بله | کانال یوسفعلی میرشکاک (۲۶۶)
ی

یوسفعلی میرشکاک (۲۶۶)

۶۹۳ عضو
استثنایی برقاعدهمی خواهم کتابی را به شما معرفی کنم که شعر نیست ، رمان نیست ، نقد نیست و به یک معنا از دایرهء امور باور پذیر بیرون است اما واقعی است .یک نفر ثابت کرده که محال ، ممکن است .نام کتاب این است؛تندتر از عقربه ها حرکت کن.روایتی است از یک ایمان پولاد وار از توکل به خدا و اعتماد به نفس و نترسیدن در عرصهء دستیابی به تکنولوژی.آنهم در کشوری که نه هیچگاه دولت کارآمدی داشته است نه بخش خصوصی آن جز دلالی دانشی داشته و نه جز تولید هله هوله صناعتی.من هرچه بنویسم جای خواندن یک ورق از روایت سیر وصیرورت مهندس نوید نجات بخش را نمی گیرد ،اما می گویم پدید آمدن چنین عزم واراده ایی دراین کشور از مقولهء کرامات اولیاست.تکنولوژی پزشکی شعر وشاعری نیست که دراین کشور سابقهء هزار وصد وچندساله داشته باشدتا هرکسی بتواند با به کار بستن نسخهء شمس قیس رازی کاری از پیش ببرد.ما در زمینهء صنایع مدرن باور کرده ایم توانی بیش از مونتاژ نداریم و باید تا قیامت مصرف کنندهء تولیدات کشورهای پیشرفته باشیم.همین باوراست که خرده پاهای مارا به دلالی و حاکمان را به اختلاس و پولشویی و غارت آشکار سوق داده است. وقتی همگان از کبیر تا صغیر خود را در عرصهء تمدن تکنیکی درمانده وناتوان ببینند و باور کنند که راهی برای خوشبختی نیست ناچار به دزدی از بیت المال رو می آورند و به تبهگنی خود وجههء قانونی می دهند و با بخشی از چپاول سبیل بالادستیها را چرب می کنند و اگر حاصل دور زدن تخریمها سر به خدا میلیارد هم بزند می شود با چند سال زندانی شدن و مقاومت دربرابر شرکای سابق ،دیگر بار بر اریکهء قدرت نشست و با افتخار به عرصهء غارت برگشت.در چنین مغاکی که قدم به قدم چاله وچاه ومانع دولتی وحکومتی وخصولتی و...الخ در کارست، چگونه می شود کاری از پیش برد؟من می گویم محال است ما از بشکن دوانگشتی و خاله رو رو و عموسبزی فروش و وزن وقافیه و التماس دعا گفتن به یکدیگر،کاری از پیش ببریم ،اما نوید نجات بخش چیز دیگری می گوید و اگر این کتاب تخیل نباشد کاری کرده است کارستان. کاری که باور آن خارق اجماع است تا چه رسد به اصل آن.چگونه توانسته است بر مشکلات فنی تکنیک غلبه کند؟چگونه برخلاف تمام درس خوانده های مقاله نویس که گمان می کنند علم یعنی مقاله نویسی ،از هیمنهء تکنیک و ولایت آن نترسیده است؟چگونه توانسته است با کمک دوستان اندک خود علیرغم سنگ اندازیهای دولتمردان و بالا دستیها به اینهمه موفقیت دست پیدا کند وتابوی ناتوانی ایرانیان را درعرصهء تکنیک بشکند؟چنانکه خود می گوید با ایمان به خدا و اخلاص در دیانت .آیا نمی توان گفت دیگران که چهل وهفت سال است ترجیح می دهند برمدار مصرف کالای خارجی بگردند فاقد ایمانی هستند که نوید نجات بخش به آن مسلح است؟خلاف جریان حرکت کردن در حرف آسان است اما بنا بر کتاب" تندتر ازعقربه ها حرکت کن" نوید نجات بخش در عمل توانسته است بر خلاف جریان فراگیر و رسوب کرده در خردها وروانها،حرکت کند.ومن درحیرتم که چگونه ناامید نشده ودست از تلاش برنداشته است .در کشوری که از صدر تا ذیل واز حاکم تا محکوم به وضع موجود گردن نهاده وبه "ولایت تکنیک" تسلیم نشده اند پایداری و پیشرفت نوید نجات بخش و دوستانش حیرت انگیز است. ایرانیها قومی هستند که از حملهء اعراب تا کنون از بس ستم دیده و توسری خورده وسرکوب شده اند ، هرگاه با مانعی مواجه می شوند به جای مقاومت یا چاره اندیشی صورت مسئله را پاک می کنند یا مانع را دور می زنند (مثل دور زدن تحریمها که واپسین نمونهء گسسته خردی این قوم است) آیا نوید نجات بخش از تباری دیگراست یا از سیاره ای دیگر به سرزمین رضا وتسلیم فرود آمده است؟
ادامه دارد

۱۲:۱۵

هو باعلی مدددر همراهی با سوگ فراگیر رهبرشهید شیعیان و شهدای خرد وکلان این جنگ و توابعش...انا لله وانا الیه راجعون
* * *از غربتی به غربت دیگر روان شدیمسیلی خور جفای زمین و زمان شدیمبراسبریس بی سروپایی نشان شدیمهنگامهء اسارت بی ترجمان شدیمدر مقدم بهار سراپا خزان شدیم *
راهی به هیچ سو نگشود آزمون ما
پایان گرفت قصهء بی رنگ خون ما
در زیر خاک ماند سر سرنگون ما
تاکی دوباره بال گشاید جنون ما
افسانهء عداوت ناهمزبان شدیم

*
بر باد رفت بود ونبودی که داشتیم
ناگفته ماند سر و سرودی که داشتیم
شد اشک وآه گفت وشنودی که داشتیم
شد شوره زار شوکت رودی که داشتیم
برخشکرود کشتی بی بادبان شدیم

*
عاشق به خود نیامده از یاد می رود
از بیستون حادثه فرهاد می رود
نقش تمام ناشده بهزاد می رود
فردای ما نیامده بر باد می رود
بنگر که چون غبار به کویت وزان شدیم

*
بر نطع مرگ سرخ هیاهوی ما نگر
در جستجوی یار تکاپوی ما نگر
صحرای کربلاست کجا؟! کوی ما نگر
آیینه سوختیم ...سر و روی ما نگر
تن واگذاشتیم و به یکباره جان شدیم

*
"رفتیم وداغ ما به دل روزگار ماند"
ازما به کوی یار خطی از غبار ماند
هرچند نام و یاد زما یادگار ماند
در مرگ ما نشان بلند تبار ماند
از بیکران رسیده سوی بیکران شدیم

‌‌‌‌
*
آل علی است دایرهء بیکرانگی
خود را زیاد برده به ذوق یگانگی
با خون گشوده قفل در جاودانگی
با جان ما یکی شدگان بی تنانگی
با این تبار همسفر بی نشان شدیم

*
رفتیم اگر، زخاطر یاران نرفته ایم
چون خاک جز به خانهء باران نرفته ایم
جز رو به سوی شاه سواران نرفته ایم
بنگر به رنگ وبوی بهاران...نرفته ایم
تن را به خاک داده به جان جاودان شدیم

*
از دست رفته خاک نشین ستمکش است
بیچاره آنکه بر سر جان در کشاکش است
تا مرگ سرخ ساغر صهبای بی غش است
پروانه پیر هم که شود مست آتش است
ما نیز فصل تازهء این داستان شدیم

*
تقدیر شیعه سیر و سفر با محرم است
همزاد اشک وآه وفغان ، مرگ و ماتم است
خونی که یادنامهء حوا و آدم است
خورشید وار بر سر بام دو عالم است
خون خدا شدیم و به پیری جوان شدیم

*
سنگ فسانه ایم صبوری مدار ماست
شنزار تشنه ایم زمستان بهار ماست
آنسوی مرگ موقف دیدار یار ماست
برتن مباد سر...که شهادت عیار ماست
این بس که با حسین علی همعنان شدیم

*
گیرم کسی مقیم حریم حرم نماند
یا این حریم نیز دگر محترم نماند
شد رستخیز ناگه ونقش ستم نماند
وز هرچه بر صحیفهء هستی رقم نماند
ما را همین بس است که بی آشیان شدیم

*
ازغربتی به غربت دیگر مسافریم
برسنگلاخ آتش وخنجر مسافریم
همراه خاندان پیمبر مسافریم
بر نطع مرگ با تن بی سر مسافریم
ازآن زمان که امت صاحب زمان شدیم
**
یاعلی مدد

۸:۱۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

هواول وآخریارتقدیم به جانهای برومندی که مهیای پیکار وشهادت در راه آیین و وطن زیر آوار جنگ دلاورانه پایداری می کنند
دل ای دل به هیچ آرزو خو مکنگلی جز گل داغ خود بو مکن
فرازآمد اخر ترا روز تنگصلایی زن از جان به مردان جنگ
هلا ای دلیران وگردنکشانسیامک سرشتان سیاوش وشان
به پیکار خوکردگان همچو سامبه مردی چو دستان برآورده نام
فراز آمد آن گردش ایزدیبرآوردسر تیره روز بدی
برآرید جان را چوتیغ از نیامکه باردگر روز ننگ است ونام
زمام وطن هرکه یادآوردبه نزد جهاندار داد آورد
ببندد کمر کین وآویز راببندد ره خصم خونریز را
تن وجان خود را فداکرده گیرچه خواهدشدن را رهاکرده گیر
در این راه خود را فدا کرده ایمچه خواهد شدن را رها کرده ایم
زجان دل به قالوا بلی داده ایمدل وجان به آل عبا داده ایم
چو از نام آنان به نام آمدیممه نوشدیم وبه بام آمدیم
به بام آمدن آزمون بود وبسکه این نردبان خط خون بود وبس
کسی را که آل علی برکشدعلم برسر بام اختر کشد
فراتر ازین خاک واین خاک بیزفرامی برد تا دل رستخیز
کسی کو کشد سر ازین خاکدانورا پایگه فرق افلاک دان
بیا تا ازین خاکدان بگذریمزسودای این آب ونان بگذریم
در این پرده آهنگ دیگر کنیمدگرباره از مرگ سربرکنیم
ازین پرده گر مست سر برکنیلب از بادهء جاودان ترکنی
سرشت از محرم اگر باشدتفراروی راهی دگرباشدت
چوتقدیر ما درکف کربلاستبلایی نمانده ست ماندن بلاست
شهادت بهای بهانه ست وبسشقایق دراینجا نشانه ست وبس
شقایق نشان با سرو برگ سرخنشان باش همواره از مرگ سرخ
به ژرفای پیکار چون کوه باشگرانبار برخیز ونستوه باش
دلیرانه با خویش بدرود کنزیان است این زیستن،سودکن
نماند کسی جاودان در جهانسمندتن از خاکدان برجهان
چو زین پیشتر زمرهء مهر و دردگذشتند از خود چو مردان مرد
چه بایست ماندن ؟رهایی گزینازین گوی گردان جدایی گزین
چوفرجام انسان بجز خاک نیستازین رفتن سرخمان باک نیست
شقایق ازاینجا سفر می کنددر آنجا سر از خاک بر می کند
کرا بیم از ناگهان مردن است؟نه این رخت تن از پی بردن است
گزین سران است جنگی چنینخوشا گیرودار درنگی چنین
به ایران بیندیش و مردانه باشنگهدار بنیان این خانه باش
وطن صفحهء سرنوشت همه ستوطن زادگاه سرشت همه ست

چه خوش گفت فردوسی پاکزادکه رحمت برآن تربت پاک باد
اگرسربه سر تن به کشتن دهیمازآن به که کشور به دشمن دهیم
چوایران نباشد تن من مبادبدین بوم وبر زنده یک تن مباد
یاعلی مدداسفند۱۴۰۴

۱۶:۳۲

هو اول وآخریارتقدیم به جنگاوران وطنم که بر جان خود چارتکبیر زده اند
می کشند از چارسوی خاک لشکر سویتانغوطه در خون جگر خواهد زدن پهلویتان
همچو ماهی آبتان از خون دل خواهد شدنخاکتان از خون خصم وخویش گل خواهد شدن
آه ای سهرابهای من گروه کشتگانای فلک فرساسرشتان ای بهشت آغشتگان
در چمن گرم خرام خویشتن گر نیستیدبنگزید ای نازنینان کشتگان کیستید؟!
می کشند آری شمارا گرم در خون می کشنداز رحم از گور از گهواره بیرون می کشند
خصم اگر در آب وگل گهواره جنبان شماستچون به جان ودل رسد دیوار زندان شماست
یادگار بوترابید ای تهمتن زادگانفتنهء پادر رکابید ای تهمتن زادگان
ازشما می خواستیم ارایش این خانه رادور از درگاهتان نامردم بیگانه را
واپسین داو جهان است اینکه با جان شماستبام هفتم آسمان آغاز پایان شماست
چند دیوان ریاست جوی را دل باختنتیغ خود را بادم بیگانه برخود آختن
جرمتان اینست کآشوب جهان از آسیاست‌وآسیا میراث دیرین نیاکان شماست
ای دژ دین نیاکان ای جوانان عجمیادگار خون پاکان ای جوانان عجم
آسیا از شش جهت آتش در آغوش از شماست نک حسین ابن علی آنک سیاووش از شماست
یاعلی مددزمستان ۱۴۰۴

۱۵:۰۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
دیرگاه است، راه استپشت تاریکی جاده ماه استسهم من امشب آری همین امشب تلخاضطراب است، آه استبی‌خبر مانده‌ام از تو ای واپسین یاربی‌خبر ماندن من گناه استمقصدی دارد این جاده‌های معلقمقصد آب، چاه استباز می‌گردد آیینه آنجا که خورشیدپشت چادر سیاه است پشت چادر سیاهی که دیدار ماه استماه می‌کاودم با دو چشم سیاهتسرد می‌پرسد از من :"خدای تو هم بی پناه است"؟من چه باید بگویم؟بی‌خبر مانده‌ام از خدایی که هرشب مرا یاد می‌کردآه ای آسمان کویریدلو خود را به ژرفای امیدواری بیندازآب یعنی شهادتآب یعنی همان اسم و آن جسم آب یعنی خدایی که در قعر چاه است
۷ شهریور ۱۴۰۴. سمنان

۱۶:۱۳

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
احساس می کنم که جمعهء خاموشی استزمان دچار سکون است وآفتاب رفته رفته رو به سراشیب می رودچرا ؟ نمیدانم.تمام روز واژه ها عبور ساکن خودرادر چشمهایم می کارندولحظه ها تهی تر از همیشه به فردا می پیوندند.کدام ساحل ناپیدامرا به آنسوی بودن می خواند؟کدام حادثه با من می ماند؟ترا صدا کردن تنهاترین یگانه ترین بودن من است.
۲۴ بهمن ۱۴۰۴

۱۶:۱۷

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
الفبای یاغی با من در سرودن رقابتی دارداما من کوتاه نخواهم آمدبالای بلند توام به ستیز برمی انگیزدبا الفبایی که بیداد می کند و حق به جانب است.اما حق به جانب من استزیرا در تومی نگرمحتی آنگاه که فرا روی من نیستی.
۷ مهر ۱۴۰۴

۱۶:۱۳

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
پرستش تو برایم بس است با حضور تو از آسمان سبکترمو زمین با من به گرد تو می‌گردد
۲۱ شهریور

۱۶:۱۴

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
در‌ شرجی اشک هیچکس تنها نیستاو آن یار یگانه در ما می‌گریدتنهایی جان عاشقان را او پر کرده است پیشتر از عشق. ***ای مادر لاله‌ها شقایق‌هانیلوفرهاجادوی نفس‌های تو می‌راندبر امواج عزیمتی بی پایانکشتی‌ها ..لنج‌ها و قایق‌هاروح تو همانست که می‌باراندبر کوه سپید بر دشت رواندر باغ بلوغبر کاغذ آیه‌های تنهایی با حنجره ناله‌های شیداییبر بوم ظهور راز هاواییهرچند که می‌پرستمت می‌دانمآنسوتری از توان داناییای مظهر رزبار تویی مادر عشقوندر پی تو خیال من، سرگرداناز هند به مصراز قم به دمشق
۳۱مرداد ۱۴۰۴

۱۶:۱۹

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
تو لرزانندهء دریاهاییو کوه را از این سو به آن سو می‌کشانیتا غربت خود را از یاد ببرددرختان نیایشگران تواندو دختران به جهان می‌آیندتا در سپاه تو مشق عشق کنند
تختگاه تو قاف استو سیمرغان گرد نام تو می‌گردند
ناتوانی منبا سجده بر تو توانایی می‌شود
جهان تبهگن با نیایش تو زیبایی می‌آموزدو جان‌های درمانده در دامان تو می‌آویزندتا رستگاری بیاموزند
امان خاک و خاکبان برمن ببخشای اگرت به غفلت مرور کرده‌ام
تو پناه آسمان‌هاییمن به زیان خود کوشیده‌اماگر دل سودایی خود را از تو دور کرده‌ام
آمرزش جان و توانمندی تنم را مگر هم تو چاره‌ای بیندیشیورنه دیدن فردا تکرار تاریکی امشب است
عصمت جاودان آل عمران دختر هفتمین تجلی خداوندمگر شفاعت توام در سایهء آمرزش بنشاندورنه حاصل من مشقت تکرار یارب یارب استبی آنکه روزنه‌ای به روز بگشایم
به گوشهء چشم اجابت در من بنگرپیش ازآنکه شرمسارتر از همیشهبه سوی تو بازآیم.
undefined۲۹ مرداد ۱۴۰۴

۶:۵۷

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
دخترم مترستاریکی چشم بستن توستروشنایی چشم گشودنت *
جز به فرجام بی فرجامی بازگشتی نیستودر هیچ رودخانه ای نمی توان دوبار تن شست *مترس دخترمجهان همیشه همین پل استوهیچگاه از کرانهء آزادی فراترت نخواهد برد.خواه آن کودک باشی که در ازدحام پیاده روهای نوروز مادرش را گم کرده استخواه آن دخترک گریخته از خروس هفت رنگ به چادر سیاه زن بیگانه آویخته. *چگونه می توانی برگردیاز رویارویی با شمشیری که خود آن را فراخوانده ای به خندهء خود بنگر گاه که مست از بادهء زنانگی به پیکار می رویبه گریهء خود بنگرآنگاه که هشیار از یگانگی خود را به دیدار می روی. ‌‌‌. *مترس دخترمگامهایت را مشماراکنون تو خود آن مادریکه خندهء جوانت خدایان را امیدوار می کند و گریهء عروسانه اتابرهای تابستان را بیدار. *این کیست که بلند بالاتر از خورشیددر شب چادر سیاه می خرامدو خدایان را به اغوای خود برمی انگیزد؟بی آنکه در آینه بنگریبه تماشای خود سر بردار.
۲۵ مرداد ۱۴۰۴ .یوسف گوران

۷:۰۰

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
هو به بلندای نام خویش برآوگرت دشوار می نمایدبر نردبان دلم پا بگذارکه به دو گامت با نام خود روبرو می کند.
گامی زمین که تودهء تن خاکی استگامی آسمان که نقرهء مذاب یگانگی.
به بلندای نام خویش برآبی آنکه در خود بنگری.همینت بس که آسمانیان خود را در چهرهء تو به یاد می آورند
۲۵ مرداد ۱۴۰۴

۷:۰۱

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
هرچند دلم پر از خیالات لستوین خیل خیال از محالات استبا من زسر صفای دل فرمودلیلی که کلامش از کرامات است:"موجود مبین بجز علی چیزیانگاه غمت هم از کمالات است"
۲۴ مرداد ۱۴۰۴

۷:۰۲

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
از نیمه رفته است شبانگاهبی آنکه از تباهی خود وا پرسد که رو به سوی کجا داری؟کدام چاه بر سر راه است؟کدام دلو بر زبر چاه؟ *زنی به جنگ می‌رود پنه لوپه استمردی به کنج خانه... اولیس است.کدام پیروزینهفته است دراین پیکار؟کدام حوت خانهء یونس خواهد شد؟کدام ابر می گذرد بر ماه؟
به هود گفتم برخواهی گشت؟خندید ...خسته ... دل تنگشولای کهنه بر دوشدر خندهء ستاره پناهی می جستجنازه‌های امت مغرورش گرسنه زخم خورده بر دوحاشیهء راه *جایی که باد جای سلیمان بنشیندنه هدهدی خبری می رساند از بلقیسنه مور تاب ران ملخ داردنه آصفی کنار دست توخواهد بود ای شاه
چرا به غفلت از این روزگار چشم بپوشیمبرای اینکه مبادا گرسنه بمانیم؟برای اینکه نبینیم؟برای اینکه نشنویم چه رفته است؟بار گناه نمرود بر دوش بی گناهترین فرشتگان؟!چشم فرشته کور ؟آنگاه دیو بر زبر گاه؟
انی ترکت ملت قوم یکذبونانی ترکت نفسی فی السجنانی رفضت اخوانی ....کدام چاره برای کدام وارستن؟آغاز هفت سال فاجعه امروز استبا هفت گاو لاغرهفتاد خوشه گندم خشک و سیاه
بازیگران اگرچه فراوانندبازی نبود وبازی نیستسودای پادشاهی داردهرسایه ای که می گذرد بی همراه
بردوش کودکان و زنان استبار مخنثان .بر دوش نان خشک است اورنگ ناکسان.بی مبداء و معاد در ورطهء دروج فرو می غلتندنه روز روشن است ،نه شب تاریکبیچاره مردم دینداربیچاره مردم بی دین.در آزمون استدراجپس از سه چار ماه تباهیپس از هجوم مسلمانان برای غارت وکشتنشکفته در غرور مسلمانیکدام سرزمین به سلامت خواهد ماند؟طومار را به دست کسی می پیچند که پشت باغ اناردر جستجوی پیکر اوزیریس استو سیب سرخ دلش را پنهان کرده ستدر زیر ابر ماتم و پشت حصار آه
بامداد ۴ مرداد ۱۴۰۴-undefinedundefinedundefined

۷:۱۳

بازارسال شده از گردآوری اشعار🖋️
به لولیدن درخاک ماننده‌تر بود آنچه زندگیش می‌گویند سایه‌هاویژه بندگی ناگزیر من از بندی به بندی دیگرو زنجیر سهمگین بود و سنگین تردرآستانه تسلیمآسمان پیالهء سوفیا شد و عروس زمین و آسمان یگانه شدندزنجیرها فروافتادند خدا و خواهران هفتگانهء تابوت با یوسف نجار همخانه شدندو زمین رنگین شد و رنگین‌تراکنون گسسته از هر آنچه زمینی استدوشادوش آسمان‌های دوردست برخاک خام دوزخمهبط ابلیس را لگد می‌کنمراه رفتنم در میان دروجها ومذکران مجازی این است.ورنه مرا با سایه‌ها نسبتی نمانده استبا خداوندا خدا و پدرانم چای می خورمسیگار می کشممی‌گریم بر جهانی و جانی که پیش از کالی گذشتو سوفیا درگوشم زمزمه می کندخداوند خدا ما را بس نیست؟اکنون جهان دو پاره استحضور و غیابو مرا جز پرستش بیست ونهمین ماه هفتمین سیارهء فرمانرواهیچ هوس نیستقلندر عاشق را بسنده استکفی نان وجرعه ای آب
undefined۲۰ تیرماه ۱۴۰۴

۸:۴۲

هو اول وآخریارتقدیم به مادران وخواهران ودختران داغدار وطن مظاهر فاطمهء بنت موسی سلام علیها وعلی ابیها
رایت راز خدا فاطمه معصومه استقبلهء اهل ولا فاطمهء معصومه است
واپسین ماه فرا رفته وخورشید شدهشمسهء مهر و وفا فاطمهء معصومه است
دستگیر دل ‌آنان که شهادت خواهندمیزبان شهدا فاطمه معصومه است
درگهش دایرهء بخشش وبخشایش و مهرهمه را نور ونوا فاطمهء معصومه است
مبداء هستی و سرمستی ملک وملکوتمقصد قبله نما فاطمه معصومه است
لشکر آرای شب غیبت موعود امموارث کرب وبلا فاطمه معصومه است
کوتوال فلک هفتم بانوی بهشتشرف آل عبا فاطمه معصومه است
دختران درهمه جا آینهء مام خودندمام خود را من وما فاطمهء معصومه است
آنکه مارا چه به هنگامهء جنگ وچه به صلحپاس دارد به دعا فاطمه معصومه است

نه همین خاک وهمین آب که هنگام بهارنفس باد صبا فاطمه معصومه است
مطلع سال و دل ماه و دم روز ازوستجلوه صبح ومسا فاطمه معصومه است
آنکه دارد سرهمراهی ما درهمه جاهمه دم همدم ما فاطمه معصومه است
غمگسار همگان برسر نعش شهداشافعه ی روز جزا فاطمه معصومه استه فروردین ماه ۱۴۰۵

۱۸:۲۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

هواول واخریارنزدیکتر ازین نتوان گفت دیده ایمهم دیده هم زدیدهء یاران شنیده ایمدر راه کوی عشق تو بی سر دویده ایمبالله اگر بجز تو سری برگزیده ایم
آهوی شیرگیر دوچشم خمار تووآن گرم پرسشی که نیامد به کار توکردند بیخودم زخود آیینه دار تورفت آنچه رفت ومانده دلم زیر بار تو
ازدل فتاد بخیهء داغم به روی کارنه مرده ام نه زنده نه مستم نه هوشیاردر برزخ وجود وعدم گرم یاد یارآیینه ام به کار نیایم مگر بهار
بر دوش هجر روی تو باری کشیده ایمبرلوح دیده خط غباری کشیده ایمگاهی اگر خزان وبهاری کشیده ایمبرمامگیر !ازپی کاری کشیده ایم
راهی نداشتیم من ودل به کوی اومردیم باردیگر ودیدیم روی اوآنگونه سوختیم که برخاست بوی اومانیستیم وهست به جا آرزوی او
ای دل به خون تپیدی ودیدی که خواب نیستتا تشنگی پل است نیازی به آب نیستآن را که جز به کشته شدن فتح باب نیستتنها سربریده زگردن حباب نیست
تن درمدینه جان به نجف ،چاره چون کنیم؟باید سری زچنبر گردون برون کنیمیاران!به نام عقل نخست ار جنون کنیمباید شنا به ورطهء طوفان خون کنیم
درپرده ایم تا گره سر به کار ماستاین غنچه تا زشاخه نیفتاده خار ماستاکنون که زیر بار نماندن عیار ماستیاران بیفکنید که بردوش بار ماست
یاران طواف کعبهء گل تا کجا کنیم؟هنگام شد که کعبهء دل را بنا کنیموآنجا منای خون خدارا به پا کنیموین خانه را به زمرهء کوران رها کنیم
چون مام من به حضرت حق الیقین رسیدآیینگی به مادرت ام البنین رسیدمن شادمان که مام علمدار دین رسیدفرمود مجتبی:محک مهر وکین رسید
اورا به چشم آینهء شاه دین ببیندرنام او به قوت علم الیقین ببینتاوبل نام کرده همان وهمین ببینوانگاه سرنگون شدن از پشت زین ببین
خشنود باش کآینهء خشم مام ماستراز قعود ما واساس قیام ماستتاروز حشر برسر کویش مقام ماستماییم امام جن وملک او امام ماست
تاآزمون زمرهء بیداد وکین کندآمد نهفته آنکه زمان را زمین کندزودا که قصد خون دلیران دین کندوانگه به کین امت احمد کمین کند
برکش علم که وارث مطلق اگرمنمجزکبریای حق دردیگر نمی زنمچون شد مطاف عرش خدا خاک مدفنماز روی یار پردهء غیبت برافکنم
۱۵مرداد۱۳۸۷

۹:۴۴