بهِ نآمِ خُدآوَند جآن خِرَد
رُمآنِ مَن آرومت میکنم...
ᣵᐪᣔᣗᐪ
1404/4/1
اُمید وآرَم رآضی بآشید

رُمآن مَن آرومت میکنم...
رُمآنِ مَن آرومت میکنم...
ᣵᐪᣔᣗᐪ
اُمید وآرَم رآضی بآشید
رُمآن مَن آرومت میکنم...
۹:۱۴
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_1
صدای خشدارش بلند میشه
- جووون حرف بزنمیخوام صداتو بشنوم بچه!!
با بغض سعی میکنم کنارش بزنم- تروخدا برو کنار آیهان!!
نیشخندی میزنه
با چشمای براق بو میکشه - چه خوشبوی تپش کوچولوم
با التماس میگم- آیهان جونم حالت بده بعدا حرف میزنیم، الان مامان و بابا میان!!
بی اهمیت به من کار خودشو میکنه
- بیان!!اصلا اونام بیان ببینن چقدر میخوامت نه؟
دستشو روی کم...رم میکشه- بنظرت بابام به خواسته پسرش اهمیت میده یا دختر زنش!
عصبی جواب میدم- اون بابای منم هست!!
بی توجه به حرفم عصبی میغره- اون پسره کی بود؟ البته باید تشکر کنم ازش چون اگه اون نبود من هنوزم بهت نزدیک نمیشدم
با صدای لرزون گفتم- تو..تو دادا...ش
حرفم از دهنم در نیومده بود که با پشت دست اروم روی ل..بم کوبید
- هیسسس!!خفه شو خفه شو تپشمن پسرعموتم!! نه اون کوفتی که داری به زبونت میاری!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
صدای خشدارش بلند میشه
- جووون حرف بزنمیخوام صداتو بشنوم بچه!!
با بغض سعی میکنم کنارش بزنم- تروخدا برو کنار آیهان!!
نیشخندی میزنه
با چشمای براق بو میکشه - چه خوشبوی تپش کوچولوم
با التماس میگم- آیهان جونم حالت بده بعدا حرف میزنیم، الان مامان و بابا میان!!
بی اهمیت به من کار خودشو میکنه
- بیان!!اصلا اونام بیان ببینن چقدر میخوامت نه؟
دستشو روی کم...رم میکشه- بنظرت بابام به خواسته پسرش اهمیت میده یا دختر زنش!
عصبی جواب میدم- اون بابای منم هست!!
بی توجه به حرفم عصبی میغره- اون پسره کی بود؟ البته باید تشکر کنم ازش چون اگه اون نبود من هنوزم بهت نزدیک نمیشدم
با صدای لرزون گفتم- تو..تو دادا...ش
حرفم از دهنم در نیومده بود که با پشت دست اروم روی ل..بم کوبید
- هیسسس!!خفه شو خفه شو تپشمن پسرعموتم!! نه اون کوفتی که داری به زبونت میاری!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۱۱:۴۴
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_2
با دیدن صورت سرخش ترسیده سکوت کردم
نفس عمیقی کشیدم که بوی عطرش زیر بینیم پیچید
تمومه هیکل درشتشو رو..م انداخته بود
تیغه بینیش و روی گـ♤ـردنم کشید
- هووم؟بازم که ساکت شدی!!
از فکر اینکه مامان یا بابا برگردن
و مارو تو این وضعیت ببینن چهارستون بدنم لرزید ولی آیهان براش مهم نبود.
زمزمه وار با صدای خشدارش گفت:- نـلـرز تپش!!
ولی کنترل خودم دسته من نبود
ترس به رگ و پی جونم نفوذ کرده بود
عصبی سرشو بلند کردو توی تاریکی با چشمای سرخ و براقش نگاهم کرد
حرصی غرید- میگم نــلرززز لعنتی!!
ترسیده گفتم- باشه باشه بسه دا..دا..شی تروخدا
یهو محکم توی دهن خودم زدم که بی خود حرفی نزنم
ولی دیر بود
رگای گردنش چنان باد کرده بودکه ترسیده خودمو به تاج تخت چسبوندم
سر کج کرد و ترسناک گفت- چی گفتی؟نشنیدم دوباره تکرار کن!!
تند گفتم- هی....هیچی نگفتمب...
یهو دستامو کشید و...•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
با دیدن صورت سرخش ترسیده سکوت کردم
نفس عمیقی کشیدم که بوی عطرش زیر بینیم پیچید
تمومه هیکل درشتشو رو..م انداخته بود
تیغه بینیش و روی گـ♤ـردنم کشید
- هووم؟بازم که ساکت شدی!!
از فکر اینکه مامان یا بابا برگردن
و مارو تو این وضعیت ببینن چهارستون بدنم لرزید ولی آیهان براش مهم نبود.
زمزمه وار با صدای خشدارش گفت:- نـلـرز تپش!!
ولی کنترل خودم دسته من نبود
ترس به رگ و پی جونم نفوذ کرده بود
عصبی سرشو بلند کردو توی تاریکی با چشمای سرخ و براقش نگاهم کرد
حرصی غرید- میگم نــلرززز لعنتی!!
ترسیده گفتم- باشه باشه بسه دا..دا..شی تروخدا
یهو محکم توی دهن خودم زدم که بی خود حرفی نزنم
ولی دیر بود
رگای گردنش چنان باد کرده بودکه ترسیده خودمو به تاج تخت چسبوندم
سر کج کرد و ترسناک گفت- چی گفتی؟نشنیدم دوباره تکرار کن!!
تند گفتم- هی....هیچی نگفتمب...
یهو دستامو کشید و...•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۱۱:۴۵
بازارسال شده از
اگه پاکت میخوای ؛ اول چنل زیر جوین بده و از امار فعلی چنل رو تو پیوی زیر بگو (دقیقش) و بعد پاکتو بگیر#واقعی 🪫 !!ble.ir/join/HwQsxjfuVB . @donyaye_magarajoiiبه ایدی زیر شات بدین = @Taba_mari
۱۳:۵۴
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_3
یهو دستامو کشید و به طرف خودش کشوند
از ترس دست روی سی..نه اش گذاشتم
از بالا نگاهم کرد
- یه بار دیگه این کلمه رو بشنوم زبونتو از ته میبرم تپش!!
تند تند سر تکون دادم
پوزخندی زد - آفرین قشنگمحرف گوش کن خب؟الان بیا بغلم
خواستم سر به نشونه منفی تکون بدم
که مچ دستامو گرفت و به خودش چسبوند
پچ زد - ازت نظر نپرسیدم جوجهتو محکومی به من!!به آیهان ملکی!
داشت شوخی میکرد دیگه؟
چرا همه چی مثله یه خواب وحشتناک بود.
آیهان تازه یک ماه بود از نیویورک برگشته بود
بهترین متخصص قلب و عروقی که کنار مادرش تو آمریکا درس میخوند
و یهو برای همیشه برگشت.
مادری که آمریکایی بود ولی پدرش عموی من ایرانی بود!
که بعد از مرگ بابام با مامانم ازدواج کرد
تا بچه برادرش یتیم و زنداداشش بیوه نمونه.
منو آیهانخودمون میدونستیم دختر عمو و پسر عموییم
ولی فامیل من و آیهان و خواهر و برادر صدا میزدن.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•{ 🥹🫀⟯
یهو دستامو کشید و به طرف خودش کشوند
از ترس دست روی سی..نه اش گذاشتم
از بالا نگاهم کرد
- یه بار دیگه این کلمه رو بشنوم زبونتو از ته میبرم تپش!!
تند تند سر تکون دادم
پوزخندی زد - آفرین قشنگمحرف گوش کن خب؟الان بیا بغلم
خواستم سر به نشونه منفی تکون بدم
که مچ دستامو گرفت و به خودش چسبوند
پچ زد - ازت نظر نپرسیدم جوجهتو محکومی به من!!به آیهان ملکی!
داشت شوخی میکرد دیگه؟
چرا همه چی مثله یه خواب وحشتناک بود.
آیهان تازه یک ماه بود از نیویورک برگشته بود
بهترین متخصص قلب و عروقی که کنار مادرش تو آمریکا درس میخوند
و یهو برای همیشه برگشت.
مادری که آمریکایی بود ولی پدرش عموی من ایرانی بود!
که بعد از مرگ بابام با مامانم ازدواج کرد
تا بچه برادرش یتیم و زنداداشش بیوه نمونه.
منو آیهانخودمون میدونستیم دختر عمو و پسر عموییم
ولی فامیل من و آیهان و خواهر و برادر صدا میزدن.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•{ 🥹🫀⟯
۱۶:۵۳
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_4
ولی همین کافی نبود
وقتی دنبال زن برای آیهان بودنو آیهان اومده بود و به من میگفت میخوامت!!
اگه بو میبردن...
از همین هراس داشتماز خانواده پدری به شدت سخت گیرمون
اشکی از گوشه چشمم پایین ریختو راه و برای بقیه اشکا باز کرد.
سرم روی بازوش بود و با اشکم خیس شد
سریع به سمتم چرخید
از نگاه آبی و براقش میترسیدم!!
نگاه دریده ای که نشون میداد یه دورگه ایران و آمریکاییه لعنتیه.
انگشته شصتشو زیر چشام کشید و اشکمو پاک کرد
خشدار و خم...ا...ر پچ زد - میخوام بگم گریه نکنولی چشات با اشک قشنگ تره!!
یهو حس کردم صدای ماشینی اومد
نکنه...نکنه بابا و مامان برگشته باشن
سریع آیهان و هول دادم
با ترس و ضربان قلبی که روی هزار بود گفتم- آیهان اومدنبابا اینا اومدن تروخدا برو اتاق خودت
بی اهمیت به تاج تخت تکیه داد - ولی من میخوام امشب و اینجا بخوابم
تمومه دکمه های پیراهن سفیدش باز بود
و موهای مواجش سیاهش روی پیشونیش ریخته بود.
اگه بابا به عادت هر شب میومد بهم سر میزد و میدیدش...
وای تصورشم باعث میشد رنگم بپره و جریان خونم متوقف شه...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
ولی همین کافی نبود
وقتی دنبال زن برای آیهان بودنو آیهان اومده بود و به من میگفت میخوامت!!
اگه بو میبردن...
از همین هراس داشتماز خانواده پدری به شدت سخت گیرمون
اشکی از گوشه چشمم پایین ریختو راه و برای بقیه اشکا باز کرد.
سرم روی بازوش بود و با اشکم خیس شد
سریع به سمتم چرخید
از نگاه آبی و براقش میترسیدم!!
نگاه دریده ای که نشون میداد یه دورگه ایران و آمریکاییه لعنتیه.
انگشته شصتشو زیر چشام کشید و اشکمو پاک کرد
خشدار و خم...ا...ر پچ زد - میخوام بگم گریه نکنولی چشات با اشک قشنگ تره!!
یهو حس کردم صدای ماشینی اومد
نکنه...نکنه بابا و مامان برگشته باشن
سریع آیهان و هول دادم
با ترس و ضربان قلبی که روی هزار بود گفتم- آیهان اومدنبابا اینا اومدن تروخدا برو اتاق خودت
بی اهمیت به تاج تخت تکیه داد - ولی من میخوام امشب و اینجا بخوابم
تمومه دکمه های پیراهن سفیدش باز بود
و موهای مواجش سیاهش روی پیشونیش ریخته بود.
اگه بابا به عادت هر شب میومد بهم سر میزد و میدیدش...
وای تصورشم باعث میشد رنگم بپره و جریان خونم متوقف شه...
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۱۶:۵۴
رُمآن مَن آرومت میکنم...😈
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_4 ولی همین کافی نبود وقتی دنبال زن برای آیهان بودن و آیهان اومده بود و به من میگفت میخوامت!! اگه بو میبردن... از همین هراس داشتم از خانواده پدری به شدت سخت گیرمون اشکی از گوشه چشمم پایین ریخت و راه و برای بقیه اشکا باز کرد. سرم روی بازوش بود و با اشکم خیس شد سریع به سمتم چرخید از نگاه آبی و براقش میترسیدم!! نگاه دریده ای که نشون میداد یه دورگه ایران و آمریکاییه لعنتیه. انگشته شصتشو زیر چشام کشید و اشکمو پاک کرد خشدار و خم...ا...ر پچ زد - میخوام بگم گریه نکن ولی چشات با اشک قشنگ تره!! یهو حس کردم صدای ماشینی اومد نکنه... نکنه بابا و مامان برگشته باشن سریع آیهان و هول دادم با ترس و ضربان قلبی که روی هزار بود گفتم - آیهان اومدن بابا اینا اومدن تروخدا برو اتاق خودت بی اهمیت به تاج تخت تکیه داد - ولی من میخوام امشب و اینجا بخوابم تمومه دکمه های پیراهن سفیدش باز بود و موهای مواجش سیاهش روی پیشونیش ریخته بود. اگه بابا به عادت هر شب میومد بهم سر میزد و میدیدش... وای تصورشم باعث میشد رنگم بپره و جریان خونم متوقف شه... •┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄• ⟮ 🥹🫀⟯
پارت جدید زیباهام

۱۶:۵۴
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_5
از سر جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم و به حیاط نگاه کردم
اره ماشین بابا بودمامان ازش پیاده شد
سریع به سمت آیهان دوییدم
دستشو گرفتم و کشیدم
با صدای تحلیل رفته ای گفتم- آیهان مرگ من بیا برو تو اتاقت مامان داره میاد!!
با قسمی که دادمش از جاش بلند شد
و یهو منو به طرف دیوار هـ♤ـول داد که پشتم به دیوار خورد
جلوم ایستاد از بین دندونای به هم کلیک شده اش توی صورتم غرید - باره آخرت باشه جون خودتو قسم میدی تپش!!
الان جز تایید کردن چه کاری از دستم بر می اومد؟
سر تکون دادم و مظلوم نگاهش کردم
زیر لب گفت- لعنت بهت بچه من امشب میخواستم آروم بگیرم!!
با اجبار فقط برای اینکه بره گفتم - یه شب دیگه بیا خوب؟الان بابا میاد تو اتاقمتورو ببینه زندم نمیزاره آیهان!!
اخمی بین ابروهای مردونه اش نشست- تا من هستم کی جرعت داره بهت آسیبی بزنه؟
میخواستم بگم خودت...خودت داری میترسونیم
ولی جرعت نکردم
ب.و...ه ای روی گونه ام کااشت و عقب عقب رفت
با چشمکی گفت - فردا شب برمیگردم!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
از سر جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.
پرده رو کنار زدم و به حیاط نگاه کردم
اره ماشین بابا بودمامان ازش پیاده شد
سریع به سمت آیهان دوییدم
دستشو گرفتم و کشیدم
با صدای تحلیل رفته ای گفتم- آیهان مرگ من بیا برو تو اتاقت مامان داره میاد!!
با قسمی که دادمش از جاش بلند شد
و یهو منو به طرف دیوار هـ♤ـول داد که پشتم به دیوار خورد
جلوم ایستاد از بین دندونای به هم کلیک شده اش توی صورتم غرید - باره آخرت باشه جون خودتو قسم میدی تپش!!
الان جز تایید کردن چه کاری از دستم بر می اومد؟
سر تکون دادم و مظلوم نگاهش کردم
زیر لب گفت- لعنت بهت بچه من امشب میخواستم آروم بگیرم!!
با اجبار فقط برای اینکه بره گفتم - یه شب دیگه بیا خوب؟الان بابا میاد تو اتاقمتورو ببینه زندم نمیزاره آیهان!!
اخمی بین ابروهای مردونه اش نشست- تا من هستم کی جرعت داره بهت آسیبی بزنه؟
میخواستم بگم خودت...خودت داری میترسونیم
ولی جرعت نکردم
ب.و...ه ای روی گونه ام کااشت و عقب عقب رفت
با چشمکی گفت - فردا شب برمیگردم!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۸:۵۱
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_6
بازوشو گرفتم و به طرف در کشوندم
- باشه باشه هروقت خواستی برگرد فقط بابا نبینه
از ترس اینکه بابا برسه یه حرفی پروندم
ولی نمیدونستمآیهان کله خراب تر از این حرفاستو حرفمو جدی میگیره
نیشخندی زد و کشدار گفت- حــله عزیزم!!
همین که رفت بیروندر اتاق و بستم و بهش تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم
اتاقامون دقیقا کنار هم بودن
و فقط یه دیوار بینمون بود
بخاطر همین مشتی که به دیوار زد و شنیدم.
ضربان قلبم روی هزار بود
یه نگاه به خودم کردمفقط یه تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بودم
لعنت به من اینجوری جلوش مونده بودم؟!
پس نگاه براق و شرش بخاطر همین بود.
صبح وقتی از مدرسه برگشتم پسر عموی صبا همکلاسیم جلومو گرفت
و همون لحظه آیهان سر رسید
اصلا دلم نمیخواست صورت عصبیشو یادم بیارم و دوباره چهارستون بدنم از ترس بلرزه
آیهان یه مرد کامل بودمردی که از جذابیت و خوش هیکلی چیزی کم نداشت.
مخصوصا چشمای آبیش...
ولی من همیشه ازش میترسیدمو با اتفاق امشب
حس میکردم این حسم بیشتر شده
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
بازوشو گرفتم و به طرف در کشوندم
- باشه باشه هروقت خواستی برگرد فقط بابا نبینه
از ترس اینکه بابا برسه یه حرفی پروندم
ولی نمیدونستمآیهان کله خراب تر از این حرفاستو حرفمو جدی میگیره
نیشخندی زد و کشدار گفت- حــله عزیزم!!
همین که رفت بیروندر اتاق و بستم و بهش تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم
اتاقامون دقیقا کنار هم بودن
و فقط یه دیوار بینمون بود
بخاطر همین مشتی که به دیوار زد و شنیدم.
ضربان قلبم روی هزار بود
یه نگاه به خودم کردمفقط یه تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بودم
لعنت به من اینجوری جلوش مونده بودم؟!
پس نگاه براق و شرش بخاطر همین بود.
صبح وقتی از مدرسه برگشتم پسر عموی صبا همکلاسیم جلومو گرفت
و همون لحظه آیهان سر رسید
اصلا دلم نمیخواست صورت عصبیشو یادم بیارم و دوباره چهارستون بدنم از ترس بلرزه
آیهان یه مرد کامل بودمردی که از جذابیت و خوش هیکلی چیزی کم نداشت.
مخصوصا چشمای آبیش...
ولی من همیشه ازش میترسیدمو با اتفاق امشب
حس میکردم این حسم بیشتر شده
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۸:۵۲
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_7
رفتم زیر پتوم که بابا اومد فکر کنه خوابیدم
بعد از چند دقیقه همونطورم شد
به عادت وقتایی که ازم دور میشد و وقتی بر میگشت
اولین نفر به من سر میزد
صدای در اتاقم اومد و قدمای آرومی که بهم نزدیک شد
یه لحظه ترسیدم نکنه آیهان برگشته باشه
ولی نه...قدمای آیهان محکم بود
فقط بابا برای بیدار نشدنم اینجوری راه میرفت
صدای آرومش که اومد نفسمو راحت بیرون دادم
- تپشِ بابا خوابه؟!
جوابی ندادم که فکر کنه واقعا خوابم
بابای مهربونم باور کرد پتو رو روم مرتب کرد و پیشونیمو بو....س..ید و آباژور و خاموش کرد
بیشتر وقتا اصلا یادم میرفت دختر این مرد نیستم و برادر زاده اشم
چون بیشتر از آیهان لی لی به لالای من میذاشت
کمی بعد صدای بسته شدن در اومد
مطمئن بودم آیهان بیداره و شنیده صدای در و
ممکن بود برگرده پس سریع بلند شدمو در و قفل کردم.
درست فکر کرده بودمچیزی نگذشته بود که دسته در بالا و پایین شد
صدای عصبیش اومد - باز کن درو تپش!!
با هیجان پتومو توی مشتم فشردم و جوابی ندادم
اتاق مامان و بابا پایین بود.بخاطر همین با خیال راحت حرف میزد
تهدیدوار گفت:- من که تورو گیر میارم تپش!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
رفتم زیر پتوم که بابا اومد فکر کنه خوابیدم
بعد از چند دقیقه همونطورم شد
به عادت وقتایی که ازم دور میشد و وقتی بر میگشت
اولین نفر به من سر میزد
صدای در اتاقم اومد و قدمای آرومی که بهم نزدیک شد
یه لحظه ترسیدم نکنه آیهان برگشته باشه
ولی نه...قدمای آیهان محکم بود
فقط بابا برای بیدار نشدنم اینجوری راه میرفت
صدای آرومش که اومد نفسمو راحت بیرون دادم
- تپشِ بابا خوابه؟!
جوابی ندادم که فکر کنه واقعا خوابم
بابای مهربونم باور کرد پتو رو روم مرتب کرد و پیشونیمو بو....س..ید و آباژور و خاموش کرد
بیشتر وقتا اصلا یادم میرفت دختر این مرد نیستم و برادر زاده اشم
چون بیشتر از آیهان لی لی به لالای من میذاشت
کمی بعد صدای بسته شدن در اومد
مطمئن بودم آیهان بیداره و شنیده صدای در و
ممکن بود برگرده پس سریع بلند شدمو در و قفل کردم.
درست فکر کرده بودمچیزی نگذشته بود که دسته در بالا و پایین شد
صدای عصبیش اومد - باز کن درو تپش!!
با هیجان پتومو توی مشتم فشردم و جوابی ندادم
اتاق مامان و بابا پایین بود.بخاطر همین با خیال راحت حرف میزد
تهدیدوار گفت:- من که تورو گیر میارم تپش!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۸:۵۲
از رمان ها خوشتون اومده زیباهام

۱۴:۰۵
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_8
روبه در شکلکی درآوردم که حیف ندید
البته میدید تیکه تیکه ام میکرد
مرتیکه پاچه گیره بد اخلاقه مغرور از خود راضی
به تهدیدش اهمیتی ندادمکه البته مطمئن بودم این کارمو تلافی میکنه!
لگد آرومی توی در کوبید
و کمی بعد صدای بسته شدن در اتاق خودش اومد
با خنده ذوق زده ای از موفق شدنم پتو رو روی سرم کشیدم
و چشمامو بستم که به سرعت خوابم برد
....صدای زنگ ساعتم روی مخم بود
دلم میخواست جیغ بکشم تند روش کوبیدم که خفه شه و بازم چشمامو بستم
اصلا یادم نبود امروز مدرسه دارم
با صدای بلند مامان که به در میکوبید از جا پریدم
- تپشش!!تپش بیدار شو مدرسه ات دیر شد دختر
حرصی از جام بلند شدم- باااشه مامان بیدارم!!
لعنت به وقتی که تصادف کردم و باعث شد یه سال عقب بمونم
و الان به جای دانشگاه، مدرسه باشم
با حالت گریه به طرف سرویس رفتم و صورتمو شستم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
روبه در شکلکی درآوردم که حیف ندید
البته میدید تیکه تیکه ام میکرد
مرتیکه پاچه گیره بد اخلاقه مغرور از خود راضی
به تهدیدش اهمیتی ندادمکه البته مطمئن بودم این کارمو تلافی میکنه!
لگد آرومی توی در کوبید
و کمی بعد صدای بسته شدن در اتاق خودش اومد
با خنده ذوق زده ای از موفق شدنم پتو رو روی سرم کشیدم
و چشمامو بستم که به سرعت خوابم برد
....صدای زنگ ساعتم روی مخم بود
دلم میخواست جیغ بکشم تند روش کوبیدم که خفه شه و بازم چشمامو بستم
اصلا یادم نبود امروز مدرسه دارم
با صدای بلند مامان که به در میکوبید از جا پریدم
- تپشش!!تپش بیدار شو مدرسه ات دیر شد دختر
حرصی از جام بلند شدم- باااشه مامان بیدارم!!
لعنت به وقتی که تصادف کردم و باعث شد یه سال عقب بمونم
و الان به جای دانشگاه، مدرسه باشم
با حالت گریه به طرف سرویس رفتم و صورتمو شستم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۱۷:۲۱
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_9
کوله امو برداشتم و به سرعت پله هارو پایین رفتم
یه لحظه چشمای خوابالود و عجله ام باعث شر پام پیچ بخوره
و خواستم بیوفتمکه دستی مـحـکم دورم پیچید و نذاشت
صدای بـم و خشدارش
زیر گوشم پیچید - مراقب خودت باش تپش کوچولو!!
سریع ازش جدا شدم - مرسی خودم حواسم هست!!
نیشخندی زدکه چشمای آبی براقش درخشید
نگاهی به سر تا پام انداخت و روی صورتم مکث کرد - لباس فرم چقدر بهت میاد بچه!!
ضربان قلبم بالا رفت و حس کردم صورتم گر گرفت
خنده مصنوعی کردم- من دیرم شده خدافظ!!
وارد آشپز خونه شدم
که مامان سریع لیوان آب پرتقال و لقمه امو داد دستم
- بیا این آب پرتقال و بخوراینارو هم ببر تو راه بخور دیرت شده باز
خنده کوتاهی کردم و گونه اشو ب..وسیدم- زود میرسم
بابا چاییشو خوردو از پشت میز بلند شد - بزار من لباس عوض کنم ببرمت دخترم!!
یهو صدای گیرای آیهان از پشت سرم بلند شد - من میبرمش!!
خواستم مخالفت کنم که دستمو کشید - برو بیرون جوجه تا بیام!!
وای خدایا من از آیهان فرار میکردم ولی اون هرکاری میکرد منو تنها گیر بیاره!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
کوله امو برداشتم و به سرعت پله هارو پایین رفتم
یه لحظه چشمای خوابالود و عجله ام باعث شر پام پیچ بخوره
و خواستم بیوفتمکه دستی مـحـکم دورم پیچید و نذاشت
صدای بـم و خشدارش
زیر گوشم پیچید - مراقب خودت باش تپش کوچولو!!
سریع ازش جدا شدم - مرسی خودم حواسم هست!!
نیشخندی زدکه چشمای آبی براقش درخشید
نگاهی به سر تا پام انداخت و روی صورتم مکث کرد - لباس فرم چقدر بهت میاد بچه!!
ضربان قلبم بالا رفت و حس کردم صورتم گر گرفت
خنده مصنوعی کردم- من دیرم شده خدافظ!!
وارد آشپز خونه شدم
که مامان سریع لیوان آب پرتقال و لقمه امو داد دستم
- بیا این آب پرتقال و بخوراینارو هم ببر تو راه بخور دیرت شده باز
خنده کوتاهی کردم و گونه اشو ب..وسیدم- زود میرسم
بابا چاییشو خوردو از پشت میز بلند شد - بزار من لباس عوض کنم ببرمت دخترم!!
یهو صدای گیرای آیهان از پشت سرم بلند شد - من میبرمش!!
خواستم مخالفت کنم که دستمو کشید - برو بیرون جوجه تا بیام!!
وای خدایا من از آیهان فرار میکردم ولی اون هرکاری میکرد منو تنها گیر بیاره!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۱۷:۲۱
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_10
دستش روی پشتم نشست و خواست به جلو هدایتم کنه
که عقب کشیدم- خودم میرم
کولمو برداشتم و بیرون زدم
صدای مامانمو شنیدم که داشت این کارمو ماست مالی میکرد
تا ادبمو جلوی آقا آیهانه متشخص حفظ کنه
ولی نمیدونست همین آقا پسر
دیشب کجا بوده و توی اتاق من چیکار کرده!!
بند کفشامو بستم و در حیاط و باز کردم
کمی منتظر موندمولی هنوز نیومده بود
از خدا خواسته در و کشیدم و به راه افتادم
من که یکم منتظرش موندم نیومد پس بهونه ام داشتم
سر کوچه بودم که ماشینی از پشت بهم بوق زد
اهمیت ندادم لابد یکی از مزاحمای همیشگی و علاف کوچه و خیابون بود
ولی دوتا بوق دیگه زد و صدای بلند و عصبیش اومد - تپش سر صبح نرین تو اعصابمبرگرد ببینمت!مگه نگفتم منتظرم بمون!!
سر جام ایستادم و پوفی کشیدم
- چقدر منتظرت بمونم جنابعالی سر صبی خوشتیپ کنی؟من دیرمه!!
پوزخندی زد - بیا سوار شو برات دارم تپش!!
ازش ترسیدمنکنه تلافی دیشب و سرم در بیاره؟
با ترس و جلو رفتم و در ماشینشو باز کردم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
دستش روی پشتم نشست و خواست به جلو هدایتم کنه
که عقب کشیدم- خودم میرم
کولمو برداشتم و بیرون زدم
صدای مامانمو شنیدم که داشت این کارمو ماست مالی میکرد
تا ادبمو جلوی آقا آیهانه متشخص حفظ کنه
ولی نمیدونست همین آقا پسر
دیشب کجا بوده و توی اتاق من چیکار کرده!!
بند کفشامو بستم و در حیاط و باز کردم
کمی منتظر موندمولی هنوز نیومده بود
از خدا خواسته در و کشیدم و به راه افتادم
من که یکم منتظرش موندم نیومد پس بهونه ام داشتم
سر کوچه بودم که ماشینی از پشت بهم بوق زد
اهمیت ندادم لابد یکی از مزاحمای همیشگی و علاف کوچه و خیابون بود
ولی دوتا بوق دیگه زد و صدای بلند و عصبیش اومد - تپش سر صبح نرین تو اعصابمبرگرد ببینمت!مگه نگفتم منتظرم بمون!!
سر جام ایستادم و پوفی کشیدم
- چقدر منتظرت بمونم جنابعالی سر صبی خوشتیپ کنی؟من دیرمه!!
پوزخندی زد - بیا سوار شو برات دارم تپش!!
ازش ترسیدمنکنه تلافی دیشب و سرم در بیاره؟
با ترس و جلو رفتم و در ماشینشو باز کردم
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۱۷:۲۱
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_11
قبل از اینکه بشینم ماشین با یه تیک آف از سر جاش کنده شد
ترسیده به صندلی چسبیدم و جیغ زدم- مریضیی مگه؟؟
جوابی نداد
زیر لب زمزمه کردم- روانیمعلوم نیست تو اون آمریکاییای وحشی چطوری زندگی کرده اومده اینجا میخواد...
صدای خشدارش بلند شد - دارم میشنوم چی میگی!!
خودمو نباختم
لبخند تابلوی زدم - خوب خودمم گفتم تا بشنوی!!
یه نیم نگاه بهم انداخت و داخل کوچه مدرسه پیچید
پوزخندی زد و قبل از پیاده شدن گفت - من درستت نکنم آیهان نیستم بچه!
اهمیتی ندادمفعلا فرار میکردم تا خدا به دادم برسه
از ماشین پیاده شدم و داخل مدرسه رفتم
اما حضورشو پشت سرم احساس کردم
با تعجب به عقب برگشتم
و گفتم- تو کجا داری میایی؟اینجا مدرسه دخترونه است ها!!
با سویچش گوشه لبشو خاروند - نیم مین دیر اومدی راهت میدن مگه؟ مدرسه تیزهوشان این همه بی سر و ته؟!
سر بالا انداختم- نه خیرشم زنگ میزدن به بابایی نهایتش
یه نگاه به سر تاپاش انداختم و پوزخندی زدم- ولی الان تورو ببینن دیگه اصلا راهم بدن!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•{🥹🫀⟯
قبل از اینکه بشینم ماشین با یه تیک آف از سر جاش کنده شد
ترسیده به صندلی چسبیدم و جیغ زدم- مریضیی مگه؟؟
جوابی نداد
زیر لب زمزمه کردم- روانیمعلوم نیست تو اون آمریکاییای وحشی چطوری زندگی کرده اومده اینجا میخواد...
صدای خشدارش بلند شد - دارم میشنوم چی میگی!!
خودمو نباختم
لبخند تابلوی زدم - خوب خودمم گفتم تا بشنوی!!
یه نیم نگاه بهم انداخت و داخل کوچه مدرسه پیچید
پوزخندی زد و قبل از پیاده شدن گفت - من درستت نکنم آیهان نیستم بچه!
اهمیتی ندادمفعلا فرار میکردم تا خدا به دادم برسه
از ماشین پیاده شدم و داخل مدرسه رفتم
اما حضورشو پشت سرم احساس کردم
با تعجب به عقب برگشتم
و گفتم- تو کجا داری میایی؟اینجا مدرسه دخترونه است ها!!
با سویچش گوشه لبشو خاروند - نیم مین دیر اومدی راهت میدن مگه؟ مدرسه تیزهوشان این همه بی سر و ته؟!
سر بالا انداختم- نه خیرشم زنگ میزدن به بابایی نهایتش
یه نگاه به سر تاپاش انداختم و پوزخندی زدم- ولی الان تورو ببینن دیگه اصلا راهم بدن!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•{🥹🫀⟯
۱۷:۲۲
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_12
ابروهاش بالا پرید با نیشخند جذابی گفت - مطمئنی؟!
با اطمینان سر تکون دادم
چون از سخت گیری مدیر و معاونمون خبر داشتم
دستی داخل موهاش کشید و مرتبش کرد
با چشمک جذابی گفت - خوب پس شرط میزاریمهرکی برد باید به حرف اونیکی گوش کنه!!
یه لحظه برام شبیه یه بازی شد
ناخوداگاه از لج سر تکون دادم و با نیشخند گفتم- حله قبوله!!
دستمو گرفت و کشید - بریم ببینیم !!
با شک به دستامون نگاه کردم
که صبر نکرد و مثله کش تنبون دنبال خوش کشیدم
لعنتی دریغ از یکم جنتلمن بودن، همه کاراشو با زورگویی پیش میبرد.
انگار فقط جذابیت و چشای آبیشو از خارجیا به ارث برده بود.
به سمت دفتر مدیر رفتیم
دوتا از بچه های کلاسمون که بیرون بودن با بهت به من نگاه کردن
البته باید بگیم نگاهشون رو آیهان بود
و این وسط تعجب کردن که این آقای به ظاهر جذاب کنار من چیکار میکنه!!
اول من وارد دفتر شدم- سلام خانوم
خانم مولوی با دیدن من دهنشو باز کرد بهم حرف بزنه
ولی با دیدن آیهان که پشت سرم اومد گفت - ملکی کنار وایسا ببینم این آقا چیکار دارهبعد حساب دیر اومدناتو برسم!!
آیهان نگاهی بهمون انداخت
خواستم روبه مدیر بگم ایشون داداشمه
که خودش جلو اومد و دستشو روی پشت من گذاشت
و قبل از من گفت - من پسر عموی تپش ملکی امآیهان ملکی!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
ابروهاش بالا پرید با نیشخند جذابی گفت - مطمئنی؟!
با اطمینان سر تکون دادم
چون از سخت گیری مدیر و معاونمون خبر داشتم
دستی داخل موهاش کشید و مرتبش کرد
با چشمک جذابی گفت - خوب پس شرط میزاریمهرکی برد باید به حرف اونیکی گوش کنه!!
یه لحظه برام شبیه یه بازی شد
ناخوداگاه از لج سر تکون دادم و با نیشخند گفتم- حله قبوله!!
دستمو گرفت و کشید - بریم ببینیم !!
با شک به دستامون نگاه کردم
که صبر نکرد و مثله کش تنبون دنبال خوش کشیدم
لعنتی دریغ از یکم جنتلمن بودن، همه کاراشو با زورگویی پیش میبرد.
انگار فقط جذابیت و چشای آبیشو از خارجیا به ارث برده بود.
به سمت دفتر مدیر رفتیم
دوتا از بچه های کلاسمون که بیرون بودن با بهت به من نگاه کردن
البته باید بگیم نگاهشون رو آیهان بود
و این وسط تعجب کردن که این آقای به ظاهر جذاب کنار من چیکار میکنه!!
اول من وارد دفتر شدم- سلام خانوم
خانم مولوی با دیدن من دهنشو باز کرد بهم حرف بزنه
ولی با دیدن آیهان که پشت سرم اومد گفت - ملکی کنار وایسا ببینم این آقا چیکار دارهبعد حساب دیر اومدناتو برسم!!
آیهان نگاهی بهمون انداخت
خواستم روبه مدیر بگم ایشون داداشمه
که خودش جلو اومد و دستشو روی پشت من گذاشت
و قبل از من گفت - من پسر عموی تپش ملکی امآیهان ملکی!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۱۷:۲۲
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_13
ابروهام بالا پرید خودشو پسر عموی من معرفی کرد؟!
درحالی که همه فامیل مارو خواهر و برادر میدونستن...
اگه بابا میفهمید شک نمیکردن!
معاونمون تا اینو شنید چشماش برق زدو دستی به مقنعه اش کشید
با لبخندی که تمومه کرک و پرام ریخته بود گفت
- از آشناییتون خوشبختم آقا آیهانبفرمایید بشینید
هنگ و هاج و واج مونده بودم
که آیهان محکم و با صلابت گفت - حتما یه صحبتایی ام باهاتون داشتمولی لطف کنید تپشو بفرستید که از کلاسش جا نمونه!!
مولوی با همون نیش تا بناگوش باز شده اش روبه من گفت
- تپش جان شما برو سر کلاست!!
نمیخواستم برم و آیهان و با چشمای ه...یز مولوی تنها بزارم
با حرص گفتم - ولی خانوم قرار بود حساب دیر اومدنامو برسید!!
چشماش از گستاخیم باز موندمیدونستم الان دلش میخواد تیکه پاره ام کنه.
ولی از قرار معلوم جلوی آیهان لنگش میلنگید
که با لبخند مصنوعی گفت- مشکلی نداره عزیزم برو بعدا راجبش حرف میزنیم!!
نگاهی به شاهان انداختم که نیشخند مغرور و عو...ض..ی طوری زد
یه لنگ از ابروشو بالا داد لب زد - برو عزیزمظهر خودم میام دنبالت میبینمت!!•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
ابروهام بالا پرید خودشو پسر عموی من معرفی کرد؟!
درحالی که همه فامیل مارو خواهر و برادر میدونستن...
اگه بابا میفهمید شک نمیکردن!
معاونمون تا اینو شنید چشماش برق زدو دستی به مقنعه اش کشید
با لبخندی که تمومه کرک و پرام ریخته بود گفت
- از آشناییتون خوشبختم آقا آیهانبفرمایید بشینید
هنگ و هاج و واج مونده بودم
که آیهان محکم و با صلابت گفت - حتما یه صحبتایی ام باهاتون داشتمولی لطف کنید تپشو بفرستید که از کلاسش جا نمونه!!
مولوی با همون نیش تا بناگوش باز شده اش روبه من گفت
- تپش جان شما برو سر کلاست!!
نمیخواستم برم و آیهان و با چشمای ه...یز مولوی تنها بزارم
با حرص گفتم - ولی خانوم قرار بود حساب دیر اومدنامو برسید!!
چشماش از گستاخیم باز موندمیدونستم الان دلش میخواد تیکه پاره ام کنه.
ولی از قرار معلوم جلوی آیهان لنگش میلنگید
که با لبخند مصنوعی گفت- مشکلی نداره عزیزم برو بعدا راجبش حرف میزنیم!!
نگاهی به شاهان انداختم که نیشخند مغرور و عو...ض..ی طوری زد
یه لنگ از ابروشو بالا داد لب زد - برو عزیزمظهر خودم میام دنبالت میبینمت!!•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۹:۰۰
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_14
ظهر میاد؟صد سال سیاه
با فکر که توی ذهنم اومد لبخندی زدم و سری براش تکون دادم
که از تعجب ابروهاش بالا پرید.
ولی خوب قرار نبود ظهر که اومد باهاش برم!!
جلوتر از زنگ بیرون میزدم و میپیچوندمش و اون تا اخر تایم میموند دم مدرسه
اینم به تلافی سیلی دیشبش
البته...میدونستم تاوان این کارم خیلی بیشتره و قرار نیست راحت از زیر دستش قصر برم.
ولی سرتق تر از این حرفا بودم.
نهایت دوتا تهدیدم میکردولی نمیدونستم دارم با دم شیر بازی میکنم.
وارد کلاس شدم
که نگاه های همه به سمتم برگشت.
فهمیدم دردشون چیه...بابا لامصب دو دقیقه دیر تر خبرارارو پخش کنید..
رفتم و سر جام نشستم
سارا که صمیمی ترین رفیقم بود با تعجب گفت - تپش اینا چی میگن؟!
بیخیال گفتم- چی میگن؟معمولا بچه ها حرفای مفت زیاد میزنن!
همون دختری که تو سالن من و آیهان و دیده بود با زبون درازی گفت
- حرف مفت؟خودم دیدم اون مرد خوشتیپه دستتو محکم توی دستش گرفته بود چرا نمیگی رلت بوده؟
و روبه بچه ها با حسودی گفت- تپش خانوم شاه ماهی ام تور کرده لعنتی شبیه مدلای خارجیه!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
ظهر میاد؟صد سال سیاه
با فکر که توی ذهنم اومد لبخندی زدم و سری براش تکون دادم
که از تعجب ابروهاش بالا پرید.
ولی خوب قرار نبود ظهر که اومد باهاش برم!!
جلوتر از زنگ بیرون میزدم و میپیچوندمش و اون تا اخر تایم میموند دم مدرسه
اینم به تلافی سیلی دیشبش
البته...میدونستم تاوان این کارم خیلی بیشتره و قرار نیست راحت از زیر دستش قصر برم.
ولی سرتق تر از این حرفا بودم.
نهایت دوتا تهدیدم میکردولی نمیدونستم دارم با دم شیر بازی میکنم.
وارد کلاس شدم
که نگاه های همه به سمتم برگشت.
فهمیدم دردشون چیه...بابا لامصب دو دقیقه دیر تر خبرارارو پخش کنید..
رفتم و سر جام نشستم
سارا که صمیمی ترین رفیقم بود با تعجب گفت - تپش اینا چی میگن؟!
بیخیال گفتم- چی میگن؟معمولا بچه ها حرفای مفت زیاد میزنن!
همون دختری که تو سالن من و آیهان و دیده بود با زبون درازی گفت
- حرف مفت؟خودم دیدم اون مرد خوشتیپه دستتو محکم توی دستش گرفته بود چرا نمیگی رلت بوده؟
و روبه بچه ها با حسودی گفت- تپش خانوم شاه ماهی ام تور کرده لعنتی شبیه مدلای خارجیه!!
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۹:۰۰
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_15
همون لحظه در کلاس باز شدو دبیرمون اومد
بچه ها به اجبار سکوت کردن و نتونستن جوابی بهشون بدم
سنگینی نگاه بعضیا و پچ پچشون بود
سارا زیر گوشم پچ زد- با کی اومدی تپش؟!نکنه منظورشون داداشته!!
سر تکون دادم، که چشماش برق زد
با ذوق گفت - چرا بهمم نگفتی اومده لعنتی اون داف آمریکایی برگشته و تو به من نگفتی؟
یه لحظه خندم گرفت
میدونستم داره شوخی میکنهوگرنه سارا عاشق پسر عموش بود
و قرار بود از سربازی برگرده ازدواج کنن
با یادآوری آیهان یه لحظه فشارم افتاد
کسی که همه فکر میکردن بردارمه
پسری از مادر و پدر جداییم
ولی با برچسب خواهر و برادر بزرگ شدیم
و وقتی ۱۵ سالش شد رفت آمریکا کنار مادرش
هر سال میاومد و بعد مدت کوتاهی میرفت
اما اینبار یهو گفت میخوام برای همیشه به ایران برگردم
شب تولد 18 سالگیم برگشت
دیروز دقیقا وقتی مامان و بابا برای مهمونی به لواسون رفته بودن
آیهان اومد دنبالمو منو کنار داداش سارا دید و فکر اشتباه کرد
اون اتفاق افتادبا فکر به دیشب یه جوری شدم
حس کردم گرممه و بد...نم مور مور شد
این چه حال کوفتی بود بهم دست داد؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
همون لحظه در کلاس باز شدو دبیرمون اومد
بچه ها به اجبار سکوت کردن و نتونستن جوابی بهشون بدم
سنگینی نگاه بعضیا و پچ پچشون بود
سارا زیر گوشم پچ زد- با کی اومدی تپش؟!نکنه منظورشون داداشته!!
سر تکون دادم، که چشماش برق زد
با ذوق گفت - چرا بهمم نگفتی اومده لعنتی اون داف آمریکایی برگشته و تو به من نگفتی؟
یه لحظه خندم گرفت
میدونستم داره شوخی میکنهوگرنه سارا عاشق پسر عموش بود
و قرار بود از سربازی برگرده ازدواج کنن
با یادآوری آیهان یه لحظه فشارم افتاد
کسی که همه فکر میکردن بردارمه
پسری از مادر و پدر جداییم
ولی با برچسب خواهر و برادر بزرگ شدیم
و وقتی ۱۵ سالش شد رفت آمریکا کنار مادرش
هر سال میاومد و بعد مدت کوتاهی میرفت
اما اینبار یهو گفت میخوام برای همیشه به ایران برگردم
شب تولد 18 سالگیم برگشت
دیروز دقیقا وقتی مامان و بابا برای مهمونی به لواسون رفته بودن
آیهان اومد دنبالمو منو کنار داداش سارا دید و فکر اشتباه کرد
اون اتفاق افتادبا فکر به دیشب یه جوری شدم
حس کردم گرممه و بد...نم مور مور شد
این چه حال کوفتی بود بهم دست داد؟
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮🥹🫀⟯
۹:۰۰
#آرومـت_میکنم . .
#پارت_16
زنگ که خوردسریع کیف سارا رو برداشتم
و کیف خودمو بهش دادم که آیهان از پشت اشتباهمون بگیره و بره دنبال اون
اما یادم رفته بود زرنگ تر و هفت خط تر از این حرفا بود
به خیابون نرسیده کیفم از پشت کشیده شد
با ترس به عقب برگشتمکه با چشمای عصبی آیهان مواجه شدم
با بهت از دهنم پرید- داداش!!
بازومو فشرد عصبی غرید- خفه شو داداش و زهر مار میخواستی منو گول بزنی تـپـش!!
با حرص گفتم- اصلا چرا اومدی دنبال من؟ولم کن به بابا میگم این کاراتو آیهان!!
پوزخندی زد و دستمو کشید- چه بهتر راه منو آسون میکنی بعدش همه میفهمن میخوامت!!
از حرص دندونامو روی هم فشردمهرچی بهش میگفتم بدتر جوابمو میداد
ماشینش دقیقا جلوی مدرسه بودو منو به اون سمت کشوند
با عصبانیتی که توی صدام بود گفتم- بچه ها دارن میبینن ولم کن آیهان!!
اهمیتی نداد
وقتی در ماشینو باز کرد و منو داخلش هول داد
از شیشه به بیرون نگاه کردم
نگاه بعضی از بچه ها رومون بود که دستمو با حرص فشردم
جلوی دهن اینارو چطور باید میگرفتم؟
کی باور میکرد آیهان داداشم باشه وقتی اینجوری در مدرسه حماسه آفرین کرده بود.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
زنگ که خوردسریع کیف سارا رو برداشتم
و کیف خودمو بهش دادم که آیهان از پشت اشتباهمون بگیره و بره دنبال اون
اما یادم رفته بود زرنگ تر و هفت خط تر از این حرفا بود
به خیابون نرسیده کیفم از پشت کشیده شد
با ترس به عقب برگشتمکه با چشمای عصبی آیهان مواجه شدم
با بهت از دهنم پرید- داداش!!
بازومو فشرد عصبی غرید- خفه شو داداش و زهر مار میخواستی منو گول بزنی تـپـش!!
با حرص گفتم- اصلا چرا اومدی دنبال من؟ولم کن به بابا میگم این کاراتو آیهان!!
پوزخندی زد و دستمو کشید- چه بهتر راه منو آسون میکنی بعدش همه میفهمن میخوامت!!
از حرص دندونامو روی هم فشردمهرچی بهش میگفتم بدتر جوابمو میداد
ماشینش دقیقا جلوی مدرسه بودو منو به اون سمت کشوند
با عصبانیتی که توی صدام بود گفتم- بچه ها دارن میبینن ولم کن آیهان!!
اهمیتی نداد
وقتی در ماشینو باز کرد و منو داخلش هول داد
از شیشه به بیرون نگاه کردم
نگاه بعضی از بچه ها رومون بود که دستمو با حرص فشردم
جلوی دهن اینارو چطور باید میگرفتم؟
کی باور میکرد آیهان داداشم باشه وقتی اینجوری در مدرسه حماسه آفرین کرده بود.
•┄┄┄┄┄⋆⋇⋆┄┄┄┄┄•⟮ 🥹🫀⟯
۹:۰۱