جایی...
«[سقراط گفت:] آتنیان! این کاوش و جستوجو برای یافتن داناترینِ مردم] سبب شده است که گروهی بزرگ مرا به دیدهٔ دشمنی بنگرند و تهمتهایی بیشمار بر من بنهند و از جمله مرا به دانایی مشهور سازند. زیرا هر بار که نادانیِ کسی را آشکار میکنم حاضران مجلس گمان میبرند که آنچه او نمیداند من میدانم، و حال آنکه دانندهٔ راستین جز خدا نیست و مرادِ خدا از پاسخی که به زبان سخنگوی پرستشگاهِ «دلفوی» جاری ساخت این بود که بیارجیِ دانشِ بشر را عیان نماید و گمان میکنم نام مرا هم برای مَثَل بُرد یعنی خواست بگوید: «*داناترینِ شما آدمیان، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمیداند*».» • آپولوژی؛ افلاطون، ترجمهٔ محمدحسن لطفی #بریده [جایی...
[بسم الله...]
• در باب جوهرهٔ دانایی(یک از دو)
آنچه که «آپولوژی» را مبدل به مهمترین متن تاریخ فلسفه میکند، میزانسن «سقراط» و موضع او در قبال تفکر و دانایی است. موضعی که باعث میشود او به عنوان پدر و آغازگر فلسفه در تاریخ شناخته شود. در آپولوژی سقراط نقطۀ امکان و تولد فلسفه را تشریح و یادآوری میکند؛ پیششرطی که باید رخ دهد تا فلسفه ممکن شود. امکان فلسفه در امکان تفکر و تفلسف است و امکان تفکر، در آمادگیای است که سوژۀ متفکر باید آن را فراهم کند، تا بتواند در نقطهٔ تفکر و تفلسف قرار گیرد.
«خایرفون» به قصد عبادت به معبد «دلفوی» میرود و در آنجا، پرسشی که در ذهن داشته را به زبان میآورد: «[آیا] کسی داناتر از سقراط هست؟» سروشِ معبد در گوشش زمزمه میکند که «هیچکس داناتر از سقراط نیست»¹. سقراط پس از بازگویی این خاطره، رو به مردم حاضر اینطور توضیح میدهد که خداوند او را داناترینِ مردم دانسته چرا که او بر نادانیِ خود داناست و دیگران بر نادانیِ خود، نادان؛ پس او از دیگران داناتر است.
از همین فراز نقطۀ تولد و امکان فلسفه مشخص میشود؛ سقراط، داناترین است چرا که بر نادانیِ خود آگاه است. داناییِ او، داناییِ بر نادانی است، همان چیزی که دیگران بر آن نادانند. فلسفه در نقطۀ داناییِ سوژۀ متفکر بر نادانیِ خود است که متولد و ممکن میشود. در حقیقت این علتی است که فلسفه را ممکن میکند.
این «داناییِ بر نادانی»، این «آگاهیِ بر فقرِ ذاتی»، همان چیزی است که دو خصلت اساسی را در فرد بهوجود آورده، تفکر و تفلسف را برایش ممکن میکند:
نخست؛ فردی که بر نادانی و فقرِ ذاتیِ خود آگاه است، هر چه بیشتر به جستوجو و کسب حقیقت میپردازد. او تشنهای است که هر چه بیشتر مینوشد، بیشتر تشنه میشود، هر چه بیشتر میآموزد، بیشتر احساس نادانی و فقر میکند. هیچ چیز مانعی برای کشف و شهود او از عالم و انسان نیست و حد یقفی ندارد. و همین نیل به جستوجو و کشفِ بیوقفه، او را به نقطۀ تفکر و تفلسف رهنمون میسازد.
دوم؛ آگاهی از نادانی و فقر، انسان را به فروتنی و خشوعی میرساند که لازمۀ کسب علم و حقیقت است. کسی که در مقابل خالق، در مقابل جهان و در مقابل انسان، خاشع و فروتن نباشد و متکبر به کبرِ دانایی و توانایی و قدرت و برتری باشد، خود را بینیاز از دانستن و کشف و جستوجو دانسته، همواره گمان میکند خود بر قلۀ دانایی تکیه زده و دیگران کلأنعام، هیچ نمیدانند و باید از محضر او کسب فیض کنند. همه بر خطایند و تنها اوست که بر صراط راستیست.
این کبر و غرور نه تنها مانع از جستوجوی حقیقت و تفکر و تفلسف میشود، بل آدمی را به نقطهای میرساند که گمان میکند همه نادانند و پَست و دَنی و تنها اوست که آگاه است و والا. حقیقت تنها در نزد اوست و دیگران بیبهرهاند. همین پیشفرض، او را در موضعی قرار میدهد که همواره دربارۀ همه چیز سخن بگوید بیآنکه مسئولیتی از قِبَل گفتههایش بر خود ببیند. همواره فرض را بر حقیقت کلام خود میگیرد و در منظر و موضع خود هیچ جای شک و شبههای نمیبیند و همه چیز برایش مطلق و سهلالوصول است.
• در باب جوهرهٔ دانایی(یک از دو)
آنچه که «آپولوژی» را مبدل به مهمترین متن تاریخ فلسفه میکند، میزانسن «سقراط» و موضع او در قبال تفکر و دانایی است. موضعی که باعث میشود او به عنوان پدر و آغازگر فلسفه در تاریخ شناخته شود. در آپولوژی سقراط نقطۀ امکان و تولد فلسفه را تشریح و یادآوری میکند؛ پیششرطی که باید رخ دهد تا فلسفه ممکن شود. امکان فلسفه در امکان تفکر و تفلسف است و امکان تفکر، در آمادگیای است که سوژۀ متفکر باید آن را فراهم کند، تا بتواند در نقطهٔ تفکر و تفلسف قرار گیرد.
«خایرفون» به قصد عبادت به معبد «دلفوی» میرود و در آنجا، پرسشی که در ذهن داشته را به زبان میآورد: «[آیا] کسی داناتر از سقراط هست؟» سروشِ معبد در گوشش زمزمه میکند که «هیچکس داناتر از سقراط نیست»¹. سقراط پس از بازگویی این خاطره، رو به مردم حاضر اینطور توضیح میدهد که خداوند او را داناترینِ مردم دانسته چرا که او بر نادانیِ خود داناست و دیگران بر نادانیِ خود، نادان؛ پس او از دیگران داناتر است.
از همین فراز نقطۀ تولد و امکان فلسفه مشخص میشود؛ سقراط، داناترین است چرا که بر نادانیِ خود آگاه است. داناییِ او، داناییِ بر نادانی است، همان چیزی که دیگران بر آن نادانند. فلسفه در نقطۀ داناییِ سوژۀ متفکر بر نادانیِ خود است که متولد و ممکن میشود. در حقیقت این علتی است که فلسفه را ممکن میکند.
این «داناییِ بر نادانی»، این «آگاهیِ بر فقرِ ذاتی»، همان چیزی است که دو خصلت اساسی را در فرد بهوجود آورده، تفکر و تفلسف را برایش ممکن میکند:
نخست؛ فردی که بر نادانی و فقرِ ذاتیِ خود آگاه است، هر چه بیشتر به جستوجو و کسب حقیقت میپردازد. او تشنهای است که هر چه بیشتر مینوشد، بیشتر تشنه میشود، هر چه بیشتر میآموزد، بیشتر احساس نادانی و فقر میکند. هیچ چیز مانعی برای کشف و شهود او از عالم و انسان نیست و حد یقفی ندارد. و همین نیل به جستوجو و کشفِ بیوقفه، او را به نقطۀ تفکر و تفلسف رهنمون میسازد.
دوم؛ آگاهی از نادانی و فقر، انسان را به فروتنی و خشوعی میرساند که لازمۀ کسب علم و حقیقت است. کسی که در مقابل خالق، در مقابل جهان و در مقابل انسان، خاشع و فروتن نباشد و متکبر به کبرِ دانایی و توانایی و قدرت و برتری باشد، خود را بینیاز از دانستن و کشف و جستوجو دانسته، همواره گمان میکند خود بر قلۀ دانایی تکیه زده و دیگران کلأنعام، هیچ نمیدانند و باید از محضر او کسب فیض کنند. همه بر خطایند و تنها اوست که بر صراط راستیست.
این کبر و غرور نه تنها مانع از جستوجوی حقیقت و تفکر و تفلسف میشود، بل آدمی را به نقطهای میرساند که گمان میکند همه نادانند و پَست و دَنی و تنها اوست که آگاه است و والا. حقیقت تنها در نزد اوست و دیگران بیبهرهاند. همین پیشفرض، او را در موضعی قرار میدهد که همواره دربارۀ همه چیز سخن بگوید بیآنکه مسئولیتی از قِبَل گفتههایش بر خود ببیند. همواره فرض را بر حقیقت کلام خود میگیرد و در منظر و موضع خود هیچ جای شک و شبههای نمیبیند و همه چیز برایش مطلق و سهلالوصول است.
۱۸:۱۳