وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ
کی گفته فقط آدمها عاقبت بخیر میشوند؟
جاروی آشپزخانه، قبل از ماه مبارک شکست. خواستیم مثلا زودتر خانهتکانی کنیم که ماه رمضان بهمان فشار نیاید که اینطوری شد؛ عرَفتُ اللهَ بفَسخ العَزائم. شد پرفشارترین ماه رمضان عُمرمان. نه ماه رمضان فهمیدیم و نه هفسین و عید.
آن جاروی شکسته را گذاشته بودم گوشه بالکُن که سرفرصت ببرم بگذارم کنار سطل زباله، فراموش شد.
همان شبهای اول جنگ دستهی پلاستیکی پرچممان شکست. همان پرچمی که از ۲۲ بهمنِ راهپیماییِ خودروییِ کرونا به یادگار مانده بود.
یاد این جاروی بازنشسته افتادم. دستهاش را باز کردم و زدم جای میله پرچم. کمی سنگین بود اما محکم بود.
حالا جاروی شکستهی ما هم هرشب میآید به خیابان و پرچم پیروزِ جنگ حق و باطل را میبرد بالا، تا خود آسمان.
و هر موجودی، تسبیح و حمد او میگوید؛ ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید.
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
کی گفته فقط آدمها عاقبت بخیر میشوند؟
جاروی آشپزخانه، قبل از ماه مبارک شکست. خواستیم مثلا زودتر خانهتکانی کنیم که ماه رمضان بهمان فشار نیاید که اینطوری شد؛ عرَفتُ اللهَ بفَسخ العَزائم. شد پرفشارترین ماه رمضان عُمرمان. نه ماه رمضان فهمیدیم و نه هفسین و عید.
آن جاروی شکسته را گذاشته بودم گوشه بالکُن که سرفرصت ببرم بگذارم کنار سطل زباله، فراموش شد.
همان شبهای اول جنگ دستهی پلاستیکی پرچممان شکست. همان پرچمی که از ۲۲ بهمنِ راهپیماییِ خودروییِ کرونا به یادگار مانده بود.
یاد این جاروی بازنشسته افتادم. دستهاش را باز کردم و زدم جای میله پرچم. کمی سنگین بود اما محکم بود.
حالا جاروی شکستهی ما هم هرشب میآید به خیابان و پرچم پیروزِ جنگ حق و باطل را میبرد بالا، تا خود آسمان.
و هر موجودی، تسبیح و حمد او میگوید؛ ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید.
۴:۴۹
یا منوّر القُلوب
وقتی جنگ دوازده روزه با تصویری از عروسک خاکیِ روی آسفالتِ خیابانهای تهران شروع شد، اسم این نوشتهها را گذاشتم "جنگی که میبریم."
جنگ رمضان هم با تصاویری از کیفهای کوچک و لوازمالتحریر و کتابهای سوختهی بچههای مظلوم میناب شروع شد و این تضمین دیگری بود بر سقوط ظلم در دریای خونی که ساخته بودند.
دوشنبه شب وقتی در گلزار شهدای چیذر همه توانم را جمع کردم و ایستادم و به همسر و مادر شهیدان شمقدری تسلیت گفتم و برایش آرزوی صبر کردم و گفتم که ما چقدر مدیون و بدهکارشان هستیم که همه دار و ندار و کس و کارشان را فدا کردهاند، گفتند: ما که وظیفهمان را انجام دادیم.
و باز من مطمئنتر شدم که این جنگ را انشاءالله "ما" میبَریم.
۱۴۰۵.۱.۲۶
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
وقتی جنگ دوازده روزه با تصویری از عروسک خاکیِ روی آسفالتِ خیابانهای تهران شروع شد، اسم این نوشتهها را گذاشتم "جنگی که میبریم."
جنگ رمضان هم با تصاویری از کیفهای کوچک و لوازمالتحریر و کتابهای سوختهی بچههای مظلوم میناب شروع شد و این تضمین دیگری بود بر سقوط ظلم در دریای خونی که ساخته بودند.
دوشنبه شب وقتی در گلزار شهدای چیذر همه توانم را جمع کردم و ایستادم و به همسر و مادر شهیدان شمقدری تسلیت گفتم و برایش آرزوی صبر کردم و گفتم که ما چقدر مدیون و بدهکارشان هستیم که همه دار و ندار و کس و کارشان را فدا کردهاند، گفتند: ما که وظیفهمان را انجام دادیم.
و باز من مطمئنتر شدم که این جنگ را انشاءالله "ما" میبَریم.
۱۴۰۵.۱.۲۶
۱۰:۴۷
دیشب ساعت ۱۲:۳۰ جلوی سردر دانشگاه یه عیددیدنی داشتیم که هر چند برای ما کوتاه و سرپایی بود ولی برای بچهها کلی بازی و بدوبدوی پرهیجان تو پیادهروی عریض خیابان انقلاب داشت. خوش به حال ما که دید و بازدیدمان در تقاطع تکلیفِ خیابانِ انقلاب است و خوش به حال بچههایی که باید ساعت ۱۰ شب خواب میبودند ولی بعد از نیمه شب در میانهی جهادِ کودکانهشان در کوچه پس کوچههای پایتخت مقاومتِ جهانِ پسا امریکا دنبالبازی میکنند.
علی و طه و فاطمه؛ حسین و علی بوذری | نیمهشب پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
علی و طه و فاطمه؛ حسین و علی بوذری | نیمهشب پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
۹:۴۴
دیروز با چند تا از رفقای جوان قدیمی که الان دانشجو هستند گپ و گفت مفصلی داشتیم. خیلی خوش گذشت. برای من واقعا ارزشمند بود. سطح تحلیل و دادههای دست اول دهه هشتادیها حیرت آور است. هر کدام از موضعی نگران آینده کشورند. بعضیهایشان را که میدانم در جریانات سیاسی معترض و مخالف بودند، با جدیت نگران ایران بودند.
از توفیقات و جذابیت این روزهای پر تنش و حساس، "گفت و گو" است. گفت و گو واقعا معجزه است. هیچ چیز به اندازه گفت و گو آرام و مسلط و پرانگیزهام نمیکند. با مردم، با رفقا و به ویژه با رفقای جوانترِ دانشجو و دانشآموز.
ما برای فهمیدن همدیگر راهی بهتر از گفت و گو نداریم. گفت و گوی همتراز. نه بالا به پایین. نه پایین به بالا. گفتگوی صمیمانه. نه برای اقناع و فرو کردن آنچه حق میپنداریم در مُخِ مخاطب. گفت و گوی منطقی و مستدل. نه از روی تعصب و فشار و خشم و احساسات خروشان. گفت و گو از موضع تواضع و یادگرفتن و ابراز محبت.
چون میدانم احتمالا این کلمات را میخوانید باز هم احساس خوبم از چیزهایی که در همان چند دقیقه از شما رفقای قدیمی و همکلاسیهای سالهای قبل یاد گرفتم را ابراز میکنم. خدا پشت و پناهتان
۱۴۰۵.۱.۲۹
جنگی که میبریم
از توفیقات و جذابیت این روزهای پر تنش و حساس، "گفت و گو" است. گفت و گو واقعا معجزه است. هیچ چیز به اندازه گفت و گو آرام و مسلط و پرانگیزهام نمیکند. با مردم، با رفقا و به ویژه با رفقای جوانترِ دانشجو و دانشآموز.
ما برای فهمیدن همدیگر راهی بهتر از گفت و گو نداریم. گفت و گوی همتراز. نه بالا به پایین. نه پایین به بالا. گفتگوی صمیمانه. نه برای اقناع و فرو کردن آنچه حق میپنداریم در مُخِ مخاطب. گفت و گوی منطقی و مستدل. نه از روی تعصب و فشار و خشم و احساسات خروشان. گفت و گو از موضع تواضع و یادگرفتن و ابراز محبت.
چون میدانم احتمالا این کلمات را میخوانید باز هم احساس خوبم از چیزهایی که در همان چند دقیقه از شما رفقای قدیمی و همکلاسیهای سالهای قبل یاد گرفتم را ابراز میکنم. خدا پشت و پناهتان
۱۴۰۵.۱.۲۹
۲:۴۴
فاطمهبهارِ من دو سال پیش در روز میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها، زیر یک رنگینکمان پررنگ در زمینه ابرهای پرباران اردیبهشت، به دنیا آمد. به حساب قمری دو سالش شده و چند روز دیگر تولد خورشیدیاش است. همان سال دو هفته بعدش داشتیم شهید رئیسی را در خیابان انقلاب تشییع میکردیم و بعد از آن تقدیر این بود که ما ساکن خیابان انقلاب شویم.
انقلابهای زنانه پیروز ترند. #زن ریشه "زِندهگی" و منشأ "زایندهگی" است. انقلابهای زنانه زندهتر و زایندهتر هستند. مردها شاید بتوانند یک حرکت اجتماعی را آغاز کنند، اما بار تدوام آن را زنها به دوش میکشند.
انقلاب اسلامی نمونه یک انقلاب زنانه است. انقلابی که نه با یک کودتا شروع شد و نه با مبارزات مسلحانه مارکسیستی پیروز شد. در مبارزات مارکسیستی، زنها هم، مردانه رفتار میکنند. اما انقلاب اسلامی خود، گهواره تربیت و کوره انسانسازی بوده است. انقلاب ما به دلیل ماهیت مادرانهاش زاینده و زنده است. هم خود میبالد و هم فرزندانش در دامان او رشد میکنند و میبالند. اندیشه انقلاب اسلامی را مادرها با موسیقی لالایی و شعرهای کودکانه و کاردستیهای مدرسهای توسعه دادهاند. انقلاب اسلامی بیش از آنکه در پادگانها و مرزها و لوله تفنگها مجسم باشد، در خانهها و مدرسهها و خیابانها شکل میگیرد و باید هم بگیرد.
در مقایسه بین آشوبهای ۹۸ و ۴۰۱ هم، من جریان ۱۴۰۱ را به اهدافش نزدیکتر میدیدم و این را مرهون حضور عنصر زن در آن پدیده میدانم.
اگر تفکر و کنشهای مردانه و پدرانه خطوط دشمن را میشکند، این سرانگشت تدبیر زن و آغوش امن مادر است که جبهههای مختلف اسلام را مملو از انسانهای مقاوم و هدفمند و باانگیزه میکند.
همه اینها را که از "آقای شهیدم" یاد گرفتهبودم گفتم تا روز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها را به همه خانومهایی که میشناسم و نمیشناسم تبریک بگویم. خاصه به مادرم، همسرم و دخترم.
خیلی خدا را شکر میکنم که دخترم از اولین سالهای زندگیاش دارد در هوای مقاومت نفس میکشد. اگر ما هر سال در راهپیمایی ۲۲بهمن و روز قدس و بقیه عرصههای اجتماعی رشد کردیم، فرزندان ما هر روز در میدان جهاد و شهادت بازی میکنند. اسباببازیشان پرچمهای کوچک است و تفریحشان نقاشی پرچم رو لپشان. پارکبازیشان میدانها و خیابانها است و همبازیهایشان همسنگران امروز و فردایشان.
این جنگ و این انقلاب سیاسی، اجتماعی، نظامی محتوم به پیروزی است به خاطر ماهیت زنانه و عناصر تربیتیِ ذاتیاش. رجزهای مادرانِ کودک از دستداده را ببینید. فریادهای شیرمادرانی که جوانهایشان را راهی میدان نبرد میکنند ببینید. شبها به خیابان بروید و جمع گرم زنان و دختران را ببینید. نمیشود بدون تدبیر و مدیریت و فداکاری و تلاش دوچندان زنان و مادران، خانوادههای ایرانی پنجاه شب بیوقفه در شهر رزمایش کنند و جریان بسازند و مبارزه کنند. این نشان از یک ماهیت عمیق تربیتیِ زنده و زاینده دارد که نمیتواند متوقف شود و نمیشود ببازد.
۱۴۰۵.۱.۳۰
پینوشت؛ تشکر از عکس خوب آن خانوم عکاسی که آن شب سر چهارراه قیطریه این لحظه خاص را ثبت کرد و همه کسانی که بدستم رساندنش.
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
انقلابهای زنانه پیروز ترند. #زن ریشه "زِندهگی" و منشأ "زایندهگی" است. انقلابهای زنانه زندهتر و زایندهتر هستند. مردها شاید بتوانند یک حرکت اجتماعی را آغاز کنند، اما بار تدوام آن را زنها به دوش میکشند.
انقلاب اسلامی نمونه یک انقلاب زنانه است. انقلابی که نه با یک کودتا شروع شد و نه با مبارزات مسلحانه مارکسیستی پیروز شد. در مبارزات مارکسیستی، زنها هم، مردانه رفتار میکنند. اما انقلاب اسلامی خود، گهواره تربیت و کوره انسانسازی بوده است. انقلاب ما به دلیل ماهیت مادرانهاش زاینده و زنده است. هم خود میبالد و هم فرزندانش در دامان او رشد میکنند و میبالند. اندیشه انقلاب اسلامی را مادرها با موسیقی لالایی و شعرهای کودکانه و کاردستیهای مدرسهای توسعه دادهاند. انقلاب اسلامی بیش از آنکه در پادگانها و مرزها و لوله تفنگها مجسم باشد، در خانهها و مدرسهها و خیابانها شکل میگیرد و باید هم بگیرد.
در مقایسه بین آشوبهای ۹۸ و ۴۰۱ هم، من جریان ۱۴۰۱ را به اهدافش نزدیکتر میدیدم و این را مرهون حضور عنصر زن در آن پدیده میدانم.
اگر تفکر و کنشهای مردانه و پدرانه خطوط دشمن را میشکند، این سرانگشت تدبیر زن و آغوش امن مادر است که جبهههای مختلف اسلام را مملو از انسانهای مقاوم و هدفمند و باانگیزه میکند.
همه اینها را که از "آقای شهیدم" یاد گرفتهبودم گفتم تا روز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها را به همه خانومهایی که میشناسم و نمیشناسم تبریک بگویم. خاصه به مادرم، همسرم و دخترم.
خیلی خدا را شکر میکنم که دخترم از اولین سالهای زندگیاش دارد در هوای مقاومت نفس میکشد. اگر ما هر سال در راهپیمایی ۲۲بهمن و روز قدس و بقیه عرصههای اجتماعی رشد کردیم، فرزندان ما هر روز در میدان جهاد و شهادت بازی میکنند. اسباببازیشان پرچمهای کوچک است و تفریحشان نقاشی پرچم رو لپشان. پارکبازیشان میدانها و خیابانها است و همبازیهایشان همسنگران امروز و فردایشان.
این جنگ و این انقلاب سیاسی، اجتماعی، نظامی محتوم به پیروزی است به خاطر ماهیت زنانه و عناصر تربیتیِ ذاتیاش. رجزهای مادرانِ کودک از دستداده را ببینید. فریادهای شیرمادرانی که جوانهایشان را راهی میدان نبرد میکنند ببینید. شبها به خیابان بروید و جمع گرم زنان و دختران را ببینید. نمیشود بدون تدبیر و مدیریت و فداکاری و تلاش دوچندان زنان و مادران، خانوادههای ایرانی پنجاه شب بیوقفه در شهر رزمایش کنند و جریان بسازند و مبارزه کنند. این نشان از یک ماهیت عمیق تربیتیِ زنده و زاینده دارد که نمیتواند متوقف شود و نمیشود ببازد.
۱۴۰۵.۱.۳۰
پینوشت؛ تشکر از عکس خوب آن خانوم عکاسی که آن شب سر چهارراه قیطریه این لحظه خاص را ثبت کرد و همه کسانی که بدستم رساندنش.
۳:۱۶
یارئوفیارحیم
سلاحهای راهبردی امریکا یکی پس از دیگری از ابهت و بازدارنگی افتادهاند. بعد از بلایی که بر سر ناوها و اف۳۵ و اف۱۶ و اف۱۸ و آواکس و سوخترسانها آمد، و بعد از زمینگیرشدن نیروهای خیلی خیلی ویژه هالیوودی در اصفهان، و بعد از جاخالی دادن اروپاییها برای اولین بار در تاریخ، و بعد از بسته ماندن تنگه هرمز و ناتوانی در بازگشایی آن، و بعد از نوسانات بازار نفت و تلاشهای مذبوحانه برای کنترل آن، و بعد از سقوط پترودلار ؛ حالا نوبت سقوط یکی از مهمترین و قویترین و کارآمدترین سلاحهای آمریکاییها به نام "مذاکره" رسیده.
تا امروز شاید "میز مذاکره" از همه سلاحهای آمریکایی موفقتر، کمخطرتر، کشندهتر و با تاثیر بلندمدتتر بودهاست.
چند روز است ترامپ با التماس به ایران "دستور" میدهد که باید مذاکره کند. ایران نرفت و مذاکره منتفی شد و آتش به سکوت ادامه داد بی آنکه ما طالب آن باشیم.
اگر درست فهمیده باشیم و دیشب "سلاح مذاکره" آسیب جدی دیده باشد، بزرگترین شکست آمریکا از شروع این جنگ در سکوت رقم خورده است.
این گمان که تمدید آتشبس پوششی برای فریب بوده جدی است. اما از دیدگاه راهبردی تفاوتی ایجاد نمیکند. "میز مذاکره" آمریکایی دیگر نه جذاب است و نه وحشتناک.
۱۴۰۵.۲.۲
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
سلاحهای راهبردی امریکا یکی پس از دیگری از ابهت و بازدارنگی افتادهاند. بعد از بلایی که بر سر ناوها و اف۳۵ و اف۱۶ و اف۱۸ و آواکس و سوخترسانها آمد، و بعد از زمینگیرشدن نیروهای خیلی خیلی ویژه هالیوودی در اصفهان، و بعد از جاخالی دادن اروپاییها برای اولین بار در تاریخ، و بعد از بسته ماندن تنگه هرمز و ناتوانی در بازگشایی آن، و بعد از نوسانات بازار نفت و تلاشهای مذبوحانه برای کنترل آن، و بعد از سقوط پترودلار ؛ حالا نوبت سقوط یکی از مهمترین و قویترین و کارآمدترین سلاحهای آمریکاییها به نام "مذاکره" رسیده.
تا امروز شاید "میز مذاکره" از همه سلاحهای آمریکایی موفقتر، کمخطرتر، کشندهتر و با تاثیر بلندمدتتر بودهاست.
چند روز است ترامپ با التماس به ایران "دستور" میدهد که باید مذاکره کند. ایران نرفت و مذاکره منتفی شد و آتش به سکوت ادامه داد بی آنکه ما طالب آن باشیم.
اگر درست فهمیده باشیم و دیشب "سلاح مذاکره" آسیب جدی دیده باشد، بزرگترین شکست آمریکا از شروع این جنگ در سکوت رقم خورده است.
این گمان که تمدید آتشبس پوششی برای فریب بوده جدی است. اما از دیدگاه راهبردی تفاوتی ایجاد نمیکند. "میز مذاکره" آمریکایی دیگر نه جذاب است و نه وحشتناک.
۱۴۰۵.۲.۲
۱۰:۰۹
جنگی که میبریم
یارئوفیارحیم سلاحهای راهبردی امریکا یکی پس از دیگری از ابهت و بازدارنگی افتادهاند. بعد از بلایی که بر سر ناوها و اف۳۵ و اف۱۶ و اف۱۸ و آواکس و سوخترسانها آمد، و بعد از زمینگیرشدن نیروهای خیلی خیلی ویژه هالیوودی در اصفهان، و بعد از جاخالی دادن اروپاییها برای اولین بار در تاریخ، و بعد از بسته ماندن تنگه هرمز و ناتوانی در بازگشایی آن، و بعد از نوسانات بازار نفت و تلاشهای مذبوحانه برای کنترل آن، و بعد از سقوط پترودلار ؛ حالا نوبت سقوط یکی از مهمترین و قویترین و کارآمدترین سلاحهای آمریکاییها به نام "مذاکره" رسیده. تا امروز شاید "میز مذاکره" از همه سلاحهای آمریکایی موفقتر، کمخطرتر، کشندهتر و با تاثیر بلندمدتتر بودهاست. چند روز است ترامپ با التماس به ایران "دستور" میدهد که باید مذاکره کند. ایران نرفت و مذاکره منتفی شد و آتش به سکوت ادامه داد بی آنکه ما طالب آن باشیم. اگر درست فهمیده باشیم و دیشب "سلاح مذاکره" آسیب جدی دیده باشد، بزرگترین شکست آمریکا از شروع این جنگ در سکوت رقم خورده است. این گمان که تمدید آتشبس پوششی برای فریب بوده جدی است. اما از دیدگاه راهبردی تفاوتی ایجاد نمیکند. "میز مذاکره" آمریکایی دیگر نه جذاب است و نه وحشتناک. ۱۴۰۵.۲.۲
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
البته
همهاش
از فضل خدا
و لطف و مدیریت امام زمان
ارواحنا فداه
است.
همهاش
از فضل خدا
و لطف و مدیریت امام زمان
ارواحنا فداه
است.
۱۰:۲۳
یا ذَا النّعمَة السابغَة
بهار پنج خاله دارد، یکی از یکی ماهتر. شبهای اول جنگ که برنامه زندگیهایمان به هم خورده بود و سحر و افطار و شاممان یکی شده بود، خاله شیرین هر شب زنگ میزد که بعد از تجمع و خیاباننشینی و شبگردی بیایید غذا ببرید. یک قابلمه مفصل شام مامانپز داغ با دورچین و مخلفات آماده میکرد و تا برسیم سر کوچه، آقا داوود -شوهرخاله باصفا و محبوب- آورده بود پایین و ما که خستگی از سر و روی خودمان و بچهها میریخت، میگرفتیم و میرفتیم خانه ساعت یکونیم دو شام گرم خوشمزهای میخوردیم که هم شام بود هم سحری.
اگر این غذا نبود ما گرسنه نمیماندیم. الحمدلله روزی خدا قطع نمیشود. اما ما با هم جنگیدیم و جنگ را بردیم.هر کسی سهمی از این جنگ برداشت و اَدا کرد، بُرد. بازنده این جنگ آمریکا و اسرائیل نیستند. آنها بازنده همیشه تاریخاند. بازنده انسانیت و شرافتاند. آنها همه چیزشان را باختند رفت.
بازنده این جنگ، آن ایرانی و آن انسانی است که نسبتی با آن نداشت، نقشی در آن نداشت. کم و زیادش مهم نیست. نقش داشتن در جنگ مهم است.
خاله شیرین سهم خودش را در این جنگ اینطور شناخت و اَدا کرد. قابلمههای خوش رنگ و عطرِ شبهای جنگِ رمضان، بیشتر از زعفران و زرشک و روغنحیوانی، عطر و بوی اَدای تکلیف و وظیفه داشت.
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
بهار پنج خاله دارد، یکی از یکی ماهتر. شبهای اول جنگ که برنامه زندگیهایمان به هم خورده بود و سحر و افطار و شاممان یکی شده بود، خاله شیرین هر شب زنگ میزد که بعد از تجمع و خیاباننشینی و شبگردی بیایید غذا ببرید. یک قابلمه مفصل شام مامانپز داغ با دورچین و مخلفات آماده میکرد و تا برسیم سر کوچه، آقا داوود -شوهرخاله باصفا و محبوب- آورده بود پایین و ما که خستگی از سر و روی خودمان و بچهها میریخت، میگرفتیم و میرفتیم خانه ساعت یکونیم دو شام گرم خوشمزهای میخوردیم که هم شام بود هم سحری.
اگر این غذا نبود ما گرسنه نمیماندیم. الحمدلله روزی خدا قطع نمیشود. اما ما با هم جنگیدیم و جنگ را بردیم.هر کسی سهمی از این جنگ برداشت و اَدا کرد، بُرد. بازنده این جنگ آمریکا و اسرائیل نیستند. آنها بازنده همیشه تاریخاند. بازنده انسانیت و شرافتاند. آنها همه چیزشان را باختند رفت.
بازنده این جنگ، آن ایرانی و آن انسانی است که نسبتی با آن نداشت، نقشی در آن نداشت. کم و زیادش مهم نیست. نقش داشتن در جنگ مهم است.
خاله شیرین سهم خودش را در این جنگ اینطور شناخت و اَدا کرد. قابلمههای خوش رنگ و عطرِ شبهای جنگِ رمضان، بیشتر از زعفران و زرشک و روغنحیوانی، عطر و بوی اَدای تکلیف و وظیفه داشت.
۱۳:۵۷
یا مَن جَعَلَ الجِبالَ اَوتاداً
#دماوند در اساطیر ایرانی مرکز جهان و جایگاه میترا و گیومرد، نخستین انسان، پنداشته شده است. در روایتهای اساطیری، از کیومرث به عنوان «اولین کسی که بنای شهر نهاد» یاد کردهاند و آن یگانهشهر دماوند است. جمشید از شهر خود دماوند، سوار بر "گردونهای" که چرخی از آبگینه بود و دیوان آن را میکشیدند، در یک روز تا بابل رفت و نوروز از آنجا شکل گرفت: «آن روز هرمز، روز فروردین ماه بود و مردم از این شگفتی که دیدند، نوروز گرفتند و بگفت تا این روز و پنج روز دنبال آن را عید گیرند و شادی و خوشی کنند…»ضحاک در دماوند به جمشید تاخت. فریدون در روستایی نزدیک دماوند به دنیا آمد؛ چرا که مادرش از شرّ ضحاک که قاتل آبتین پدر فریدون بود، به آنجا پناه برده بود. فریدون به یاری کاوه دادخواه، ضحاک ستمگر را دستگیر کرد و به دستور سروش آسمانی، او را در غاری در دماوندکوه تا پایان جهان، واژگون زندانی کرد. منوچهر در دماوند زاده شد و آرش کمانگیر تیرِ سرنوشت را از کوه دماوند پرتاب کرد. دیو سپید در دماوند مسکن دارد و دخترش در صخرههای آن میزیَد و سرگرم نخریسی است. اژدها در نزدیکی همین کوه در خواب به رستم بر میخورد. چکاد هرا یا قلۀ البرز ۱۸۰ روزنه در خاور و ۱۸۰ روزنه در باختر دارد که خورشید هر روز از یکی از روزنهای خاور به روزنهای باختر رهسپار میشود.بهار وقتی میخواهد قهرمانِ آزادیخواهِ ایران را بستاید، زبان به استعاره میگشاید و دماوند را ستایش میکند.دماوند، ایران است. بلند، استوار، زیبا، تنها، دلگرم، باشکوه، اسرارآمیز، قدرتمند و کهن.امروز که با دماوند چشمتوچشم شدم، سرم را با افتخار بالا گرفتم و دستم را به نشانه احترام نظامی کنار پیشانیام گرفتم. دماوند به طرز عجیبی اساطیری و باشکوه بود. خورشید یک سو و ماه سوی دیگر به مباهات نگاهش میکردند. دماوند حالش خیلی خوب بود، به مِهرِ پروردگار.
پاینده باد ایرانِ ایزد نشان و یزدان پناه
عکس؛ امروز، دماوندکوهِ زیبا
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
پاینده باد ایرانِ ایزد نشان و یزدان پناه
عکس؛ امروز، دماوندکوهِ زیبا
۰:۰۰
یا ربّ الصَّحاری و القِفارای پروردگار دشتها و بیشهها...
سالروز آن روزی که فردایش فهمیدند دیشب که خواب بودند خداوندِ لا تأخذُهُ سِنَة وَ لا نَوم داشته با اسباببازیهای باکیفیت آمریکایی بین دو سرانگشت مبارکش توپ قلقلی درست میکرده و لای رملهای طبس به هم میمالیده تا چشم مؤمنین از دیدن معجزههایی که سالها جوامع بشری به دلیل معطّل کردن دین خدا پشت دروازههای ترسِ از مبارزه با طواغیت، فراموشش کرده بودند، سیر شود و دلشان قرص شود؛ مبارک باد. از آن سالها به بعد دیگر چشمهایمان به دیدن معجزه عادت کرده. نه اینکه اعجاز عادی شده، معجزه بخشی از محاسبات زندگیمان شده. این یعنی ما به غیب و وعدههای الهی ایمان پیدا کردیم. از آن روزی که آن پیرمردِ خداشناس و خدادیده گفت: شنها مامور خدا بودند تا امروزی که شهید معظم دوران غیبت کبری فرموده است: اِنّ معیَ ربّی سیَهدین؛ و این فرعونها غرق خواهند شد و خداوندِ عزیز اراده فرموده شما ملت ایزدنشانِ ایران را بر اوج قلهی عزت بنشاند، ما تربیت شدیم تا یاد بگیریم و باور کنیم کارها فقط و فقط در دست خدا است. ربُّالعالمین برای تربیت ما زمین و زمان را به صف کرده و ما باید صفّاً کاَنّهُم بُنیان مَرصوص امتحان پس بدهیم و انشاءالله به لطف و امداد ولیعصر ارواحنا فداه کار ناتمام را تمام کنیم. چقدر ذوق دارم برای دنبال هم نوشتن این واژههای غریب... خدایا شکرت
۱۴۰۵.۲.۵
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
سالروز آن روزی که فردایش فهمیدند دیشب که خواب بودند خداوندِ لا تأخذُهُ سِنَة وَ لا نَوم داشته با اسباببازیهای باکیفیت آمریکایی بین دو سرانگشت مبارکش توپ قلقلی درست میکرده و لای رملهای طبس به هم میمالیده تا چشم مؤمنین از دیدن معجزههایی که سالها جوامع بشری به دلیل معطّل کردن دین خدا پشت دروازههای ترسِ از مبارزه با طواغیت، فراموشش کرده بودند، سیر شود و دلشان قرص شود؛ مبارک باد. از آن سالها به بعد دیگر چشمهایمان به دیدن معجزه عادت کرده. نه اینکه اعجاز عادی شده، معجزه بخشی از محاسبات زندگیمان شده. این یعنی ما به غیب و وعدههای الهی ایمان پیدا کردیم. از آن روزی که آن پیرمردِ خداشناس و خدادیده گفت: شنها مامور خدا بودند تا امروزی که شهید معظم دوران غیبت کبری فرموده است: اِنّ معیَ ربّی سیَهدین؛ و این فرعونها غرق خواهند شد و خداوندِ عزیز اراده فرموده شما ملت ایزدنشانِ ایران را بر اوج قلهی عزت بنشاند، ما تربیت شدیم تا یاد بگیریم و باور کنیم کارها فقط و فقط در دست خدا است. ربُّالعالمین برای تربیت ما زمین و زمان را به صف کرده و ما باید صفّاً کاَنّهُم بُنیان مَرصوص امتحان پس بدهیم و انشاءالله به لطف و امداد ولیعصر ارواحنا فداه کار ناتمام را تمام کنیم. چقدر ذوق دارم برای دنبال هم نوشتن این واژههای غریب... خدایا شکرت
۱۴۰۵.۲.۵
۱:۵۴
المصوّر
بعد از مدتها حق عنایت کرد و با نام مولا مثنوی نوشتم. انشاءالله خوششان بیاید و ببینند.
به نام آنکه او دل داد ما راز لطفش دین کامل داد ما را
به نام آنکه احمد را فرستادعلی آن عشق سرمد را فرستاد
به نام آنکه ما را یاد دادهکه یار بد جهان بر باد داده
و یارِ خوب از جامِ جهان بِه"خداوندا مرا آن ده که آن به"
خداوندا مرا یار علی کنهواخواه و هوادار علی کن
کسی که عشق مولا را نداردشبیه چارپایان جان سپارد
هزاران خر از آن بیعقل بهترکه خر را مِهر صاحب هست در سر
سگی را گر دهندش استخوانیوفا داری کند حتی نهانی
پلیدِ بیوفای قدر نشناسشریرِ دلسیاهِ گبرِ خنّاس
که از لطف علی بود آنچه او داشتولی جز تخمِ نفرت او نمی کاشت
خدا لعنت کند آن بیوفا راکه بر پا کرد بنیانِ جفا را
علی لطف و علی مِهر و علی نورعلی آیینهی قرآنِ مسطور
علی رُبع و هلال و اَحدَب و بَدرعلی شمس و ضحی و کوثر و قدر
"علی را قدر پیغمبر شناسدکه هرکس خویش را بهتر شناسد"
علی طعمِ عِنَب بر شاخهی تاکعلی شمس الضّحی در اوجِ افلاک
علی دانای سرّ ليلة القدرعلی بینای نور مَطلع الفجر
خدا بر مابقیِ خاک احمدکمی از آب لبهای علی زد
از آن اندک گِلِ گُلبوی اقدساز آن والا گِلِ پاک و مقدّس
ز آب کوثر و خاک نجف ساختخدا ما را برای این هدف ساخت
خدا ما را فدای راه حیدرفدای روی همچون ماه حیدر
و نعلی بر سم اسب سپاهشو شالی گِردِ گیسوی سیاهش
چنان گَردی به روی آستینشچو غلتان قطره بر روی جَبینش
چو شمشیری نهان بین نیامشچو تکبیری که برخیزد ز کامش
خدا بعد از هزاران سال ما راو بعد از بارها غربال ما را
امانت داده از از حیدر به مهدیو از آن عهدِ دیرین، کرده عهدی
که در روزی که دنیا کارزار استو اوضاع جهان ویران و زار است
در آن روزی که آن اطفالِ بیتابهمان گلهای سرخِ نابِ میناب
در آن روزِ سیاه و سردِ اسفندکه شیطان بر دهانش داشت لبخند
دوباره کربلا میگشت تکرارکه حق هرگز نگردد کوچک و خوار
و مِثلی لا یُبایع، مثلِ آن دیوفرشته کی شود هم شکلِ آن دیو؟
شما ای قوم سلمان و خمینیشما ای قوم مبعوثِ حسینی
شما شمشیرها، بیرون بریزیدو از خصمِ حرامی خون بریزید
به نامِ نامیِ حیدر بریزیدز خیبر در، ز مرحب سر بریزید
خدا ما را مبارز آفریدهبر این اخلاقِ بارز آفرید
شهادت آرزوی کوچکِ ماستامیدِ خردسال و کودک ماست
امید ما، لقای روی مهدیستو استشمام عطر موی مهدیست
رسد بعد از جهاد و تلخی و کدحدوباره جاء نصر الله و الفتح
انشاءالله
۱۴۰۵.۲.۵
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
بعد از مدتها حق عنایت کرد و با نام مولا مثنوی نوشتم. انشاءالله خوششان بیاید و ببینند.
به نام آنکه او دل داد ما راز لطفش دین کامل داد ما را
به نام آنکه احمد را فرستادعلی آن عشق سرمد را فرستاد
به نام آنکه ما را یاد دادهکه یار بد جهان بر باد داده
و یارِ خوب از جامِ جهان بِه"خداوندا مرا آن ده که آن به"
خداوندا مرا یار علی کنهواخواه و هوادار علی کن
کسی که عشق مولا را نداردشبیه چارپایان جان سپارد
هزاران خر از آن بیعقل بهترکه خر را مِهر صاحب هست در سر
سگی را گر دهندش استخوانیوفا داری کند حتی نهانی
پلیدِ بیوفای قدر نشناسشریرِ دلسیاهِ گبرِ خنّاس
که از لطف علی بود آنچه او داشتولی جز تخمِ نفرت او نمی کاشت
خدا لعنت کند آن بیوفا راکه بر پا کرد بنیانِ جفا را
علی لطف و علی مِهر و علی نورعلی آیینهی قرآنِ مسطور
علی رُبع و هلال و اَحدَب و بَدرعلی شمس و ضحی و کوثر و قدر
"علی را قدر پیغمبر شناسدکه هرکس خویش را بهتر شناسد"
علی طعمِ عِنَب بر شاخهی تاکعلی شمس الضّحی در اوجِ افلاک
علی دانای سرّ ليلة القدرعلی بینای نور مَطلع الفجر
خدا بر مابقیِ خاک احمدکمی از آب لبهای علی زد
از آن اندک گِلِ گُلبوی اقدساز آن والا گِلِ پاک و مقدّس
ز آب کوثر و خاک نجف ساختخدا ما را برای این هدف ساخت
خدا ما را فدای راه حیدرفدای روی همچون ماه حیدر
و نعلی بر سم اسب سپاهشو شالی گِردِ گیسوی سیاهش
چنان گَردی به روی آستینشچو غلتان قطره بر روی جَبینش
چو شمشیری نهان بین نیامشچو تکبیری که برخیزد ز کامش
خدا بعد از هزاران سال ما راو بعد از بارها غربال ما را
امانت داده از از حیدر به مهدیو از آن عهدِ دیرین، کرده عهدی
که در روزی که دنیا کارزار استو اوضاع جهان ویران و زار است
در آن روزی که آن اطفالِ بیتابهمان گلهای سرخِ نابِ میناب
در آن روزِ سیاه و سردِ اسفندکه شیطان بر دهانش داشت لبخند
دوباره کربلا میگشت تکرارکه حق هرگز نگردد کوچک و خوار
و مِثلی لا یُبایع، مثلِ آن دیوفرشته کی شود هم شکلِ آن دیو؟
شما ای قوم سلمان و خمینیشما ای قوم مبعوثِ حسینی
شما شمشیرها، بیرون بریزیدو از خصمِ حرامی خون بریزید
به نامِ نامیِ حیدر بریزیدز خیبر در، ز مرحب سر بریزید
خدا ما را مبارز آفریدهبر این اخلاقِ بارز آفرید
شهادت آرزوی کوچکِ ماستامیدِ خردسال و کودک ماست
امید ما، لقای روی مهدیستو استشمام عطر موی مهدیست
رسد بعد از جهاد و تلخی و کدحدوباره جاء نصر الله و الفتح
انشاءالله
۱۴۰۵.۲.۵
۶:۵۴
سلام عزیزانسلام اساتید
۱. حالم از بعضی حرفهای تند رفقایم گرفته است، از بیمهریها و کملطفیها
۲. من اولا از خودم میترسم. «انّ الذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان انّما استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا» میترسم در این اوضاع و احوال، کبر و حسد و لجاجت و شهوت و بخل و تنبلی و هزار تا بیماری دیگری که به وقتش درمانشان نکردهام کار دستم بدهد. بیعملی و تهمت زدن و اعتماد بیجا و بیاعتمادی بیجا و خود همهچیزدان پنداری و رفتارهای غلطی که این روزها از امثال من بروز میکند نتیجه بیتوجهی و مراقبت نکردن و خوشخیالیهای قبلی است.فقط به خدا پناه می برم و پشیمان از گذشتهای هستم که بین ما و شهدا اینقدر فاصله انداخته.
۳. همیشه فکر می کردم چی شد که آن همه همدلی و یگانگی و قرابتِ بعد از شهادت حاج قاسم که دورترین افراد هم برای تشییعش آمدند آنقدر زود تبدیل شد به شکاف و تفرقه و کینه و دشمنی. و باز همین ماجرا بعد از جنگ دوازده روزه تکرار شد و دوباره الآن هم در حال تکرار است.
۴. با خودم مرور میکنم که ابلیس اقلا ۷۵۰۰ سال تجربه دارد در بیچاره کردن انسان. به پیغمبران خدا هم طمع کرده. من که خودم اگر شیطان نباشم، دنبالش می دوم و نیاز به گول خوردن ندارم.
۵. برای من واضح است که شیطان خرابیهای نفس من و امثال من را اهرم می کند و جماعتی پاشیده میسازد. انگار راه آسیب هم حرف زدنها و حرف نزدنها است.وَقُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًابین بندگان خاص خدا را با اهرم بیتقوایی در بیان و کلام به هم می زند و سپاه حق را که با همه زور نظامی نتوانسته زمینگیر کند، به همین راحتی فرومیپاشد.
۶. فقط به خدای جبار پناه میبرم که نتیجه گناهان گذشته من و اخلاق فاسد من موجب شکست سپاه حق در این کارزار جهانی نشود. حتی به قدر یک کلمه. حتی به قدر یک دل شکستن. حتی به اندازه یک تهمت یا بدگمانی یا سکوت...
۷. هان ای دل غافل وقت استغفار است. ای نفس سرکش وقت تنبه و کرنش است. به داد خودت برس که فرصتی نمانده. يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ
۱۴۰۵.۲.۶
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
۱. حالم از بعضی حرفهای تند رفقایم گرفته است، از بیمهریها و کملطفیها
۲. من اولا از خودم میترسم. «انّ الذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان انّما استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا» میترسم در این اوضاع و احوال، کبر و حسد و لجاجت و شهوت و بخل و تنبلی و هزار تا بیماری دیگری که به وقتش درمانشان نکردهام کار دستم بدهد. بیعملی و تهمت زدن و اعتماد بیجا و بیاعتمادی بیجا و خود همهچیزدان پنداری و رفتارهای غلطی که این روزها از امثال من بروز میکند نتیجه بیتوجهی و مراقبت نکردن و خوشخیالیهای قبلی است.فقط به خدا پناه می برم و پشیمان از گذشتهای هستم که بین ما و شهدا اینقدر فاصله انداخته.
۳. همیشه فکر می کردم چی شد که آن همه همدلی و یگانگی و قرابتِ بعد از شهادت حاج قاسم که دورترین افراد هم برای تشییعش آمدند آنقدر زود تبدیل شد به شکاف و تفرقه و کینه و دشمنی. و باز همین ماجرا بعد از جنگ دوازده روزه تکرار شد و دوباره الآن هم در حال تکرار است.
۴. با خودم مرور میکنم که ابلیس اقلا ۷۵۰۰ سال تجربه دارد در بیچاره کردن انسان. به پیغمبران خدا هم طمع کرده. من که خودم اگر شیطان نباشم، دنبالش می دوم و نیاز به گول خوردن ندارم.
۵. برای من واضح است که شیطان خرابیهای نفس من و امثال من را اهرم می کند و جماعتی پاشیده میسازد. انگار راه آسیب هم حرف زدنها و حرف نزدنها است.وَقُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًابین بندگان خاص خدا را با اهرم بیتقوایی در بیان و کلام به هم می زند و سپاه حق را که با همه زور نظامی نتوانسته زمینگیر کند، به همین راحتی فرومیپاشد.
۶. فقط به خدای جبار پناه میبرم که نتیجه گناهان گذشته من و اخلاق فاسد من موجب شکست سپاه حق در این کارزار جهانی نشود. حتی به قدر یک کلمه. حتی به قدر یک دل شکستن. حتی به اندازه یک تهمت یا بدگمانی یا سکوت...
۷. هان ای دل غافل وقت استغفار است. ای نفس سرکش وقت تنبه و کرنش است. به داد خودت برس که فرصتی نمانده. يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ
۱۴۰۵.۲.۶
۱۸:۵۶
یا سلام
از یکی از دوستان قدیمی جوان که حالا دانشجو هست و چند سال است به فراخور شرایط خانواده در آمریکا زندگی میکند خواستم از زاویه مردم آمریکا و فضای داخلی امریکا شرایط را توضیح بدهد و تحلیل کند.نکات خیلی خوبی گفته که برای من ارزشمند بود و بعضا از تصور شخصیم فاصله داشت.
ازش اجازه گرفتم بدون ذکر نام! در کانال منتشر کنم. البته گفتگوی مفصلتری بود. من یک بخش را بریتان میفرستم.خودش را هم دعوت کردم اینجا را ببیند و بخواند. اگر هستی و میخوانی ازت ممنونم سیدِ باهوش و با استعداد به خاطر توضیح و دادههای خوبی که فرستادی
از یکی از دوستان قدیمی جوان که حالا دانشجو هست و چند سال است به فراخور شرایط خانواده در آمریکا زندگی میکند خواستم از زاویه مردم آمریکا و فضای داخلی امریکا شرایط را توضیح بدهد و تحلیل کند.نکات خیلی خوبی گفته که برای من ارزشمند بود و بعضا از تصور شخصیم فاصله داشت.
ازش اجازه گرفتم بدون ذکر نام! در کانال منتشر کنم. البته گفتگوی مفصلتری بود. من یک بخش را بریتان میفرستم.خودش را هم دعوت کردم اینجا را ببیند و بخواند. اگر هستی و میخوانی ازت ممنونم سیدِ باهوش و با استعداد به خاطر توضیح و دادههای خوبی که فرستادی
۱۲:۰۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از قبل انقلاب (وحید اشتری)
#وحید_اشتری
۶:۵۹
الحمد للّه الذی جعل اعدائنا من الحمقاء
پاییز سال ۱۴۰۱ در اوج ماجراهای مهسا امینی، حدود ساعت ۶ و ۷ بعد از ظهر که ترافیک، تهران را خفه میکرد، از مدرسه به سمت خانه راه میافتادم. بزرگراه یادگار و چمران و صدر که شاید شلوغترین بزرگراههای تهران باشند را در حالی متر به متر رانندگی میکردم که بعضی ماشینها بوغهای ممتد اعتراضی میزدند. خستگی کار و رانندگی یک طرف، یکی دو ساعت تحمل این بوغها طرف دیگر. دعای هفتم صحیفه را با صدای حاج محمود گوش میکردم و بغضم میشکست. از بیحرمتیهای بیسابقهای که به آقا میشد پیش خودم خجالتزده بود. خجالت میکشیدم که به گوشم میخورد و نمیشد یا بلد نبودم کاری کنم.
مهمترین کاری که آن روزها میکردم گفتگو با بچهها بود. نوجوانهایی که از طرفی پر از ابهام و سوال بودند و از سویی حرف سیاسی زدن برایشان سخت و بعضا ترسناک بود. فکر میکردند میخوریمشان.
در آن بحبوحه اضطراب و غم، وسط آن دریای دود و آهن، یار و غمخواری که آرامم میکرد و نگاهش میکردم و باهاش حرف میزدم، پرچم زیبا و مظلوم ایران بود که در مسیرم زیاد میدیدمش، روی پلها و بلندیها. باد بیرمق پاییز پرچم را تکان اندکی میداد. مثل تنِ زخم خوردهای که با هر سختی هست روی پا میایستد و میگوید من هنوز زندهام. روزهای سختی بود و میخواستم فشار روی ذهنم را بروز ندهم. مثل بیماران حاد روانی واقعا با پرچم حرف میزدم:) مثلا درباره تاریخ ایران به ویژه دوران صفویه زیاد حرف میزدیم. من اصرار داشتم از حمله محمود افغان و شاهسلطانحسین و شاه طهماسب بگویم؛ ولی پرچم بیشتر از شاه عباس و نادر میگفت. درباره آینده ایران، درباره قهرمانهای تاریخ ایران... و من از پاییز ۱۴۰۱ عاشق این پرچم شدم. این عشق ادامه پیدا کرد و عمیق شد. نگاهش که میکردم حس غرور و مظلومیت و آرامش به من میداد.
من قبلا اصلا اینقدر وطن پرست و ملیگرا نبودم. دشمن با من این کار را کرد. آن روزها من عمیقا درک کردم چقدر این خاک و سرزمین و مرزها و موجها و مردم و آسمان را دوست دارم و چقدر در این خاک ریشه دارم. قبل از آن بود، ولی نه آنقدر زیاد و واضح و عمیق.
دیماه ۱۴۰۴ آن حس عمیق دوباره زنده شد و تشدید شد و در اسفند به اوجش رسید. عشق به خاک و پرچم چیز عجیبی است که برای من با شدت دشمنی دشمنها تناسب پیدا کرده. دشمن این را میفهمد؟ نمیدانم. بعید است نفهمد. ولی هرچه هست دارد یک حس عمیق را در من و احتمالا خیلیهای دیگر زنده و تشدید میکند.
۱۴۰۵.۲.۹
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
پاییز سال ۱۴۰۱ در اوج ماجراهای مهسا امینی، حدود ساعت ۶ و ۷ بعد از ظهر که ترافیک، تهران را خفه میکرد، از مدرسه به سمت خانه راه میافتادم. بزرگراه یادگار و چمران و صدر که شاید شلوغترین بزرگراههای تهران باشند را در حالی متر به متر رانندگی میکردم که بعضی ماشینها بوغهای ممتد اعتراضی میزدند. خستگی کار و رانندگی یک طرف، یکی دو ساعت تحمل این بوغها طرف دیگر. دعای هفتم صحیفه را با صدای حاج محمود گوش میکردم و بغضم میشکست. از بیحرمتیهای بیسابقهای که به آقا میشد پیش خودم خجالتزده بود. خجالت میکشیدم که به گوشم میخورد و نمیشد یا بلد نبودم کاری کنم.
مهمترین کاری که آن روزها میکردم گفتگو با بچهها بود. نوجوانهایی که از طرفی پر از ابهام و سوال بودند و از سویی حرف سیاسی زدن برایشان سخت و بعضا ترسناک بود. فکر میکردند میخوریمشان.
در آن بحبوحه اضطراب و غم، وسط آن دریای دود و آهن، یار و غمخواری که آرامم میکرد و نگاهش میکردم و باهاش حرف میزدم، پرچم زیبا و مظلوم ایران بود که در مسیرم زیاد میدیدمش، روی پلها و بلندیها. باد بیرمق پاییز پرچم را تکان اندکی میداد. مثل تنِ زخم خوردهای که با هر سختی هست روی پا میایستد و میگوید من هنوز زندهام. روزهای سختی بود و میخواستم فشار روی ذهنم را بروز ندهم. مثل بیماران حاد روانی واقعا با پرچم حرف میزدم:) مثلا درباره تاریخ ایران به ویژه دوران صفویه زیاد حرف میزدیم. من اصرار داشتم از حمله محمود افغان و شاهسلطانحسین و شاه طهماسب بگویم؛ ولی پرچم بیشتر از شاه عباس و نادر میگفت. درباره آینده ایران، درباره قهرمانهای تاریخ ایران... و من از پاییز ۱۴۰۱ عاشق این پرچم شدم. این عشق ادامه پیدا کرد و عمیق شد. نگاهش که میکردم حس غرور و مظلومیت و آرامش به من میداد.
من قبلا اصلا اینقدر وطن پرست و ملیگرا نبودم. دشمن با من این کار را کرد. آن روزها من عمیقا درک کردم چقدر این خاک و سرزمین و مرزها و موجها و مردم و آسمان را دوست دارم و چقدر در این خاک ریشه دارم. قبل از آن بود، ولی نه آنقدر زیاد و واضح و عمیق.
دیماه ۱۴۰۴ آن حس عمیق دوباره زنده شد و تشدید شد و در اسفند به اوجش رسید. عشق به خاک و پرچم چیز عجیبی است که برای من با شدت دشمنی دشمنها تناسب پیدا کرده. دشمن این را میفهمد؟ نمیدانم. بعید است نفهمد. ولی هرچه هست دارد یک حس عمیق را در من و احتمالا خیلیهای دیگر زنده و تشدید میکند.
۱۴۰۵.۲.۹
۱۰:۳۶
خوشحالم که پرچم قشنگی داریم
پر از رنگ و گرافیک و رمز و مفهوم
پرچمت بالاس؛ بالاتر انشاءالله
جمهوری اسلامی ایران
پر از رنگ و گرافیک و رمز و مفهوم
پرچمت بالاس؛ بالاتر انشاءالله
جمهوری اسلامی ایران
۱۱:۵۸
واقعا آقا شهید شد؟
۲۱:۵۲
دیشب حدود ساعت ۱۲ وارد پمپ بنزين مفتح شدم که پدافند شروع کرد به کار کردن و بالای سرمان بومممم! منفجر شد. بالای سرم را نگاه کردم و گفتم: عه! پدافند... و بچهها با خوشحالی سرشان را از پنجره بیرون کردند و با خوشحالی میگفتند پدافند! پدافند!با خودم گفتم، جنگ پوست بچههایمان را هم کلفت کرده...۱۴۰۵.۲.۱۱
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
۱:۵۴
یا خَیر النّاصرین
در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی بیش از ۳۰۰۰ نفر ایرانی کشته شدند.
در ۴۰ روز جنگ رمضان بیش از ۳۰۰۰ نفر ایرانی کشته شدند.
اگر بنا بر ضربه زدن و به زانو در آوردن باشد، هر هوشی اعم از طبیعی و مصنوعی، اولی را بر دومی ترجیح میدهد.
جنگ داخلی با هزینه و توان خودمان، زخمهای دردناک و شکافهای عمیق ایجاد میکند.
حمله خارجی با هزینههای غیرقابل محاسبه بینالمللی، مردم را متحد و یکرنگ میکند و روح حماسه را در شهرها میدمد.
دشمن فهمیده؛ اولی سراسر سود است و دومی سراسر هزینه و ضرر.
در خیابان، نگاه سنگین چشمهای کینهتوزی که منتظر فرصتی برای ساختن ۱۸ دی جدید هستند را حس میکنم. دستهای خونینی که منتظر فرمان آتش کودککشان اسرائیلی و وطنفروشهای لسآنجلسی هستند، تا از عقدهی نیم قرن استقلال ایران، تلّی از خاکستر و دریایی از خون بسازند.
شرایط شکننده اقتصادی و اجتماعی بستر مناسبی برای گلآلود شدن آب و ماهیگیری صیادان فتنهگر و شکارچیان وطنفروش است.
آنچه همه توطئهها را فریز کرده و بر دست و پای خائنان زنجیر زده، اراده و بصیرت و صبر و صبر و صبر مردم است. شکی نیست اگر یک شب مردم خیابانها را خالی کنند، فردایش تهران و پسفردایش شهرستانهای ایران در آتش فتنه و جنگ داخلی خواهد سوخت، و باز راهی برای تهدید جان رهبر و کودکان بیگناه باز خواهد شد و چرخه نابودی ایران بزرگ یک دور دیگر به هدفش نزدیک میشود.
دلسوزان واقعی ایران عزیز و بزرگ را حالا میشود راحتتر شناخت...
۱۴۰۵.۲.۱۲
جنگی که میبریم | مجتبی خاکسار
در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی بیش از ۳۰۰۰ نفر ایرانی کشته شدند.
در ۴۰ روز جنگ رمضان بیش از ۳۰۰۰ نفر ایرانی کشته شدند.
اگر بنا بر ضربه زدن و به زانو در آوردن باشد، هر هوشی اعم از طبیعی و مصنوعی، اولی را بر دومی ترجیح میدهد.
جنگ داخلی با هزینه و توان خودمان، زخمهای دردناک و شکافهای عمیق ایجاد میکند.
حمله خارجی با هزینههای غیرقابل محاسبه بینالمللی، مردم را متحد و یکرنگ میکند و روح حماسه را در شهرها میدمد.
دشمن فهمیده؛ اولی سراسر سود است و دومی سراسر هزینه و ضرر.
در خیابان، نگاه سنگین چشمهای کینهتوزی که منتظر فرصتی برای ساختن ۱۸ دی جدید هستند را حس میکنم. دستهای خونینی که منتظر فرمان آتش کودککشان اسرائیلی و وطنفروشهای لسآنجلسی هستند، تا از عقدهی نیم قرن استقلال ایران، تلّی از خاکستر و دریایی از خون بسازند.
شرایط شکننده اقتصادی و اجتماعی بستر مناسبی برای گلآلود شدن آب و ماهیگیری صیادان فتنهگر و شکارچیان وطنفروش است.
آنچه همه توطئهها را فریز کرده و بر دست و پای خائنان زنجیر زده، اراده و بصیرت و صبر و صبر و صبر مردم است. شکی نیست اگر یک شب مردم خیابانها را خالی کنند، فردایش تهران و پسفردایش شهرستانهای ایران در آتش فتنه و جنگ داخلی خواهد سوخت، و باز راهی برای تهدید جان رهبر و کودکان بیگناه باز خواهد شد و چرخه نابودی ایران بزرگ یک دور دیگر به هدفش نزدیک میشود.
دلسوزان واقعی ایران عزیز و بزرگ را حالا میشود راحتتر شناخت...
۱۴۰۵.۲.۱۲
۲:۲۹