بسم الله.از اون نیمه شبهای کشدار ناتموم
در ذهنم مدام میچرخد[ چرا من، حج را این همه دوست داشتم ؟ ]چرا بعد از حج، همه وجودم فکر کردن به آنجا شدهچرا کودکانه دلم میخواهد مستمرا خواب آنجا را ببینم !بارها به این سوال فکر کرده ام ؟! حج مگر چه داشت ؟
من هیچ وقت آدم بلده کاری نبودهام، نه اعمال را درست و حسابی میدانستم تا اماکن را ... اساسا آدم مذهبی و درستی خود را نمیدانم ! چون ...
دروغ چرا ، من همیشه اون دختر ته صفی بودهام که خرده آبرویم را خدا برایم پیش خلایقش راست و ریس کرده ...[چرا این جمله را تا نوشتم چشمانم اشکی شد و گلویم از بغض دارد درد میگیرد ؟ مگر جز این است آدم تا حقیقت را که میگوید حالش منقلب میشود ...]خدای مهربان من ... با من اینکارو نکن
من همیشه ، خراب مرام و معرفت تو بوده ام ...
من ...چرا حج را این همه دوست داشتم ؟بلد نیستم مثل بقیه جواب های فیلسوفانه و قشنگ بگویم اما باید خودم را زودتر قانع کنم ...
فقط به یک جواب خیلی ساده رسیدهام ! ...
تمامِ من از حج شاید فقط در چند دقیقه در نیمه شبی در بلندی کوه صفا ، پشت درهای مسجد الحرام خلاصه شود ... دلم میخواهد دوباره برگردم همانجا و همان نقطهای که میدانم !
همان چند دقیقه ای که خودم بودم و خدایی که با تمام وجودم حسش میکردم و باور کن این با شکوهترین دستاورد حج برای امثال منی است که غرقیم در دنیای رنگارنگ خود ونابلدی هایمان ...
بنظرم هرحاجی چه چهل روز بماند چه چند روز، آن چند دقیقه را تجربه میکند ! ... حالا اینکه چقدر برایش عمق داشته باشد و طولانی شود و یا پر تکرار باشد، بسیارش برمیگردد به ذخایر قبلی اش از زندگی روزمره ، هرچی بیشتر پس انداز داشته باشد، آنجا بیشتر بهش میدهند ..
حج خیلی رویایی هستبه زعم من یک جایزه بی نظیریست که تو را بدون جواز، با پارتی و رانت، از زمین به آسمون میچسبونه .. اجازه میدن بهت طعمی رو بچشی که مسحور باشی از لذتش !
حج ... زیباترین خلوتِ جهان تو و خصوصی ترین ملااقات تو با بهترین وجود عالمه !
من حج را برای همان چند دقیقه دوست داشتم ....! برای آن خلوتی که یادم میرفت یک مادر هستم، یک همسر هستم یا حتی تعلق خاطری دارم ! تا آن زمان چنین احساسی را تجربه نکرده بودم ...فوق العاده بود.. ....
حالا اواخر شب که همه میخوابند و تازه من با جهان درونم به نزاع میرسم، شاکی و شلوغ میشود احوالاتم از جهان بیرون...آخ !کاش بیشتر بلده کار بودمکاش مثل این هایی که بلدن حاضر باشن و سری تعظیم آورند به پیشگاه صاحب الزمان، در عرفات رویم میشد حتی یک لحظه دیدارشان را ارزو کنم...اما افسوس .....
کاش میشد ماهم مثل موسی، نشانی از دور میدیدیم و به آن قوم خسته و ناامید میگفتیم : «إِنِّي آنَسْتُ نَارًا»...بعد مثل او به سوی آتش روانه میشدیم و مؤمن و پیامبر ، باز میگشتیم....ولی اکنون؟ تا چشم کار میکند برهوت میبینم. گمشدهام. دنباله شعله های آتشی هستم که به دادم برسد بسوزاندم ...
خدایا تو اینجایی؟ نمیخواهی آتشی روشن کنی تا بهسویش بدومنمیخواهی بگویی کفشهایم را در بیاورم و قدم در وادی طوی بگذارم؟
من که میدانم اینجایی...
+ بر من ببخشید اگر آشفته و مبهم بود کلماتم .آه
کعبه دلble.ir/join/756bDUdHns
در ذهنم مدام میچرخد[ چرا من، حج را این همه دوست داشتم ؟ ]چرا بعد از حج، همه وجودم فکر کردن به آنجا شدهچرا کودکانه دلم میخواهد مستمرا خواب آنجا را ببینم !بارها به این سوال فکر کرده ام ؟! حج مگر چه داشت ؟
من هیچ وقت آدم بلده کاری نبودهام، نه اعمال را درست و حسابی میدانستم تا اماکن را ... اساسا آدم مذهبی و درستی خود را نمیدانم ! چون ...
دروغ چرا ، من همیشه اون دختر ته صفی بودهام که خرده آبرویم را خدا برایم پیش خلایقش راست و ریس کرده ...[چرا این جمله را تا نوشتم چشمانم اشکی شد و گلویم از بغض دارد درد میگیرد ؟ مگر جز این است آدم تا حقیقت را که میگوید حالش منقلب میشود ...]خدای مهربان من ... با من اینکارو نکن
من ...چرا حج را این همه دوست داشتم ؟بلد نیستم مثل بقیه جواب های فیلسوفانه و قشنگ بگویم اما باید خودم را زودتر قانع کنم ...
فقط به یک جواب خیلی ساده رسیدهام ! ...
تمامِ من از حج شاید فقط در چند دقیقه در نیمه شبی در بلندی کوه صفا ، پشت درهای مسجد الحرام خلاصه شود ... دلم میخواهد دوباره برگردم همانجا و همان نقطهای که میدانم !
همان چند دقیقه ای که خودم بودم و خدایی که با تمام وجودم حسش میکردم و باور کن این با شکوهترین دستاورد حج برای امثال منی است که غرقیم در دنیای رنگارنگ خود ونابلدی هایمان ...
بنظرم هرحاجی چه چهل روز بماند چه چند روز، آن چند دقیقه را تجربه میکند ! ... حالا اینکه چقدر برایش عمق داشته باشد و طولانی شود و یا پر تکرار باشد، بسیارش برمیگردد به ذخایر قبلی اش از زندگی روزمره ، هرچی بیشتر پس انداز داشته باشد، آنجا بیشتر بهش میدهند ..
حج خیلی رویایی هستبه زعم من یک جایزه بی نظیریست که تو را بدون جواز، با پارتی و رانت، از زمین به آسمون میچسبونه .. اجازه میدن بهت طعمی رو بچشی که مسحور باشی از لذتش !
حج ... زیباترین خلوتِ جهان تو و خصوصی ترین ملااقات تو با بهترین وجود عالمه !
من حج را برای همان چند دقیقه دوست داشتم ....! برای آن خلوتی که یادم میرفت یک مادر هستم، یک همسر هستم یا حتی تعلق خاطری دارم ! تا آن زمان چنین احساسی را تجربه نکرده بودم ...فوق العاده بود.. ....
حالا اواخر شب که همه میخوابند و تازه من با جهان درونم به نزاع میرسم، شاکی و شلوغ میشود احوالاتم از جهان بیرون...آخ !کاش بیشتر بلده کار بودمکاش مثل این هایی که بلدن حاضر باشن و سری تعظیم آورند به پیشگاه صاحب الزمان، در عرفات رویم میشد حتی یک لحظه دیدارشان را ارزو کنم...اما افسوس .....
کاش میشد ماهم مثل موسی، نشانی از دور میدیدیم و به آن قوم خسته و ناامید میگفتیم : «إِنِّي آنَسْتُ نَارًا»...بعد مثل او به سوی آتش روانه میشدیم و مؤمن و پیامبر ، باز میگشتیم....ولی اکنون؟ تا چشم کار میکند برهوت میبینم. گمشدهام. دنباله شعله های آتشی هستم که به دادم برسد بسوزاندم ...
خدایا تو اینجایی؟ نمیخواهی آتشی روشن کنی تا بهسویش بدومنمیخواهی بگویی کفشهایم را در بیاورم و قدم در وادی طوی بگذارم؟
من که میدانم اینجایی...
+ بر من ببخشید اگر آشفته و مبهم بود کلماتم .آه
۲۱:۱۹