینهمه راه را دارن میان اینجا، ما هم نباید کینه ای باشیم.فاطمه آهانی کرد وگفت: من که کینه ای ازشون به دل ندارم، تازه از عقد سعید هم خوشحال شدم و حتی اگر ما را هم اونموقع دعوت می کردن، مطمئنا میرفتیم.در همین حین گوشی روح الله زنگ خورد و پشت خط آقا محمود بود،روح الله لبخندی زد و گفت: خوب خدا را شکر رسیدین، الان دقیقا کجایین؟!پس نزدیک خونه هستین، من الان میام پایین، صبر کنید.نهار با شوخی های آقا محمود و شیرین کاری های عباس پ فلفل زبونی های زینب صرف شد، آقا محمود که از دیدن عباس و شباهت زیادش به خودش ،سر ذوق آمده بود مدام قربان صدقهٔ عباس میرفت و فتانه گرچه حفظ ظاهر می کرد و همراه با آنها لبخند میزد،اما از درون خون خودش را می خورد، او با نگاه به خانه زندگی روح الله مدام آه می کشید و با خود میگفت: اینجور زندگی حق سعید من بود نه این روح الله بی مادر..حتی گاهی اوقات پشت سر شراره به فاطمه حرفهایی می زد و تاکید می کرد که شراره از دماغ فیل افتاده و متکبر و بی ادب است و فاطمه حس کرد که فتانه انگار از شراره میترسد.دو روز آقا محمود و فتانه تبریز ماندن و روح الله و فاطمه هم الحق خوب مهمانداری کردند، آنها را به جاهای دیدنی تبریز بردند و حتی به بازارهای رنگارنگ هم سری زدند و روح الله که خود فردی پاک و صادق بود و میپنداشت فتانه هم چنین است، تمام خاطرات تلخ قبل را پای اشتباهات و حسادت های زنانه فتانه گذاشت و فراموش شان کرد و برای او هم مانند مادرش از سر تا پا همه چیز خرید و کلی سوغات برای سعید و سعیده و مجید و حتی شراره خریداری کرد..فتانه ومحمود به طرف ورامین حرکت کردند و قبل از آن از روح الله قول گرفتند که به همین زودی به شهرش بیاید و با همه دیدار تازه کند.روح الله و فاطمه از اینکه ابرهای کینه کنار رفته اند و مهر دوستی جای آن را گرفته بسیار خوشحال بودند و اما نمی دانستند شروع این ارتباط، پایانی ست بر آرامش زود گذری که این چند سال دوری تجربه کرده بودند.
ادامه دارد..
به قلم:ط_حسینی
فاطمه آخرین گوجه پیش رویش را داخل ظرف سالاد خرد کرد وگفت: برام خیلی عجیبه، چی شده بعد از دو سال که عباس به دنیا اومده، فتانه و بابات الان یادشون افتاده بیان برا دیدنش و چشم روشنی؟!روح الله شانه ای بالا انداخت و گفت: تا جایی میدونم بابام پسر دوست هست و عباس هم اولین نوه اش هست که پسره، احتمالا تا الان فتانه نمیذاشته، خوب فتانه هم آدمه، شاید متوجه شده اشتباه کرده، الانم دست ازلجبازی برداشته و.. حالا که اونا بزرگواری کردند و اینهمه راه را دارن میان اینجا، ما هم نباید کینه ای باشیم.فاطمه آهانی کرد وگفت: من که کینه ای ازشون به دل ندارم، تازه از عقد سعید هم خوشحال شدم و حتی اگر ما را هم اونموقع دعوت می کردن، مطمئنا میرفتیم.در همین حین گوشی روح الله زنگ خورد و پشت خط آقا محمود بود،روح الله لبخندی زد و گفت: خوب خدا را شکر رسیدین، الان دقیقا کجایین؟!پس نزدیک خونه هستین، من الان میام پایین، صبر کنید.نهار با شوخی های آقا محمود و شیرین کاری های عباس پ فلفل زبونی های زینب صرف شد، آقا محمود که از دیدن عباس و شباهت زیادش به خودش ،سر ذوق آمده بود مدام قربان صدقهٔ عباس میرفت و فتانه گرچه حفظ ظاهر می کرد و همراه با آنها لبخند میزد،اما از درون خون خودش را می خورد، او با نگاه به خانه زندگی روح الله مدام آه می کشید و با خود میگفت: اینجور زندگی حق سعید من بود نه این روح الله بی مادر..حتی گاهی اوقات پشت سر شراره به فاطمه حرفهایی می زد و تاکید می کرد که شراره از دماغ فیل افتاده و متکبر و بی ادب است و فاطمه حس کرد که فتانه انگار از شراره میترسد.دو روز آقا محمود و فتانه تبریز ماندن و روح الله و فاطمه هم الحق خوب مهمانداری کردند، آنها را به جاهای دیدنی تبریز بردند و حتی به بازارهای رنگارنگ هم سری زدند و روح الله که خود فردی پاک و صادق بود و میپنداشت فتانه هم چنین است، تمام خاطرات تلخ قبل را پای اشتباهات و حسادت های زنانه فتانه گذاشت و فراموش شان کرد و برای او هم مانند مادرش از سر تا پا همه چیز خرید و کلی سوغات برای سعید و سعیده و مجید و حتی شراره خریداری کرد..فتانه ومحمود به طرف ورامین حرکت کردند و قبل از آن از روح الله قول گرفتند که به همین زودی به شهرش بیاید و با همه دیدار تازه کند.روح الله و فاطمه از اینکه ابرهای کینه کنار رفته اند و مهر دوستی جای آن را گرفته بسیار خوشحال بودند و اما نمی دانستند شروع این ارتباط، پایانی ست بر آرامش زود گذری که این چند سال دوری تجربه کرده بودند.
ادامه دارد..
۱۰:۰۱
اصابت دو موشک به ناوچه آمریکایی
درپی بیتوجهی به هشدار ایران
۱۰:۵۵
الان وقت دعاست
تا دو ساعت دیگه احتمال درگیری نظامی بشدت بالاست
احمق امریکایی گفته ساعت15:30به وقت ایران وارد تنگه میشیم
تا دو ساعت دیگه احتمال درگیری نظامی بشدت بالاست
احمق امریکایی گفته ساعت15:30به وقت ایران وارد تنگه میشیم
۱۰:۵۶
اعضای کانال سوره فتح فراموش نشود بخوانید
۱۱:۴۳
برای سلامتی رزمندگان اسلام دعا فرماید 
۱۱:۴۳
جایگاه جهنمی کافر و بینماز یکی است!
..نبیّ اکرم صلیالله علیه و آله:وَيل، پرتگاهی در جهنم است که کافر در آن سقوط میکند و چهل سال طول میکشد تا به ته آن برسد!
..در روایتی دیگر: «نماز، ستون دین است، پس هرکس نماز خود را عمدا ترک کند، به تحقیق دین خود را خراب کرده است و هر کس وقتهای آن را ترک کند، او را در وَيل میاندازند.
- |
جامعالاخبار، ص۷۳
- |
۱۴:۵۸
مبادا،ایندنیارا آنقدرجدیبگیریکهآخرتترافراموشکنیدنیابهمثلشیشهایمیماندکهیکدفعهمیبینیازدستتافتادوشکست!|شهید مهدی باکری|
۱۴:۵۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
امارات رفت زیر موج موشکی
الله اکبر
الله اکبر
۱۶:۰۷
#امارات_ذلیل
۱۶:۰۷
شاید امشب فصل جدیدی از قدرت آشکار شود، فصلی که دشمنان هرگز پیش از این شاهد آن نبودهاند
۱۶:۱۶
بحرین از ترس احتمال حمله اعلام آماده باش کرد!
۱۶:۵۲