♡﷽♡
#پاوان🎼بقلم #الهه_بانو#قسمت1
•┈┈••✾•●○●~
نگاهِ آخرو به دختر نشسته داخل آینه انداختم؛لبم به لبخندی باز شد و بوسه ای نثار خودم کردم همیشه زیباییِ چهره ام باعثِ افتخارم بوده و بابتش از خدا ممنون بودم
به خصوص رنگ خاصِ چشم هام که به قولِ داداش انگار سگ داشت و لامصب پاچهء آدم رو بدجوری می گرفت !
- خوردی خودتو !!!بابا خوشگلی عزیزم !!!پسر بیچاره به یک نگاه عاشقت میشه
- آران !
- جانِ آران !عشقِ داداش چطوره ؟
- تو کی قراره بزرگ شی ؟این اتاق یه چیزی داره به اسمِ در ؛ با خودت تکرار کن داداشم تا آویزهء گوشِت بشه
دستشو توی هوا تکون میده ؛ یعنی برو باباو مثلِ همیشه با بی قیدی خودشو پرت می کنه روی تختمچشم غرهء بی اثری به این رفتار دور از نزاکتش میرم و اون که با پررویی سرشو به معنای " چیه " تکون میده
آرنجِ دست راست رو تکیه گاهِ بدنش کرده و هر دو پاشو در حالی که از تخت آویزون شده تکون میده
- چه این لباس بهت میاد خوشگل شدی بلا !
- خودم می دونم !
- از خود راضی !میگم حالا خوبه دلت راضی به این وصلت نیست و اینجوری خوشگل کردی ؛ اگه عاشق و دلباختهء طرف بودی چه می کردی ؟
با خروج این حرف از دهانش آه از نهادم بلند شد و لبخند روی لبم خشکید
کنارش لبهء تخت نشستم و دستهامو تکیه گاه بدنم کردمدرسته که سعی داشتم به روی خودم نیارم ولی حتی یک سلولِ تنم راضی به این وصلت نبود
شاید امیر حافظ از نظر دیگران زیادی بی نقص و همه چیز تموم باشه ولی نمی تونم خودمو گول بزنم ؛ من هیچ حسی بهش ندارم !
من دلم عشق می خواد ؛دلم کسی رو میخواد که با دیدنش ضربان قلبم بره بالا ؛من دلم دیوونگی های عاشقانه می خواد ؛و اون انگاری زیادی عاقل و آقاست !
- به چی فکر می کنی پاوان ؟
- می ترسم آران !می ترسم مجبورم کنن قبول کنم
- بی خود می ترسی !مگه من مُرده باشم که کسی بتونه عزیزِ دلمو به کاری که دلش راضی نیست مجبور کنه
- اِ ... خدا نکنه داداشنگو اینجوری
- حالا بذار امروز بیاد یکم با هم معاشرت کنید اصلاً شاید اونی که تو فکر می کنی نباشه !از ظاهر تا باطنِ آدم ها فاصله اندازهء زمین تا آسمونه دلبندم !
دستش دور شونم حلقه شد و من مثل همیشه تکیه دادم به این مهربان برادرِ دوست داشتنی
- خیلی خوبه که تو هستی !قول بده .... قول بده هیچ وقت تنهام نزاری داداش
- بغض نکن دیگه دورت بگردمنترس...هستم در خدمتت دربست...!
•┈┈••✾•●○●~
۹:۰۷