درد را انسان بیهوش نمیکشد،انسان خواب نمیفهمد،
درد را، انسان باهوش و بیـدار میفهمد.راستی...! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شدهام؟ نکند بیهوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ خدایا؛تو هوشیارمان کن، تو مرا بیـدار کن، صدای العطش میشنوم، صدای حرم میآید، گوش عالم کر است.
خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد...
۱۷:۲۲
📚°دنیایِ کتابِ حســــیـبــــا°❥
#یه_جرعه_کتاب درد را انسان بیهوش نمیکشد، انسان خواب نمیفهمد، درد را، انسان باهوش و بیـدار میفهمد. راستی...! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شدهام؟ نکند بیهوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ خدایا؛ تو هوشیارمان کن، تو مرا بیـدار کن، صدای العطش میشنوم، صدای حرم میآید، گوش عالم کر است. خیام میسوزد اما دلمان آتش نمیگیرد...
کتاب _راستی دردهایم کو؟ _روایتاز زندگی شهیدعباسدانشگر
۱۷:۲۳
●قالبکتاب:خاطرات
●تعدادصفحه :۳۲۱صفحه
●نویسنده:هادی یحمد
●قیمتکتاب:۸۹/۰۰۰تومان
●با تخفیف:۸۵/۰۰۰تومان
آیدی جهت خرید و اطلاعات بیشتر@Gomnimtve
۱۷:۲۶
.بسم رب مهدی.
۱۷:۱۴
۱۷:۱۵
_
آن بنده خدا هم بهحساب که ما داغدار هستیم، چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت داخل محوطهٔ سپاه. تا خودم را جمعوجور کنم، رنگ پدرم شده بود مثل گچ، سفید. بابا از حال رفته بود و چند مرد که دوروبرمان بودند، زیر بغلهایش را گرفته بودند و میآمدند آنطرفتر زیر سایه تا حالش جا بیاید. به خودم که آمدم، حرفهای آن پاسدار مثل برق از مقابل چشمانم گذشت: «یه شهید دیگه هم هست که متأسفانه پیکر مطهرش توی منطقه شلمچه مونده و مفقودالاثره: شهید سیدمحمود کاظمی، ۲۳ ساله، اعزامی از روستای سرکوبه!»
تازه دوریالیام افتاده بود که چرا پدرم غش کرده و چه خاکی بر سرمان میآورد!
پدر طاقت شهادت تهتغاریاش، سیدمحمود، را نداشت و حالا گفته بود حتی پیکری هم در کار نیست تا لااقل مراسم خاکسپاری انجام شود.
تازه دوریالیام افتاده بود که چرا پدرم غش کرده و چه خاکی بر سرمان میآورد!
پدر طاقت شهادت تهتغاریاش، سیدمحمود، را نداشت و حالا گفته بود حتی پیکری هم در کار نیست تا لااقل مراسم خاکسپاری انجام شود.
۱۸:۱۶
📚°دنیایِ کتابِ حســــیـبــــا°❥
_ 
آن بنده خدا هم بهحساب که ما داغدار هستیم، چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و رفت داخل محوطهٔ سپاه. تا خودم را جمعوجور کنم، رنگ پدرم شده بود مثل گچ، سفید. بابا از حال رفته بود و چند مرد که دوروبرمان بودند، زیر بغلهایش را گرفته بودند و میآمدند آنطرفتر زیر سایه تا حالش جا بیاید. به خودم که آمدم، حرفهای آن پاسدار مثل برق از مقابل چشمانم گذشت: «یه شهید دیگه هم هست که متأسفانه پیکر مطهرش توی منطقه شلمچه مونده و مفقودالاثره: شهید سیدمحمود کاظمی، ۲۳ ساله، اعزامی از روستای سرکوبه!» تازه دوریالیام افتاده بود که چرا پدرم غش کرده و چه خاکی بر سرمان میآورد! پدر طاقت شهادت تهتغاریاش، سیدمحمود، را نداشت و حالا گفته بود حتی پیکری هم در کار نیست تا لااقل مراسم خاکسپاری انجام شود.
کتاب _مندعامیکنمتوآمینبگو _
۱۸:۱۷
عاشقانھِ ای دیگر از شھید مدافع حرم :)
کتاب ِبه شرط عاشقـے خاطرات زوج جوان ، پرشور و عاشق را در خود گنجانده
.––––– .⊰ 𖧷 ⊱. ––––
بعد از رفتنش ، زندگی در جریان بود ، اما من خوب نبودم . نمیتوانم خوب باشم . وقتی تماس گرفت با شنیدن صدایش آرامش گرفتم . رفتم تو حیاط تا صدایش را واضح تر بشنوم .
گفت : سلام خوبی ، راحت رسیدی؟ من ساعت دو دیشب رسیدم . به صورت رمزی پرسیدم : همون جای قبلی هستی؟ گفت: آره. با خودم گفتم: ای وای این بارم رفته حلب ، همون جایی که ترکش خمپاره تو سرش خورده بود . یکباره دلم گرفت و به شدت دلتنگش شدم . نفسی عمیق کشیدم . هوای سرد و درختهای خرمالوی توی حیاط بیبرگ و ساکت چون من سکوت کرده بودند . به آسمان سیاه شب نگاه کردم . انگار همهچیز مرا زیر نظر داشت : ستارهها، آسمان و حتی درختهای خرمالوۍ منزل بابا
🤎.
⸤ بھِ قلم ؛ رضیہ غیبشـے ⸣
کتاب ِبه شرط عاشقـے خاطرات زوج جوان ، پرشور و عاشق را در خود گنجانده
بعد از رفتنش ، زندگی در جریان بود ، اما من خوب نبودم . نمیتوانم خوب باشم . وقتی تماس گرفت با شنیدن صدایش آرامش گرفتم . رفتم تو حیاط تا صدایش را واضح تر بشنوم .
گفت : سلام خوبی ، راحت رسیدی؟ من ساعت دو دیشب رسیدم . به صورت رمزی پرسیدم : همون جای قبلی هستی؟ گفت: آره. با خودم گفتم: ای وای این بارم رفته حلب ، همون جایی که ترکش خمپاره تو سرش خورده بود . یکباره دلم گرفت و به شدت دلتنگش شدم . نفسی عمیق کشیدم . هوای سرد و درختهای خرمالوی توی حیاط بیبرگ و ساکت چون من سکوت کرده بودند . به آسمان سیاه شب نگاه کردم . انگار همهچیز مرا زیر نظر داشت : ستارهها، آسمان و حتی درختهای خرمالوۍ منزل بابا
⸤ بھِ قلم ؛ رضیہ غیبشـے ⸣
۱۸:۲۱
📚°دنیایِ کتابِ حســــیـبــــا°❥
عاشقانھِ ای دیگر از شھید مدافع حرم :) کتاب ِبه شرط عاشقـے خاطرات زوج جوان ، پرشور و عاشق را در خود گنجانده
. ––––– .⊰ 𖧷 ⊱. –––– بعد از رفتنش ، زندگی در جریان بود ، اما من خوب نبودم . نمیتوانم خوب باشم . وقتی تماس گرفت با شنیدن صدایش آرامش گرفتم . رفتم تو حیاط تا صدایش را واضح تر بشنوم . گفت : سلام خوبی ، راحت رسیدی؟ من ساعت دو دیشب رسیدم . به صورت رمزی پرسیدم : همون جای قبلی هستی؟ گفت: آره. با خودم گفتم: ای وای این بارم رفته حلب ، همون جایی که ترکش خمپاره تو سرش خورده بود . یکباره دلم گرفت و به شدت دلتنگش شدم . نفسی عمیق کشیدم . هوای سرد و درختهای خرمالوی توی حیاط بیبرگ و ساکت چون من سکوت کرده بودند . به آسمان سیاه شب نگاه کردم . انگار همهچیز مرا زیر نظر داشت : ستارهها، آسمان و حتی درختهای خرمالوۍ منزل بابا
🤎. ⸤ بھِ قلم ؛ رضیہ غیبشـے ⸣
●قالبکتاب:خاطرات
●تعدادصفحه:۲۴۰صفحه
●نویسنده:رضیه غبیشی
●قیمتکتاب:۷۲/۰۰۰تومان
●با تخفیف:۶۴/۸۰۰تومان
آیدی جهت خرید و اطلاعات بیشتر@Gomnimtve
۱۸:۲۶
.بسم رب مهدی.
۱۸:۲۲
آقا خدا نیاوَرَد آن روز را که منسرگرم میشوم به گناهی ببینمت
دارم یقین که روز ِ وصالِ تو میرسدذکر ِ لبم شده که الهی ببینمت
دارم یقین که روز ِ وصالِ تو میرسدذکر ِ لبم شده که الهی ببینمت
۱۸:۲۸
#کتاب برایم دنیای ِ تازھای است ؛ حرفها و کارهای تازه .جوری جذب نوشتههایش میشوم کهاگر بیخ گوشم توپ بترکانند ، حالیام نمیشود. همانند آدم تشنهای که بہ آب رسیده باشد ، هر جمله برایم یک جرعه آب گوارا است ؛ آب خنک ، صاف و زلال که بھ من جـآن میدهد.
۱۸:۲۹
اما بگذارید آمارهای بینالمللی ما را قضاوت کنند .
این کتاب بر اساس آمارهای بین المللی به مرور دستاوردهای چهل ساله انقلاب اسلامی ایران میپردازد و نشان میدهد نظام جمهوری اسلامی ایران توانسته قله های پیشرفت را در بسیاری از زمینه فتح کند...
●قالبکتاب:تدوین
●تعدادصفحه :۳۲۰صفحه
●نویسنده:سیدمحمدحسین راجی
●قیمتکتاب:۱۳۰/۰۰۰تومان
●با تخفیف:۱۱۰/۵۰۰تومان
آیدی جهت خرید و اطلاعات بیشتر
@Gomnimtve
۱۸:۳۲
اشک امانم نمیداد. شبی را بهیادآوردم که با بچهها به مجتبی و محسن میگفتیم شما دوتا حتما شهید میشوید، خاطراتشان از جلوی چشمم رد میشد و هقهق میکردم!ــــــــــــــــــــــــــــــغریب گیر آوردنش! دورهاش کردند، همانگونه که دوست داشت مثل اربابش حسین!
۱۸:۳۵
📚°دنیایِ کتابِ حســــیـبــــا°❥
اشک امانم نمیداد. شبی را بهیادآوردم که با بچهها به مجتبی و محسن میگفتیم شما دوتا حتما شهید میشوید، خاطراتشان از جلوی چشمم رد میشد و هقهق میکردم! ــــــــــــــــــــــــــــــ غریب گیر آوردنش! دورهاش کردند، همانگونه که دوست داشت مثل اربابش حسین!
کتاب _ بر بلندای حلب _
۱۸:۳۶
.بسم رب مهدی.
۱۵:۰۲
شنیدهام که گاهی خدا بندهاش را به بلایی گرفتار میکند تا به خود نزدیکش کند
۱۵:۰۵
📚°دنیایِ کتابِ حســــیـبــــا°❥
شنیدهام که گاهی خدا بندهاش را به بلایی گرفتار میکند تا به خود نزدیکش کند
#بریده_کتاب
کتاب
_رویای نیمه شب _
رمانعاشقانهتاریخی
۱۵:۰۶
_
🪐 با کتاب «آن سوی مرگ» به برزخ قدم بگذارید ...
این اثر حاصل تلاش جمال صادقی و محمدحسین حاجی ده آبادی است،
از جمعآوری و تدوین سه مصاحبه با افرادی که مرگ را تجربه کردهاند به جهان آخرت قدم گذاشتهاند و فرصت دوباره زیستن یافتهاند.
این اثر پیچیده ماورایی را افراد مبتلا به بیماری های قلبی و دارای روحیات حساس با احتیاط بخوانند
🩹
کتاب #آن_سوی_مرگ
●قالبکتاب:گفتگو
●تعدادصفحه :۳۴۶صفحه
●نویسنده:جمال صادقی
●قیمتکتاب:۱۰۰/۰۰۰تومان
●با تخفیف:۹۰/۰۰۰تومان

آیدی جهت خرید و اطلاعات بیشتر
@Gomnimtve
این اثر حاصل تلاش جمال صادقی و محمدحسین حاجی ده آبادی است،
از جمعآوری و تدوین سه مصاحبه با افرادی که مرگ را تجربه کردهاند به جهان آخرت قدم گذاشتهاند و فرصت دوباره زیستن یافتهاند.
●قالبکتاب:گفتگو
●تعدادصفحه :۳۴۶صفحه
●نویسنده:جمال صادقی
●قیمتکتاب:۱۰۰/۰۰۰تومان
●با تخفیف:۹۰/۰۰۰تومان
آیدی جهت خرید و اطلاعات بیشتر
@Gomnimtve
۱۵:۲۸
شهادت مظلومانه تعدادی از هموطنان عزیزمان در حادثه تروریستی زائران گلزار شهدای کرمان تسلیت عـــــرض مینماییم
#ایران_تسلیت #کرمان_تسلیت#حادثه_تروریستی#حاج_قاسم
۹:۰۰