چطور ممکنه یک تمدن صرفا با حمله نظامی اون هم یک شبه از بین بره؟!مردک بی سواد، یا معنی تمدن را نمی فهمه یا حمله نظامی رو یا هر دوش رو...
۱۳:۳۲
امشب در میانهی شلوغیِ میدان تجریش، ناگهان نگاهم روی یک پیرزن و پسرش قفل شد. پیرزنی خمیده که پرچم ایران را بر شانه انداخته بود.
اول گمان کردم این پسر است که دست مادر را گرفته، اما کمی بعد دیدم نه؛ پسر معلول است و به سختی قدم برمیدارد. این مادرِ عصا به دست و پرچم به دوش بود که دست پسرش را گرفته و او را به دنبال خود میکشید…
غریب اما مغرور… مظلوم اما مقتدر راهشان را از میان جمعیت باز میکردند و پیش میرفتند...
تمام مدتی که آنجا بودم، در ذهنم، لابهلای تئوریها و مفاهیم جامعهشناختی به دنبال مفهوم یا نظریه ای بودم تا بتوانم کنش این مادر و پسر را تحلیل کنم؛ اما نتوانستم. نشد… تئوریها ناتوانتر از آن بودند که از پسِ فهم این صحنه برآیند.
نظریات جامعه شناسی از دلِ جامعه و کنشهای واقعی انسانها جان میگیرد. جامعهشناسیِ موجود، اما از دلِ جوامعی برخاسته که هیچگاه چنین صحنهای را به خود ندیدهاند.
ساعت یازده شب… در شبی که بزرگترین ابرقدرت دنیا تهدید کرده کشوری را با خاک یکسان میکند، یک پیرزن هشتاد یا نود ساله با کمری خمیده، دست پسر معلولش را میگیرد، پرچم به دوش میاندازد و اینگونه در برابر قدرتمندترینِ ابرقدرتها میایستد.
جوامعی که زادگاهِ جامعهشناسی بودهاند، هرگز چنین انسانهایی را به چشم ندیدهاند؛ پس طبیعی است که برای تبیینِ این شکوه هم، هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند....
اول گمان کردم این پسر است که دست مادر را گرفته، اما کمی بعد دیدم نه؛ پسر معلول است و به سختی قدم برمیدارد. این مادرِ عصا به دست و پرچم به دوش بود که دست پسرش را گرفته و او را به دنبال خود میکشید…
غریب اما مغرور… مظلوم اما مقتدر راهشان را از میان جمعیت باز میکردند و پیش میرفتند...
تمام مدتی که آنجا بودم، در ذهنم، لابهلای تئوریها و مفاهیم جامعهشناختی به دنبال مفهوم یا نظریه ای بودم تا بتوانم کنش این مادر و پسر را تحلیل کنم؛ اما نتوانستم. نشد… تئوریها ناتوانتر از آن بودند که از پسِ فهم این صحنه برآیند.
نظریات جامعه شناسی از دلِ جامعه و کنشهای واقعی انسانها جان میگیرد. جامعهشناسیِ موجود، اما از دلِ جوامعی برخاسته که هیچگاه چنین صحنهای را به خود ندیدهاند.
ساعت یازده شب… در شبی که بزرگترین ابرقدرت دنیا تهدید کرده کشوری را با خاک یکسان میکند، یک پیرزن هشتاد یا نود ساله با کمری خمیده، دست پسر معلولش را میگیرد، پرچم به دوش میاندازد و اینگونه در برابر قدرتمندترینِ ابرقدرتها میایستد.
جوامعی که زادگاهِ جامعهشناسی بودهاند، هرگز چنین انسانهایی را به چشم ندیدهاند؛ پس طبیعی است که برای تبیینِ این شکوه هم، هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند....
۲۳:۱۹
من واقعا درک نمی کنم این غوغایی را که از سمت دوستان حزب اللهی و ارزشی خودم در اعتراض به وقوع آتش بس رخ داده....
رفقا بالاخره پیرو ولی فقیه و تصمیم ایشون هستید یا نه؟!
رفقا بالاخره پیرو ولی فقیه و تصمیم ایشون هستید یا نه؟!
۲:۵۴
دارم فکر به این می کنم که مگر خواست ایران چیزی جز این بود که با دست بالا ، با اقتدار ترک مخاصمه کنه...تا ابد که نمی خواستیم بجنگیم...خوب الان این مسأله تا حد قابل قبولی به نظر محقق شده...کنترل تنگه را داریم و در آمدزایی خیلی جدی ازش ...نظام نه تنها ساقط نشد که با ثبات و قوت و قدرت خیلی بیش تر نسبت به چهل روز پیش با حمایت و پشتوانه مردمی چندین برابر داره ادامه می ده....می خواستیم ضمانت بشه دیگه به ایران حمله نشه که خوب قدرت بالای نظامی ایران در مقابله با دشمن متخاصم و بیچارگی ترامپ در برابر قدرت نظامی ایران و حمایت مردمی از نظام در این چهل روز، خودش مهم ترین و اثر گذارترین ضمانته( چرا دیگه ترامپ و اسرائیل در چنین شرایطی دوباره به ایران حمله کنند)...به تمام این موارد که فکر می کنم واقعا نمی تونم محقق شدن آتش بس را شکست برای ایران تعریف کنم...
۲:۵۵
جامعه نوشت ✍️
دارم فکر به این می کنم که مگر خواست ایران چیزی جز این بود که با دست بالا ، با اقتدار ترک مخاصمه کنه...تا ابد که نمی خواستیم بجنگیم... خوب الان این مسأله تا حد قابل قبولی به نظر محقق شده...کنترل تنگه را داریم و در آمدزایی خیلی جدی ازش ...نظام نه تنها ساقط نشد که با ثبات و قوت و قدرت خیلی بیش تر نسبت به چهل روز پیش با حمایت و پشتوانه مردمی چندین برابر داره ادامه می ده....می خواستیم ضمانت بشه دیگه به ایران حمله نشه که خوب قدرت بالای نظامی ایران در مقابله با دشمن متخاصم و بیچارگی ترامپ در برابر قدرت نظامی ایران و حمایت مردمی از نظام در این چهل روز، خودش مهم ترین و اثر گذارترین ضمانته( چرا دیگه ترامپ و اسرائیل در چنین شرایطی دوباره به ایران حمله کنند)...به تمام این موارد که فکر می کنم واقعا نمی تونم محقق شدن آتش بس را شکست برای ایران تعریف کنم...
البته که ظاهراً از اساس آتش بسی محقق نشده فعلا!
۱۸:۱۶
به بهانه روز چهلم...
میدانید؟ ما از وقتی یادمان میآید، شما بودید… از وقتی خودمان را شناختیم، شما را هم شناختیم.
ما دههشصتیها، در سایه حضور شما قد کشیدیم؛ هفتساله و کلاس اولی شدیم. هر بهار و هر سال از بزرگ شدنمان را در سایه دعا و پیامهای خیر شما جشن گرفتیم. با دلگرمیِ وجودتان به دانشگاه رفتیم و خیلیهایمان با خطبهی عقد شما، پا به زندگی مشترک گذاشتیم. بعدتر، باز هم به برکتِ دعاهای پدرانه شما، پدر و مادر شدیم…
و حالا، بسیاری از ما در میانه زندگی مان و در آغازِ میانسالی ایستادهایم.
آقا...ما نیمی از زندگیمان را قدم به قدم و لحظه به لحظه با شما تجربه کردیم… نه اینکه بخواهم بگویم رفیق نیمه راهِ ما شدی، نه! اما، اما...فقط به ما بگو نیمه باقیمانده این راه را چگونه بدون شما تاب بیاوریم؟
میدانید؟ ما از وقتی یادمان میآید، شما بودید… از وقتی خودمان را شناختیم، شما را هم شناختیم.
ما دههشصتیها، در سایه حضور شما قد کشیدیم؛ هفتساله و کلاس اولی شدیم. هر بهار و هر سال از بزرگ شدنمان را در سایه دعا و پیامهای خیر شما جشن گرفتیم. با دلگرمیِ وجودتان به دانشگاه رفتیم و خیلیهایمان با خطبهی عقد شما، پا به زندگی مشترک گذاشتیم. بعدتر، باز هم به برکتِ دعاهای پدرانه شما، پدر و مادر شدیم…
و حالا، بسیاری از ما در میانه زندگی مان و در آغازِ میانسالی ایستادهایم.
آقا...ما نیمی از زندگیمان را قدم به قدم و لحظه به لحظه با شما تجربه کردیم… نه اینکه بخواهم بگویم رفیق نیمه راهِ ما شدی، نه! اما، اما...فقط به ما بگو نیمه باقیمانده این راه را چگونه بدون شما تاب بیاوریم؟
۱۹:۵۶
بازارسال شده از سلسله نشستهای سحرگاه سرخ
خانم گرامی.mp3
۳۵:۱۵-۱۰.۰۹ مگابایت
چهارمین #نشست_تخصصی
سحرگاه سرخ
با موضوع ما که هستیم؟ روایتی از هویت ایرانی در پرتو تاریخ، مقاومت و قدرت
استاد: خانم ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی (دانش اجتماعی مسلمین) دانشگاه تهران
کانال نشست های سحرگاه سرخ@saharsorkh
استاد: خانم ریحانه سادات گرامیدانشجوی دکتری علوم اجتماعی (دانش اجتماعی مسلمین) دانشگاه تهران
کانال نشست های سحرگاه سرخ@saharsorkh
۲۰:۴۸
حاشیه امنِ تخصص
#ریحانه_سادات_گرامی
«هر کس باید متناسب با توان و تخصص خودش به ایران کمک کند.»
در این چهل روز، این جمله را بارها گفتیم و شنیدیم. گزارهی غلطی هم نیست؛ اما راستش را بخواهید، احساس میکنم همین حرفِ درست، برای خیلی از ما به یک «حاشیه امنِ بیهزینه» تبدیل شده است. یک بهانه شیک برای آنکه تخصصمان را سپر کنیم و از زیر بار مسئولیتهای سخت و پرهزینهی روزهای جنگ، شانه خالی کنیم.
به اقتضای رشتهام (علوم اجتماعی)، در گروهها و کانالهای متعددی عضوم. کارِ هر روزهمان شده دستبهدست کردنِ خبرها و تحلیلهای تکراری. انگار ما جامعهشناسها باورمان شده که رسالتمان در این روزها، صرفاً نوشتن و تحلیل کردن است (که البته خودِ من هم از این قاعده مستثنی نیستم). گویی تنها هزینهای که برای این روزها کنار گذاشتهایم، مشتی کلمه است و بس. نه اینکه توانِ کار دیگری نداشته باشیم؛ نه. اما انگار ترجیح داده ایم پشتِ همان ژستِ «ما اهل قلم و تحلیل هستیم» پنهان شویم تا پایمان را از حاشیه امنمان بیرون نگذاریم!
امشب اما متوجه غیبتِ یکی از دوستانم در این گعدههای مجازی شدم. حالش را که پرسیدم،گفت: «از این تحلیلها و قلمزدنهای تکراری خسته شدم. میروم کار جهادی. در خانههای خرابشدهی جنگزدهها کمک میکنم؛ بین نخالهها بیل میزنم تا اسباب و وسایلشان را از زیر آوار پیدا کنیم و به دستشان برسانیم.»
از قضا او هم دانشجوی دکتری جامعهشناسی است. اما راستش، از میان تمام گزارشهای طویل، کنشگریهای مجازی و یادداشتهای پرطمطراقِ همرشتهایهایم، این صدای «بیل زدنِ» او بود که به دلم نشست.آنجا بود که فهمیدم؛ گاهی باید دست از دور ایستادن برداشت. نظریهای که پایش روی زمینِ واقعیت و در میان رنجِ مردم نباشد، توهمی بیش نیست. گاهی باید در وهلهی اول، تخصص و حاشیهی امن را رها کرد، کلمات را کنار گذاشت و پیش از هر کلمه و حرفی، خودِ کنشگرِ میانِ میدان بود.
#ریحانه_سادات_گرامی
«هر کس باید متناسب با توان و تخصص خودش به ایران کمک کند.»
در این چهل روز، این جمله را بارها گفتیم و شنیدیم. گزارهی غلطی هم نیست؛ اما راستش را بخواهید، احساس میکنم همین حرفِ درست، برای خیلی از ما به یک «حاشیه امنِ بیهزینه» تبدیل شده است. یک بهانه شیک برای آنکه تخصصمان را سپر کنیم و از زیر بار مسئولیتهای سخت و پرهزینهی روزهای جنگ، شانه خالی کنیم.
به اقتضای رشتهام (علوم اجتماعی)، در گروهها و کانالهای متعددی عضوم. کارِ هر روزهمان شده دستبهدست کردنِ خبرها و تحلیلهای تکراری. انگار ما جامعهشناسها باورمان شده که رسالتمان در این روزها، صرفاً نوشتن و تحلیل کردن است (که البته خودِ من هم از این قاعده مستثنی نیستم). گویی تنها هزینهای که برای این روزها کنار گذاشتهایم، مشتی کلمه است و بس. نه اینکه توانِ کار دیگری نداشته باشیم؛ نه. اما انگار ترجیح داده ایم پشتِ همان ژستِ «ما اهل قلم و تحلیل هستیم» پنهان شویم تا پایمان را از حاشیه امنمان بیرون نگذاریم!
امشب اما متوجه غیبتِ یکی از دوستانم در این گعدههای مجازی شدم. حالش را که پرسیدم،گفت: «از این تحلیلها و قلمزدنهای تکراری خسته شدم. میروم کار جهادی. در خانههای خرابشدهی جنگزدهها کمک میکنم؛ بین نخالهها بیل میزنم تا اسباب و وسایلشان را از زیر آوار پیدا کنیم و به دستشان برسانیم.»
از قضا او هم دانشجوی دکتری جامعهشناسی است. اما راستش، از میان تمام گزارشهای طویل، کنشگریهای مجازی و یادداشتهای پرطمطراقِ همرشتهایهایم، این صدای «بیل زدنِ» او بود که به دلم نشست.آنجا بود که فهمیدم؛ گاهی باید دست از دور ایستادن برداشت. نظریهای که پایش روی زمینِ واقعیت و در میان رنجِ مردم نباشد، توهمی بیش نیست. گاهی باید در وهلهی اول، تخصص و حاشیهی امن را رها کرد، کلمات را کنار گذاشت و پیش از هر کلمه و حرفی، خودِ کنشگرِ میانِ میدان بود.
۲۱:۲۰
میدانم؛ وسط اخبار جنگ و آتشبس و مذاکره و موشک، شاید جای گفتن این حرفها نباشد.
اما درد، درد است و مسئله، مسئله؛ چه در جنگ باشیم چه در صلح.
پس اینجا مینویسمش تا شاید کلمات، کمی از بار سنگین این تناقض کم کنند.
امروز اتفاقی ویدئویی کوتاه از یکی از فعالان شناختهشده حوزه زنان دیدم. از همانهایی که دائم از استقلال زن مینویسند و نگاه ابزاری به زنان را نقد میکنند. از همانهایی که شعارشان این است: «خودت را همانطور که هستی بپسند و بپذیر؛ نه آنطور که جامعه میپسندد.»
اما ناگهان متوجه تغییر شدید صورتش شدم. کمی دقیقتر نگاه کردم؛ بینیاش عمل شده بود. ظریف، تراشخورده و سربالا… درست شبیه همان مدلهایی که خودش روزگاری آنها را نماد «ابژگی» میدانست و زیر سوال میبرد!
یادم افتاد چندی پیش هم یکی دیگر از فعالان این حوزه را دیدم که آنقدر صورتش تغییر کرده بود که اصلاً نشناختمش. یا دوست دیگری که در حوزه تعلیم و تربیت دختران فعال است و به وضوح اعلام میکرد: «با عمل بینیام، رسماً شفا گرفتم!»
من درک میکنم که بازیگران، مجریان یا مدلها به خاطر اقتضای شغلشان اقدام به عملهای زیبایی کنند. حتی میتوانم درک کنم که دختران جوان به خاطر تب جامعه و نیازهای سنیشان این مسیر را بروند.
اما حقیقتاً نمیفهمم کسی که تمام دغدغهاش رهایی زنان از نگاه ابزاری دیگران است، کسی که در جایگاه «الگو» و «هنجارساز» قرار گرفته، چطور میتواند از یک طرف علیه ابژگی قلم بزند و سخنرانی کند، اما در عمل، دقیقاً در همان چهارچوبی رفتار کند که نظام سرمایهداری و نگاه مردسالارانه دیکته میکند؟
و البته در نهایت همه ما میدانیم که این عملکرد ماست که روی جامعه اثر میگذارد، نه قلمها، بیانیهها و سخنرانیهای پر طمطراقمان…همین.
اما درد، درد است و مسئله، مسئله؛ چه در جنگ باشیم چه در صلح.
پس اینجا مینویسمش تا شاید کلمات، کمی از بار سنگین این تناقض کم کنند.
امروز اتفاقی ویدئویی کوتاه از یکی از فعالان شناختهشده حوزه زنان دیدم. از همانهایی که دائم از استقلال زن مینویسند و نگاه ابزاری به زنان را نقد میکنند. از همانهایی که شعارشان این است: «خودت را همانطور که هستی بپسند و بپذیر؛ نه آنطور که جامعه میپسندد.»
اما ناگهان متوجه تغییر شدید صورتش شدم. کمی دقیقتر نگاه کردم؛ بینیاش عمل شده بود. ظریف، تراشخورده و سربالا… درست شبیه همان مدلهایی که خودش روزگاری آنها را نماد «ابژگی» میدانست و زیر سوال میبرد!
یادم افتاد چندی پیش هم یکی دیگر از فعالان این حوزه را دیدم که آنقدر صورتش تغییر کرده بود که اصلاً نشناختمش. یا دوست دیگری که در حوزه تعلیم و تربیت دختران فعال است و به وضوح اعلام میکرد: «با عمل بینیام، رسماً شفا گرفتم!»
من درک میکنم که بازیگران، مجریان یا مدلها به خاطر اقتضای شغلشان اقدام به عملهای زیبایی کنند. حتی میتوانم درک کنم که دختران جوان به خاطر تب جامعه و نیازهای سنیشان این مسیر را بروند.
اما حقیقتاً نمیفهمم کسی که تمام دغدغهاش رهایی زنان از نگاه ابزاری دیگران است، کسی که در جایگاه «الگو» و «هنجارساز» قرار گرفته، چطور میتواند از یک طرف علیه ابژگی قلم بزند و سخنرانی کند، اما در عمل، دقیقاً در همان چهارچوبی رفتار کند که نظام سرمایهداری و نگاه مردسالارانه دیکته میکند؟
و البته در نهایت همه ما میدانیم که این عملکرد ماست که روی جامعه اثر میگذارد، نه قلمها، بیانیهها و سخنرانیهای پر طمطراقمان…همین.
۸:۰۰
آقای جمهوری اسلامی!
میدانم ، روزهای سختی را میگذرانیم، می دانم شاید وقت انتقاد کردن یا حتی مطالبه گری نباشد...
اما یک سؤال تمام ذهنم را اشغال کرده است :
چرا اینقدر در روایت کردن ناتوان هستی؟ چرا افکار عمومی مردم هیچوقت برایت اولویت نبوده است؟
از ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و درگذشت مهسا امینی، تا تصمیمات اخیر درباره آتشبس… و حالا هم موضوع باز شدن تنگه هرمز.
الگوی تکراری همیشه یکی است:
یا سکوت میکنی و هیچ روایتی ارائه نمیدهی، یا وقتی طرف مقابل روایت غلط خودش را در افکار عمومی جا انداخت، تازه به فکر پاسخ دادن میافتی.
نتیجه چه میشود؟
بهجای اینکه خودت منبع اول روایت و بیان حقیقت باشی، همیشه آخر از همه حرف می زنی و آن هم صرفاً در واکنش به روایت دیگران.
واقعا چرا؟ چرا دیگران میتوانند روایتهای مبتنی بر دروغشان را به عنوان یک حقیقت ، روایت مرجع و دسته اول جا بیندازند، اما تو حتی در بیان روایت واقعی و صادقانه خودت هم ناتوانی ؟!
میدانم ، روزهای سختی را میگذرانیم، می دانم شاید وقت انتقاد کردن یا حتی مطالبه گری نباشد...
اما یک سؤال تمام ذهنم را اشغال کرده است :
چرا اینقدر در روایت کردن ناتوان هستی؟ چرا افکار عمومی مردم هیچوقت برایت اولویت نبوده است؟
از ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و درگذشت مهسا امینی، تا تصمیمات اخیر درباره آتشبس… و حالا هم موضوع باز شدن تنگه هرمز.
الگوی تکراری همیشه یکی است:
یا سکوت میکنی و هیچ روایتی ارائه نمیدهی، یا وقتی طرف مقابل روایت غلط خودش را در افکار عمومی جا انداخت، تازه به فکر پاسخ دادن میافتی.
نتیجه چه میشود؟
بهجای اینکه خودت منبع اول روایت و بیان حقیقت باشی، همیشه آخر از همه حرف می زنی و آن هم صرفاً در واکنش به روایت دیگران.
واقعا چرا؟ چرا دیگران میتوانند روایتهای مبتنی بر دروغشان را به عنوان یک حقیقت ، روایت مرجع و دسته اول جا بیندازند، اما تو حتی در بیان روایت واقعی و صادقانه خودت هم ناتوانی ؟!
۱۲:۵۹
زنان در میدان مقاومت: کنشگر اصیل یا ابژه نمایشی؟
#ریحانه_سادات_گرامی
تصاویری که اخیراً از زنانی با پوشش نظامی، چفیه و ...بر روی جیپ ها و تانکها منتشر شده، ظاهراً قرار است نمادی از «حضور»، «عاملیت» و «اثرگذاری» زنان در عرصه مقاومت باشد. واقعیت اما آن است که در پسِ این قاب های پر سر و صدای رسانه ای، یک پیام روشن نهفته است که احتمالاً کاملاً در تضاد با نیت سازندگان آن قرار دارد.
از منظر جامعه شناسی، اثرگذاری و نقشآفرینی واقعی در هر حوزهای، از دل «زیست روزمره» و جریان طبیعی زندگی جوانه میزند. قاعده ای که هم در مورد مردان و هم زنان صادق است. اما وقتی برای تاکید بر نقش یک گروه اجتماعی ، قشر یا جنسیتی مشخص در عرصه اجتماع ( در اینجا زنان در عرصه مقاومت)، به خلق صحنههای تصنعی روی میآوریم، در واقع به شکلی ناخواسته در حال یک «اعتراف بزرگ» هستیم. ما اعتراف میکنیم که آن نقش، به صورت طبیعی در جامعه اثرگذاری نداشته است؛ در نتیجه، به ناچار دست به خلق قاب های گل درشت رسانه ای می زنیم تا اهمیت آن گروه یا قشر اجتماعی را به رخ مخاطب بکشیم.
این رویکرد، نه تنها کمکی به بازنمایی جایگاه زنان در حوزه مقاومت نمیکند، بلکه به شدت آن را تضعیف میسازد. تعریف چنین فضاهای تصنعی و مختص زنان، پیام ضمنی و مخربی به همراه دارد: اینکه گویی زنان در حالت عادی و در زیست طبیعی خود، فاقد نقشِ درخور توجه در میدان مقاومت هستند و برای اثبات حضورشان، ناچارند هویتی عاریتی بسازند و نمادهای مردانه (مانند تفنگ و تانک) را قرض بگیرند. این فرآیند، جایگاهِ زن را از یک «کنشگر اصیل و مستقل اجتماعی» به یک «ابژه نمایشی» تقلیل میدهد.
اما حقیقتِ جامعه کاملاً متفاوت است. ذاتِ جنگ و بحران، به معنای توقف، تعلیق و فروپاشی جریان عادی زندگی است؛ بنابراین، مهمترین و حیاتیترین عنصر در هر مقاومتی، تلاشِ مستمر برای «حفظ همین روال عادی زندگی» است. این همان نقطهای است که نقش بیبدیل زنان، به ویژه در شرایط التهاب، خود را با تمام قدرت نشان میدهد. حضور نیروهای نظامی در خطوط مقدم و پای لانچرها، هرگز بدون وجود شبکه قدرتمندی از زنانی که مقاومت را در دلِ جریان زندگی و در پشت خطوط مقدم حفظ میکنند، امکانپذیر نبوده و نیست.
بنابراین اینگونه به نظر می رسد که اثرگذاریِ حقیقی و اصیل زنان در میدان مقاومت، نیازی به ویترینسازیهای پر سر و صدا ندارد؛ بلکه با استمرار و حضور در واقعیتِ ملموسِ جامعه، راه خود را باز کرده و جایگاهش را تثبیت میکند.
#ریحانه_سادات_گرامی
تصاویری که اخیراً از زنانی با پوشش نظامی، چفیه و ...بر روی جیپ ها و تانکها منتشر شده، ظاهراً قرار است نمادی از «حضور»، «عاملیت» و «اثرگذاری» زنان در عرصه مقاومت باشد. واقعیت اما آن است که در پسِ این قاب های پر سر و صدای رسانه ای، یک پیام روشن نهفته است که احتمالاً کاملاً در تضاد با نیت سازندگان آن قرار دارد.
از منظر جامعه شناسی، اثرگذاری و نقشآفرینی واقعی در هر حوزهای، از دل «زیست روزمره» و جریان طبیعی زندگی جوانه میزند. قاعده ای که هم در مورد مردان و هم زنان صادق است. اما وقتی برای تاکید بر نقش یک گروه اجتماعی ، قشر یا جنسیتی مشخص در عرصه اجتماع ( در اینجا زنان در عرصه مقاومت)، به خلق صحنههای تصنعی روی میآوریم، در واقع به شکلی ناخواسته در حال یک «اعتراف بزرگ» هستیم. ما اعتراف میکنیم که آن نقش، به صورت طبیعی در جامعه اثرگذاری نداشته است؛ در نتیجه، به ناچار دست به خلق قاب های گل درشت رسانه ای می زنیم تا اهمیت آن گروه یا قشر اجتماعی را به رخ مخاطب بکشیم.
این رویکرد، نه تنها کمکی به بازنمایی جایگاه زنان در حوزه مقاومت نمیکند، بلکه به شدت آن را تضعیف میسازد. تعریف چنین فضاهای تصنعی و مختص زنان، پیام ضمنی و مخربی به همراه دارد: اینکه گویی زنان در حالت عادی و در زیست طبیعی خود، فاقد نقشِ درخور توجه در میدان مقاومت هستند و برای اثبات حضورشان، ناچارند هویتی عاریتی بسازند و نمادهای مردانه (مانند تفنگ و تانک) را قرض بگیرند. این فرآیند، جایگاهِ زن را از یک «کنشگر اصیل و مستقل اجتماعی» به یک «ابژه نمایشی» تقلیل میدهد.
اما حقیقتِ جامعه کاملاً متفاوت است. ذاتِ جنگ و بحران، به معنای توقف، تعلیق و فروپاشی جریان عادی زندگی است؛ بنابراین، مهمترین و حیاتیترین عنصر در هر مقاومتی، تلاشِ مستمر برای «حفظ همین روال عادی زندگی» است. این همان نقطهای است که نقش بیبدیل زنان، به ویژه در شرایط التهاب، خود را با تمام قدرت نشان میدهد. حضور نیروهای نظامی در خطوط مقدم و پای لانچرها، هرگز بدون وجود شبکه قدرتمندی از زنانی که مقاومت را در دلِ جریان زندگی و در پشت خطوط مقدم حفظ میکنند، امکانپذیر نبوده و نیست.
بنابراین اینگونه به نظر می رسد که اثرگذاریِ حقیقی و اصیل زنان در میدان مقاومت، نیازی به ویترینسازیهای پر سر و صدا ندارد؛ بلکه با استمرار و حضور در واقعیتِ ملموسِ جامعه، راه خود را باز کرده و جایگاهش را تثبیت میکند.
۱۴:۲۶
صلی الله علیک یا اباعبدالله.
شب جمعه است، هوایت نکنم می میرم...
شب جمعه است، هوایت نکنم می میرم...
۲۱:۵۰
در ایران ما تندرو و میانهرو وجود ندارد.همهٔ ما «ایرانی» و «انقلابی» هستیم و با اتحاد آهنین ملت و دولت، با تبعیت کامل از رهبر معظم انقلاب متجاوز جنایتکار را پشیمان خواهیم کرد.
*یک خدا، یک ملت، یک رهبر و یک راه؛ آن هم راه پیروزی ایران عزیزتر از جان*
#جامعه_نوشت
*یک خدا، یک ملت، یک رهبر و یک راه؛ آن هم راه پیروزی ایران عزیزتر از جان*
#جامعه_نوشت
۸:۱۲
اللهم عجل لولیک الفرج...
۸:۳۱
توهمی به نام «مردم» در تحلیلهای اجتماعی
#ریحانه_سادات_گرامی
در بحثهای پرالتهاب این روزهای جامعهشناسان و تحلیلگران اجتماعی ـ از جنگ و آتشبس گرفته تا مذاکره و آینده سیاسی ـ یک واژه بیش از همه تکرار میشود:«مردم». تقریباً همه از زبان جامعه سخن میگویند و مدعیاند افکار عمومی را در تحلیلهای خود لحاظ کردهاند. واقعیت اما این است که در پسِ این تکرارِ مداوم، متغیر غایب، باز هم همان «مردم» است.• وقتی واژه «مردم» را به کار می بریم، اما صرفاً پژواک صدای دوستان، همفکران و تایملاینِ درونِ حبابِ خودمان را بازتاب میدهیم؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• وقتی تحلیل کلان مبتنی بر نظرات مردم ارائه میدهیم، اما جای خالی نظرسنجیهای معتبر و نظاممند را با چند مشاهده میدانیِ محدود و حدس و گمان پر میکنیم؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• وقتی در میان نتایج متفاوت نظرسنجیها، بدون معیار روششناختی روشن، فقط آن نتیجهای را دستچین میکنیم که با پیشفرضهایمان میخواند؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• و مهمتر از همه، وقتی به بهانه ناآگاهی یا خطای شناختی، نظر مردم درباره رویدادهای مهم را نامعتبر میدانیم و آن را از معادله تحلیل حذف میکنیم ، باز هم مردم را ندیدهایم.
نادیده گرفتن مردم ـ و حتی فراتر از آن، سرکوب آنان ـ همیشه به شکل فیزیکی رخ نمیدهد. تقلیل دادن خواست عمومی به بازتاب حبابهای فکریِ تحلیلگران، یا حذف آن از چارچوب تحلیلهای اجتماعی نیز یکی از مخربترین شکلهای بیاعتنایی و سرکوب است.در هرحال، واقعیت آن است که فهم عمومی و برداشت مردم از رویدادهای مهم (مانند وقایع جنگ و آتش بس و مذاکره در چند ماه اخیر)، دیر یا زود اثر خود را بر مسیر جامعه میگذارد. چه تحلیلگران آن را در نظر بگیرند و چه نگیرند؛ چه آن برداشتها از نگاه نخبگانی دقیق تلقی شود و چه نادرست.در نهایت، واقعیتر و اثرگذارتر از بسیاری از تحلیلها و سخنرانیها، همان «واقعیتِ ادراکشده» توسط مردم است. این ادراک عمومی، حتی اگر از منظر نخبگانی خطا تلقی شود، همچنان یک واقعیت اجتماعی سخت و تعیینکننده است؛ واقعیتی که میتواند مسیر آینده جامعه ایرانی را تحت تأثیر قرار دهد.
#ریحانه_سادات_گرامی
در بحثهای پرالتهاب این روزهای جامعهشناسان و تحلیلگران اجتماعی ـ از جنگ و آتشبس گرفته تا مذاکره و آینده سیاسی ـ یک واژه بیش از همه تکرار میشود:«مردم». تقریباً همه از زبان جامعه سخن میگویند و مدعیاند افکار عمومی را در تحلیلهای خود لحاظ کردهاند. واقعیت اما این است که در پسِ این تکرارِ مداوم، متغیر غایب، باز هم همان «مردم» است.• وقتی واژه «مردم» را به کار می بریم، اما صرفاً پژواک صدای دوستان، همفکران و تایملاینِ درونِ حبابِ خودمان را بازتاب میدهیم؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• وقتی تحلیل کلان مبتنی بر نظرات مردم ارائه میدهیم، اما جای خالی نظرسنجیهای معتبر و نظاممند را با چند مشاهده میدانیِ محدود و حدس و گمان پر میکنیم؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• وقتی در میان نتایج متفاوت نظرسنجیها، بدون معیار روششناختی روشن، فقط آن نتیجهای را دستچین میکنیم که با پیشفرضهایمان میخواند؛ یعنی مردم را ندیدهایم.• و مهمتر از همه، وقتی به بهانه ناآگاهی یا خطای شناختی، نظر مردم درباره رویدادهای مهم را نامعتبر میدانیم و آن را از معادله تحلیل حذف میکنیم ، باز هم مردم را ندیدهایم.
نادیده گرفتن مردم ـ و حتی فراتر از آن، سرکوب آنان ـ همیشه به شکل فیزیکی رخ نمیدهد. تقلیل دادن خواست عمومی به بازتاب حبابهای فکریِ تحلیلگران، یا حذف آن از چارچوب تحلیلهای اجتماعی نیز یکی از مخربترین شکلهای بیاعتنایی و سرکوب است.در هرحال، واقعیت آن است که فهم عمومی و برداشت مردم از رویدادهای مهم (مانند وقایع جنگ و آتش بس و مذاکره در چند ماه اخیر)، دیر یا زود اثر خود را بر مسیر جامعه میگذارد. چه تحلیلگران آن را در نظر بگیرند و چه نگیرند؛ چه آن برداشتها از نگاه نخبگانی دقیق تلقی شود و چه نادرست.در نهایت، واقعیتر و اثرگذارتر از بسیاری از تحلیلها و سخنرانیها، همان «واقعیتِ ادراکشده» توسط مردم است. این ادراک عمومی، حتی اگر از منظر نخبگانی خطا تلقی شود، همچنان یک واقعیت اجتماعی سخت و تعیینکننده است؛ واقعیتی که میتواند مسیر آینده جامعه ایرانی را تحت تأثیر قرار دهد.
۱۶:۵۶
سالها بود که صحن عمومی دانشکده علوم اجتماعیِ دانشگاه تهران، صحنه جدایی بود. به فراخور هر اتفاق سیاسی و اجتماعی، دو میز، دو بُرد، و دو بیانیهی متقابل روبروی هم قرار میگرفتند. از ۱۴۰۱، قبلتر و بعدترش، همیشه همین بود؛ همهچیز جدا جدا و در تقابل با هم.
امروز اما، پس از مدتها که به دانشکده پا گذاشتم، آن دو میز یکی شده بود. عکسها کنار هم چیده شده بودند؛ عکسهای جانباختگان دیماه؛ چهره های مذهبی، روحانی، دختر بیحجاب و...
حالا برای تماشای عکسها، برای خون دل خوردن برای ایران و جوانهایش، و حتی برای خواندن یک فاتحه، باید کنار همین یک میز میایستادم. دیگر میز دیگری با پارچهی مشکیاش در برابرم نبود.
اما سرم را که بالا آوردم، در برابرم، فقط یک تابلو بود، با یک جمله: آمریکا و اسرائیل تقاص این خونها را خواهند داد... و این تمام ماجرا بود!
امروز اما، پس از مدتها که به دانشکده پا گذاشتم، آن دو میز یکی شده بود. عکسها کنار هم چیده شده بودند؛ عکسهای جانباختگان دیماه؛ چهره های مذهبی، روحانی، دختر بیحجاب و...
حالا برای تماشای عکسها، برای خون دل خوردن برای ایران و جوانهایش، و حتی برای خواندن یک فاتحه، باید کنار همین یک میز میایستادم. دیگر میز دیگری با پارچهی مشکیاش در برابرم نبود.
اما سرم را که بالا آوردم، در برابرم، فقط یک تابلو بود، با یک جمله: آمریکا و اسرائیل تقاص این خونها را خواهند داد... و این تمام ماجرا بود!
۸:۴۹
به بهانه روز معلم...
خیلیها گچ به دست میگیرند، خیلیها پای تخته میایستند و خیلیها هم بابت ساعتهای تدریسشان دستمزد میگیرند، همه اما «معلم» نیستند. کلمهها گاهی زیر بار استفادههای روزمره، معنای حقیقی شان را از دست میدهند!
من آن مدرس معروف کنکور را که تکنیک تستزنی میفروشد و ساعتی چند میلیون درآمد دارد، لزوما معلم نمیدانم. کسی را که صرفاً برای یک حقوق کارمندی صبح کارت میزند و عصر برمیگردد، معلم نمیدانم. حتی اساتید دانشگاهی که چند روز در هفته و در ساعات محدودی در دانشگاه حضور دارند، برایم در بهترین حالت، «مدرس» یا «عضو هیئتعلمی» هستند. عیار و معنای «معلم» اما چیز دیگری است...
برای من اما «معلم بودن» در «بابا» خلاصه شده است. مردی که غالب عمرِ کاریاش را به خواست و انتخاب خودش در مدارس دولتی ماند. او جایی ایستاد که بچهها پیش از درس، به یک پناهگاه نیاز داشتند.بابا هیچوقت فقط «آموزش» نداد، او «تربیت» کرد. او در مدارس دولتی دانههای در حال سقوط را میگرفت و با جان و دل به ثمر میرساند. هنوز داستان «محمدجواد» را به یاد دارم؛ پسری که از خانواده رانده شده بود اما پدرم به لطف خدا دستش را گرفت، نجاتش داد و او امروز برای خودش انسانی موفق و مستقل است. یا دهها پسربچهی دیگر که اگر قلب بزرگ بابا نبود، معلوم نبود طوفانهای زندگی آنها را به کجا میبرد.
نگاهی به این عکس بیندازید؛ این قاب، خلاصهی تمام سالهای معلمیِ پدرم هست. قامت بلندی که در ساحل خم شده تا با پاهای کوچک محمدعلی ( پسرم ) همگام شود. دستهای کودک را محکم در دست گرفته و با متانت و صبری بینظیر، چشم به ماسهها دوخته تا مراقب هر قدم لرزان او باشد. معلمی بابا همیشه همین بوده : «دستگیری»، «پا به پا بردن» و «توجه به قدمهای کوچک» تا زمین نخوری و راه رفتن در مسیرهای سخت را بیاموزی.
روز معلم، روز بزرگداشتِ همین دستهای صبور و پناهدهنده است....پس روزت مبارک بابا...
خیلیها گچ به دست میگیرند، خیلیها پای تخته میایستند و خیلیها هم بابت ساعتهای تدریسشان دستمزد میگیرند، همه اما «معلم» نیستند. کلمهها گاهی زیر بار استفادههای روزمره، معنای حقیقی شان را از دست میدهند!
من آن مدرس معروف کنکور را که تکنیک تستزنی میفروشد و ساعتی چند میلیون درآمد دارد، لزوما معلم نمیدانم. کسی را که صرفاً برای یک حقوق کارمندی صبح کارت میزند و عصر برمیگردد، معلم نمیدانم. حتی اساتید دانشگاهی که چند روز در هفته و در ساعات محدودی در دانشگاه حضور دارند، برایم در بهترین حالت، «مدرس» یا «عضو هیئتعلمی» هستند. عیار و معنای «معلم» اما چیز دیگری است...
برای من اما «معلم بودن» در «بابا» خلاصه شده است. مردی که غالب عمرِ کاریاش را به خواست و انتخاب خودش در مدارس دولتی ماند. او جایی ایستاد که بچهها پیش از درس، به یک پناهگاه نیاز داشتند.بابا هیچوقت فقط «آموزش» نداد، او «تربیت» کرد. او در مدارس دولتی دانههای در حال سقوط را میگرفت و با جان و دل به ثمر میرساند. هنوز داستان «محمدجواد» را به یاد دارم؛ پسری که از خانواده رانده شده بود اما پدرم به لطف خدا دستش را گرفت، نجاتش داد و او امروز برای خودش انسانی موفق و مستقل است. یا دهها پسربچهی دیگر که اگر قلب بزرگ بابا نبود، معلوم نبود طوفانهای زندگی آنها را به کجا میبرد.
نگاهی به این عکس بیندازید؛ این قاب، خلاصهی تمام سالهای معلمیِ پدرم هست. قامت بلندی که در ساحل خم شده تا با پاهای کوچک محمدعلی ( پسرم ) همگام شود. دستهای کودک را محکم در دست گرفته و با متانت و صبری بینظیر، چشم به ماسهها دوخته تا مراقب هر قدم لرزان او باشد. معلمی بابا همیشه همین بوده : «دستگیری»، «پا به پا بردن» و «توجه به قدمهای کوچک» تا زمین نخوری و راه رفتن در مسیرهای سخت را بیاموزی.
روز معلم، روز بزرگداشتِ همین دستهای صبور و پناهدهنده است....پس روزت مبارک بابا...
۲۰:۴۱
هدی: مسلمانی به سبک اماراتی!
حالا که نشستهام اینجا و دارم خبرها و تحلیل ها را در رابطه با حمله احتمالی امارات به ایران مرور می کنم، تصویر «هدی» از ذهنم بیرون نمیرود. دختری اماراتیالاصل که سالها پیش در یک مدرسه تابستانه در جزیرهای در یونان دیدمش.
میان آنهمه اروپاییِ بلوند، شبیهترین آدم به من و هادی( همسرم)، هدی بود؛ دختری سبزهرو با چشمانی بینهایت مشکی و پوششی کاملاً سنتی. شال عربی بلند و مانتوی سراپا مشکیاش طوری بود که روسری رنگی و مانتوی معمولی من در برابرش نوعی بیمبالاتی به حساب میآمد!
اولین بار که در آنجا دیدمش، رو به من کرد و گفت: «چطور غذای این غربیها را میخوری؟ یک مشت آشغال است!» اینکه غذای یکی از بهترین هتلهای یونان برایش در حد زباله بود، برایم عجیب و حتی جذاب جلوه کرد. غرورش در برابر غربیها و اینکه اصلاً آنها را به حساب نمیآورد، باعث شد دلم بخواهد بیشتر با او گپ بزنم. با همان غرورِ خاصی که شبیه دختران شیوخ عرب بود گفت: «من به خدمه میگویم غذا را در اتاقم بیاورند، حاضر نیستم با اینها همسفره شوم.»
تصویر هدی از آن سفر، برای من دختری مقید و با اعتماد به نفس بود که در دل اروپا، عزت نفس شرقی و اسلامیاش را حفظ کرده بود. این تصویر آنقدر برایم پررنگ بود که تا سالها بعد، رفتار و غرورش را در ذهنم تحسین میکردم.
سالها گذشت تا به هفت اکتبر و روزهای بعد از آن رسیدیم. جنگ شد و صدای ناله اهالی غزه و کودکانشان دنیا را برداشت. ما کموبیش هدی را در فضای مجازی دنبال میکردیم، اما دریغ از یک کلمه! در تمام آن روزهای خون و آتش، از هدی هیچ صدایی برای مسلمانان غزه بلند نشد. دردناکتر اینکه در همان بحبوحه جنگ، خبر همکاری علمی و کاری او با چند مؤسسه اسرائیلی را در صفحات مجازی دیدیم و خواندیم.
و من ماندم و یک بهت عمیق...اینکه چطور دختری که حتی از یک تار مویش نمیگذشت، از خون کودکان معصوم غزه گذشت؟! اینکه چطور هدایی که حاضر نبود در حد یک چای خوردن با غربی ها هم سفره شود، با اسرائیلیها همسفره و همکار شده است؟
من نمیدانم هدی این روزها کجاست و جهان را چطور میبیند؟! نمیدانم آیا هنوز هم تمامِ سهم او از دین و اعتقاد، در حد همان همسفره نشدن با کافران و حفظ آن پوششِ سراپا مشکیِ مسلمانی است؟ آیا هنوز هم، غذای دیگران را پس میزند اما چشم بر خونهای ریختهشده میبندد؟
گاهی با خودم فکر میکنم او وقتی اخبار این روزها را میبیند، در مورد ایران و در مورد ما چه فکری میکند؟ مایِ دیروز که در آن مدرسه تابستانه، از نگاه او شاید به اندازه کافی مسلمان نبودیم، و مایِ امروز که در این سوی میدان و در برابر امارات و اسرائیل ایستادهایم…
حالا که نشستهام اینجا و دارم خبرها و تحلیل ها را در رابطه با حمله احتمالی امارات به ایران مرور می کنم، تصویر «هدی» از ذهنم بیرون نمیرود. دختری اماراتیالاصل که سالها پیش در یک مدرسه تابستانه در جزیرهای در یونان دیدمش.
میان آنهمه اروپاییِ بلوند، شبیهترین آدم به من و هادی( همسرم)، هدی بود؛ دختری سبزهرو با چشمانی بینهایت مشکی و پوششی کاملاً سنتی. شال عربی بلند و مانتوی سراپا مشکیاش طوری بود که روسری رنگی و مانتوی معمولی من در برابرش نوعی بیمبالاتی به حساب میآمد!
اولین بار که در آنجا دیدمش، رو به من کرد و گفت: «چطور غذای این غربیها را میخوری؟ یک مشت آشغال است!» اینکه غذای یکی از بهترین هتلهای یونان برایش در حد زباله بود، برایم عجیب و حتی جذاب جلوه کرد. غرورش در برابر غربیها و اینکه اصلاً آنها را به حساب نمیآورد، باعث شد دلم بخواهد بیشتر با او گپ بزنم. با همان غرورِ خاصی که شبیه دختران شیوخ عرب بود گفت: «من به خدمه میگویم غذا را در اتاقم بیاورند، حاضر نیستم با اینها همسفره شوم.»
تصویر هدی از آن سفر، برای من دختری مقید و با اعتماد به نفس بود که در دل اروپا، عزت نفس شرقی و اسلامیاش را حفظ کرده بود. این تصویر آنقدر برایم پررنگ بود که تا سالها بعد، رفتار و غرورش را در ذهنم تحسین میکردم.
سالها گذشت تا به هفت اکتبر و روزهای بعد از آن رسیدیم. جنگ شد و صدای ناله اهالی غزه و کودکانشان دنیا را برداشت. ما کموبیش هدی را در فضای مجازی دنبال میکردیم، اما دریغ از یک کلمه! در تمام آن روزهای خون و آتش، از هدی هیچ صدایی برای مسلمانان غزه بلند نشد. دردناکتر اینکه در همان بحبوحه جنگ، خبر همکاری علمی و کاری او با چند مؤسسه اسرائیلی را در صفحات مجازی دیدیم و خواندیم.
و من ماندم و یک بهت عمیق...اینکه چطور دختری که حتی از یک تار مویش نمیگذشت، از خون کودکان معصوم غزه گذشت؟! اینکه چطور هدایی که حاضر نبود در حد یک چای خوردن با غربی ها هم سفره شود، با اسرائیلیها همسفره و همکار شده است؟
من نمیدانم هدی این روزها کجاست و جهان را چطور میبیند؟! نمیدانم آیا هنوز هم تمامِ سهم او از دین و اعتقاد، در حد همان همسفره نشدن با کافران و حفظ آن پوششِ سراپا مشکیِ مسلمانی است؟ آیا هنوز هم، غذای دیگران را پس میزند اما چشم بر خونهای ریختهشده میبندد؟
گاهی با خودم فکر میکنم او وقتی اخبار این روزها را میبیند، در مورد ایران و در مورد ما چه فکری میکند؟ مایِ دیروز که در آن مدرسه تابستانه، از نگاه او شاید به اندازه کافی مسلمان نبودیم، و مایِ امروز که در این سوی میدان و در برابر امارات و اسرائیل ایستادهایم…
۲۲:۰۹
و دوستت خواهم داشت تا زمانی که قلبم از تپیدن بیفتد...
سأحبك حتى يتوقف قلبي عن النبض...
سأحبك حتى يتوقف قلبي عن النبض...
۱۸:۴۱