۶:۵۳
ممنون میشم با لایک و پیشنهاد به مجله، از ما حمایت کنید 
۱۴:۳۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ناهارم را در بشقاب سادهام کشیدم. آمدم و نشستم میان خانه . چشمم افتاد به وسیلههایم . خیلی گشتم تا بین وسیلهها،یک شی سبز رنگ به چشمم بخورد!
هرچه گشتم، کمتر پیدا کردم . یا بهتر بگویم، هیچ وسیله ای پیدا نکردم که رنگش سبز باشد!
البته به جز کشوی لباسم... چرا که نصف کشو، پر است از لباسهای سبز رنگ.
دروغ چرا ،من عاشق رنگ سبز بودم و هستم.
حتی موقع خرید جهیزیه ،دلم میخواست تمام وسیلههایم را سبز رنگ بخرم . اما آن موقع مد شده بود که همه عروسها ،وسیلههایشان را به رنگ صورتی پاستیلی میخریدند!
و این چنین شد که تمام وسیلههای خانه من هم به رنگ آبی و صورتی درآمد...
رنگ آبی و صورتی را هم دوست دارم اما نه به اندازه رنگ سبز!
اینها را گفتم تا خیال نکنید چون وسیلههای خانهام به رنگ سبز است، اسم خانهام را گذاشتم خانه سبز...!
درست است که در خانه من هیچ وسیلهای پیدا نمیشود که رنگش سبز باشد، اما رنگ سبز را میشود با تمام وجود حس کرد، همین که در خانهای زندگی جریان داشته باشد، رنگش میشود سبز
۹:۰۹
بازارسال شده از ❃داستانکده آذر❃
۸:۴۱