بله | کانال کتابخونه
عکس پروفایل کتابخونهک

کتابخونه

۳ عضو

نماهنگ آی صهیون.mp3

۰۴:۲۵-۶.۱۵ مگابایت

۱۶:۱۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
گیف
۴۳:۲۰

۱۶:۱۵

نیمه شب یکی از شب های سرد پاییزی سال ۲۰۱۲ بود، باد نسبتاً شدیدی از چندی پیششروع به وزیدن کرده بود. پس از چند روز بارش شدید باران، همه جا را سرمای نمناکیراگرفته بود که حکایت از رسیدن روزهای سخت و سرد زمستان داشت. همه شهر درخواب عمیق فرو رفته بود.زوزه وحشتناک باد در فضای سرد و خاموش آنجا طنین می افکند، خود را در جاده ایتاریک و دهشتناک تنها می دید، گویی گم شده بود. اینجا چه میکرد؟! وحشت همه جایاین مکان غریب و ناآشنا موج میزد و خودنمایی می کرد. با خودش می جنگید که تسلیمنشود، با يأس و ناامیدی محضی که وجودش را فرا گرفته بود می جنگید اما کمتر امیدی بهنجات داشت. در دلش آشوب بزرگی موج میزد، هیچ پناهگاه و مفری از این همه خوف وهراس نبود. به سختی قدم برداشت انگار نیروپی او را به جلو می راند که قادر به کنترل آننبود، رنگ آسمان سیاهی منزجرکننده ای داشت، گویی نوری از ماه و خورشید هرگز وجودنداشته تا روشنایی حیات بخش خود را به این زمین مرده ببخشند. از کناره های این جادهى انتها و سراسر وحشت که چشم به سختی قادر به تشخیص آن بود، بوی خون به مشاممی رسید. چشمانش را دائم باز و بسته میکرد، شاید بتواند چیزی را ببیند. چند قدمیبیشتر نرفته بود که به منظره هولناکی رسید؛ جنازه مردان، زنان و کودکان غرق در خون کهادموند ۷

۱۶:۱۵

jsksjxnns

۲۰:۱۳

nsjxjx

۲۰:۱۴