بله | کانال ایــرِن
عکس پروفایل ایــرِنا

ایــرِن

۱۶۸ عضو
thumbnail
سلام ملیکم خوش اومدید به چنل زاپاس ایرنundefinedمن یه جین لاور فیک نویسماینجا درست مثل پیج ویسگون قراره فیک بخونیم و خوش بگذرونیم :)علاوه بر این چنل داخل ویسگون فالو کنید:irene.fakeمن ایرنم و اینجا فقط:سناریو|تک پارتی|چندپارتی قرار میگیره امیدوارم خوشتون بیاد 🩷جهت ارتباط با من‎@bbff90

۱۷:۵۴

اینو هم بگم از اول من خیلی تو چنل زدن ماهر نیستم و نبودم واقیعتا و اینجارو نمیتونم خیلی پینترستی و گوگولی مگولی و ناناص بلا کنم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید undefined

۱۸:۰۲

امید وارم اینجا کلی بهمون خوش بگذره 🫶undefined

۱۹:۳۳

سلام سلام بریم چندپارتی که جونگ کوک رو کامل کنیم؟!

۱۴:۰۱

ایــرِن
سلام سلام بریم چندپارتی که جونگ کوک رو کامل کنیم؟!
ری اکت برید بزارمundefined

۱۴:۰۵

thumbnail
چندپارتی:وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt¹کش و قوسی(نمیدونم درست نوشتم یا نه) به بدنش داد و از جاش پاشد..بقیه ی اعضا یه گوشه نشسته بودن میگفتن و میخندیدن..جونگ کوک بعد از پوشیدن سویشرت مشکی یقه اسکی و بستن زیپش و برداشتن وسایلش به سمت در رفت و با صدای بلند گفت:"خداحافظ همگی!"نامجون با تعجب سرشو بالا اورد و نگاهش کرد و بعد گفت:"عه؟میری؟ نمیمونی؟ میخواستیم بریم بیرون."جونگ کوک لبخند خسته ای زد و گفت:"دوست داشتم اما..راستش ، به یه نفر یه قولی دادم که اگه بزنم زیرش کلی دعوام میکنه!"همه ی اعضا باهم گفتن:"اوووووو"نامجون خندید و گفت:"خیلی خب خیلی خب...خوش بگذره!"جونگ کوک لبخندی زد و بعد از اونجا خارج شد..سوار ماشینش شد و کمر بندشو بست..آهنگ پلی کرد و راه افتاد..همراه اهنگ میخوند.در حین رانندگی گوشیشو از روی صندلی بغلش برداشت و شماره ی فرد مورد علاقشو گرفت..خمیازه ای کشید..گوشیو گذاشت رو پخش کن و صدای آهنگ رو کم کرد...بعد از چندتا بوق کسی جواب نداد ..با خودش گفت:"حتما حواسش نبوده."چند دقیقه گذشت..دوباره زنگ زد..این بار هم صدای پیغام گیر تو گوشش پیچید:"سلام شما با هانی تماس گرفتید خواهشا پیغام بزارید"دیگه داشت نگران میشد! یعنی چرا جواب نمیداد؟!سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه و نگران نشه..نفس عمیقی کشید و بار دیگه هم زنگ زد..این بار هم فقط صدای پیغام گیر!بار چهارم..و بار پنجمجواب نداد که نداد!"یعنی چه اتفاقی افتاده؟؟"بار ششم هم زنگ زد ولی ایندفعه صدای پیغام گیر رو نشنید..فقط شنید که گوشیش خاموشه!دیگه نتونست خودشو نگه داره!دل شوره و استرس کل وجودشو گرفت..پاشو رو گاز فشار داد..با سرعت بیشتری رانندگی میکرد و در حین رانندگی همش به اون زنگ میزد ولی همچنان خاموش بود گوشیش!"وای وای..چرا جواب نمیدی تو؟؟"اینو با حرص گفت‌‌ و سرعتشو بیشتر کرد..راه یک ساعته رو تو نیم ساعت طی کرد!نگرانی..اعصبانیت..ترس..استرس همه ی این حس هارو همزمان باهم داشت!ماشینو پارک کرد و از تو جیبش کلید در آورد..در ساختمون رو باز کرد با استرس کل پله هارو بالا رفت..به در خونه رسیدبر عکس تصورش صدای خنده و حرف زدن هانی رو شنید:"عزیز دلم..پسر خوشگل من!""میدونی من چقدر دوست دارم؟!""وای چقدر تو خوبی آخهه""چقدر خوشحالم تورو دارم پسر مهربون و قشنگم!"چشماش گرد شد‌‌...پسر قشنگم؟؟دوست دارم؟!در زد..ولی هیچکس در رو باز کرد..دو بار دیگه در زد ولی فقط صدای قربون صدقه رفتنای هانی رو می‌شنید..هر لحظه بیشتر رو مخش میرفت!وقتی دید باز نمیکنه کلید رو تو در چرخوند و‌ وارد خونه شد..ادامه دارد...

۱۴:۳۱

thumbnail
چندپارتی:وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt²
در رو محکم باز کرد..هانی روی زمین نشسته بود و انگاری که داشت با یه موجود نا مرئی حرف میزد!چون که جونگ کوک نمیتونست ببینتش.جونگ کوک در خونه رو بست..هانی صدای در رو شنید چون که خیلی محکم بستش و حرفش قطع شد..آروم سرشو برگردوند با دیدن قامت جونگ کوک دم در هینی کشید و از جاش پرید:"یا خود خدا!"دستشو روی قفسه ی سینش گذاشت و نفس عمیقی کشید:"جونگ کوک! ترسوندی منو!""ببینم مستر جئون نظرت چیه که وقتی میای یه در بزنی ها؟!" جونگ کوک:این دختر چقدررر میتونست پرو باشه!با صدای نسبتا بلند گفتم:"اینکه تو نشنیدی که من سه ساعت در زدم تقصیر من نیست!"تعجب کرد..بعد با صدای اروم تر گفت:"خیلی خب حالا."شروع کردم به خالی کردن حرصم:"معلوم هست کجایی؟؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدمم؟؟ از نگرانی مردم اصلا تو برات مهمه؟؟ معلوم نیست داشتی قربون صدقه کی میرف.."هانی دستشو اورد بالا و حرفشو قطع کرد:"هی هی هی! اروم باش چته تو؟؟کی زنگ زدی اصلا چی میگی؟"پوزخند زدم..گوشیشو از روی میز برداشت..دکمه ب بغلش رو فشار داد تا روشنش کنه:"اوه.‌.ظاهرا خاموش شده‌‌."گوشیمو در آوردم و رفتم تو تماس ها..گرفتم جلوش:"بیا نگاه کن!"سرشو برد عقب:"یازده بار؟"_"بله یازده بار زنگ زدم میفهمی؟؟"سعی کرد ارومم کنه:"باشه باشه حالا مگه چیشده؟"این خونسردیش داشت عذابم میداد! حرصمو در آورده بود "چیشده؟؟جنابعالی معلوم نیست داری چه غلطی میکنی که جواب منو نمیدی!انگار اصلا امروز واست مهم نبود نه؟؟"اخم کرد:"اول اینکه لوکاس غذاشو نمی‌خورد داشتم بهش غذا میدادم..دوم اینکه حالا یبار گوشیم خاموش شده بود مگه چیشده؟! امروز مثلا چه روزیه؟ یه رپز مثل همه ی روزا"با جمله ی آخرش قلبم شکست...اون سالگرد دوستیمون رو به همین راحتی فراموش کرده بود؟!صبر کن ببینم ، لوکاس؟؟لوکاس کیه؟؟پرسیدم:"لو..لوکاس دیگه کدوم خریه؟؟".عصبی شد:"یاااا با پسر من درست حرف بزنااا!"_"پسرت؟؟"با غرور گفت:"بله..پسرم!"دقت کردم دیدم یه موجود پشمالوی سفید داره میاد سمتش..یه گربه؟ اون الان داشت قربون صدقه یه گربه میرفت؟گربه عه اومد و خودشو مالید به پاش..هانی انگار میخواست براش قش کنه:"وویی پسر قشنگممم..بغل میخوای؟ اره؟! بیا اینجا ببینم خوشگل مامان!"خم شد و اون گربه رو بغل کرد..:"مامانی بیا با جونگ کوک آشنا شو..جونگ کوک این لوکاسه..پسر قشنگ مامانش!"پس این بود..این یارو "لوکاس" یه جوری نگاهم میکرد انگار ازم طلبکاره!پوکر فیس نگاهش کرد:"تو الان یه ساعت داشتی قربون صدقه این میرفتی؟!"سرشو اورد بالا:"بهش نگو این! ناراحت میشه عه.."گربه عه یه جوری خودشو براش لوس میکرد و میمالید به هانی انگار زنشه..از منم انگار متنفر بود ولی خب احساساتمون دو طرفه بود "ببینم این دیگه کیه؟ از کجا اومد؟؟"_"یه ادم دیوونه ی بی عقل این گربه به این ملوسی و خوشگلی رو تو خیابون ول کرده بود! باورت میشه؟؟ اولش فکر کرد منم مثل صاحبش بیشوعورم ولی دید من چقدر مهربونم باهام خوب شد""به خاطر‌..این جواب تلفن منو نمیدادی؟*اخم*"هوفی کشید و چش غره رفت:"هوففف یه جوری میگی انگار چیشده!...خب این بچه هم نیاز به توجه داره..نمیتونستم همینجوری ولش کنم که..لازم نبود انقدر نگران بشی..میبینی؟ من سالمم و حالمم خوبه!"یه احساس بدی داشتم...احساس میکردم اون گربه ای که هنوز دو روز نشده اومده از من با ارزش تره!..کم کم داشتم به این فکر می افتادم که اون گربه زمانی که من نیستم تبدیل به یه پسر بزرگ و خوشتیپ میشه و عشقمو ازم میگیره!سرمو انداختم پایین..زبونم تو لپم فرو بردم:"اوهوم..اره..راست میگی!"سرمو اوردم بالا:"میدونی چیه؟ بیخودی تا اینجا اومدم اصن نیازی نبود بیام..ظاهرا فکر میکردم امروز روز خاصیه ولی خب انگاری نیست و خوشحالم حالت خوبه..بیخیالش..خیلی خستممن میرم خونه*خمیازه*..شبت بخیر عزیزم"خواستم برم که دستمو گرفت:"وایسا ببینم..خب باشه چرا ناراحت میشی الان؟ خب مگه امروز چه فرقی با روزای دیگه داره؟! امروز یکم لوکاس ناخوش احوال بود..یکم حواسم بیشتر بهش بود...همین!تا اینجا اومدی چرا خودتو لوس میکنی؟..بیا باهم شام بخوریم فیلم ببینیم"جمله آخرشو با لبخند گفت..اخمام رفت تو هم..من دارم خودمو لوس میکنم یا این بچه گربه؟! البته بچه که چه عرض کنم‌‌..پوزخند زدم و با لحن سرد گفتم:"نه عزیزم..من سیرم لا اقل الان دیگه سیرم..من میرم توهم به پسرت برس..تقصیر تو که نیست که تو سالگرد دوستیمون گربت مریض میشه..نه؟اومده بودم تا به قولم عمل کنم ولی ظاهرا.‌..تو کار های مهم تری داری!"لبخند زدم:"بیخیال‌‌..من میرم به کارت برس!''_''صبر کن صبر کن..مگه امروز..چندمه؟؟"زیر لب داشت یه چیزایی میگفت.. یه اعدادی انگار که داشت میگفت داشت می‌شمارد..بعد دهنش باز موند و زد تو پیشونیش:"ای وای خاک تو سرت هانی!..اصلا یادم نبود..امروز دهمه اکتبره!"ادامه دارد...

۱۴:۳۱

thumbnail
وقتی به گربت حسودی میکنه و...pt³
اوه چه عجب!خانم تازه یادش اومد.."وای باورم نمیشه...چجوری یادم نبود؟!"_"عزیزم خودتو سرزنش نکن..به هر حال کار های مهم تری داشتی! اینطور نیست؟!"اخم کرد:"داری..تیکه میدازی الان؟"لبخند زدم:"نه اصلا.."لبخند زده بودم ولی سرد بودم باهاشگربه رو گذاشت زمین..نزدیک تر شد:"عزیزم من..میدونم ناراحتی ازم..حق هم داری ولی..باور کن من..من فقط.."هیچ بهانه ای نداشت..چی میخواست بگه؟گفت:"لوکاس امروز یذره وقتمو گرفت و...بیخیال معذرت میخوام!"_"گفتم که...اشکالی نداره.."سرمو انداختم پایین..نگاهشو رو خودم حس میکردم..اروم گفت:"هی..کوکیی""قهر نکن دیگهه..ببخشید"نگاهش کردم..تحمل نکردم:"من..به خاطر اینکه امشب با تو باشم برنامه هامو کنسل کردم.."_''ببین..."پریدم وسط حرفش:"برام مهم نیست دیگه..یازده بار بهت زنگ زدم ولی انگار نه انگار چرا؟چون دوست پسر جدیدت..اوه ببخشید! یعنی پسرت حالش بد بود..الانم ببخشید که مزاحم اوقات تو و پسرت شدم"چند ثانیه پوکر نگاهم کرد..بعد سرشو برگردوند و به اون یارو لوکاس نگاه کرد و بعدش به من:"صبر کن تو الان.."بعد از چند ثانیه با خنده ادامه داد:"به یه بچه گربه حسودی میکنی؟؟"دستمو بردم تو جیبم:"ظاهرا اون بچه گربه از سالگرد دوستیمون و من و زنگ زدنام مهم تره..اینطور نیست؟"زد زیر خنده..عه عه عه..دختره ی پرو!..خجالتم نمیکشه!یعنی احساسات من براش خنده داره؟!"الان خنده داشت؟!*عصبی*"اومد جلوم لپامو کشید:"واییی بانی ی حسودددد"_"نه میخوام بدونم الان..الان چی خنده دار بود؟؟اینکه من برات مهم نیستم؟؟""آیی خرگوش کوچولو ی حسوددد"لپمو بوسید و دستاشو دو صورتم قاب کرد:"کی گفته که برام مهم نیستی ها؟!"همچنان داشتم سرد رفتار میکردم:"رفتارت با اون گربه و با من کاملا نشون میده!"لبخند شیرینی زد:"پسر کوچولوی حسود من!"اخم نکردم:"نخیرم...پسر کوچولوت اون لوکاسه نه من.."دوباره خندید..دستاشو دور کمرم حلقه کرد:"میدونم زیادی به لوکاس اهمیت دادم ولی خب..خیلی خیلی خیلی واسش ذوق داشتم براش عزیزم..اون اولین حیوون خونگی ی منه..ولی نباید اونقدری درگیرش میشدم که سالگردمونو فراموش کنم..ببخشید عزیزکم..معذرت میخوام که انقدر فراموش کارم"ناراحت گفتم:"منم واسه اینکه با تو باشم ذوق داشتم..ولش کن دیگه مهم نیست اصلا..در ضمن من حسود نیستم.."(اللهیییییی)_"آیگوو..تو نباید خودتو با یه بچه گربه مقایسه کنی که!..ببخشید که تو ذوقت زدم..باور کن نمیخواستم اینجوری بشه ولی دست خودم نبود..ببخشید آقا خرگوشه!"بعدش بغلم کرد و سرشو برد تو سینم:"ببخشید دیگه..قول میدم دیگه تکرار نشه..اصن از این به بعد همه حواسم فقط به تو و رابطمون باشه..فقط همین..قول میدم"دستاشو دورم محکم تر کرد:"معذرت.."_"خیلی خب باشه.."محکم تر بغلم کرد:"اومم ببخشید"_"ای..لهم کردی دختر باشهه"سرشو اورد بالا و دندون نما خندید"خیلی خب خانم خانما..خرم کردی دختر کوچولو!"_"من خوب کارمو بلدم.."هردومون خنديديم"شاید دیر باشه ولی..بیا سالگرد دوستیمون رو با خوراکی نوشیدنی و سوجو و غذا و فیلم جشن بگیریم به جای رفتن به رستوران شیک؟"لبخند زدم:"چشم مادمازل!""پس...سالگرد دوستیمون مبارک کوکی!"_"سالگرد دوستیمون مبارک خانم خرگوشه!"The endنمیدونم خوب شد یا نهامیدوارم دوستش داشته باشید این فیک داخل ویسگون باید از داخل کامنت های پارت اول بخونید

۱۴:۳۲

چطور بود؟دوستش داشتید؟

۱۴:۳۵