خون جادوییفصل ۱پارت:۱پدر من یه نویسنده انیمشین خیلی معروفیه کل جهان میشناسنش یه جور داستان رو مینویسه که انگار خودش زندگی کرده.مامان من چهار سال پیش یه دفعه غیبش زد هیچ وقت پیداش نکردیم بابام بقیه خانوادمون خیلی دنبالش کشتن ولی هیچ وقت پیداش نکردن هیچ وقت هنوزم که هنوزه خبری ازش نیست .بابام بعد از دوسال توی شرکتی که کار میکرد عاشق منشیش شد منم چون دلم نیومد با ازدواجش با مامان پارمیس موافقیت کردم مامان پارمیس یه دختر به اسم سانیا داره خیلی دختر خوبه نازیه من اون تو این دوسال از خواهرم به هم نزدیک تر شدیم مامان پارمیس مثل قصه ها نامادری بد جنسی نیست خیلی خوبه همیشه هوامو داره .ولی اصل داستان از اینجایی شروع میشه که کل خانواده هر سال مجبور به رفتن به یه مهمونی خیلی بزرگ مجلل توی خونه خیلی بزرگ بابا بزرگم ایناست الان جلو در خونه بابا بزرگم هستیم خدمتکارا جلوی در وایسادن و بهمون سلام میدن کتمو که روی لباسم انداخته بودم در آوردم و بهشون دادم و وارد خونه شدیم مثل هر سال همه خیلی شیک لباس پوشیده بودناول از همه به طرف بابا بزرگم رفتیم و سلام احوال پرسی کردیمبعد با بقیه فامیل بعد از یکم سلام احوال پرسی با سانیا به طرف بچه های فامیل رفتیم که توی باغچه ویلا بودن آیهان پسر دوست خانوادگی بابا بزرگم دیدم و به سمتش رفتیم وقتی بهش رسیدم کنارش رادین پسر عموم دیدم ما چهارتا باهم توی فامیل خیلی صمیمی بودیم .
۱۶:۱۲
فصل ۱پارت :۲من -سلام به پسرای خوشگل مشگل سانیا-سلام پسرا چه خبرا ایهان-سلام دخترا هیچ سلامتیرادین سلام علیکم بر دخترا از شما چه خبر
من _میبنبم بازم مثل هر سال پدرومادراتو موفق شدن بیارنتون مهمونی
ایهان _گمشو بابا
سانیا و من -خخخخخخخخ
حقته پسر دختر باز
ایهان خخخخخ رو اب بخندید رادین _ ولشون کن دادش خودت میدونی این دوتا شیطون از حرف کم نمیارن خودتو خسته نکن .همین که آیهان خواست جوابشو بده یه دفعه زمین لرزیددد خیلی شدید بودخونه داشت میسوخت همه ریختن توی باغچه خیلی از مهمونا فرار کردن فقط چند نفر مونده بود نتونستم دقیقا بفهمم چی شد یه دفعه خونه شروع به ریزش کرد آتیش یه دفعه بالا رفت قیافه یه زن خیلی خوشگل درست شد با صدای خیلی بلندی اسم بابامو صدا زد زنه-کارنننننننیه لحظه چشمم به بابام افتاد داشت با ترس به زنه نگاه میکرد با ترس و آروم گفت کارن -بله روناک زنه که فهمیدم اسمش روناک گفت: زیر قولت زدی بازززبابا با صدای خیلی بلندی که توش خشم حس میکردم کارن _من دخترم بهت نمیدمم روناک -احمق تو قرار نیست که بدی خودم ازت میگیرمش.
من _میبنبم بازم مثل هر سال پدرومادراتو موفق شدن بیارنتون مهمونی
ایهان _گمشو بابا
سانیا و من -خخخخخخخخ
حقته پسر دختر باز
ایهان خخخخخ رو اب بخندید رادین _ ولشون کن دادش خودت میدونی این دوتا شیطون از حرف کم نمیارن خودتو خسته نکن .همین که آیهان خواست جوابشو بده یه دفعه زمین لرزیددد خیلی شدید بودخونه داشت میسوخت همه ریختن توی باغچه خیلی از مهمونا فرار کردن فقط چند نفر مونده بود نتونستم دقیقا بفهمم چی شد یه دفعه خونه شروع به ریزش کرد آتیش یه دفعه بالا رفت قیافه یه زن خیلی خوشگل درست شد با صدای خیلی بلندی اسم بابامو صدا زد زنه-کارنننننننیه لحظه چشمم به بابام افتاد داشت با ترس به زنه نگاه میکرد با ترس و آروم گفت کارن -بله روناک زنه که فهمیدم اسمش روناک گفت: زیر قولت زدی بازززبابا با صدای خیلی بلندی که توش خشم حس میکردم کارن _من دخترم بهت نمیدمم روناک -احمق تو قرار نیست که بدی خودم ازت میگیرمش.
۱۶:۱۲
فصل ۱پارت :۳ کارن -تو که دختر منو نمیشناسی نمیدونی کدومشون از خون منه روناک -هههههع همتون با خودم میبرم پس کارن -نه تو این کارو نمیکنی .یا خدا اینجان چه خبره این کیه چرا بابا بزرگ رنگش مثل گچ شده یعنی بابا چه قولی بهش داده کدوم دخترش یعنی من چیزی نمیفهمم واقعا یه دفعه زیر پام خالی شد صدای بلند بقیه شنیدم بابام اسم منو صدا میزد مامان پارمیس اسم سانیا چشمام کم کمبسته شد.آخ سرم خیلی درد میکنه پاهام گرفته چشمام خیلی خستن نمیتونم بازشون کنم ایهان-اخخخ سرم اینجا چه خبره اینا چین بچه ها رادین حالت خوبه سانیا بلند شو آتوسا خوبی بلند شین لطفا رادین-ایهان اینا چرا بلند نمیشنسانیا-اخخخخآیهان و رادین -خوبی سانیاااا سانیا -ننن می تونم چشام باز کن ممآیهان -رادین کمک کن بلندش کنیم آخرادین-سانیا آروم سعی کن چشمات باز کنی ببن ما تونستیم اروم باش کم کم بازشون کن. ایهان -رادین تو کمکش کن چشماش باز کنه من اتوسارو بیدار کنم.اردین-باشه زود باش ببن حالش خوبهآیهان اومد کنارم نشست صداشنو میشنیدم ولی نمیتونستم تکون بخورم یا حرفی بزنمایهان_هی آتوسا چشمات باز کنن زود باش لطفارادین _ایهان ضربانشو چک کن ببن حالش خوبه ایهان دستمو گرفت آروم نبضمو چک کردایهان-اره حالش خوبه فکر کنم به اثر ضربه بیهوش شده نگران نباش .
۱۶:۱۲
فصل ۱پارت:۴سانیا -اخ اینجا کجاست چرا اینقدر کثیفه رادین -حالت خوبه آتوسا -اخایهان -آتوسا خوبی وایسا کمکت کنم بلند بشیآتوسا -خوبم فقط سرم درد میکنهسانیا -من خوبمآتوسا تو خوبی آتوسا -خوبم نگران نباشرادین- بچه ها ما کجاییم اینجا کجاست ایهان -نمیدونم ولی خیلی کثیفه ترسناکهیه دفعه صدایه در اومد صدای خیلی بد از خودش در آورد گوشام سوت کشیدن بعدش یه دختر که فکر کنم هم سن ما بود جلو در وایساد .اون دختر چشمایه عسلی داشت موهای خرمایی بینی کوچک ولبای قرمزی داشت کلا دختر خوشگلیه ولی صورت بد جنس و سردی داره اومد جلو و با صدای سرد اما بدجنس گفتدختره :بلند شین قراره من ببرمتن پیش مامان جدیدتون .و پوز خندی زشتی بهمون زد منظورش چیه مامان جدیدمون این کیه چی میخواد ازمون بهش نگاه کردم خواستم چیزی بهش که قبل من رادین با صدای خشمگینی گفت رادین-هی منظورت چیه اینجا کجاست ده حرف بزنتو کی هستی؟دختره -اسمم ژرفاست رادین -مهم نیستاینجا کجاستدختری که فهمیدم اسمش ژرفاست اومد یکم نزدیک ترو
۱۶:۱۳
فصل ۱پارت :۵ گفت ؛اینجا خونه جدیدتونه ایهان -منظورت چیه بع این اشغال دونی میگی خونهژرفا با خنده خیلی زشتی گفت ژرفا-اینجا نه که احمقا طبقه بالا میگم من -منظورت چیه چرا مارو آوردین اینجا ژرفا - دیگه کافیه پاشین بریم از مامان تون بپرسینهر چهار تامون خیلی تعجب کرده بودیم این داره چی میگی میخواستم به بچه ها بگم که خطر ناکهنریم ولی چاره دیگی نداریم که پس از جامون بلند شدیم دنبالش رفتیم .پامو که از اون در گذاشتم بیرون یه قصر خیلی خوشگل بود بچه ها هم دنبالم در اومدن ژرفا رفت طرف پله هامام دنبالش رفتیم قصر جوری بود که انگار از طلا ساخته شده بود یعنی اینجا کجاست چرا پر از سربازه همینطور که این طرف اون طرف نگاه میکردم آیهان دستشو گذاشت روی شونم آروم صدام زدایهان -اتوسا حالت خوبه رنگت خیلی پریده من -خوبم ایهان یکم ترسیدم میدونی که من وقتی میترسم رنگم سفید میشهرادین - آتوسا مام ترسیدیم ولی آروم باش نمیزارم برات اتفاقی بیفته یعنی نمیزارم اتفاقی براتون بیفته ایهان- اره نگران نباش نمیزارم اتفاقی براتون بیفته نترس باشه من و سانیا -مرسی پسراآیهان رادین لبخند خیلی مهربونه زدن گفتن -خواهشدیگه حرفی نزدیم راستش خیلی آروم شدم الان خدا کنه خیلی سریعی بریم خونه آروم پشت سر ژرفا راه میرفتیم که رسیدم به یه در خیلی بزرگ دو تا سربازی که جلو در وایساده بودم در باز کردن .
۱۴:۴۵
فصل ۱پارت :۶این که همون زنست چقدر خوشگله موهای قرمز فر بلندی داره چشم های طوسی کشیده لب های قرمز خوش فرم بینی کوچیک داره ولی چرا لباسایه جادوگری تنشه ژرفا - سلام مامانم روناک -سلام دختر قشنگم ژرفا - این هارو که دستور داده بودین آوردم ژرفا یه خنده خیلی ترسناکی زد به روناک نگاه کردروناک -اتوسا خودم از شمایدچرا همچین سوالی میپرسه یعنی؟صبر کن قول بابام ربطی به من داشتمن -مممنمروناک-پس تو دختر درسا و کارتی.اسم مادرمو از کجا میدونهمن-تو اسم مادرمو از کجا میدونیروناک -ههههع من درساچهار ساله که باهم دوستیم من-چیییی میگی تو وای منظورش چیه مامانم اینجاست یعنی مامان من امان خودم مامان درسام روناک-میگم مامان تو چهار سال پیش اومد پیش من تا با تو کاری نداشته باشم ولی خون اون قدرت زیاد نداشت پس فقط این چهار سال به درد خورد الان نوبت دخترشه.این چی میگه نکنه خون اشامه من-مامانم کجاست اینو با صدایت بلند و خشمگینی که از ترس میلرزید گفتمروناک -میخوای ببنیش من -اره لطفاروناک -ژرفا برو درسا رو بیارژرفا -چشم ملکهژرفا رفت به طرف اون دری که ازش اومده بودیم و خارج شد
۱۴:۴۵
فصل ۱پارت :۷
وای یعنی واقعا رفت مامانمو بیاره مامان منو دلم براش یه ذره شده .سانیا اومد کنارم آروم دم گوشم گفت :آتوسا مراقب باش این زنه از لباس رفتارش معلومه یه جادوگره قبل این که مطمین نشدی مادرته زیاد نزدیکش نشو لطفا.از حرفی که زد یه دفعه ترسیدم آخه من از کجا مطمین بشم خودشه آهان یه چیزی یادم اومد.آیهان رو به روناک گفت:مارو برای چی آوردی به اینجا روناک بهش نگاه خیلی سرد کرد گفت :من فقط به آتوسا نیاز داشتم ولی چون نمیدونستم کدوم از دوتا دختر اتوساست مجبور شدم هر دوتاشو بیارم شما دوتا پسرم ژرفا آورده گفت شمام از خانواده مالییولوهستین پس شمام خون اوناتوی رگ هاتونه مگه نهایهان -اره خونه اونا توی رگامونه ولی خون خانواده ما چرا برات مهمهروناک خواست جوابشو بده صدایه ژرفا اومد ژرفا-ملکه اینم دوست شمابرگشتم سمت ژرفا وای مامانه خودمه خواستم سمتش برم محکم بغلش کنم ولی حرفهای سانیا یادم افتاد وایسادم درسا -اتوسا دخترم خواست سمتم بیاد ولی من ازش دور شدم گفتم یه سوال ازت میپرسم با لبخند بهم نگاه کرد گفت ؛چه سوالی اتوسام من وقتی بچه بودم ازچیزی میترسیدم کجا قایم میشدمدرسا -تو هر وقت میترسیدی میرفتی زیر تخت تا وقتی من یا بابات نمیومدیم دنبالت از زیر تخت بیرون نمیومدی .
وای یعنی واقعا رفت مامانمو بیاره مامان منو دلم براش یه ذره شده .سانیا اومد کنارم آروم دم گوشم گفت :آتوسا مراقب باش این زنه از لباس رفتارش معلومه یه جادوگره قبل این که مطمین نشدی مادرته زیاد نزدیکش نشو لطفا.از حرفی که زد یه دفعه ترسیدم آخه من از کجا مطمین بشم خودشه آهان یه چیزی یادم اومد.آیهان رو به روناک گفت:مارو برای چی آوردی به اینجا روناک بهش نگاه خیلی سرد کرد گفت :من فقط به آتوسا نیاز داشتم ولی چون نمیدونستم کدوم از دوتا دختر اتوساست مجبور شدم هر دوتاشو بیارم شما دوتا پسرم ژرفا آورده گفت شمام از خانواده مالییولوهستین پس شمام خون اوناتوی رگ هاتونه مگه نهایهان -اره خونه اونا توی رگامونه ولی خون خانواده ما چرا برات مهمهروناک خواست جوابشو بده صدایه ژرفا اومد ژرفا-ملکه اینم دوست شمابرگشتم سمت ژرفا وای مامانه خودمه خواستم سمتش برم محکم بغلش کنم ولی حرفهای سانیا یادم افتاد وایسادم درسا -اتوسا دخترم خواست سمتم بیاد ولی من ازش دور شدم گفتم یه سوال ازت میپرسم با لبخند بهم نگاه کرد گفت ؛چه سوالی اتوسام من وقتی بچه بودم ازچیزی میترسیدم کجا قایم میشدمدرسا -تو هر وقت میترسیدی میرفتی زیر تخت تا وقتی من یا بابات نمیومدیم دنبالت از زیر تخت بیرون نمیومدی .
۱۴:۴۵
فصل۱ پارت:۸
تنها کسی که در مورد این رفتارم میدونست مامان و بابام بودن خودشه مگه نه خودش دیگه به چیزی فکر نکردم محکم پریدم بغلش شروع به گریه کردن کردم خیلی محکم دستشو محکم به کمرم انداخت به خودش فشار داد بویه خودشه من یادمه خودشه کم کم اونم شروع به گریه کردن کرد منم فشارش دادم.یه دفعه صدایه پسری اومد .پسره -خفه شین بابا صداتو تا دوتا طبقه بالا ترم میاد سرمو از سینه مامانم بلند کردن با چشمای ابیم که الان پر از اشک شده بود بهش نگاه کردم یه پسر خوشگل بود با موهای قهوی روشن با چشمای کوچیک ولی عسلی بینی خوش فرمی داشت لبای که خیلی خوشگلی داشت.ولی خیلی عصبی و سرد بود روناک -پسرم سورنا خوش اومدی پسری که فهمیدم اسمش سورناست چرخید طرف روناک و گفت :خفشون کن یا خودم خفشون کنم مامانمو ول کردم کاملا چرخیدن طرفشو محکم گفتم:دقیقا چه غلط میخوای بکنیسورنا چرخید طرفم با پوزخند گفت هیچ وقت دلت نمیخواد بفمی و بعد گذاشت رفت توی راه برگشت خیلی محکم گفت صداشون بیاد خیلی بد تموم میشه براشون روناک ...که حرفشو یه مرد قطع کرد مرد :سورنا با مادرت درست حرف بزنبرگشتم سمتش و نگاهش کردم وای عجب مرد خوشگلیه فکر کنم پدر سورناست چون خیلی شبهه همن سورنا یه نگاه بهش انداخت سرشو انداخت پایین رفت .
تنها کسی که در مورد این رفتارم میدونست مامان و بابام بودن خودشه مگه نه خودش دیگه به چیزی فکر نکردم محکم پریدم بغلش شروع به گریه کردن کردم خیلی محکم دستشو محکم به کمرم انداخت به خودش فشار داد بویه خودشه من یادمه خودشه کم کم اونم شروع به گریه کردن کرد منم فشارش دادم.یه دفعه صدایه پسری اومد .پسره -خفه شین بابا صداتو تا دوتا طبقه بالا ترم میاد سرمو از سینه مامانم بلند کردن با چشمای ابیم که الان پر از اشک شده بود بهش نگاه کردم یه پسر خوشگل بود با موهای قهوی روشن با چشمای کوچیک ولی عسلی بینی خوش فرمی داشت لبای که خیلی خوشگلی داشت.ولی خیلی عصبی و سرد بود روناک -پسرم سورنا خوش اومدی پسری که فهمیدم اسمش سورناست چرخید طرف روناک و گفت :خفشون کن یا خودم خفشون کنم مامانمو ول کردم کاملا چرخیدن طرفشو محکم گفتم:دقیقا چه غلط میخوای بکنیسورنا چرخید طرفم با پوزخند گفت هیچ وقت دلت نمیخواد بفمی و بعد گذاشت رفت توی راه برگشت خیلی محکم گفت صداشون بیاد خیلی بد تموم میشه براشون روناک ...که حرفشو یه مرد قطع کرد مرد :سورنا با مادرت درست حرف بزنبرگشتم سمتش و نگاهش کردم وای عجب مرد خوشگلیه فکر کنم پدر سورناست چون خیلی شبهه همن سورنا یه نگاه بهش انداخت سرشو انداخت پایین رفت .
۱۴:۴۵