خاطرات نمکی بچه داری
#ارسالی اوایل که دخترم به دنیا اومده بود و هنوز زیاد به وجودش عادت نداشتیم یه بار نصف شب از خواب بیدار شدم با صدای گریه ی ریز بچه نگاه کردم دیدم بین تخت و دیوار یه فضایی بود، بچه پنج شش ماهه غلت زده با سر از اون جا رفته بود پایین
البته پاش گیر کرده بود و معلق بود طفلک تو قنداق هم بود دیگه سریع نجاتش دادیم
ولی طفلک معلوم نیست چقدر اونجا مونده تا درش آوردیم 


+این داستان من کی بچه دار شدم اصلا؟!؟
خاطرات نمکی بچه داری 
@khateratenamaki
#ارسالیدر رابطه با این خاطره اینو بگم منم بچه اولم هنوز عادت نداشتم نصف شب گریه میکرد منم بلند میشدم هی بغلش میکردم راه میبردمش ساکت نمیشد ای خداااا اصلا وضعی داشتیم بعد شوهرم پا میشد میگفت خب بهش شیر بده گشنشه میگفتم عهههه راست میگیا یعنی انقد گیج بودم یادم میرفت باید بهش شیر بدم دیگه بعدش به شوهرم سپرده بودم بچه که نصف شب بیدار میشه یادم بیار اول بهش شیر بدم اونم کارش بود دیگه نصف شبا بیدارش میکردم میگفتم بچه گریه میکنه نمیدونم چیکار کنم میگفت بهش شیر بده بدو بدو میرفتم شیر میدادم

مسخره به نظر میاد ولی واقعیه

+ببخشیدابله؟بچه شیر میخواد 🥴
خاطرات نمکی بچه داری

@khateratenamaki
+ببخشیدابله؟بچه شیر میخواد 🥴
خاطرات نمکی بچه داری
@khateratenamaki
۱۰:۰۵