بله | کانال خروج
عکس پروفایل خروجخ

خروج

۱۰۱ عضو
در اینجا چیزهایی می‌نویسم. در زمان جنگ و قطع دسترسی به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی. شاید بعد از جنگ هم ادامه دادم. شاید هم نه. اسم کانال هم خروج است که اولین اسمی بود که به ذهنم رسید.

۰:۳۴

گفتگویی از غلامعلی رشید می‌دیدم که در آن می‌گفت همیشه از خودش می‌پرسیده چرا در جنگ با عراق مجبور به پذیرش قطعنامه شدیم. می‌گفت همه چیز هم داشتیم. یعنی اینطور نیود که سلاح نداشته باشیم. داشتیم. آدم‌های مخلص و کاربلد و با ایمان هم بودند ولی آنطور که می‌خواستیم نشد و افسوسش تا آخر عمر با او باقی مانده بود.
سوال او و حسرتش من را یاد سوال معروف عباس میرزا در مقابل سپاه روسیه می‌انداخت. چرا اینطور شد؟ سوالی که تکرارش روشنفکری معاصر ایرانی را تبدیل به پروژه‌ای برای پاسخ دادن به دلایل شکست کرده است. هر نسلی از روشنفکری ایرانی که آمده از خودش همین را پرسیده: چرا اینطور شد؟ چرا اینطور می‌شود؟ چرا شکست خوردیم؟ چرا شکست می‌خوریم؟ اما رشید سوال را یک پله ارتقاء داده بود: «چرا برنده نشدیم؟». به شکست نخوردن و از دست ندادن خاک قانع نبود. بهرحال ما جنگ با عراق را نباختیم همانطور که جنگ 12 روزه با اسراییل را نباختیم. جنگ دفاعی که در آن مهاجم به هدف‌هایش نرسیده باشد جنگ باخته نیست. اما آن پیروزی بی چون و چرا هم به دست نیامد. فقط زنجیره‌ی شکستهای‌مان شکست؛ زنجیره‌ی از دست دادن خاک؛ زنجیره‌ی از بین رفتن توافق‌های ملی با اشغال خارجی.
ایرانیها هشت سال جنگیدند و هم خاک نداند و هم نگذاشتند حمله خارجی توافقی را که مردم ایران در سال پنجاه و هفت به آن رسیده بودند از میان بردارد. سابقه‌ی تلخ این دومی را هم دستکم صد و پنجاه سال در خاطره جمعی داشتند. چه تشکیل مجلس دوم در مشروطه که با اشغال روس‌ها بساطش جمع شد. چه توافق یا تسلیم به شکلی از دیکتاتوری تمرکزگرا با محوریت پهلوی اول که با اشغال متفقین از بین رفت. در واقع ایرانیها بخاطر داشتند که دولتهای قدرتمند خارجی علاوه بر جدا کردن خاک یک کار دیگر هم می‌کردند. می‌زدند زیر بساط توافق‌های ملی. فارغ از آنکه ماهیت این توافق چه باشد. آنها نه تنها نمی‌گذاشتند ایرانیها تصمیم‌های خوب بگیرند، بلکه حتی به آنها امکان نمی‌دادند که تصمیم اشتباه بگیرند و از این طریق بعنوان ملت تجربه کسب کنند و مثلا بفهمند در عمل چیزی به اسم دیکتاتوری مصلحانه ممکن نمی‌شود. به همین دلیل مهمترین شعار پنجاه و هفت استقلال بود.یعنی ما خودمان برای خودمان تصمیم می‌گیریم حتی اگر اشتباه باشد.
مفهوم ملت هم همین است. گروهی که می‌توانند برای خودشان تصمیم بگیرند. تصمیم‌های خوب، تصمیم‌های بد و گاهی تصمیم‌های نامفهوم. اما کسی حق ندارد توافق جمعی آنها را از بیرون به هم بزند. خشم‌ ملی در آن سالها از آمریکا هم از آنجا آمده بود و پشت سرش ایدئولوژی نبود، خاطره جمعی بود. در واقع مرگ بر آمریکا در آن لحظه تاریخی نه شعاری چپ‌گرایانه که شعاری ملّی بود. می‌خواستند انتقام عباس میرزا و ستارخان و مصدق و حتی رضاشاه را یکجا بگیرند. آمریکا در آن سال هم روسیه بود هم انگلستان هم پرتغال. آمریکا فشرده‌ی خاطره‌ی نفی استقلال ایرانیان بعنوان یک ملت بود. ایرانیها انقلاب کردند، جنگ کردند و نباختند. این یک گام به پیش بود اما کافی نبود. دستکم برای آدمی از جنس غلامعلی رشید.
حالا امپراطوری آمریکا بیست و پنج روز است که مستقیما و به خشن‌ترین شکل ممکن به ایران حمله کرده است. در این لحظه برای ما بعنوان ایرانی، آمریکا اسکندر است؛ چنگیز است؛ تیمور است؛ روسیه تزاری است؛ پرتغالی در بندرعباس است؛ انگلیسی در هرات است؛ لحظه‌ی اشغال ایران در جنگ دوم و تحقیر نشست تهران و دعوت نکردن شاه ایران است؛ فشار جدایی بحرین است؛ ناتمام ماندن مجلس مشروطه است؛ دستور تبعید رضاشاه است؛ حتی لحظه‌ی پشت کردن متفرعنانه به محمدرضا پهلوی بیمار و پناه ندادن به او است.
حالا ما ایرانی‌هایی هستیم که با یک نسبتی (بعضی بیشتر و بعضی کمتر) در این موقعیت قرار گرفته‌ایم که مسیر تاریخ را تغییر بدهیم. نه اینکه فقط بازنده نباشیم. بلکه اکنون چشم‌اندازی پیدا شده که بعنوان یک ملت پیروز بیرون بیاییم و اگر به تاریخ پررنج و تلاش ایرانیان برای رسیدن به این لحظه نگاه کنیم، حرف عجیبی نیست گفتنِ اینکه لیاقتش را داریم.

۰:۴۱

قبل از داستانهای دی 404 می‌شنیدم که می‌گفتند در این انقلابی که در جریان است یک هفته (یا یک ماه یا نهایتا چند سال) سختی می‌کشیم و بعدش دیگر آسایش از راه می‌رسد. آن موقع هنوز حرف از کمک خارجی نبود ولی باز هم حرف خیلی عجیبی بود. هم محتوای حرف عجیب بود هم استفاده از لفظ انقلاب. یعنی یک نقطه را برای پیروزی انقلاب در نظر می‌گرفتند و بعدش قرار بود بیفتیم در سرازیریِ آسایش. شبیه فانتزی‌های عشقی که مرارتها با رسیدن عاشق و معشوق که دست در دست هم به سوی کلبه قدم می‌زنند، به پایان می‌رسد. تصور نوجوانانه از عشق که بزرگسالان می‌دانند درست نیست و همیشه قرار است سختی‌ها بعدش بیاید.
در انقلاب هم مثل عشق خوب است یک هفته، یک سال و یک دهه بعد از وصال را نگاه کنیم. جایی که آدمهایِ تازه به انقلاب رسیده برای دفاع از انقلاب‌شان در زمان فروپاشیِ ارتش، صدها کیلومتر دور از خانه روی خاک می‌افتند. در واقع همانطور که عشقی که خودش را برای رنجهایی بزرگتر از موانع وصال آماده نکرده باشد، عشق نیست و هوسی نوجوانانانه است، آن چیزی هم که قرار است با یک هفته یا یک ماه کنشگری سیاسی به نقطه‌ی پیروزی و آسایش برسد، انقلاب نیست و نهایتا حرکتی برای برون‌ریزی هیجان یا خشم است.
حالا اگر در اطرافیان شما کسی هست که می‌خواسته با شبیه‌سازی رویددهای سال پنحاه و هفت نظامی سیاسی را تغییر بدهد، بد نیست به او بگویید بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت ساده‌ترین نقطه مسیر انقلاب بوده است. یک نقطه‌ی صرفا نمادین و تقریبا فاقد اهمیت. دهه‌ها ترور و جنگ و مقاومت و تحریم است که به آن نقطه معنی می‌دهد.در واقع اگر بدنه انقلابیون یک سال و نیم بعد از پیروزی‌شان نرفته بودند و هشت سال نجنگیده بودند آن نقطه همانجا در هرج و مرج انتهای دهه پنجاه گم شده بود.
به همین دلیل است که هرگز برای رسیدن به رفاه نمی‌توان انقلاب کرد. انقلاب یک کار اساسا ضد رفاهی است و من نمی‌توانستم راهی پیدا گنم که این را به آن نوجوان شانزده ساله‌ای بگویم که هفده دی ماه 404 در اینستاگرام می‌گفت کاور گوشی‌ات را عوض نکن، چون قرار است بزودی گوشی نو بخری.

۱:۲۵

لینسی گراهام بعنوان عموی آرمانی پهلوی‌طلبها و طرفدار تیفوسی اسراییل، برخلاف برادرزاده‌های فارسی‌زبانش، جمهوری اسلامی را بعنوان امتداد ایران باستان (و نه حتی ایران صفوی) می‌فهمد. به همین دلیل جنگ فعلی با ایران را فرصت مغتنم حل و فصل مشکلات دوهزارساله دانسته است.
استیو بنن (که به دلیل دیدگاههای ضدسامی‌اش برخلاف گراهام با اسراییل مشکل دارد و به همین دلیل بعضی از دوستان داخلی نسبت به او دچار سوء ‌تفاهم شده بودند و فکر می‌کردند دوست ایران است) در مواجهه با ایران الگوی اسکندر مقدونی را به ترامپ پیشنهاد می‌کند. در واقع او هم جمهوری اسلامی را دنباله‌ی هخامنشیان می‌فهمد.
هر دو علیرغم اینکه از دو خاستگاه متفاوت می‌آیند، در یک نکته اشتراک دارند: اگر ظرفیتی برای احیای آن عظمت گم شده در غبار وجود داشته باشد، در همین نظم فعلی است. امثال بنن و گراهام به خوبی می‌دانند هیچ قدرت با کیفیت‌تری از پس فروپاشی این نظم سربرنخواهد آورد، اگرنه طبعا بعنوان میراثداران خودخوانده‌ی یونان و روم، فروپاشی این نظم را توصیه نمی‌کردند. چه کسی است که خواهان تضعیف دشمن باستانی‌اش نباشد؟

۲۲:۴۰

دریکی از سکانس‌های آخر فیلم سنتوری، علی از مسئولین کمپ ترک اعتیاد می‌خواهد اجازه ندهند به دنیای دیوانه‌ی بیرون برگردد. در واقع می‌خواهد مرخصش نکنند. بعد هم همانجا می‌ماند و برای مددجویان جدید سنتور می‌زند. من هم چنین حسی نسبت به شبکه‌های اجتماعی پیدا کرده‌ام. انگار دیگر دوست ندارم آزاد شوم و مثلا به آن دیوانه‌خانه که اسمش اینستاگرام فارسی بود برگردم. هرچند که در آنجا صرفا خواننده بودم. ولی بخشی از آنچه که جنون جمعی سالهای اخیر را ساخت همان جای مرض‌خیز بود. حتی یک فکر افراطی‌تر هم دارم. کلا فکر می‌کنم برای شما هم بهتر است یک مدت طولانی همینجا در بله و ایتا و روبیکا و امثالهم بمانید. من هم اینجا برای‌‍تان سنتور می‌زنم.

۰:۱۵

«خروج»
ارسطو در فهم عنصر داستان در تراژدی مفهومی را معرفی می‌کند به نام تغییرناگهانی. داستان همیشه از تغییر ناگهانی شروع می‌شود. یعنی اگر زندگی طبق روال ادامه پیدا کند داستانی شکل نمیگیرد. شما می‌روید سرکار می‌آیید خانه غذا می‌خورید با همسرتان بحث می‌کند و... داستان اما از جایی شروع می‌شود که چیزی عوض می‌شود. مثلا کلید را می‌اندازید و می‌بینید در باز نمی‌شود یا وارد خانه می‌شوید و غریبه‌ای را می‌بینید که متعجب به شما نگاه می‌کند. هر داستانی به یک معنی از اینجا شروع می‌شود. اما تراژدی هر داستانی نیست. در تراژدی تغییر ناگهانی مفهوم عمیق‌تری دارد. نسبت شما را با جهان تغییر می‌دهد و شما را بعنوان انسان سابقا آزاد می‌اندازد در مسیر گریزناپذیر به سمت تیره‌بختی.
مثال خود ارسطو برای تغییر ناگهانی تراژدی اودیپ شاه است. در ابتدا اودیپ، شاهی است مسلط بر اوضاع و در موقعیت حل‌کننده مسئله است. در شهرش مصیبتی رخ داده و علتش نامعلوم است. شاه باید مسئله را حل کند. فکر می‌کند که سرنخ سرنوشت را به دست دارد. کسانی را روانه کرده تا علت را معلوم کنند. اما کم‌کم می‌فهمد علت این مصیبت گناه بزرگی است که رخ داده و بعد ناگهان می‌فهمد گناهکار، خود او است. از اینجا زیر پایش سست می‌شود. جای او در جهان عوض می‌شود. خودش از مسئله‌حل‌کن تبدیل به مسئله می‌شود. جهانی که تا پیش از آن می‌شناخته فرو می‌ریزد. جبر تراژدی چهره‌اش را به او نشان می‌دهد.
من وقتی به سالهای قبل نگاه می‌کنم حس پیمودن مسیر تراژدی را روی خودم بعنوان فرد و اگر به کسی بر نخورد، روی کلیت ایرانیها حس می‌کنم. ممکن است کسانی مقصر آن را بد تعبیر کرده باشند اما قطعا این جبر را حس کرده‌اند. گویی در مسیر محتومی اسیر شده‌ایم که حوادث بی‌آنکه فرصت نفس کشیدن به ما بدهند بر ما آوار می‌شوند. من گاهی به این وسواس دچار می‌شوم که نقطه‌ی آغاز این احساس را پیدا کنم: آن نقطه‌ی تغییر ناگهانی در تراژدی؛ آن لحظه‌ای که نسبت من (و ما) با جهان تغییر کرد و فهمیدیم روز، روزی دیگر است و وارد مسیردیگری شده‌ایم.
در این جستجو گاهی نقطه‌ای را به یاد می‌آورم که برای شخص من بعنوان یکی از آحاد ملت ایران آن تغییر ناگهانی رخ داد. ‌نیمه شب بود و داشتم چرخ بیهوده‌ی آخرم را در توییتر می‌زدم که یکی توییت کرد سلیمانی را زدند. خبر به خودی خود یک شوک بود ولی هنوز نسبت من (و ما) با جهان تغییر نکرده بود. اما بعد ترامپ علنا مسئولیت پذیرفت و در جواب هم عین‌الاسد موشک‌باران شد. اینجا فارغ از خاستگاه سیاسی، نسبت‌ ما با جهان تغییر کرد.
ترور سلیمانی از یک منظر نقطه‌ی آغاز این داستان بود نه صرفا به دلیل اینکه فردی کارآمد از دست رفت. به این دلیل که حس ما را نسبت به جایمان در جهان تغییر داد و ناگزیر به مسیری رفتیم که در 9 اسفند 404 به انتهای محتومش رسید. حتی آن شهروند سفیه طرفدار حمله هم در این تغییر حس با ما شریک بود. او هم حس کرد اراده‌اش در برابر اراده امپراطوری تاثیرگذار نیست و برای تغییر سرنوشت، کله‌اش را فرو کرد در فاضلاب درخواست کمک از امپراطور.
حالا اما امپراطوری به گمان من حماقت کرده و با حمله مستقیم به ما فرصت جبران داده. فرصتی بی‌نظیر برای تبدیل آن مسیر جبری تراژدیک به داستانی دیگر؛ به داستانی حماسی. فرصتی برای تصحیح آن نسبت ویران شده؛ برای خروج از سیطره‌ی سرنوشت.

۲۳:۱۴