بله | کانال جُستارهای «جعفر»
عکس پروفایل جُستارهای «جعفر»ج

جُستارهای «جعفر»

۴۰عضو
undefinedبه نام خدا. تا بیان عیان نشود، کلمات اسراف می‌شوند و جملات هرز می‌روند. هر خطی که ملموس نشود محکوم به نابودی است.
undefinedاجازه بدهید از همین جاها شروع کنم، بعد از جنگ تحمیلی 12 روزه، بارها به کمد کتاب‌خانه و فایل کتاب‌ها و هر سوراخ سمبه‌ای که کتاب داشتم، مراجعه کردم، عناوین کتاب‌ها را می‌دیدم و گاهی یکی را برداشته و دیگری را می‌گذاشتم و چند ورقی بالا پایین می‌کردم، اما انگار دیگر هیچ چیز، رنگ و بوی سابق را نداشت. با اینکه فراخوانی کتاب‌ها شدید است و میلم به خواندن غریزی است، اما هیچ کتاب و خط و نوشته ای راضیم نمی‌کرد. بهانه‌های زیادی برای خواندن داشتم، مهم‌ترینش نوشتن بود. اما دیدم جذبه نوشتن هم در درون و باطنم کم شده است. سال‌هایی نه چندان دور نوشتن را با نگاشتن احساساتم شروع کردم، دل‌نوشته‌های دوران دانشجویی. کم کم نوشتن برایم تبدیل به امری جدی شد و رمز و رموزی برایم آشکار گشت که میلم را شدیدتر می‌کرد. مدام بر شدت نوشتن و علاقه‌ام به آن بیشتر می‌شد تا به جایی رسیدم که اگر روزی قلمم خشک می‌شد و فکر و احساسم از کار می‌افتاد، حالم بد بود.
undefinedزحمت کم کنم از روده درازی و اسراف کلمات بپرهیزم. این جنگ به نظرم تغییری در نظم محسوسات ایجاد کرد، حداقل در من یکی که اینجور بود، به نظرم آمد که دیگر آن شکل از بیان که در او خبری از حس پذیری و حس آمیزی نباشد، نه در من کارگر است نه در خواننده‌ای که احتمالا این خطوط را می‌بیند. تکانه جنگ من را به لحظه نخستین تصمیم به نوشتن ارجاع داد، اما حالا با کمی تجربه بیشتر و میلی که می‌خواهد گونه ای جدید از نگارش را تمرین کند. جستارها را با این هدف شروع کردم تا آن بهره کمی که از کتاب‌هایم یافته‌ام را تبدیل به امر محسوس کنم و اول بیابم این فهم چه با من کرده و چگونه می‌تواند آن فهم به دیگرانی نیز عرضه شود.undefined

۷:۰۴

undefinedبه نام خدا. تا تعلقی نباشد، تعهدی شکل نمی‌گیرد. بدون تعلق، تعهد تنها اقراری زبانی است نه باوری قلبی
undefinedچند وقت پیش بود که با یک متفکر هراسان فرانسوی به اسم مارک اوژه‌ آشنا شدم. حالا چرا هراسان، جلوتر توضیح می‌دهم. قبل‌ترها کتابی از او دیده بودم‌ به اسم‌ «شکل‌های فراموشی» که الان نمی‌خواهم از کلنجارم با آن کتاب چیزی بگویم. کمی که تحقیق کردم متوجه شدم، اوژه واقعیتی را در جامعه غربی شناسایی کرده که با مضمون «نامکان» یا «نا جا» آن‌ را توضیح داده است. یعنی فضاهایی که فاقد هویت، رابطه انسانی و تاریخی‌اند. به‌ زعم او این فضاها درحال گسترش هستند و می‌رود که کم‌کم مقیاس وسیعی از جغرافیای شهری در اروپا را اشغال کند. نامکان‌هایی مثل فرودگاه‌ها، هتلها، بیمارستان‌ها، مراکز تجاری بزرگ، ایستگاه‌های مترو و ...
undefinedمدتی قبل که کتاب فرم‌های فراموشی را دیده بودم، برایم قدری سوال شده بود که چرا باید برای اوژه چیزی مثل فراموشی مسأله شده باشد و چرا او اینقدر روی عمل یادآوری تأکید دارد. با دیدن نظریه نامکان او فهمیدم، ترس او رقیق و عریان شدن هویت انسان غربی به موازات گسترش ناجاها و نامکان‌هاست. در واقع در ناجاها آنچه در معرض خطر بود، حس تعلق شهری بود، همان حسی که به همراه خود تعهد و مسئولیت شهروندی را بدنبال دارد.
undefinedدر شیش و بش فهم همین مباحث بودم که به شکل تصادفی از روحانی مسجد محل شنیدم، عنصر کلیدی روابط اجتماعی بر مبنای آیات و روایات، تعهد است. تعهد در همه زمینه‌ها، از وفای به عهد و خوش‌قولی گرفته تا مسئولیت‌پذیری اجتماعی و وطنی. در عین حال به نظرم آمد باید پای چیزی دیگر هم در میان باشد که انسان‌های متعهد بسازد. تجربه جنگ تحمیلی هم مزید بر علت شد که آن چیز بهتر خود را بنمایاند: حس تعلق به این مرز و بوم، یا این شهر و شهرستان. انسان متعهد از چیزی یا جایی دفاع می‌کند که از قبل به آن تعلق داشته باشد. بدون حس تعلق، نامکان‌ها و ناجاها عرصه را برای تعهد و مسئولیت‌پذیری تنگ و تاریک می‌کنند.undefined

۲۱:۳۸

undefinedبه نام خدا. تا صبر نباشد، عقل خوب نمی‌بیند. عقل به چشم نیست، به صبر است و گرنه، هر چه به دیده آید، تنها تصویری گرگ و میش است.
undefinedدر روزهای پس از جنگ، یکی از چیزهایی که خیلی اذیتم می‌کرد و در جلسات شوخی و جدی، سوهان روحم شد، آن بود که گویا چشم‌ها، عقل در کرده‌اند و رأی به هر آنچه می‌دهند که گل‌درشت‌تر باشد. البته من می‌فهمیدم که افراد از سر دغدغه و عرق وطن، دوست داشتند، در نمایش چیزهای چشم پر کن هم کم نیاوریم. منتها مساله به همین جا ختم نمی‌شد و معلوم بود شاید چیزی در جایی دیگر لق شده باشد. چون همان افراد، نمایش موشکی ما را که چشم همه مردم منطقه را به خود خیره کرده بود، خوب نمی‌دیدند، در عوض به هر تهدید دشمن چنان ضریب می‌دادند که گویا دیگر از پس آن تهدید کار تمام است و باید اشهدمان را بخوانیم. البته منکر توانایی‌های دشمن در زدن ضربات بی سروصدا و گاهی سخت نبوده و نیستم، بلکه نگران ضربه‌ای بودم که او به صبر و بردباری این عده می‌زد.
undefinedعجیب‌تر آن بود که در میان گرد و خاکی که دشمن به پا کرده بود، این عده با فانوس و چراغ نفتی دنبال دستاورد برای او بودند که ببینید چه کرد و چه زد و چه خواهد کرد. وقتی قدرت صبر این عده لق شد، زبان به سرزنش و سرکوفت گشودند که چقدر ما ناتوانیم و چقدر خوش‌خیال و چقدر ساده‌لوح بوده‌ایم. در همین فضا نیروهای مسلح ما بی سر و صدا کار خودشان را می‌کردند، نیروهای تبیین‌گر هم که باید مدام سرکوفت و سرزنش برخی اطرافیان کم صبرشان را تحمل می‌کردند، از پا نیفتادند.
undefinedشوربختانه همین افراد در مقطع پس از جنگ نیز مجدد در موضع مدعی و طلبکار، بجای دیدن همه واقعیت و جبران بدهی خود، در حال خط‌و‌مشی‌دهی شدند. آن هم نه از روی شناخت واقعیت‌های میدانی، بلکه از پس تحلیل‌های فلان اندیشکده خارجی و فلان سایت خبری آن طرفی و تقاطع‌گیری بین اینها و تهدیدات دشمن. برای این عده جایگاه صبر و تامل عوض شده، به دقت و با حوصله دشمن را رصد می‌کنند و اما امکانات جبهه خودی را دست کم گرفته، سرسری رد کرده و به آن ریشخند می‌زنند. برای این عده تنها گذر زمان نشان خواهد چرا درک ضربان حقیقت در میان نوسان واقعیت، نیاز به صبر و استقامت ذهنی دارد و چرا نباید عنان صبر تحلیلی و اعتماد به نفس را در هنگامه بحران به این راحتی از کف داد. هرچند در آن مقطع نیز با چنین سلوکی، تحقق چنین انتظاری از این عده، متصور نیست، مگر آنکه روی ملکه صبر و استقامت و اراده‌شان کار کنند، کاری که تنها با تقویت ایمان ممکن می شود.

۶:۳۷

undefinedبه نام خدا. خلافکار عاقل نیست، کاهل است نه صبر درستْ کار کردن دارد، نه فهم کارِ درست پیدا کردن.
undefinedآقا ما یک روز ظهر نشسته بودیم گوشه‌ای، داشتیم نان و ماست‌مان را می‌خوردیم که یکی از دوستان آمد و گفت: «این فیلم پیرپسر را دیدی؟ گفتم نه. گفت نصف عمرت بر فنا. گفتم مگه این فیلم چه میگه. گفت چیزایی خوبی نمیگه. اما اگر تو سینما نبینی دستت نمیاد فیلم چی میگه».
undefinedما بلند شدیم رفتیم و سه و ساعت و ربع میخ فیلم شدیم. واقعیت از فیلم چیزی غیر از چندتا دیالوگ خاص و چندتا موقعیت مرعوب‌کننده، ذهنم را مشغول نکرد. مهم‌ترین جمله پیرپسر یا همان نقش اول فیلم خطاب به دو پسرش این بود که «کار خلاف جرأت می‌خواهد و هوش، شما نه جرأت خلاف ندارید نه هوش خلافکاری، برای همین مجبورید سگ‌دو بزنید و ژست درست‌کاری بگیرید».
undefinedقبلاً البته دیده بودم یکی از آشنایان که اتفاقاً هوش بالایی داشت و هر کاری را سریع یاد می‌گرفت، میل زیادی به کار خلاف داشت. همش دنبال جهش بود. یک هفته می‌خوابید، می‌خواست در عرض چند ساعت عقب‌افتادگی هفتگی‌ رو جبران کند، برای همین به هر دوز و کلکی دست می‌زد. یکسال درس نمی‌خواند و مردود می‌شد، سال بعد می‌گفت جهشی می‌خوانم، جبران می‌کنم. اما هر بار کارش بدتر می‌شد. اوایل که کار خلاف می‌کرد، برایش مهم بود شست کسی خبردار نشود. کم‌کم اونقدر گندش بالا زد که مجبور بود برای خلاف‌هاش فلسفه ببافد و دیگران را توجیه کند چرا خلاف می‌کند. این اواخر هم حرفش این بود که شانس نیاورد. اگر یکم شانس داشت و فلان کار خلافش جواب داده بود، الان طوری بود که همه به حالش حسرت می‌خوردند.
undefinedزحمت را کم کنم و از روده‌درازی بپرهیزم، خلافکار عاقل نیست، کاهل است، چون نه آنقدر صبر دارد که کار را درست انجام دهد نه آنقدر عاقل است که کار درست را بشناسد. بلکه در عوض هم عجول است و هم جاهل. چون صبر ندارد، جرأت خلاف پیدا می‌‌کند، چون بی‌خرد است، بزهکاری را هوشمندی جا می‌زند.‌ دزد و خلافکار و اختلاس‌گر و مال مردم خور، ممکن است ظاهر موفق داشته باشد اما باطنی شکننده و در معرض فروریختن دارد. خلافکار چون شجاعت درست بودن ندارد، جرأت بزهکاری پیدا می‌کند.undefined

۲۱:۴۰

undefinedبه نام خدا. تا ملاتی در کار نباشد، هیچ سازه‌ای بنا نمی‌شود. سازه بدون ملات و سیمان، بنا نیست، نمایی است معلق که با زور زنگی فرود می‌ریزد.
undefinedدر کودکی یکی از سرگرمی‌ها و بازی‌های جذاب، این بود که هر جا پیلی از آجر می‌دیدم، خود را به آن رسانده و شروع به ساختن خانه می‌کردیم. آجر‌های واقعی اسباب بازی‌های دوست‌داشتنی من هم بود. با بچه‌ها قرار می‌گذاشتیم و می‌رفتیم یک چاردیواری بچینیم. خیلی دوست داشتیم این چاردیواری حتماً یک پنجره هم داشته باشد، هی آزمون و خطا می‌کردیم، بارها این دیواره‌های کوتاه می‌ریخت تا بالاخره از سر شانس و تصادف، دیوار ثابت بماند.
undefinedدر عالم بچگی نمی‌فهمیدم که خانه‌سازی داستان دارد، پی و ملات و تیر و ستون می‌خواهد، البته خیلی با جدیت، به خیال کودکانه خود، داشتیم خانه می‌ساختیم. در همان روزها، البته بچه تخس‌هایی هم پیدا می‌شدند که می‌آمدند با یک لگد هر چه ساخته بودیم، فرو می‌ریختند تا خودشان دوباره آن را بسازند. می‌خواستند آن اسباب‌بازی را از ما بگیرند.
undefinedاینها را نوشتم تا بگویم، آنچه این روزها در منطقه می‌بینیم، شاید بی‌شباهت به همین دلخوش‌کنک‌های دوران بچگی ما نباشد، برخی کودکان منطقه‌ای، در حال بازی بازی هستند و آنقدر غرق این بازی کودکانه خود شده‌اند که حاضرند با جرزنی و بازی خراب‌کنی بچه تخس‌های زورگو کنار بیایند. آنها نمی‌دانند این منطقه صاحب دارد، صاحبانی که هر لحظه ممکن است از راه رسیده و این بازی کودکانه را بر هم بزند. مردم منطقه قفقاز جنوبی و ایران قوی صاحبان واقعی این منطقه هستند. سازه‌ای که با ملات مردمی و تاریخی این پهنه سرزمینی بنا نشود، با تخس‌بازی پایدار نمانده و نمای معلقی بیش نیست. این مردم به آنها نشان خواهند داد، نه کریدور، پل پلاستیکی است و نه بمب و اسلحه، تفنگ اسباب‌بازی. undefined

۶:۲۲

undefinedبه نام خدا. زندگی چیزی جز یک پیاده‌روی طولانی نیست، به شرط آنکه با پاهایمان فکر کنیم و هیچگاه جز برای حرکت دوباره، ننشینیم.
undefinedیک ماه قبل از وقوع جنگ تحمیلی دوم، جلسه‌ای برای یک ارائه طولانی خدمت بچه‌های گفتینو بودم. عنوان ارائه «یک پیاده‌روی طولانی» بود. عده‌ای گمان می‌کردند قرار است مسیری را پیاده‌روی کنیم و پی‌جوی آدرس مبدأ و مقصد بودند. عنوان ایهام داشت و به گمانم چندان به مذاق گفتینوهایی‌ها خوش نیامد، یا ارائه طوری نبود که از توش چیزی دربیاد، چون سابقه نداشت از برنامه‌ها هیچ کلیپی غیر از پخش لایو برنامه بیرون ندهند. بگذریم، شاید هم به قول برادر سعید، برنامه بدآموزی‌هایی داشت که اگر به صورت کلیپ تقطیع می‌شد، خوب از آب در نمی‌آمد.
undefinedمن آنجا از پاهای فلسفی گفتم. مفهومی که نیچه اختراع کرده است. این مفهوم چیزی جدای از همان حکمت مشایی نیست. اندیشیدن به هنگام حرکت. البته نیچه چیزهای دیگری هم به آن افزوده بود، مثل نوشتن با پاها و اصلا خود او بود که دیوانه‌وار کوره‌راه‌های دشت‌های منتهی به کوهستان را در می‌نوردید، شاید روزی هفت هشت ساعت. البته آن روزها که از لحاظ جسمی سلامت بود.
undefinedنیچه تا آنجا که من می‌دانم خبری از یک پیاده‌روی طولانی به اسم‌ اربعین نداشت، چه اگر اینگونه بود شاید مفهوم پاهای فلسفی را دقیق‌تر می‌کرد و حکمت‌های عمیق‌تری برمی‌گزیند. آنجا من گفتم، در اربعین، ما با پاها که نه با تمام هستی تأمل می‌کنیم. اگر به قول حکمای قدیم، دانستن همان به یادآوردن باشد، در پیاده‌روی طولانی اربعین شاهد تلاقی سه مضمون «ذکر، فکر و فعل» هستیم. به بیان دیگر پیاده‌روی اربعین نقطه تلاقی به خاطر آوردن سوگ تاریخی (ذکر)، بازتعریف «خود» با این یادآوری(فکر)، و خودسازی (فعل) مبتنی بر این تعریف جدید.
undefinedحاصل تأملات نیچه در کوه‌های سربه‌فلک‌ کشیده آلپ در منطقه سیلس‌ماریا شد پاهای فلسفی یک فیلسوف تنها و منزوی. اما حاصل پیاده‌روی طولانی اربعینی‌ها، آشکار‌سازی دسته جمعی معنا و حقیقت است. گویی همه با همه پاها راه رفته‌اند نه به سان یک‌ فیلسوف منزوی و بریده از جمع که همچون بدنه‌ای زنده با تعداد بیشماری تجربه راه‌شناسی. undefined

۲۳:۳۲

undefinedبه نام خدا. اربعین فرصتی برای خلاصی از تعاریف دست‌وپاگیر ارسطویی و تاحدی افلاطونی است، چون ما انسان را نه حیوانی حسرت‌خور که موجودی عبرت‌گیر، می‌دانیم.
undefinedچند وقت پیش کتاب خلاف زمان دیه‌گو گاروچو فیلسوف جوان اسپانیایی که اخیراً به فارسی ترجمه شده است، می‌خواندم. گاروچو در این کتاب و به صورت ذوقی با ارجاع به نخستین تعاریف از انسان در حکمت یونانی، به یک جمع‌بندی جالب می‌رسد که در برگیرنده تعاریف قبلی و از جهاتی مناسب با حال فعلی انسان غربی است. به بیان او، انسان حیوانی است که حسرت می‌خورد.‌ وی برای رسیدن به این تعریف رساله پسوخه(درباره نفس) و یاد و خاطره ارسطو و مفهوم آنامنسیس(زمان‌آگاهی) افلاطون در سه محاوره منون، فایدون و فایدروس را کنار هم می‌گذارد و به این تعریف می‌رسد.
undefinedبه زعم گاروچو ارسطو مفهوم‌ زمان‌آگاهی یا آنامنسیس افلاطون را به عنوان وجه ممیزه انسان از حیوان تحلیل کرده است.‌ انسان و حیوان در خاطره داشتن مشترکند، اما در بیادآوردن (زمان آگاهی) آن خاطره متمایزند. انسان تنها توان به یادآوردن دارد. افلاطون به یاد آوردن را زمینه کسب دانش می‌داند که با نحوی انکشاف درون‌کاوانه حاصل می‌شود و از این نظر با حیوان متفاوت است. گاروچو نتیجه می‌گیرد، این یادآوری برای بشر امروز همواره نوستالژیک یا توام با حسرت و رنج‌ است و مدعی می‌شود، آینده چیزی بیش از آروزی محقق نشده گذشتگان نیست. چون هر شکلی از دانستن به یاد آوردن چیزی است که در گذشته بهتر از الان بوده است. یأس اندیشی، رنگ آینده این نحوه تعریف انسان است.
undefinedبا اینکه ما عمری است سرگرم این تعاریف و مفاهیم هستیم و با آنها می‌اندیشیم کاری ندارم که خلاصی از این استبداد ایده‌‌بنیاد به این راحتی نیست. اما می‌خواهم بگویم اربعین فرصتی حیاتی برای جور دیگر اندیشیدن به انسان می‌دهد. وضع اکنون تجمع اربعین و این پیاده‌روی طولانی، به هیچ وجه واپس‌گرایانه نیست، بلکه شدیداً گشوده به آینده، امیدوارانه و مرزشکنانه است. یاد حسین(ع) و رنج‌های او نه به مثابه حس نوستالژیک بلکه به مثابه حسی احیاگر، حرکت‌دهنده و پیش‌رونده است. این حس دربردارنده تمام تلاش ممکن برای نیفتدان در ورطه سقوط امت رسول‌الله است. این حسی نوستالژیک نیست، عبرت‌آموز است. بنابراین اگر بخواهیم با اربعین انسان را تعریف کنیم باید بگوییم: «انسان موجودی است که عبرت می‌گیرد». undefined

۱۸:۳۰

undefinedبه نام خدا. جایی که پا یاری نمی‌کند، سر را وسط بگذار. به شرط اینکه همه جان و تن، سرباز حبیب شوند.
undefinedیکی دو روز پیش بود که دوست خوبم حمید علی‌محمدی از رفقا و مخاطبین پیگیر کانال ایتای بنده (متن‌آگاهی)، جُستار «زندگی یک پیاده‌روی طولانی است...» را خوانده بودند و نکته‌ای را به من یادآور شدند. اینکه در پیاده‌روی اربعین، سهم «سر» بیشتر از «پا» هست و این تخفیف چنین رخدادی است که اربعین تنها به سان یک پیاده‌‌روی طولانی دیده شود.
undefinedراستش آن موقع گمان کردم منظور جستار را درنیافته است تا اینکه تجربه‌ای بر حقیر مکشوف شد. اینکه در پیاده‌روی اربعین از جایی دیگر واقعاً این پاها نیستند که راه می‌روند، بلکه این سر است که کل بدن را با هر کیفیتی دنبال خود می‌کشد. پاهای تاول زده، بدن‌های خسته و رنجور و عضلات گرفته و مچ‌های ورم کرده. با چنین کیفیتی واقعاً روی زمین امکان پیاده‌روی وجود ندارد.
undefinedاما نمی‌دانم چه سری است که هرچه به عمودهای آخر نزدیک می‌شوی، گویا بدنت را جا می‌گذاری و با سری که سودای زیارت حبیب دارد راه می‌روی. علی‌محمدی رمز این طلب و جذبه را به من گفت، فرازی از خطبه ۱۱ نهج‌البلاغه «اعر الله جمجمتک». اینکه سر خود را به خدا بسپار.
undefinedگویا از عمود ۱۰۰۰ به بعد، تنها این رمز کارساز است و آنکه به این عدد رسیده باشد، سر را زیرپا می‌گذارد و با آن به سمت حبیب، کشانده می‌شود. اینجاست که باید به خود ببالیم که چیزی نزدیک ۱۴۰۰ سال است با کشف جدید زبان‌شناسان شناختی در خصوص ذی‌شعور دانستن همه‌ بدن*، زندگی می‌کرده‌ایم. *ما با همه بدن که سر شده، سرباز حسینیم. undefined

۲۱:۱۷

undefinedبه نام خدا. این عادت‌های بد است که گورستان معرفت است نه عادت‌های خوب. تا کار خوب، تبدیل به عادت نشود، درگیر عُجب و نمایش هستیم.
undefinedهر روز به این آدم‌های مشغول آمد و شد در خیابان نگاه می‌کنم، انگار که از رفت و آمدشان افسون‌زدایی شده باشد، هیچ صحنه غریب و عجیبی از آنها سر نمی‌زند. البته هستند کسانی که عادت‌های مألوف شهرنوردی را زیرپا می‌گذارند ولی هم آنها هم چیزی غریب برای عرضه ندارند. من مردم این شهر را عادت‌زده ندیدم، بلکه بیشتر عادت‌کرده‌هایی به رفتارهای متعارف شهری می‌بینم. رفتارهایی که از همه می‌خواهد شبیه این شهر باشند با همه جلوه‌هایش.
undefinedمن البته برعکس آنچه همه می‌پندارند عادی بودن به همین منوال چیز بدی است، می‌گویم نه اینطور نیست. این تکرار و روزمرگی یک چیز فاقد معنا، دورن‌تهی و بی‌خود نیست. در عوض نشانه کنارآمدن (یا تلاش برای کنارآمدن) هر فرد با خود و نقشش در این شهر دراندشت است. هر کس کم و بیش می‌داند برای چکاری بیرون آمده، یا برای چه کاری ساخته شده است.
undefinedدر مقابل کسانی که به کار خود عادت نکرده‌اند، سعی می‌کنند سهم بیشتری به نمایش آن کار نزد دیگران اختصاص دهند و از خودشان فاصله بگیرند.‌ این نمایش در جاهایی برای خود این افراد، مایه تعجب و شگفتی می‌شود و آنها را وا می‌دارد به صورت مداوم از این تصویر مراقبت کنند. من به چنین چیزی می‌گویم عادت بد. همان که آوینی آن‌ را گورستان معرفت خوانده است. یعنی هر چه نمایشی‌تر، بی‌معرفت‌تر.
undefinedبه گمانم همه ما از لحظه حضور نزد دیگرکسان و دیگرجاها، تدریجا یاد می‌گیریم ذره ذره خود را پیدا کنیم و به اصلاح تصویر نمایشی خود بپردازیم. شاید اولش مجبور باشیم نقش بازی کنیم اما رشد ما‌ در نحوه حاضر شدن درست نزد دیگرکسان و دیگرجاها، کم‌کم تبدیل به عادتی صواب می‌شود که نه نزد دیگران عجیب است و نه نزد خودمان نمایشی. این عادت اگر‌ از روی‌ وجدان باشد، زیارتگاه معرفت می‌شود. می‌فهماند آنچه مردم این شهر می‌خواهند، زندگی خوب است که تنها به باهم بودن، بدون ترس از ناهنجاری دیگری، عادت کرده‌اند.undefined

۱۳:۰۲

undefinedبه نام خدا. همه مسیرها به زندگی ختم می‌شود نه به جنگ. چو نیک بنگریم مهابت جنگ در برابر قدرت زندگی رنگ می‌بازد.
undefinedدر این روزها جایی نیست که بروم، اما حرفی از جنگ پیش کشیده نشود. هر کس به طریقی یا پیگیر اخبار جنگ در منطقه است، یا در حال گمانه‌زنی و پرس و جو از اینکه جنگ می‌شود یا خیر. در بسیاری از جاها که از نظر من بیشتر نامکان است تا یک مکان اسم و رسم‌دار، کارها با فرض اینکه جنگی در پیش است، رنگ و بوی باروت می‌دهد. کارهای جدی کنار رفته و مشتی اشتغالات حال‌زده، جای اقدامات دوراندیشانه را گرفته است.
undefinedبا بسیاری از تحلیلگرانی دم‌خور هستم که منتظرند زهدانِ دهر بار خود را بر زمین گذاشته و روز واقعه فرا رسد. خام‌اندیشانه گمان می‌کنند، با جنگ، همه دشمنی‌ها با زندگی، بیرون ریخته و تمام می‌شود. آنها منتظرند کارهای جدیشان را بعد از این وضع حمل، انجام دهند. آنها به شکل متناقضی هم از وقوع چنین لحظه‌ای پرهیز می‌کنند و هم به شکل عجیب و ناخواسته‌ای انتظارش را می‌کشند.
undefinedدر خیابان اما وضع فرق می‌کند، این قدرت زندگی است که جریان دارد. نمی‌خواهم بگویم کسی در اندیشه جنگ نیست یا منتظر واقعه نمانده، نه چنین چیزی نمی‌گویم، اما چیزی را در این جمعیت‌های جاری در کوچه‌ها و خیابان‌ها به صورت یکجا می‌بینم که جنسی متفاوت با آنچه در اتاق‌های دربسته تحلیل‌گران و متخصصین می‌یابم، دارد. برعکس آنچه که تحلیل‌گران را در اتاق‌های محبوس خود، به جنگ می‌رساند، در میدان واقعیت، گویی که همه راه‌ها به زندگی ختم می‌شود.
undefinedاز مشاهده همین چیزهاست که مدتی در این فکرم چطور در طول این سالها تعدادی از ماها بدون اینکه بدانیم و یا حتی بخواهیم، از صحن علنی جامعه مدرسه‌زدایی کردیم و آموزش و تربیت را به جاهایی دربسته و اتاق‌هایی با نور مصنوعی تبعید کردیم. این جنگ به ما نشان داد، این جامعه و جمعیت‌های ساکن در آن هستند که باید آموزگار حقیقی متخصصین و نخبگان باشند، نه آموزه‌های جدا افتاده و بویِ نا گرفته آنان پشت درهای بسته.
undefined اکنون وقت آن رسیده که با شجاعت تمام جلوی هر متخصص و تحلیل‌گری که می‌خواهد همه راه‌ها را به جنگ ختم کند، ایستاده و بگوییم، با تمام گوش‌ها، صدای زنگ زندگی را در مدرسه جامعه بشنوید. گوش همه شوید نه اینکه بجای دیگران گوش دهید و بجایشان آنچه بگویید که حقیقت ندارد.undefined

۵:۵۲

undefinedبه نام خدا. کار فلسفه سخت‌ کردن فهم ما از جهان و پدیده‌ها نیست، وظیفه آن روال کردن کار دنیاست. فلسفه تا آشکارا گر‌ه‌ای از زندگی نگشاید، گویشی نامفهوم است.
undefinedدر این سال‌ها شاید هیچ چیز مثل کتاب‌های سخت‌خوان اندیشه‌ای که مواجهه با آن بیشتر به حل معما می‌ماند و صفحه به صفحه جان آدم را می‌گیرد، نمی‌توانست میل شدید خواندن را در من فرونشاند. سال‌های دانشجویی تحت تأثیر دوستانم یاسر و سیدحجت و ایمان، بیشتر به داستان‌خوانی، متمایل شده بودم و کم و بیش سعی می‌کردم چیزهایی هم بنویسم. هر چند خوب از آب در نمی‌آمد و بیشتر به دلنوشته‌هایی شبیه بود که فقط خودم و شاید کمی هم یاسر از آن سر در می‌آوردند.
undefinedکلاً نگارش چیزهای سرراست و ساده راضیم نمی‌کرد و پیش خود می‌گفتم این کار که از هرکسی بر می‌آید، من اگر قرار باشد بنویسم نوشته‌ام باید چندلایه و عمیق باشد. به غیر از این کلاً از کودکی نمی‌توانستم چیزها را ساده بفهمم و ذهنم چیزها را پیچیده درک می‌کرد، همین هم خواهی نخواهی در علاقه به خواندن و نوشتنم تأثیر می‌گذاشت و نمی‌گذاشت با خود و مخاطبم راحت باشم. علاقه‌ام به فلسفه هم از همین موضوع ناشی می‌شد.
undefinedبا این حال در چند سال اخیر که هیچ چیز مانند نوشتن نمی‌توانست التیام‌بخش بی‌قراری‌های وجودی‌ام باشد، تلاشی مذبوحانه و از پیش شکست‌خورده‌ای را آغاز کردم که راحت‌تر بنویسم. فکر می‌کردم توانسته‌ام تا حدی این کار را انجام دهم ولی واکنش‌هایی که می‌گرفتم، هم‌چنان حکایت از مقاومت سرسختانه نوشته‌هایم در برابر این تلاشم داشت.
undefinedدر این سال‌ها همه نوشته‌هایم خروجی این تلاش و تقلا بود و با خود کلنجار می‌رفتم تا آنچه پیچیده می‌فهمم را به ساده‌ترین شیوه ممکن بنویسم. البته گاهی هم موفق بودم اما شاید هیچ چیز مانند تکانه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، نمی‌توانست از پس این معادله سخت بر بیاید. واقعاً در این جنگ بود که فهمیدم غلبه بر سخت‌ترین لحظات حوادث نیاز به مفهوم‌سازی‌‌های قلمبه و سلمبه ذهنی و راه‌حل‌های پیچیده ذهنی ندارد. مفاهیمی که باید در فضای ساکت و خلوت سرپوشیده منتظرشان می‌شدم. فهمیدم آن بیرون، در میدان، میان مردم چیزهایی به سادگی جریان دارد که از صد راه‌حل و حرف گزاف فلسفی، کارسازتر است.
undefinedالبته قصدم تختئه مطالعات عمیق نیست که همین الان هم درگیرش هستم، بلکه قصدم آن است که بگویم آن مطالعات عمیق و آن پیچیده فهمیدن‌ها باید راهی به جریان ساده زندگی بیابد. فلسفه تا تبدیل به داستان‌های عامه‌پسند و روایت‌های جاری نشود، آدم‌ها را از هم دور می‌کند. ذهن پیچیده تا راه‌حل‌هایش را کف میدان و در میان خیالات و ابتکارات گره‌بازکن مردم نیابد، ره به جایی نمی‌برد.
undefinedبه همین نسبت اکنون عمیقاً دریافته‌ام چرا روایات اهل‌بیت(ع) که در موقعیت‌های مختلف میدانی و به فراخور مسأله‌های روزمره مردم، بیان می‌شد، چگونه آن عمق سرشار معنا با تمام پیچیدگی‌هایش را تبدیل به کلمات و عباراتی ساده و مردمی می‌کرد. و مجدد به همین دلیل عمیقاً و با لذتی تمام، از حرف‌های یک روحانی ساده روی منبر مسجد محل که قال صادق(ع)و قال باقر(ع) می‌‌کند، سیراب می‌شوم...undefined

۱۷:۱۲

undefinedبه نام خدا. در فاصله بین متن کتاب‌ و متن واقعیت، خیالاتی خام موج می‌زند، که تنها با حضور در جمع و در دل جمعیت‌ها، پخته می‌شود.
undefinedبعد از تکانه جنگ، تمایلم به‌ حضور در میان مردم و محل‌های حضور جمعی آنان بیشتر شده است. قبلاً عادت داشتم مسیرهای عبور و مرور شهری را با تاکسی و ماشین شخصی طی کنم، اما اکنون اشتیاقی درونی مرا به حضور در جمعیت‌ها می‌کشاند.‌ حالا با اتوبوس و مترو بیشتر از قبل آشنا شده‌ام و قدرشان را می‌دانم.
undefinedمسیر برایم فقط مسیر نیست جایی برای لذت بردن است، هم در میان جمعم، هم با خواندن کتاب‌ها زمان رفتن و رسیدنم را کوتاه می‌کنم. در اتوبوس گاهی سرم را بالا می‌آورم و خطوط خوانده شده را با عبور سریع نگاهم از مقابل کوچه ها، خیابان‌ها و پیاده‌رو‌ها تطبیق می‌دهم. چه بسیار ایده‌هایی که در همین مقابله متن کتاب و متن واقعیت به سرم خطور می‌کند.
undefinedدر همین مواجهه به ذهنم رسید برعکس دوران کرونا که آدم‌ها از هم دور شده بودند، جنگ همه ما را دوباره دور هم جمع کرد. با این حال هم در کرونا و هم جنگ جنبه‌ای وجود داشت که مشترک بود. اراده‌ای قوی که تصمیم گرفت برای از بین بردن بیماری، فاصله‌ها را حفظ کنند و اراده‌ای که مصمم شد برای نابودی دشمن، فاصله‌ها حذف کند.‌
undefinedعادت دارم در کیف دستی‌ام چند کتاب بگذارم که احتمال دارد در مسیر توجهم را جلب‌کند. وقتی سوار می‌شوم، زیپ کیف را باز می‌کنم تا ببینم کدام کتاب مشتاق‌تر است، خوانده شود. همان را بر می‌دارم و شروع به خواندن می‌کنم. امروز در مسیر برگشت «هیچ چیز آنجاست نیست» اِنی دیلارد را می‌خواندم. با اینکه این کتاب جمع‌آوری چند جستار بی‌ربط به هم از نوشته‌های نویسنده است و هر جستار تنها تراوشات ذهن مشوش اوست، اما تاحدی خیال خواننده را به بازی می‌گیرد. حالا می‌توانی به راحتی چشم از کتاب برداری و بیرون را نگاه کنی، خیالاتی سراغت می‌آید که کافی است یکی‌شان را برای نوشتن جستار بعدی برداری، مثل همین که اکنون خواندی.undefined

۶:۱۷