گفتگویی از غلامعلی رشید میدیدم که در آن میگفت همیشه از خودش میپرسیده چرا در جنگ با عراق مجبور به پذیرش قطعنامه شدیم. میگفت همه چیز هم داشتیم. یعنی اینطور نیود که سلاح نداشته باشیم. داشتیم. آدمهای مخلص و کاربلد و با ایمان هم بودند ولی آنطور که میخواستیم نشد و افسوسش تا آخر عمر با او باقی مانده بود.
سوال او و حسرتش من را یاد سوال معروف عباس میرزا در مقابل سپاه روسیه میانداخت. چرا اینطور شد؟ سوالی که تکرارش روشنفکری معاصر ایرانی را تبدیل به پروژهای برای پاسخ دادن به دلایل شکست کرده است. هر نسلی از روشنفکری ایرانی که آمده از خودش همین را پرسیده: چرا اینطور شد؟ چرا اینطور میشود؟ چرا شکست خوردیم؟ چرا شکست میخوریم؟ اما رشید سوال را یک پله ارتقاء داده بود: «چرا برنده نشدیم؟». به شکست نخوردن و از دست ندادن خاک قانع نبود. بهرحال ما جنگ با عراق را نباختیم همانطور که جنگ 12 روزه با اسراییل را نباختیم. جنگ دفاعی که در آن مهاجم به هدفهایش نرسیده باشد جنگ باخته نیست. اما آن پیروزی بی چون و چرا هم به دست نیامد. فقط زنجیرهی شکستهایمان شکست؛ زنجیرهی از دست دادن خاک؛ زنجیرهی از بین رفتن توافقهای ملی با اشغال خارجی.
ایرانیها هشت سال جنگیدند و هم خاک نداند و هم نگذاشتند حمله خارجی توافقی را که مردم ایران در سال پنجاه و هفت به آن رسیده بودند از میان بردارد. سابقهی تلخ این دومی را هم دستکم صد و پنجاه سال در خاطره جمعی داشتند. چه تشکیل مجلس دوم در مشروطه که با اشغال روسها بساطش جمع شد. چه توافق یا تسلیم به شکلی از دیکتاتوری تمرکزگرا با محوریت پهلوی اول که با اشغال متفقین از بین رفت. در واقع ایرانیها بخاطر داشتند که دولتهای قدرتمند خارجی علاوه بر جدا کردن خاک یک کار دیگر هم میکردند. میزدند زیر بساط توافقهای ملی. فارغ از آنکه ماهیت این توافق چه باشد. آنها نه تنها نمیگذاشتند ایرانیها تصمیمهای خوب بگیرند، بلکه حتی به آنها امکان نمیدادند که تصمیم اشتباه بگیرند و از این طریق بعنوان ملت تجربه کسب کنند و مثلا بفهمند در عمل چیزی به اسم دیکتاتوری مصلحانه ممکن نمیشود. به همین دلیل مهمترین شعار پنجاه و هفت استقلال بود.یعنی ما خودمان برای خودمان تصمیم میگیریم حتی اگر اشتباه باشد.
مفهوم ملت هم همین است. گروهی که میتوانند برای خودشان تصمیم بگیرند. تصمیمهای خوب، تصمیمهای بد و گاهی تصمیمهای نامفهوم. اما کسی حق ندارد توافق جمعی آنها را از بیرون به هم بزند. خشم ملی در آن سالها از آمریکا هم از آنجا آمده بود و پشت سرش ایدئولوژی نبود، خاطره جمعی بود. در واقع مرگ بر آمریکا در آن لحظه تاریخی نه شعاری چپگرایانه که شعاری ملّی بود. میخواستند انتقام عباس میرزا و ستارخان و مصدق و حتی رضاشاه را یکجا بگیرند. آمریکا در آن سال هم روسیه بود هم انگلستان هم پرتغال. آمریکا فشردهی خاطرهی نفی استقلال ایرانیان بعنوان یک ملت بود. ایرانیها انقلاب کردند، جنگ کردند و نباختند. این یک گام به پیش بود اما کافی نبود. دستکم برای آدمی از جنس غلامعلی رشید.
حالا امپراطوری آمریکا بیست و پنج روز است که مستقیما و به خشنترین شکل ممکن به ایران حمله کرده است. در این لحظه برای ما بعنوان ایرانی، آمریکا اسکندر است؛ چنگیز است؛ تیمور است؛ روسیه تزاری است؛ پرتغالی در بندرعباس است؛ انگلیسی در هرات است؛ لحظهی اشغال ایران در جنگ دوم و تحقیر نشست تهران و دعوت نکردن شاه ایران است؛ فشار جدایی بحرین است؛ ناتمام ماندن مجلس مشروطه است؛ دستور تبعید رضاشاه است؛ حتی لحظهی پشت کردن متفرعنانه به محمدرضا پهلوی بیمار و پناه ندادن به او است.
حالا ما ایرانیهایی هستیم که با یک نسبتی (بعضی بیشتر و بعضی کمتر) در این موقعیت قرار گرفتهایم که مسیر تاریخ را تغییر بدهیم. نه اینکه فقط بازنده نباشیم. بلکه اکنون چشماندازی پیدا شده که بعنوان یک ملت پیروز بیرون بیاییم و اگر به تاریخ پررنج و تلاش ایرانیان برای رسیدن به این لحظه نگاه کنیم، حرف عجیبی نیست گفتنِ اینکه لیاقتش را داریم.
سوال او و حسرتش من را یاد سوال معروف عباس میرزا در مقابل سپاه روسیه میانداخت. چرا اینطور شد؟ سوالی که تکرارش روشنفکری معاصر ایرانی را تبدیل به پروژهای برای پاسخ دادن به دلایل شکست کرده است. هر نسلی از روشنفکری ایرانی که آمده از خودش همین را پرسیده: چرا اینطور شد؟ چرا اینطور میشود؟ چرا شکست خوردیم؟ چرا شکست میخوریم؟ اما رشید سوال را یک پله ارتقاء داده بود: «چرا برنده نشدیم؟». به شکست نخوردن و از دست ندادن خاک قانع نبود. بهرحال ما جنگ با عراق را نباختیم همانطور که جنگ 12 روزه با اسراییل را نباختیم. جنگ دفاعی که در آن مهاجم به هدفهایش نرسیده باشد جنگ باخته نیست. اما آن پیروزی بی چون و چرا هم به دست نیامد. فقط زنجیرهی شکستهایمان شکست؛ زنجیرهی از دست دادن خاک؛ زنجیرهی از بین رفتن توافقهای ملی با اشغال خارجی.
ایرانیها هشت سال جنگیدند و هم خاک نداند و هم نگذاشتند حمله خارجی توافقی را که مردم ایران در سال پنجاه و هفت به آن رسیده بودند از میان بردارد. سابقهی تلخ این دومی را هم دستکم صد و پنجاه سال در خاطره جمعی داشتند. چه تشکیل مجلس دوم در مشروطه که با اشغال روسها بساطش جمع شد. چه توافق یا تسلیم به شکلی از دیکتاتوری تمرکزگرا با محوریت پهلوی اول که با اشغال متفقین از بین رفت. در واقع ایرانیها بخاطر داشتند که دولتهای قدرتمند خارجی علاوه بر جدا کردن خاک یک کار دیگر هم میکردند. میزدند زیر بساط توافقهای ملی. فارغ از آنکه ماهیت این توافق چه باشد. آنها نه تنها نمیگذاشتند ایرانیها تصمیمهای خوب بگیرند، بلکه حتی به آنها امکان نمیدادند که تصمیم اشتباه بگیرند و از این طریق بعنوان ملت تجربه کسب کنند و مثلا بفهمند در عمل چیزی به اسم دیکتاتوری مصلحانه ممکن نمیشود. به همین دلیل مهمترین شعار پنجاه و هفت استقلال بود.یعنی ما خودمان برای خودمان تصمیم میگیریم حتی اگر اشتباه باشد.
مفهوم ملت هم همین است. گروهی که میتوانند برای خودشان تصمیم بگیرند. تصمیمهای خوب، تصمیمهای بد و گاهی تصمیمهای نامفهوم. اما کسی حق ندارد توافق جمعی آنها را از بیرون به هم بزند. خشم ملی در آن سالها از آمریکا هم از آنجا آمده بود و پشت سرش ایدئولوژی نبود، خاطره جمعی بود. در واقع مرگ بر آمریکا در آن لحظه تاریخی نه شعاری چپگرایانه که شعاری ملّی بود. میخواستند انتقام عباس میرزا و ستارخان و مصدق و حتی رضاشاه را یکجا بگیرند. آمریکا در آن سال هم روسیه بود هم انگلستان هم پرتغال. آمریکا فشردهی خاطرهی نفی استقلال ایرانیان بعنوان یک ملت بود. ایرانیها انقلاب کردند، جنگ کردند و نباختند. این یک گام به پیش بود اما کافی نبود. دستکم برای آدمی از جنس غلامعلی رشید.
حالا امپراطوری آمریکا بیست و پنج روز است که مستقیما و به خشنترین شکل ممکن به ایران حمله کرده است. در این لحظه برای ما بعنوان ایرانی، آمریکا اسکندر است؛ چنگیز است؛ تیمور است؛ روسیه تزاری است؛ پرتغالی در بندرعباس است؛ انگلیسی در هرات است؛ لحظهی اشغال ایران در جنگ دوم و تحقیر نشست تهران و دعوت نکردن شاه ایران است؛ فشار جدایی بحرین است؛ ناتمام ماندن مجلس مشروطه است؛ دستور تبعید رضاشاه است؛ حتی لحظهی پشت کردن متفرعنانه به محمدرضا پهلوی بیمار و پناه ندادن به او است.
حالا ما ایرانیهایی هستیم که با یک نسبتی (بعضی بیشتر و بعضی کمتر) در این موقعیت قرار گرفتهایم که مسیر تاریخ را تغییر بدهیم. نه اینکه فقط بازنده نباشیم. بلکه اکنون چشماندازی پیدا شده که بعنوان یک ملت پیروز بیرون بیاییم و اگر به تاریخ پررنج و تلاش ایرانیان برای رسیدن به این لحظه نگاه کنیم، حرف عجیبی نیست گفتنِ اینکه لیاقتش را داریم.
۰:۴۱
قبل از داستانهای دی 404 میشنیدم که میگفتند در این انقلابی که در جریان است یک هفته (یا یک ماه یا نهایتا چند سال) سختی میکشیم و بعدش دیگر آسایش از راه میرسد. آن موقع هنوز حرف از کمک خارجی نبود ولی باز هم حرف خیلی عجیبی بود. هم محتوای حرف عجیب بود هم استفاده از لفظ انقلاب. یعنی یک نقطه را برای پیروزی انقلاب در نظر میگرفتند و بعدش قرار بود بیفتیم در سرازیریِ آسایش. شبیه فانتزیهای عشقی که مرارتها با رسیدن عاشق و معشوق که دست در دست هم به سوی کلبه قدم میزنند، به پایان میرسد. تصور نوجوانانه از عشق که بزرگسالان میدانند درست نیست و همیشه قرار است سختیها بعدش بیاید.
در انقلاب هم مثل عشق خوب است یک هفته، یک سال و یک دهه بعد از وصال را نگاه کنیم. جایی که آدمهایِ تازه به انقلاب رسیده برای دفاع از انقلابشان در زمان فروپاشیِ ارتش، صدها کیلومتر دور از خانه روی خاک میافتند. در واقع همانطور که عشقی که خودش را برای رنجهایی بزرگتر از موانع وصال آماده نکرده باشد، عشق نیست و هوسی نوجوانانانه است، آن چیزی هم که قرار است با یک هفته یا یک ماه کنشگری سیاسی به نقطهی پیروزی و آسایش برسد، انقلاب نیست و نهایتا حرکتی برای برونریزی هیجان یا خشم است.
حالا اگر در اطرافیان شما کسی هست که میخواسته با شبیهسازی رویددهای سال پنحاه و هفت نظامی سیاسی را تغییر بدهد، بد نیست به او بگویید بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت سادهترین نقطه مسیر انقلاب بوده است. یک نقطهی صرفا نمادین و تقریبا فاقد اهمیت. دههها ترور و جنگ و مقاومت و تحریم است که به آن نقطه معنی میدهد.در واقع اگر بدنه انقلابیون یک سال و نیم بعد از پیروزیشان نرفته بودند و هشت سال نجنگیده بودند آن نقطه همانجا در هرج و مرج انتهای دهه پنجاه گم شده بود.
به همین دلیل است که هرگز برای رسیدن به رفاه نمیتوان انقلاب کرد. انقلاب یک کار اساسا ضد رفاهی است و من نمیتوانستم راهی پیدا گنم که این را به آن نوجوان شانزده سالهای بگویم که هفده دی ماه 404 در اینستاگرام میگفت کاور گوشیات را عوض نکن، چون قرار است بزودی گوشی نو بخری.
در انقلاب هم مثل عشق خوب است یک هفته، یک سال و یک دهه بعد از وصال را نگاه کنیم. جایی که آدمهایِ تازه به انقلاب رسیده برای دفاع از انقلابشان در زمان فروپاشیِ ارتش، صدها کیلومتر دور از خانه روی خاک میافتند. در واقع همانطور که عشقی که خودش را برای رنجهایی بزرگتر از موانع وصال آماده نکرده باشد، عشق نیست و هوسی نوجوانانانه است، آن چیزی هم که قرار است با یک هفته یا یک ماه کنشگری سیاسی به نقطهی پیروزی و آسایش برسد، انقلاب نیست و نهایتا حرکتی برای برونریزی هیجان یا خشم است.
حالا اگر در اطرافیان شما کسی هست که میخواسته با شبیهسازی رویددهای سال پنحاه و هفت نظامی سیاسی را تغییر بدهد، بد نیست به او بگویید بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت سادهترین نقطه مسیر انقلاب بوده است. یک نقطهی صرفا نمادین و تقریبا فاقد اهمیت. دههها ترور و جنگ و مقاومت و تحریم است که به آن نقطه معنی میدهد.در واقع اگر بدنه انقلابیون یک سال و نیم بعد از پیروزیشان نرفته بودند و هشت سال نجنگیده بودند آن نقطه همانجا در هرج و مرج انتهای دهه پنجاه گم شده بود.
به همین دلیل است که هرگز برای رسیدن به رفاه نمیتوان انقلاب کرد. انقلاب یک کار اساسا ضد رفاهی است و من نمیتوانستم راهی پیدا گنم که این را به آن نوجوان شانزده سالهای بگویم که هفده دی ماه 404 در اینستاگرام میگفت کاور گوشیات را عوض نکن، چون قرار است بزودی گوشی نو بخری.
۱:۲۵
لینسی گراهام بعنوان عموی آرمانی پهلویطلبها و طرفدار تیفوسی اسراییل، برخلاف برادرزادههای فارسیزبانش، جمهوری اسلامی را بعنوان امتداد ایران باستان (و نه حتی ایران صفوی) میفهمد. به همین دلیل جنگ فعلی با ایران را فرصت مغتنم حل و فصل مشکلات دوهزارساله دانسته است.
استیو بنن (که به دلیل دیدگاههای ضدسامیاش برخلاف گراهام با اسراییل مشکل دارد و به همین دلیل بعضی از دوستان داخلی نسبت به او دچار سوء تفاهم شده بودند و فکر میکردند دوست ایران است) در مواجهه با ایران الگوی اسکندر مقدونی را به ترامپ پیشنهاد میکند. در واقع او هم جمهوری اسلامی را دنبالهی هخامنشیان میفهمد.
هر دو علیرغم اینکه از دو خاستگاه متفاوت میآیند، در یک نکته اشتراک دارند: اگر ظرفیتی برای احیای آن عظمت گم شده در غبار وجود داشته باشد، در همین نظم فعلی است. امثال بنن و گراهام به خوبی میدانند هیچ قدرت با کیفیتتری از پس فروپاشی این نظم سربرنخواهد آورد، اگرنه طبعا بعنوان میراثداران خودخواندهی یونان و روم، فروپاشی این نظم را توصیه نمیکردند. چه کسی است که خواهان تضعیف دشمن باستانیاش نباشد؟
استیو بنن (که به دلیل دیدگاههای ضدسامیاش برخلاف گراهام با اسراییل مشکل دارد و به همین دلیل بعضی از دوستان داخلی نسبت به او دچار سوء تفاهم شده بودند و فکر میکردند دوست ایران است) در مواجهه با ایران الگوی اسکندر مقدونی را به ترامپ پیشنهاد میکند. در واقع او هم جمهوری اسلامی را دنبالهی هخامنشیان میفهمد.
هر دو علیرغم اینکه از دو خاستگاه متفاوت میآیند، در یک نکته اشتراک دارند: اگر ظرفیتی برای احیای آن عظمت گم شده در غبار وجود داشته باشد، در همین نظم فعلی است. امثال بنن و گراهام به خوبی میدانند هیچ قدرت با کیفیتتری از پس فروپاشی این نظم سربرنخواهد آورد، اگرنه طبعا بعنوان میراثداران خودخواندهی یونان و روم، فروپاشی این نظم را توصیه نمیکردند. چه کسی است که خواهان تضعیف دشمن باستانیاش نباشد؟
۲۲:۴۰
دریکی از سکانسهای آخر فیلم سنتوری، علی از مسئولین کمپ ترک اعتیاد میخواهد اجازه ندهند به دنیای دیوانهی بیرون برگردد. در واقع میخواهد مرخصش نکنند. بعد هم همانجا میماند و برای مددجویان جدید سنتور میزند. من هم چنین حسی نسبت به شبکههای اجتماعی پیدا کردهام. انگار دیگر دوست ندارم آزاد شوم و مثلا به آن دیوانهخانه که اسمش اینستاگرام فارسی بود برگردم. هرچند که در آنجا صرفا خواننده بودم. ولی بخشی از آنچه که جنون جمعی سالهای اخیر را ساخت همان جای مرضخیز بود. حتی یک فکر افراطیتر هم دارم. کلا فکر میکنم برای شما هم بهتر است یک مدت طولانی همینجا در بله و ایتا و روبیکا و امثالهم بمانید. من هم اینجا برایتان سنتور میزنم.
۰:۱۵
«خروج»
ارسطو در فهم عنصر داستان در تراژدی مفهومی را معرفی میکند به نام تغییرناگهانی. داستان همیشه از تغییر ناگهانی شروع میشود. یعنی اگر زندگی طبق روال ادامه پیدا کند داستانی شکل نمیگیرد. شما میروید سرکار میآیید خانه غذا میخورید با همسرتان بحث میکند و... داستان اما از جایی شروع میشود که چیزی عوض میشود. مثلا کلید را میاندازید و میبینید در باز نمیشود یا وارد خانه میشوید و غریبهای را میبینید که متعجب به شما نگاه میکند. هر داستانی به یک معنی از اینجا شروع میشود. اما تراژدی هر داستانی نیست. در تراژدی تغییر ناگهانی مفهوم عمیقتری دارد. نسبت شما را با جهان تغییر میدهد و شما را بعنوان انسان سابقا آزاد میاندازد در مسیر گریزناپذیر به سمت تیرهبختی.
مثال خود ارسطو برای تغییر ناگهانی تراژدی اودیپ شاه است. در ابتدا اودیپ، شاهی است مسلط بر اوضاع و در موقعیت حلکننده مسئله است. در شهرش مصیبتی رخ داده و علتش نامعلوم است. شاه باید مسئله را حل کند. فکر میکند که سرنخ سرنوشت را به دست دارد. کسانی را روانه کرده تا علت را معلوم کنند. اما کمکم میفهمد علت این مصیبت گناه بزرگی است که رخ داده و بعد ناگهان میفهمد گناهکار، خود او است. از اینجا زیر پایش سست میشود. جای او در جهان عوض میشود. خودش از مسئلهحلکن تبدیل به مسئله میشود. جهانی که تا پیش از آن میشناخته فرو میریزد. جبر تراژدی چهرهاش را به او نشان میدهد.
من وقتی به سالهای قبل نگاه میکنم حس پیمودن مسیر تراژدی را روی خودم بعنوان فرد و اگر به کسی بر نخورد، روی کلیت ایرانیها حس میکنم. ممکن است کسانی مقصر آن را بد تعبیر کرده باشند اما قطعا این جبر را حس کردهاند. گویی در مسیر محتومی اسیر شدهایم که حوادث بیآنکه فرصت نفس کشیدن به ما بدهند بر ما آوار میشوند. من گاهی به این وسواس دچار میشوم که نقطهی آغاز این احساس را پیدا کنم: آن نقطهی تغییر ناگهانی در تراژدی؛ آن لحظهای که نسبت من (و ما) با جهان تغییر کرد و فهمیدیم روز، روزی دیگر است و وارد مسیردیگری شدهایم.
در این جستجو گاهی نقطهای را به یاد میآورم که برای شخص من بعنوان یکی از آحاد ملت ایران آن تغییر ناگهانی رخ داد. نیمه شب بود و داشتم چرخ بیهودهی آخرم را در توییتر میزدم که یکی توییت کرد سلیمانی را زدند. خبر به خودی خود یک شوک بود ولی هنوز نسبت من (و ما) با جهان تغییر نکرده بود. اما بعد ترامپ علنا مسئولیت پذیرفت و در جواب هم عینالاسد موشکباران شد. اینجا فارغ از خاستگاه سیاسی، نسبت ما با جهان تغییر کرد.
ترور سلیمانی از یک منظر نقطهی آغاز این داستان بود نه صرفا به دلیل اینکه فردی کارآمد از دست رفت. به این دلیل که حس ما را نسبت به جایمان در جهان تغییر داد و ناگزیر به مسیری رفتیم که در 9 اسفند 404 به انتهای محتومش رسید. حتی آن شهروند سفیه طرفدار حمله هم در این تغییر حس با ما شریک بود. او هم حس کرد ارادهاش در برابر اراده امپراطوری تاثیرگذار نیست و برای تغییر سرنوشت، کلهاش را فرو کرد در فاضلاب درخواست کمک از امپراطور.
حالا اما امپراطوری به گمان من حماقت کرده و با حمله مستقیم به ما فرصت جبران داده. فرصتی بینظیر برای تبدیل آن مسیر جبری تراژدیک به داستانی دیگر؛ به داستانی حماسی. فرصتی برای تصحیح آن نسبت ویران شده؛ برای خروج از سیطرهی سرنوشت.
ارسطو در فهم عنصر داستان در تراژدی مفهومی را معرفی میکند به نام تغییرناگهانی. داستان همیشه از تغییر ناگهانی شروع میشود. یعنی اگر زندگی طبق روال ادامه پیدا کند داستانی شکل نمیگیرد. شما میروید سرکار میآیید خانه غذا میخورید با همسرتان بحث میکند و... داستان اما از جایی شروع میشود که چیزی عوض میشود. مثلا کلید را میاندازید و میبینید در باز نمیشود یا وارد خانه میشوید و غریبهای را میبینید که متعجب به شما نگاه میکند. هر داستانی به یک معنی از اینجا شروع میشود. اما تراژدی هر داستانی نیست. در تراژدی تغییر ناگهانی مفهوم عمیقتری دارد. نسبت شما را با جهان تغییر میدهد و شما را بعنوان انسان سابقا آزاد میاندازد در مسیر گریزناپذیر به سمت تیرهبختی.
مثال خود ارسطو برای تغییر ناگهانی تراژدی اودیپ شاه است. در ابتدا اودیپ، شاهی است مسلط بر اوضاع و در موقعیت حلکننده مسئله است. در شهرش مصیبتی رخ داده و علتش نامعلوم است. شاه باید مسئله را حل کند. فکر میکند که سرنخ سرنوشت را به دست دارد. کسانی را روانه کرده تا علت را معلوم کنند. اما کمکم میفهمد علت این مصیبت گناه بزرگی است که رخ داده و بعد ناگهان میفهمد گناهکار، خود او است. از اینجا زیر پایش سست میشود. جای او در جهان عوض میشود. خودش از مسئلهحلکن تبدیل به مسئله میشود. جهانی که تا پیش از آن میشناخته فرو میریزد. جبر تراژدی چهرهاش را به او نشان میدهد.
من وقتی به سالهای قبل نگاه میکنم حس پیمودن مسیر تراژدی را روی خودم بعنوان فرد و اگر به کسی بر نخورد، روی کلیت ایرانیها حس میکنم. ممکن است کسانی مقصر آن را بد تعبیر کرده باشند اما قطعا این جبر را حس کردهاند. گویی در مسیر محتومی اسیر شدهایم که حوادث بیآنکه فرصت نفس کشیدن به ما بدهند بر ما آوار میشوند. من گاهی به این وسواس دچار میشوم که نقطهی آغاز این احساس را پیدا کنم: آن نقطهی تغییر ناگهانی در تراژدی؛ آن لحظهای که نسبت من (و ما) با جهان تغییر کرد و فهمیدیم روز، روزی دیگر است و وارد مسیردیگری شدهایم.
در این جستجو گاهی نقطهای را به یاد میآورم که برای شخص من بعنوان یکی از آحاد ملت ایران آن تغییر ناگهانی رخ داد. نیمه شب بود و داشتم چرخ بیهودهی آخرم را در توییتر میزدم که یکی توییت کرد سلیمانی را زدند. خبر به خودی خود یک شوک بود ولی هنوز نسبت من (و ما) با جهان تغییر نکرده بود. اما بعد ترامپ علنا مسئولیت پذیرفت و در جواب هم عینالاسد موشکباران شد. اینجا فارغ از خاستگاه سیاسی، نسبت ما با جهان تغییر کرد.
ترور سلیمانی از یک منظر نقطهی آغاز این داستان بود نه صرفا به دلیل اینکه فردی کارآمد از دست رفت. به این دلیل که حس ما را نسبت به جایمان در جهان تغییر داد و ناگزیر به مسیری رفتیم که در 9 اسفند 404 به انتهای محتومش رسید. حتی آن شهروند سفیه طرفدار حمله هم در این تغییر حس با ما شریک بود. او هم حس کرد ارادهاش در برابر اراده امپراطوری تاثیرگذار نیست و برای تغییر سرنوشت، کلهاش را فرو کرد در فاضلاب درخواست کمک از امپراطور.
حالا اما امپراطوری به گمان من حماقت کرده و با حمله مستقیم به ما فرصت جبران داده. فرصتی بینظیر برای تبدیل آن مسیر جبری تراژدیک به داستانی دیگر؛ به داستانی حماسی. فرصتی برای تصحیح آن نسبت ویران شده؛ برای خروج از سیطرهی سرنوشت.
۲۳:۱۴
«علیه مهربانی»
[این یک نوشتهی کمی غیرمنصفانه، جهتدار و اگر بخواهم روراست باشم، تاحدی موذیانه است. اگر خواستید به خواندنش ادامه دهید این هشدار را در نظر بگیرید.]
شبی که اسراییل گفت سید حسن نصرالله را ترور کرده من ناامیدانه در خبرگزاریها و شبکههای اجتماعی دنبال شواهد مخالف آن میگشتم. خبرگزاری فارس بعنوان استاد دروغ گفتنِ بیدلیل دربارهی زنده بودن افراد، از یک خبرگزاری فرانسوی نقل میکرد که سیدحسن صحیح و سالم است. شبکه خبر هم تکذیبیههای بیرمق و بیسند میداد و حرفهای پرت و پلا میزد. ولی از نوع خبررسانی معلوم بود واقعا خبری شده. تا اینکه دم صبح دیدم یکی از اعضای لیست تماسم در واتساپ استوری گذاشته. باز کردم عکس صحنهی انفجار بود با ایموجی رقص و زیرش هم چیزی نوشته بود با این مضمون که «جالب شد».
آدمی را که استوری را گذاشته بود، کم و بیش میشناختم. از این مهربانها که برای گربههای کوچه غذای خشک میخرند و برای بچههای کار تئاتر عروسکی اجرا میکنند. (البته واقعا تئاتر عروسکی اجرا نمیکرد اما من برای رد گم کردن کارش را عوض کردم). از این آدمهای رقیق و شکننده و حساس که اخیرا سیاسی هم شده بود. البته احتمالا صرفا در این حد که بداند سیدحسن در تیم جمهوری اسلامی است و نتانیاهو در تیم مقابل. مطمئنم اگر ازش نام دبیرکل قبلی حزبالله را میپرسیدی امکان نداشت بتواند بگوید. شاید حتی فکر میکرد نصرالله رییس جمهور لبنان است. ولی از مرگش خوشحال شده بود. از مرگ کسی که بیشترین شباهت را به پیامبران عهد عتیق داشت. پیامبرانی که یک قوم طردشده و منکوب را از دل تاریخ بیرون میکشند و بهشان فرصت میدهند بیرون از اسارت زندگی کنند. یعنی فارغ از مسئلهی مبارزه با اسراییل، این آدم امید اول و آخر و راهبرندهی صدهاهزار و چه بسا میلیونها ادم مظلومِ همیشه به حساب نیامده بود. اما آن آدم بسیار مهربان از مرگش خوشحال بود و دوست داشت پای جنازهاش برقصد.
این مقدمه را گفتم تا سوال اصلیام را که گاهی ذهنم را درگیر میکند بپرسم: چرا اینهمه آدم رقیقالقلبِ حیوان دوستِ شکنندهی احساساتی در سیاست به آن جانورانی تبدیل میشوند که نهایتا در تیمکشی کنار تیم نسلکش و بچهباز میایستند؟ این سوال حتما پاسخهای مختلفی دارد اما یکیاش احتمالا این است که در پاراگراف بعدی خواهم گفت:
مهربانی اگر بر پایه رقت احساسات باشد طعمهی خوبی برای پروپاگاندا (مغزشویی سیاسی) است. چون پروپاگاندا اساسا با تحریک احساسات (خشم، نفرت، انزجار، غم و ترحم) کار میکند.در واقع آدمهای رقیقالقلب، کبکهای تپلی هستند که ماشین پروپاگاندا به سادگی شکارشان میکند. به همین دلیل وقتی بصورت تصادفی با یکی از این حیواندوستهای رقیقالقلبی که اینترنشنال و بیبیسی فارسی تماشا میکنند مواجه میشوم، میتوانم شرط ببندم 9 اسفند 404 با شنیدن خبر ترور رهبر ایران جیغ خوشحالی کشیده است.
[این یک نوشتهی کمی غیرمنصفانه، جهتدار و اگر بخواهم روراست باشم، تاحدی موذیانه است. اگر خواستید به خواندنش ادامه دهید این هشدار را در نظر بگیرید.]
شبی که اسراییل گفت سید حسن نصرالله را ترور کرده من ناامیدانه در خبرگزاریها و شبکههای اجتماعی دنبال شواهد مخالف آن میگشتم. خبرگزاری فارس بعنوان استاد دروغ گفتنِ بیدلیل دربارهی زنده بودن افراد، از یک خبرگزاری فرانسوی نقل میکرد که سیدحسن صحیح و سالم است. شبکه خبر هم تکذیبیههای بیرمق و بیسند میداد و حرفهای پرت و پلا میزد. ولی از نوع خبررسانی معلوم بود واقعا خبری شده. تا اینکه دم صبح دیدم یکی از اعضای لیست تماسم در واتساپ استوری گذاشته. باز کردم عکس صحنهی انفجار بود با ایموجی رقص و زیرش هم چیزی نوشته بود با این مضمون که «جالب شد».
آدمی را که استوری را گذاشته بود، کم و بیش میشناختم. از این مهربانها که برای گربههای کوچه غذای خشک میخرند و برای بچههای کار تئاتر عروسکی اجرا میکنند. (البته واقعا تئاتر عروسکی اجرا نمیکرد اما من برای رد گم کردن کارش را عوض کردم). از این آدمهای رقیق و شکننده و حساس که اخیرا سیاسی هم شده بود. البته احتمالا صرفا در این حد که بداند سیدحسن در تیم جمهوری اسلامی است و نتانیاهو در تیم مقابل. مطمئنم اگر ازش نام دبیرکل قبلی حزبالله را میپرسیدی امکان نداشت بتواند بگوید. شاید حتی فکر میکرد نصرالله رییس جمهور لبنان است. ولی از مرگش خوشحال شده بود. از مرگ کسی که بیشترین شباهت را به پیامبران عهد عتیق داشت. پیامبرانی که یک قوم طردشده و منکوب را از دل تاریخ بیرون میکشند و بهشان فرصت میدهند بیرون از اسارت زندگی کنند. یعنی فارغ از مسئلهی مبارزه با اسراییل، این آدم امید اول و آخر و راهبرندهی صدهاهزار و چه بسا میلیونها ادم مظلومِ همیشه به حساب نیامده بود. اما آن آدم بسیار مهربان از مرگش خوشحال بود و دوست داشت پای جنازهاش برقصد.
این مقدمه را گفتم تا سوال اصلیام را که گاهی ذهنم را درگیر میکند بپرسم: چرا اینهمه آدم رقیقالقلبِ حیوان دوستِ شکنندهی احساساتی در سیاست به آن جانورانی تبدیل میشوند که نهایتا در تیمکشی کنار تیم نسلکش و بچهباز میایستند؟ این سوال حتما پاسخهای مختلفی دارد اما یکیاش احتمالا این است که در پاراگراف بعدی خواهم گفت:
مهربانی اگر بر پایه رقت احساسات باشد طعمهی خوبی برای پروپاگاندا (مغزشویی سیاسی) است. چون پروپاگاندا اساسا با تحریک احساسات (خشم، نفرت، انزجار، غم و ترحم) کار میکند.در واقع آدمهای رقیقالقلب، کبکهای تپلی هستند که ماشین پروپاگاندا به سادگی شکارشان میکند. به همین دلیل وقتی بصورت تصادفی با یکی از این حیواندوستهای رقیقالقلبی که اینترنشنال و بیبیسی فارسی تماشا میکنند مواجه میشوم، میتوانم شرط ببندم 9 اسفند 404 با شنیدن خبر ترور رهبر ایران جیغ خوشحالی کشیده است.
۲۳:۵۷
در اوایل شیوع کرونا، آنموقع که خیابانها را با دستگاه سمپاش الکلپاشی میکردند و هنوز بحث سطح یک فضای مجازی این بود که «چرا قم رو قرنطینه نکردید»، محمود صادقی (نماینده سابق مجلس) بعد از مثبت شدن تست کرونایش متن سوزناکی در توییتر نوشت وتلویحا با اعلام آخرین لحظات زندگی، با مخاطبانش خداحافظی کرد. این یکی از خندهدارترین صحنههایی است که من در طول حداقل دو دهه زندگی در فضای مجازی به یاد میآورم.
در این جنگ هر وقت سر و صداها زیاد میشود و فکر میکنم شاید بد نیست من هم یک چیزی شبیه خداحافظی و وصیتنامه مجازی در صورت اتفاق احتمالی بنویسم، یاد محمود صادقی و آن وصیت مجازیش میافتم و پشیمان میشوم. ولی بهرحال اگر اتفاقی افتاد و خواستید یادی از من کنید میتوانید بگویید خدابیامرز در آخرین روزهای زندگیش به این فکر میکرد که در چه ساعتی اگر بزند کانال دوی تلویزیون، این دوتا مجری برنامهی زمانه، در حال اجرای برنامه نیستند.
در این جنگ هر وقت سر و صداها زیاد میشود و فکر میکنم شاید بد نیست من هم یک چیزی شبیه خداحافظی و وصیتنامه مجازی در صورت اتفاق احتمالی بنویسم، یاد محمود صادقی و آن وصیت مجازیش میافتم و پشیمان میشوم. ولی بهرحال اگر اتفاقی افتاد و خواستید یادی از من کنید میتوانید بگویید خدابیامرز در آخرین روزهای زندگیش به این فکر میکرد که در چه ساعتی اگر بزند کانال دوی تلویزیون، این دوتا مجری برنامهی زمانه، در حال اجرای برنامه نیستند.
۲۲:۵۷
تجربهی سوریه نشان میدهد عدهای تا آخر بیدار نمیشوند.بعنی در حالیکه با دمپایی دنبال کامیون توزیع غذای سازمان ملل میدوند میگویند کارمان در دعوت از نیروی متجاوز خارجی به کشور درست بود. تقصیر اسد بود که بمب بشکهای زد.
بنابراین اینکه ترامپ بگوید هدفش نابودی کل تمدن ایران است نباید در ما انتظار ایجاد کند که آن جماعت اندک اما پرهیاهو بیدار شوند. این موج اخیر سلبریتیها و ابراز نگرانی دربارهی زیر ساخت هم بخاطر ترس از عقب ماندن از موج است است. اگرنه اینها همان سفلگانی هستند که بودند و اولین پوست موز جدیدی که در شبکههای اجتماعی ببینند حتما رویش پا میگذارند. ایران نه با اینها که علیرغم اینها پیروز خواهد شد.
بنابراین اینکه ترامپ بگوید هدفش نابودی کل تمدن ایران است نباید در ما انتظار ایجاد کند که آن جماعت اندک اما پرهیاهو بیدار شوند. این موج اخیر سلبریتیها و ابراز نگرانی دربارهی زیر ساخت هم بخاطر ترس از عقب ماندن از موج است است. اگرنه اینها همان سفلگانی هستند که بودند و اولین پوست موز جدیدی که در شبکههای اجتماعی ببینند حتما رویش پا میگذارند. ایران نه با اینها که علیرغم اینها پیروز خواهد شد.
۱۳:۵۲
در آتشبس قبلی اگرچه از نظر تئوریک شکست نخوردیم، من حس پیروزی نداشتم. در واقع بدتر، بسیار اضطرابآور و مشکوک بود. میگفتند مردم عالی عمل کردند ولی چنین حسی هم نداشتم. همه گیج و مبهوت بودند و تنها کاری که کرده بودند این بود که وسط حمله خارجی شورش داخلی راه نینداخته بودند. بعد از جنگ هم اکثرمان حس میکردیم هرلحظه ممکن است اسراییل حمله کند. آمریکا هم فقط یک رادار در قطر از دست داده بود و فکر میکرد هر وقت بخواهد برمیگرد و نهایتا یک رادار دیگر از دست میدهد.
در این آتش بس حتی اگر موقت باشد و پس از آن جنگی بیاید این حس را ندارم. اگر کنترل ایران بر تنگه هرمز باقی بماند که پیروزی قطعی و کامل است چرا که ایران برای اولین بار در دویست سال اخیر نه تنها ابرقدرت زمانهاش را در حمله مستقیم ناکام میگذارد، بلکه دشمنانش را به موقعیتی پایینتر از اغاز جنگ میفرستد: شکل بیچون و چرایی از پیروزی راهبردی.
آن هشتاد و شش سالهی خردمندی که چهل روز پیش از ایران گرفتند و منِ غیرمذهبی را هم به ماورا معتقد میکرد، در یکی از تاریکترین روزهای این سرزمین گفته بود: «انشالله به زودی خداوند احساس پیروزی را در دلهای همه مردم ایران رواج بدهد»
پ.ن. دو ساعت بعد از نوشتن این متن نتانیاهو اعلام کرد آتش بس را با لبنان به رسمیت نمیشناسد. به نظرم ایران نباید چنین وضعیتی را قبول کند و توقف جنگ در همه جبههها نمیتواند جزو شروط اصلی نباشد.
در این آتش بس حتی اگر موقت باشد و پس از آن جنگی بیاید این حس را ندارم. اگر کنترل ایران بر تنگه هرمز باقی بماند که پیروزی قطعی و کامل است چرا که ایران برای اولین بار در دویست سال اخیر نه تنها ابرقدرت زمانهاش را در حمله مستقیم ناکام میگذارد، بلکه دشمنانش را به موقعیتی پایینتر از اغاز جنگ میفرستد: شکل بیچون و چرایی از پیروزی راهبردی.
آن هشتاد و شش سالهی خردمندی که چهل روز پیش از ایران گرفتند و منِ غیرمذهبی را هم به ماورا معتقد میکرد، در یکی از تاریکترین روزهای این سرزمین گفته بود: «انشالله به زودی خداوند احساس پیروزی را در دلهای همه مردم ایران رواج بدهد»
پ.ن. دو ساعت بعد از نوشتن این متن نتانیاهو اعلام کرد آتش بس را با لبنان به رسمیت نمیشناسد. به نظرم ایران نباید چنین وضعیتی را قبول کند و توقف جنگ در همه جبههها نمیتواند جزو شروط اصلی نباشد.
۰:۵۷
88 همراه با جمعیت شعار میدادم «زیر پل حافظ، رهبر خداحافظ». دو یا سه سال بعد فهمیدم این آدم درباره سوریه حق داشت. از همانجا شک کردم و برگشتم به عقب دیدم درباره تقریبا اغلب چیزهایی که بخاطرش از او متنفر بودم حق با او بوده. علاقهی من به آقای خامنهای از آن زمان تا 9 اسفند 404، هرگز تعبدی و از جنس مرید و مرادی نبود. هربار حرفهایش را گوش میدادم و به نظرم منطقی میرسید یا دستکم منطقش را میفهمیدم. پیشفرضم این نبود که هرچه بگوید درست است. خوشحالم که در عصر او زندگی کردم و بدون تعارف، برای خداحافظی با او آماده نیستم.
۱:۰۰
شما احتمالا یادتان نمیآید ولی زمانی تقاضای دخالت خارجی در حد حمایت از تحریم هم برای سرسختترین مخالفان جمهوری اسلامی خط قرمز بود. حتی شیرین عبادی هم که رسما خریده شده بود، وقتی میخواست از دخالت خارجی دفاع کند میگفت «تحریم هوشمند» جایز است، نه هر تحریمی. بیست سال طول کشید تا پسرحاجیها و دخترحاجیهای پاسداران نشین التماس کنان از عمو ترامپ و عمو بنیامینشان بخواهند ایران را بمباران کنند و مثل گلهی کفتار به هر کس که از خطرات حمله خارجی میگفت حملهور شوند.
کاری که با مغز ایرانی در این بیست سال کردند حقیقتا حیرتانگیز است ولی از آن حیرتانگیزتر این است که کل این پروژه مغزشویی بیست ساله، در روز واقعه بیاثر شد. خیابانهای ایران در این چهل شب هر شب شلوغتر شد اما دقیقا خلاف آنچه برایش دستکم دو دهه کار فشرده جنگ روانی کرده بودند و من میتوانم با اطمینان بالایی بگویم که این یکی را هیچکسی جز شخص آقای خامنهای، حدس هم نزده بود.
کاری که با مغز ایرانی در این بیست سال کردند حقیقتا حیرتانگیز است ولی از آن حیرتانگیزتر این است که کل این پروژه مغزشویی بیست ساله، در روز واقعه بیاثر شد. خیابانهای ایران در این چهل شب هر شب شلوغتر شد اما دقیقا خلاف آنچه برایش دستکم دو دهه کار فشرده جنگ روانی کرده بودند و من میتوانم با اطمینان بالایی بگویم که این یکی را هیچکسی جز شخص آقای خامنهای، حدس هم نزده بود.
۱:۴۵
در مجموعه داستان وعده گاه شیر بلفور (ترجمه ابولحسن نجفی) داستانی هست درباره پسر نوجوانی که یک مقداری از اینکه پسر یک قهرمان شهید مقاومت فرانسه علیه اشغالگران است، احساس کسالت میکند. در واقع به نظرش سایه یک پدر قهرمان زیادی سنگین است و فردیتش را خدشهدار میکند. تا اینکه مجبور میشود به دلایلی با همرزمان سابق پدر ملاقات کند و از یکی از دوستان پدرش به کنایه میشنود «ترجیح میدادی پسر یک خائن باشی؟»
از اینجا سفر دردناک پسر به سمت کشف چیزی که کمکم چهرهی ترسناکش را نشان میدهد آغاز میشود. زمزمههایی هست که پدرش نه تنها قهرمان نبوده بلکه یک خائن بوده. یک آدمفروش که دوستانش را لو داده و باعث گیر افتادن و مرگشان شده. حالا دیگر پسر با اضطراب پرس و جو میکند و به هر دری میزند تا به وضعیت سابق برگردد. به وضعیتی که در سایهی پدر قهرمانش میتوانست آنقدر مشنگ باشد که پسر قهرمان جنگ بودن را خستهکننده بداند.
داستان استقلال ایران هم برای بعضی از شهروندان ایرانی که در کشور مستقلی بدنیا آمدهاند و حتی اشکال ملایمتر استعمار را لمس نکردهاند، چنین نقشی داشته. امتیاز زیستن در یک کشور مستقل که نتیجهی خون صدهاهزار نفر است، چنان برایشان بدیهی شده که کسل کننده به نظر میرسد. کافی است این حباب ترکی بخورد تا بفهمند که چیزهای بسیار بدتری از کسل کنندگی در جهان وجود دارد.اما مشکل اینجا است که وقتی این حباب ترک بخورد دیگر این فهمیدن خیلی اهمیتی ندارد. استقلال را در این زمان و در جایی از جهان که ما هستیم، نزدیک به محال است که بتوان بازپس گرفت. بنابراین در موقعیت عجیبی هستیم که عدهای باید پای لانچر و پدافند تکه پاره شوند تا عدهای بتوانند از تجمل مشنگ بودن در یک جهان بیرحم برخوردار باشند.
از اینجا سفر دردناک پسر به سمت کشف چیزی که کمکم چهرهی ترسناکش را نشان میدهد آغاز میشود. زمزمههایی هست که پدرش نه تنها قهرمان نبوده بلکه یک خائن بوده. یک آدمفروش که دوستانش را لو داده و باعث گیر افتادن و مرگشان شده. حالا دیگر پسر با اضطراب پرس و جو میکند و به هر دری میزند تا به وضعیت سابق برگردد. به وضعیتی که در سایهی پدر قهرمانش میتوانست آنقدر مشنگ باشد که پسر قهرمان جنگ بودن را خستهکننده بداند.
داستان استقلال ایران هم برای بعضی از شهروندان ایرانی که در کشور مستقلی بدنیا آمدهاند و حتی اشکال ملایمتر استعمار را لمس نکردهاند، چنین نقشی داشته. امتیاز زیستن در یک کشور مستقل که نتیجهی خون صدهاهزار نفر است، چنان برایشان بدیهی شده که کسل کننده به نظر میرسد. کافی است این حباب ترکی بخورد تا بفهمند که چیزهای بسیار بدتری از کسل کنندگی در جهان وجود دارد.اما مشکل اینجا است که وقتی این حباب ترک بخورد دیگر این فهمیدن خیلی اهمیتی ندارد. استقلال را در این زمان و در جایی از جهان که ما هستیم، نزدیک به محال است که بتوان بازپس گرفت. بنابراین در موقعیت عجیبی هستیم که عدهای باید پای لانچر و پدافند تکه پاره شوند تا عدهای بتوانند از تجمل مشنگ بودن در یک جهان بیرحم برخوردار باشند.
۲:۲۱
دربارهی دی
پیش از هرچیز بگویم من با کسی که سخنش را با تکیه بر 40 هزار کشته در دی 404 شروع کند بحث نمیکنم. چون چنین کسی مخاطب مستقیم یا غیرمستقیم اینترنشنال است و بدون تعارف نیاز به دورههای سمزدایی دارد. نه صرفا برای اینکه برای گفتگوی سیاسی صلاحیت پیدا کند؛ برای اینکه بتواند امورات روزمرهی زندگیش را اداره کند. چنین کسی حس واقعی از عدد ندارد و اگر به او بگویند رقم واقعی کشتههای دیماه نه 40هزار که 4میلیون است، قطعا باور میکند و همانقدر درباره منبع عدد 4 میلیون کنجکاوی میکند که دربارهی منبع عدد 40 هزار کشته کنجکاوی کرده بود.
اما اگر شما جزو این اشخاص نیستید، بهتر است بدانید نسبت کشته به زخمی یک نسبت تقریبا محاسبهپذیر است و برای 40 هزار کشته ما میبایست بیش از 300 هزار زخمی میداشتیم که چند برابر ظرفیت خالی بیمارستانی در کل ایران است و چون آمار اصلی ادعایی مرتبط به 72 ساعت است، میبایست زخمیها را کنار خیابان و حیاط بیمارستانها میدیدیم. گذشته از اینکه جز آمار 6 هزارتایی هرانا که تعداد زیادی اسم کوچک (بدون شماره ملی و حتی نام فامیلی) در آن بود هیچکس حتی تلاش نکرد عددهای ادعاییاش را مستند سازی کند. جان ایرانی است و کی به کی است؟ هفتهای ده هزار تا میگذاریم رویش. در همین فضا است که حدود یک ماه بعد از جنگ اخیر ترامپ تصمیم گرفت 13هزار تا بگذارد روی عدد کشتهها و 32 هزارتای قبل از جنگش را بکند 45 هزار تا. جان ایرانی به همین ترتیب تبدیل شد به چیزی که با نوسان 10هزارتایی بالا و پایین میشود. جان بیارزشی که آماده است با بمبهای سنگر شکن و چه بسا اتمی گرفته شود. درواقع کل هدف همین بود. آمادهسازی ذهن و گوش ایرانی برای اعداد بالایی که قرار بود در جنگ داخلی و خارجیِ پیش رو گرفته شود. مثل اتفاقی که در سوریه افتاد. از یک جایی دیگر حتی نشمردند. 500 تا شد 500هزار تا و آب از آب تکان نخورد. اگرنه همان عدد اعلامی دولت انقدر زیاد بود که آدم را بیخواب کند. سه هزار و صد و هفده نفر که بسیاریشان هنوز اولین قرار عاشقانه زندگیشان را نگذاشته بودند. اغلب جوان، زندگی نکرده و پر از آرزو.
تماشای فجایعی که در 18و 19دی اتفاق افتاد برای من شبیه محقق شدن تدریجی کابوسی بود که دستکم دوبار قبلا آن را دیده بودم. اول در لیبی و بعد در سوریه. کابوسی که فکر میکردم بخاطر جنگ 12روزه امکان رخ دادنش کم شده است. به این دلیل که مردم ایران دیده بودند که اسراییل داخل پایتخت ایران پهپاد بلند میکند. یعنی وجود یک دشمن با امکان عملیات جدی داخل ایران و همچنین دارای انگیزه واقعی برای به راه انداختن یک جنگ داخلی، صرفا تحلیلی برآمده از شواهد نبود که بشود نادیدهاش گرفت؛ واقعا حضورش را دیده بودیم و صدایش را هم دوازده شب پیاپی در پایتخت شنیده بودیم.
هم معلوم بود که جنگ 12روزه پایان کار نیست و هم معلوم بود که نه آمریکا نه اسراییل امکان وارد کردن سرباز برای جنگ زمینی ندارند.درواقع بعد از باتلاق عراق آمریکا تصمیم گرفت دیگر نیروی زمینی داخل کشورها نفرستد و بخاطر همین هم در لیبی و هم در سوریه، او بمباران میکرد و کسانی از داخل به نیابتش روی زمین میجنگیدند. ترکیب قومیتی و مذهبی هر دو کشور این امکان را برایش فراهم کرد که بدون اینکه جان سربازش را روی زمین به خطر بیندازد یک جنگ تمام عیار برای فروپاشی نظم سیاسی و اجتماعی در آن کشورها اجرا کند. اما مشکل اینجا بود که ایران نه مثل لیبی ترکیب قبلیهای داشت نه مثل سوریه زمینهی مذهبی برای ورود جنگجویان بینالمللی سلفی. پس میبایست نیروی روی زمین را جور دیگری میساختند. نیرویی که انگیزهاش نه مذهبی است نه قومیتی، بلکه خونخواهی است.
برای به حرکت درآوردن چنین نیرویی نیاز به کشته داریم. از هر طرف و به هر طریق و اگر کسی شک داشت باید وقتی که ترامپ گفت اگر کشتهها زیاد شود ورود میکنم، برطرف میشد. به وضوح مسیر را نشان داد: «اگر میخواهید وارد شوم باید کشتهها زیاد شود». مثل وقتی که در سوریه درست بعد از آنکه اوباما گفت اگر اسد از شیمیایی استفاده کند دخالت نظامی میکنم، بلافاصله بعدش شیمیایی زدند و گفتند «بیا! این هم شیمیایی». اینجا هم بعد از حرف ترامپ هم انگیزه وجود داشت هم نیروی عملیاتی برای بالا بردن تعداد کشتهها. فراخوان پهلوی هم همراستا با همین هدف تظاهرات را به شب کشاند. از اینجا به بعد کار مشکل نبود: ترکیب بدنه جوان و بیتجربه کف خیابان با خشونت و ترسی که آن نیروی عملیاتی ایجاد میکرد در واکنش بانیروی امنیتی که با چیزی ناشناخته مواجه شده بود، فاجعه را رقم زد. صحنهای که در آن ایرانیها را میکشند تا به بهانهی خونخواهیشان بیشتر بکشند. اگر کسی کل صحنه را نمیبیند؛ اگر هنوز فکر میکند با سلسله رویدادهای ارگانیک سر و کار داشتیم و آنچه درخیابان گذشت بخشی از لجستیک فرود بمبها نبود؛ احتمالا دارد از باورهایش محافظت میکند.
پیش از هرچیز بگویم من با کسی که سخنش را با تکیه بر 40 هزار کشته در دی 404 شروع کند بحث نمیکنم. چون چنین کسی مخاطب مستقیم یا غیرمستقیم اینترنشنال است و بدون تعارف نیاز به دورههای سمزدایی دارد. نه صرفا برای اینکه برای گفتگوی سیاسی صلاحیت پیدا کند؛ برای اینکه بتواند امورات روزمرهی زندگیش را اداره کند. چنین کسی حس واقعی از عدد ندارد و اگر به او بگویند رقم واقعی کشتههای دیماه نه 40هزار که 4میلیون است، قطعا باور میکند و همانقدر درباره منبع عدد 4 میلیون کنجکاوی میکند که دربارهی منبع عدد 40 هزار کشته کنجکاوی کرده بود.
اما اگر شما جزو این اشخاص نیستید، بهتر است بدانید نسبت کشته به زخمی یک نسبت تقریبا محاسبهپذیر است و برای 40 هزار کشته ما میبایست بیش از 300 هزار زخمی میداشتیم که چند برابر ظرفیت خالی بیمارستانی در کل ایران است و چون آمار اصلی ادعایی مرتبط به 72 ساعت است، میبایست زخمیها را کنار خیابان و حیاط بیمارستانها میدیدیم. گذشته از اینکه جز آمار 6 هزارتایی هرانا که تعداد زیادی اسم کوچک (بدون شماره ملی و حتی نام فامیلی) در آن بود هیچکس حتی تلاش نکرد عددهای ادعاییاش را مستند سازی کند. جان ایرانی است و کی به کی است؟ هفتهای ده هزار تا میگذاریم رویش. در همین فضا است که حدود یک ماه بعد از جنگ اخیر ترامپ تصمیم گرفت 13هزار تا بگذارد روی عدد کشتهها و 32 هزارتای قبل از جنگش را بکند 45 هزار تا. جان ایرانی به همین ترتیب تبدیل شد به چیزی که با نوسان 10هزارتایی بالا و پایین میشود. جان بیارزشی که آماده است با بمبهای سنگر شکن و چه بسا اتمی گرفته شود. درواقع کل هدف همین بود. آمادهسازی ذهن و گوش ایرانی برای اعداد بالایی که قرار بود در جنگ داخلی و خارجیِ پیش رو گرفته شود. مثل اتفاقی که در سوریه افتاد. از یک جایی دیگر حتی نشمردند. 500 تا شد 500هزار تا و آب از آب تکان نخورد. اگرنه همان عدد اعلامی دولت انقدر زیاد بود که آدم را بیخواب کند. سه هزار و صد و هفده نفر که بسیاریشان هنوز اولین قرار عاشقانه زندگیشان را نگذاشته بودند. اغلب جوان، زندگی نکرده و پر از آرزو.
تماشای فجایعی که در 18و 19دی اتفاق افتاد برای من شبیه محقق شدن تدریجی کابوسی بود که دستکم دوبار قبلا آن را دیده بودم. اول در لیبی و بعد در سوریه. کابوسی که فکر میکردم بخاطر جنگ 12روزه امکان رخ دادنش کم شده است. به این دلیل که مردم ایران دیده بودند که اسراییل داخل پایتخت ایران پهپاد بلند میکند. یعنی وجود یک دشمن با امکان عملیات جدی داخل ایران و همچنین دارای انگیزه واقعی برای به راه انداختن یک جنگ داخلی، صرفا تحلیلی برآمده از شواهد نبود که بشود نادیدهاش گرفت؛ واقعا حضورش را دیده بودیم و صدایش را هم دوازده شب پیاپی در پایتخت شنیده بودیم.
هم معلوم بود که جنگ 12روزه پایان کار نیست و هم معلوم بود که نه آمریکا نه اسراییل امکان وارد کردن سرباز برای جنگ زمینی ندارند.درواقع بعد از باتلاق عراق آمریکا تصمیم گرفت دیگر نیروی زمینی داخل کشورها نفرستد و بخاطر همین هم در لیبی و هم در سوریه، او بمباران میکرد و کسانی از داخل به نیابتش روی زمین میجنگیدند. ترکیب قومیتی و مذهبی هر دو کشور این امکان را برایش فراهم کرد که بدون اینکه جان سربازش را روی زمین به خطر بیندازد یک جنگ تمام عیار برای فروپاشی نظم سیاسی و اجتماعی در آن کشورها اجرا کند. اما مشکل اینجا بود که ایران نه مثل لیبی ترکیب قبلیهای داشت نه مثل سوریه زمینهی مذهبی برای ورود جنگجویان بینالمللی سلفی. پس میبایست نیروی روی زمین را جور دیگری میساختند. نیرویی که انگیزهاش نه مذهبی است نه قومیتی، بلکه خونخواهی است.
برای به حرکت درآوردن چنین نیرویی نیاز به کشته داریم. از هر طرف و به هر طریق و اگر کسی شک داشت باید وقتی که ترامپ گفت اگر کشتهها زیاد شود ورود میکنم، برطرف میشد. به وضوح مسیر را نشان داد: «اگر میخواهید وارد شوم باید کشتهها زیاد شود». مثل وقتی که در سوریه درست بعد از آنکه اوباما گفت اگر اسد از شیمیایی استفاده کند دخالت نظامی میکنم، بلافاصله بعدش شیمیایی زدند و گفتند «بیا! این هم شیمیایی». اینجا هم بعد از حرف ترامپ هم انگیزه وجود داشت هم نیروی عملیاتی برای بالا بردن تعداد کشتهها. فراخوان پهلوی هم همراستا با همین هدف تظاهرات را به شب کشاند. از اینجا به بعد کار مشکل نبود: ترکیب بدنه جوان و بیتجربه کف خیابان با خشونت و ترسی که آن نیروی عملیاتی ایجاد میکرد در واکنش بانیروی امنیتی که با چیزی ناشناخته مواجه شده بود، فاجعه را رقم زد. صحنهای که در آن ایرانیها را میکشند تا به بهانهی خونخواهیشان بیشتر بکشند. اگر کسی کل صحنه را نمیبیند؛ اگر هنوز فکر میکند با سلسله رویدادهای ارگانیک سر و کار داشتیم و آنچه درخیابان گذشت بخشی از لجستیک فرود بمبها نبود؛ احتمالا دارد از باورهایش محافظت میکند.
۰:۴۹
من بعضی وقتها حس میکنم از فروتنی و بزرگواری سربازان و نظامیان میدان نبرد سوءاستفاده میشود. آنها گاهی با بزرگواری و از سر لطف، انجام وظایف شهروندی ما را با مجاهدت خودشان در عرصهی نبرد همسنگ میکنند. عرصهای که در آن نه فقط با جان، بلکه با اعضای بسیار آسیبپذیر انسان مقابل جراحت و سوختگی و انفجار قرار میگیرند. کاری که تک تک سلولهای بدن ما در برابر انجامش مقاومت میکند. چون مردن یک چیز است و جراحت و سوختگی و متلاشی شدن اندام چیزی دیگر. بعد به فوتبالیست و هنرپیشه و کارمند تلویزیون و فلان ورزشکاری که بهمان حرکت نمادین را انجام داده یا حتی از آن کمتر، صرفا لطف کرده وسط جنگ پناهنده نشده یا از پناهنده شدن پشیمان شده، میگویند سرباز وطن. سربازان ایرانی نجیباند و فروتن و مهمتر از همه در حال معامله با خدا؛ بنابراین آنچه را که میکنند به روی بندگان خدا نمیآورند. اما دلیل نمیشود ما در بخشیدن صفت آنها به هر رهگذری انقدر ولنگار باشیم.
۲۲:۵۵
«غریب آشنا»
[هرگونه شباهت با افراد بیرون از اینجا که احیانا همدیگر را میشناسیم و ممکن است این متن را به خودشان بگیرند، غیرتصادفی و تعمّدی و از روی بدجنسی است.]
تو را اولین بار کجا دیدم؟ احتمالا در مدرسه، وقتی که سعی میکردی خودت را در جمع قلدرهای کلاس جا بدهی و در عین حال با معلم پرورشی گرم بگیری. تو در دهه فجر داوطلب شعار دادن سرصف بودی و اگر کسی متوجه نمیشد به ناظم مدرسه کمک میکردی دانشآموزی که لامپ کلاس را شکسته، پیدا کند. بعدها تو را در دانشگاه دیدم. در انتخاب واحد سعی میکردی با استادهای اسم و رسمدار کلاس برداری. آنها که کارخانهدارند، نماینده مجلساند یا زمانی وزیر بودهاند. معتقد بودی دانشگاه است و ارتباطاتش و کسی برنده است که خط درست را متصل کند. بعد از آن هم تو را زیاد دیدم. از همهی گزینشها به سادگی عبور میکردی؛ هیاتهای گزینش عاشق تو میشدند و بعد فاتحانه بیرون میآمدی و میگفتی خرشان کردم. تو همهی وامهایی را که واجد شرایطش بودی و نبودی میگرفتی؛ از همه سهمیهها استفاده میکردی؛ با آستینهای بالا زده دنبال حاجآقای اداره تا نمازخانه راه میافتادی و قبل از ملاقات برای گرفتن پروژه، کتاب خاطرات رییس سازمان متولی پروژه را میخواندی.
تو را میشناسم و میدانم تا قبل از سال 96 در سیاست نبودی و فعالیت عمومی آنلاینت این بود که زیر پیچ ارمیا فحش بنویسی. آن شرکتکنندهی آکادمی گوگوش که حقش اوّل شدن نبود. با اینحال در 98 از سیاستی که هیچوقت درگیرش نبودی عبور کردی و به این نتیجه رسیدی باید کوبید و از نو ساخت. تو در 401 ناگهان طرفدار حقوق زنان شدی و این طرفداریت را با کافدار ترین فحشهای موجود در زبان فارسی علیه خواهر و مادر و همسر دیگران فریاد زدی. تو را در دی 404 هم دیدم. در عکس پروفایلت تاج گذاشتی و منتظر برگشتن پهلوی شدی.
بعد کسی پیدا شد که عصارهی همهی آنها بود که عمری بدنبالشان دویده بودی و سعی کرده بودی برای راه افتادن کارهایت، توجهشان را جلب کنی. ترامپ عصاره و تجسم همهی آن قلدرها و رییسها وناظمها و اعضای هیات گزینش و اساتید کارخانهدار بود. تو هم کار مورد علاقهات را کردی. سعی کردی دمش را ببینی که کارت راه بیفتد. انقدر همهی عمر با زد و بند کارهایت را پیش برده بودی فکر میکردی انقلاب کردن هم با زد و بند و کار چاقکنی جلو میرود: برای ا«نقلاب»ات کارچاقکن خارجی پیدا کردی.
حالا نزدیک دو ماه از آمدن عموهایت گذشته. تو که از غصهی کیان پیرفلک یک سال کابوس دیده بودی در مقابل 262 کودک زیر دوازده سالی که در این جنگ تکهتکه شدند کاملا بیحس بودی. نهایتا گفتی کار خودشان است. ولی مگر کیان پیرفلک هم کار خودشان نبود؟ درواقع کیان پیرفلک هم برای تو مهم نبود. برای تو فقط یک چیز مهم بود. اگر جایی سفرهای پهن باشد جایت محفوظ بماند. خواه این سفره رانت ارزی باشد خواه جلب همدردی بعنوان قربانی. بخاطر همین بدون اینکه شفقتی داشته باشی خودت را دلسوز جا میزنی و بدون اینکه به هیچ رانت موجود و ناموجودی نه بگویی وانمود میکنی دغدغهمند عدالتی و بدون اینکه یک روز مبارزه واقعی کرده باشی خودت را قربانی ظلم و سرکوب میدانی. چون قربانی بودن هم بالاخره چیزی است که در این موقعیتها خریدار دارد و آنچه خریدار دارد ارزنده است و خدا نکند چیز ارزندهای در جهان باشد و تو اول صف گرفتنش نباشی.
[هرگونه شباهت با افراد بیرون از اینجا که احیانا همدیگر را میشناسیم و ممکن است این متن را به خودشان بگیرند، غیرتصادفی و تعمّدی و از روی بدجنسی است.]
تو را اولین بار کجا دیدم؟ احتمالا در مدرسه، وقتی که سعی میکردی خودت را در جمع قلدرهای کلاس جا بدهی و در عین حال با معلم پرورشی گرم بگیری. تو در دهه فجر داوطلب شعار دادن سرصف بودی و اگر کسی متوجه نمیشد به ناظم مدرسه کمک میکردی دانشآموزی که لامپ کلاس را شکسته، پیدا کند. بعدها تو را در دانشگاه دیدم. در انتخاب واحد سعی میکردی با استادهای اسم و رسمدار کلاس برداری. آنها که کارخانهدارند، نماینده مجلساند یا زمانی وزیر بودهاند. معتقد بودی دانشگاه است و ارتباطاتش و کسی برنده است که خط درست را متصل کند. بعد از آن هم تو را زیاد دیدم. از همهی گزینشها به سادگی عبور میکردی؛ هیاتهای گزینش عاشق تو میشدند و بعد فاتحانه بیرون میآمدی و میگفتی خرشان کردم. تو همهی وامهایی را که واجد شرایطش بودی و نبودی میگرفتی؛ از همه سهمیهها استفاده میکردی؛ با آستینهای بالا زده دنبال حاجآقای اداره تا نمازخانه راه میافتادی و قبل از ملاقات برای گرفتن پروژه، کتاب خاطرات رییس سازمان متولی پروژه را میخواندی.
تو را میشناسم و میدانم تا قبل از سال 96 در سیاست نبودی و فعالیت عمومی آنلاینت این بود که زیر پیچ ارمیا فحش بنویسی. آن شرکتکنندهی آکادمی گوگوش که حقش اوّل شدن نبود. با اینحال در 98 از سیاستی که هیچوقت درگیرش نبودی عبور کردی و به این نتیجه رسیدی باید کوبید و از نو ساخت. تو در 401 ناگهان طرفدار حقوق زنان شدی و این طرفداریت را با کافدار ترین فحشهای موجود در زبان فارسی علیه خواهر و مادر و همسر دیگران فریاد زدی. تو را در دی 404 هم دیدم. در عکس پروفایلت تاج گذاشتی و منتظر برگشتن پهلوی شدی.
بعد کسی پیدا شد که عصارهی همهی آنها بود که عمری بدنبالشان دویده بودی و سعی کرده بودی برای راه افتادن کارهایت، توجهشان را جلب کنی. ترامپ عصاره و تجسم همهی آن قلدرها و رییسها وناظمها و اعضای هیات گزینش و اساتید کارخانهدار بود. تو هم کار مورد علاقهات را کردی. سعی کردی دمش را ببینی که کارت راه بیفتد. انقدر همهی عمر با زد و بند کارهایت را پیش برده بودی فکر میکردی انقلاب کردن هم با زد و بند و کار چاقکنی جلو میرود: برای ا«نقلاب»ات کارچاقکن خارجی پیدا کردی.
حالا نزدیک دو ماه از آمدن عموهایت گذشته. تو که از غصهی کیان پیرفلک یک سال کابوس دیده بودی در مقابل 262 کودک زیر دوازده سالی که در این جنگ تکهتکه شدند کاملا بیحس بودی. نهایتا گفتی کار خودشان است. ولی مگر کیان پیرفلک هم کار خودشان نبود؟ درواقع کیان پیرفلک هم برای تو مهم نبود. برای تو فقط یک چیز مهم بود. اگر جایی سفرهای پهن باشد جایت محفوظ بماند. خواه این سفره رانت ارزی باشد خواه جلب همدردی بعنوان قربانی. بخاطر همین بدون اینکه شفقتی داشته باشی خودت را دلسوز جا میزنی و بدون اینکه به هیچ رانت موجود و ناموجودی نه بگویی وانمود میکنی دغدغهمند عدالتی و بدون اینکه یک روز مبارزه واقعی کرده باشی خودت را قربانی ظلم و سرکوب میدانی. چون قربانی بودن هم بالاخره چیزی است که در این موقعیتها خریدار دارد و آنچه خریدار دارد ارزنده است و خدا نکند چیز ارزندهای در جهان باشد و تو اول صف گرفتنش نباشی.
۲۳:۴۳
در دوره کارشناسی من برای درس قرون وسطای فلسفهی غرب دانشگاه تهران، دو استاد درس را ارائه میکردند: علی لاریجانی و یک استاد دیگر. من بعنوان یک هجده سالهی خودعقلکلپندار ضد نظام، استاد دیگر را انتخاب کردم. فکر میکردم دارم مبارزه مدنی میکنم. شاید هم واقعا میکردم. آن وقتها علی لاریجانی تمامیتخواه سفت و متحجر و ضد اصلاحات محسوب میشد. کسی که آمده بود با پشتوانهی نظری از فلسفهی غرب نهال جامعهی مدنی را از ریشه در بیاورد. تازه خود اصلاحطلبان هم از نظر امثال ما یک ایستگاه میانی در قطار انقلاب بودند که باید از آن عبور میکردیم. ولی بهرحال به علی لاریجانی ضد انقلاب که قرار بود ما را به عقب برگرداند ترجیح داشتند. (آنموقع هنوز لفظ برانداز مد نشده بود و ما به خودمان میگفتیم انقلابی. به طرفداران جمهوری اسلامی هم میگفتیم ضد انقلاب)
در انتخابات 403 که لاریجانی کاندید و البته رد صلاحیت شد، من دیگر آدم سابق نبودم. ولی فاصلهام از او کم نشده بود. بنظرم زیادی به سمت اعتدالیها و اصلاحاتیها چرخیده بود. ضمن اینکه بهرحال همیشه نماینده سیستم بود. یکی از «براداران لاریجانی». کسی که همیشه جایش رزرو بود و درِ هیچ اتاقی برایش بسته نمیماند. بخاطر همین آدمی نبود که ازش انتظار داشته باشیم چیزی را تغییر بدهد. همچنان و علیرغم تغییرات مختلف در جبههبندی سیاسی، در چشم من نماینده وضع موجود بود. نمایندهی سکون.
در طول جنگ دوازده روزه و پس از آن اما متوجه شدم این آدم پنهان از چشم ناظر بیرونی هیچوقت ساکن نبوده است. آنقدر حرکت کرده تا رسیده به جایی که برود لبنان و دست نواف سلام را آنطور بگیردکه انگار میخواهد از زیر بال اسراییل به زور بکشدش بیرون. بعد برود زیر پهپادهای اسراییل آنطور با سر بالا قدم بزند. بعد وسط جنگ طوری با امپراطوری سرشاخ بشود که برود در صدر لیست ترورش و باز هم توی صورت صاحب سنگرشکن پوزخند بزند. برای امثال من که او را از نزدیک نمیشناختیم این عجیب بود. جدا از شناخت ما هم کلا عجیب بود. آدمها نوعا دو دستهاند؛ یا دربارهی کانت کتاب مینویسند یا میدوند به سمت گلوله. این یکی اما به طرز غریبی هر دو را در خود هضم کرده بود. بعنوان یک آقازاده و یک فیلسوف خطر کرده بود و از جای طبیعیاش فرسنگها دور شده بود. ملاک شجاعت هم همین است. توانایی ترک جایی که برایش ساخته شدهای. توانایی دور شدن از موقعیت طبیعی.
خبر رفتنش برای من جزو تلخترینها بود. جای خالیاش از آنها است که فارغ از دلداریهای معمول، برای دولت ملت ایرانی پر نخواهد شد. روز معلم را به یاد او هستم. به یاد او که هیچوقت سر کلاسش ننشستم، اما سخاوتمندتر از آن بود که معلمم نباشد.
در انتخابات 403 که لاریجانی کاندید و البته رد صلاحیت شد، من دیگر آدم سابق نبودم. ولی فاصلهام از او کم نشده بود. بنظرم زیادی به سمت اعتدالیها و اصلاحاتیها چرخیده بود. ضمن اینکه بهرحال همیشه نماینده سیستم بود. یکی از «براداران لاریجانی». کسی که همیشه جایش رزرو بود و درِ هیچ اتاقی برایش بسته نمیماند. بخاطر همین آدمی نبود که ازش انتظار داشته باشیم چیزی را تغییر بدهد. همچنان و علیرغم تغییرات مختلف در جبههبندی سیاسی، در چشم من نماینده وضع موجود بود. نمایندهی سکون.
در طول جنگ دوازده روزه و پس از آن اما متوجه شدم این آدم پنهان از چشم ناظر بیرونی هیچوقت ساکن نبوده است. آنقدر حرکت کرده تا رسیده به جایی که برود لبنان و دست نواف سلام را آنطور بگیردکه انگار میخواهد از زیر بال اسراییل به زور بکشدش بیرون. بعد برود زیر پهپادهای اسراییل آنطور با سر بالا قدم بزند. بعد وسط جنگ طوری با امپراطوری سرشاخ بشود که برود در صدر لیست ترورش و باز هم توی صورت صاحب سنگرشکن پوزخند بزند. برای امثال من که او را از نزدیک نمیشناختیم این عجیب بود. جدا از شناخت ما هم کلا عجیب بود. آدمها نوعا دو دستهاند؛ یا دربارهی کانت کتاب مینویسند یا میدوند به سمت گلوله. این یکی اما به طرز غریبی هر دو را در خود هضم کرده بود. بعنوان یک آقازاده و یک فیلسوف خطر کرده بود و از جای طبیعیاش فرسنگها دور شده بود. ملاک شجاعت هم همین است. توانایی ترک جایی که برایش ساخته شدهای. توانایی دور شدن از موقعیت طبیعی.
خبر رفتنش برای من جزو تلخترینها بود. جای خالیاش از آنها است که فارغ از دلداریهای معمول، برای دولت ملت ایرانی پر نخواهد شد. روز معلم را به یاد او هستم. به یاد او که هیچوقت سر کلاسش ننشستم، اما سخاوتمندتر از آن بود که معلمم نباشد.
۹:۳۸
«رهگذر و حکیم»[از سریِ داستانهای پند آموز کانال خروج]
رهگذر به حکیم گفت اگر خطت سفید باشد مجبوری علیه خودت حرف بزنی یا اصلا حرف نزنی. از این نظر داشتن خط سفید مثل نشستن جلوی بازجو است.حکیم پاسخ داد سخن عجیب لزوما حکیمانه نیست. بجای عجیب سخن گفتن بر سخنت تامل کن. رهگذر گفت شما حکیمید و به نصیحت کردنِ آغشته به متلک گفتن عادت دارید، ولی اگر رخصت دهید توضیح میدهم.حکیم گفت اگرچه خود آنچه تو الان گفتی متلک بود، ولی رخصت داری. رهگذر گفت با خط سفید اگر به نفع حکومت سخنی بگویی خواهند گفت رانتبگیر از رانتدهنده حمایت میکند و چارهای جز آن ندارد و این تأثیر عکس خواهد داشت. اگر هم علیه حکومت سخنی بگویی خواهند گفت دارد رد گم میکند و رانتش را سفیدشویی میکند و باز هم تأثیر عکس خواهد داشت.حکیم به فکر فرو رفت و گفت راست میگویی. از این نظر منطقا باید هوادار حکومت با خط سفید از حکومت بد بگوید تا مخالفان حکومت را رانتبگیر ریاکار معرفی کند و مخالف حکومت با خط سفید از حکومت خوب بگوید تا هواداران حکومت را رانتبگیر سرسپرده معرفی کند.رهگذر گفت پس با خط سفید باید چیزی علیه آنچه به آن معتقدی بگویی؟ حکیم گفت کم و بیش همینطور است.رهگذر گفت پس با خط سفید مجبوری علیه اعتقادات خودت صحبت کنی یا کلا سکوت کنی و این همان شرایط نشستن جلوی بازجو است.حکیم گفت سقراط؟ تویی؟رهگذر گفت استفاده از تکه کلامهای تاریخ مصرف گذشته هم عادت حکما است و این بگفت و دوید و فرار کرد. حکیم هم نشست روی پلهی جلوی خانه تا یادش بیاید کجا میخواست برود.
رهگذر به حکیم گفت اگر خطت سفید باشد مجبوری علیه خودت حرف بزنی یا اصلا حرف نزنی. از این نظر داشتن خط سفید مثل نشستن جلوی بازجو است.حکیم پاسخ داد سخن عجیب لزوما حکیمانه نیست. بجای عجیب سخن گفتن بر سخنت تامل کن. رهگذر گفت شما حکیمید و به نصیحت کردنِ آغشته به متلک گفتن عادت دارید، ولی اگر رخصت دهید توضیح میدهم.حکیم گفت اگرچه خود آنچه تو الان گفتی متلک بود، ولی رخصت داری. رهگذر گفت با خط سفید اگر به نفع حکومت سخنی بگویی خواهند گفت رانتبگیر از رانتدهنده حمایت میکند و چارهای جز آن ندارد و این تأثیر عکس خواهد داشت. اگر هم علیه حکومت سخنی بگویی خواهند گفت دارد رد گم میکند و رانتش را سفیدشویی میکند و باز هم تأثیر عکس خواهد داشت.حکیم به فکر فرو رفت و گفت راست میگویی. از این نظر منطقا باید هوادار حکومت با خط سفید از حکومت بد بگوید تا مخالفان حکومت را رانتبگیر ریاکار معرفی کند و مخالف حکومت با خط سفید از حکومت خوب بگوید تا هواداران حکومت را رانتبگیر سرسپرده معرفی کند.رهگذر گفت پس با خط سفید باید چیزی علیه آنچه به آن معتقدی بگویی؟ حکیم گفت کم و بیش همینطور است.رهگذر گفت پس با خط سفید مجبوری علیه اعتقادات خودت صحبت کنی یا کلا سکوت کنی و این همان شرایط نشستن جلوی بازجو است.حکیم گفت سقراط؟ تویی؟رهگذر گفت استفاده از تکه کلامهای تاریخ مصرف گذشته هم عادت حکما است و این بگفت و دوید و فرار کرد. حکیم هم نشست روی پلهی جلوی خانه تا یادش بیاید کجا میخواست برود.
۱۱:۵۷
مصطفی پورمحمدی انگار که کشفی بدیع کرده باشد، میگفت ما میتوانیم پناهگاه بسازیم، اما آن را برای موشکهایمان میسازیم که از مردم محافظت کنیم نه برای مسئولینمان. انگار که تعداد پناهگاهها در جهان محدود است و ما مجبوریم انتخاب کنیم از موشکهایمان محافظت کنیم یا مسئولین مملکتمان. حرف مثلا شاعرانهی بیخود زدن البته کاری ندارد، ولی خوب است انسان موقع گفتن این حرفها کمی هم به بازماندهها فکر کند که احساس میکنند جان عزیز از دست رفتهشان کمتر از موشک ارزش داشته است. ضمن اینکه برای تربیت یک مسئول مملکتی کل ملت هزینه داده است. هزینهی آزمون و خطایش، تندروی و کندرویش، بیتجربگی و نابلدیش، تا بجایی برسد و ثمر بدهد. اینکه انقدر ساده درباره از دست رفتن این سرمایههای انسانی صحبت کنیم نشانهی شجاعت و شهادتطلبی نیست. نشانهی ولنگاری و اهمالکاری است. من نمیدانم چرا ما علیرغم دسترسی به کوه و امکان فنی حفاری، پناهگاه درست برای محافظت از کادر رهبریمان نداشتیم و آدمهای داخل لیست ترور اسراییل و آمریکا در خانههای معمولی در پایتخت بمباران میشدند؛ ولی میدانم فارغ از اینکه این ترورها دستاورد راهبردی برای دشمنان ایران داشته است یا نه، هر ترور از پیش اعلام شدهی موفقی مایهی سرشکستگی دولت ملت ایران است و نباید اجازه داد با شاعرانه کردنش تیزی آن را بزدایند.
۱۵:۵۷
همراه اول روزی سه پیام درباره اینترنت پرو میدهد. با ادبیات مختلف و کاملا تبلیغی. کم مانده بنویسد «بگیر دیگه این لامصّبو». من نمیدانم بر چه اساس شایسته دریافت همچین امتیاز بویناکی تشخیص داده شدهام ولی مطمئنم عاقبت توزیع این رانت به لحظهی موعودِ «کی بود کی بود من نبودم» خواهد رسید.
۱۸:۰۰
هشت نکته درباره سلاح هستهای
یک. وقتی صاحب فتوای حرمت سلاح هستهای را وسط روز روشن و علنی ترور میکنند یعنی یا اصلا مسئلهشان سلاح هستهای نبوده یا این فتوا را جدی نمیگیرند. بنابراین تاکید بر اینکه از نگاه ما سلاح هستهای حرام است هیچ معنایی ندارد. چون طرف داخلی که بدون اجازه نمیرود سلاح هستهای بسازد. این قرار بوده طرف خارجی را قانع کند که نتیجه نداده. تکرار مکرر این حرف جز کوچک کردن و ضعیف نشان دادن خود ما نتیجهای ندارد.
دو. مقاومت و بازدارندگی و پیروزی مفاهیمی متفاوتند. اگر ما بازدارندگی درستی داشتیم هم بچههای میناب زنده بودند هم رهبر ایران ترور نمیشد. یعنی حتی اگر جنگ میشد یک حدی را نگه میداشتند. اینکه مقاومت کردیم و حتی پیروز شدیم معنایش این نیست که بازدارندگی داشتهایم. هر خط قرمزی که میشد رد کرد را رد کردند چون میدانستند ما در عصبانیترین حالتمان هم توان آسیب وسیع زدن به طرف مقابل را نداریم. بدون سلاح هستهای این وضعیت تغییر چندانی نخواهد کرد.
سه. روبیو به درستی گفت اگر ایران سلاح هستهای داشته باشد وضعیت تنگه هرمز را تثبیت میکند. تنگه هرمز جایگزین سلاح هستهای نیست. مکمل آن است. بدون سلاح هستهای و با تنگه هرمز آنها میروند و با نقشه جدید برمیگردند. تنگه هرمز انگیزه بیشتری بهشان میدهد.
چهار. اگر کسی گفت ما جوانمردانه میجنگیم و به سلاح هستهای نیاز نداریم به یک طریقی ببریدش همین را توی صورت خانواده کودکان میناب بگوید. ضمن اینکه قرار نیست سلاح هستهای را بکار ببریم. داشتنش باعث میشود نیازی به استفاده از آن نداشته باشیم. اما نداشتنش ممکن است کار را به جایی برساند که در روزی که به آن نیاز داریم دستمان به جایی بند نباشد.
پنج. از جنگ دوازده روزه به بعد برای کسانی که تردید داشتند روشن شد که وضعیت آستانه هستهای دیگر برای ما بازدارندگی ایحاد نمیکند. این چهارصد کیلو اورانیوم چهار تُن هم بود وضعیت همین بود. اگر طرف مقابل علیه ما سلاح هستهای استراتژیک استفاده کند تا ما بخواهیم آن اورانیومها را به سلاح تبدیل کنیم چندین بمب دیگر هم به ما میزند. تحلیلگران تلویزیونی مایل نیستند این مسئله را باز کنند. چون مجبور میشوند چیزهای سختتری را توضیح بدهند.
شش. سلاح هستهای مانع جنگ نمیشود. ولی مانع این میشود که رهبر کشور را همراه با خانوادهاش وسط پایتخت ترور جنگی کنند. ترور جنگی رهبر یک کشور یعنی نفی حاکمیت حال و آینده آن. یعنی رد کردن بزرگترین خط قرمز دولت ملت. دقیقا بعد از این اتفاق کره شمالی دستورالعملهای هستهایش را تغییر داد. به این ترتیب که به محض اینکه رهبر آن کشور توسط کشور خارجی ترور شود بطور خودکار موشکها با کلاهک هستهای به مبداء ترور شلیک میشود. مدودوف هم با اشاره به پروتکل دست مرده به ترامپ همین را گفت. واکنش به ترور جنگی پوتین خودکار و هستهای در جهت کشور مبداء ترور خواهد بود.
هفت. اسراییل و آمریکا در جنگ علیه ایران یکی هستند و ما موشکهایمان به اسراییل میرسد. بنابراین لازم نیست بعنوان پیش نیاز سلاح هستهای موشک قارهپیما داشته باشیم. ولی بعد از بازدارندگی نسبی در سایه سلاح هستهای میتوانیم قارهپیما هم آزمایش کنیم.
هشت. اسراییل ایران را رها نخواهد کرد. گاهی از این ستون به آن ستون فرج نیست و آدمهای ایرانی هم ربات نیستند. یک جا کم خواهند آورد و یک تمدن بخاطر تعارفات بیهوده مضمحل خواهد شد.
یک. وقتی صاحب فتوای حرمت سلاح هستهای را وسط روز روشن و علنی ترور میکنند یعنی یا اصلا مسئلهشان سلاح هستهای نبوده یا این فتوا را جدی نمیگیرند. بنابراین تاکید بر اینکه از نگاه ما سلاح هستهای حرام است هیچ معنایی ندارد. چون طرف داخلی که بدون اجازه نمیرود سلاح هستهای بسازد. این قرار بوده طرف خارجی را قانع کند که نتیجه نداده. تکرار مکرر این حرف جز کوچک کردن و ضعیف نشان دادن خود ما نتیجهای ندارد.
دو. مقاومت و بازدارندگی و پیروزی مفاهیمی متفاوتند. اگر ما بازدارندگی درستی داشتیم هم بچههای میناب زنده بودند هم رهبر ایران ترور نمیشد. یعنی حتی اگر جنگ میشد یک حدی را نگه میداشتند. اینکه مقاومت کردیم و حتی پیروز شدیم معنایش این نیست که بازدارندگی داشتهایم. هر خط قرمزی که میشد رد کرد را رد کردند چون میدانستند ما در عصبانیترین حالتمان هم توان آسیب وسیع زدن به طرف مقابل را نداریم. بدون سلاح هستهای این وضعیت تغییر چندانی نخواهد کرد.
سه. روبیو به درستی گفت اگر ایران سلاح هستهای داشته باشد وضعیت تنگه هرمز را تثبیت میکند. تنگه هرمز جایگزین سلاح هستهای نیست. مکمل آن است. بدون سلاح هستهای و با تنگه هرمز آنها میروند و با نقشه جدید برمیگردند. تنگه هرمز انگیزه بیشتری بهشان میدهد.
چهار. اگر کسی گفت ما جوانمردانه میجنگیم و به سلاح هستهای نیاز نداریم به یک طریقی ببریدش همین را توی صورت خانواده کودکان میناب بگوید. ضمن اینکه قرار نیست سلاح هستهای را بکار ببریم. داشتنش باعث میشود نیازی به استفاده از آن نداشته باشیم. اما نداشتنش ممکن است کار را به جایی برساند که در روزی که به آن نیاز داریم دستمان به جایی بند نباشد.
پنج. از جنگ دوازده روزه به بعد برای کسانی که تردید داشتند روشن شد که وضعیت آستانه هستهای دیگر برای ما بازدارندگی ایحاد نمیکند. این چهارصد کیلو اورانیوم چهار تُن هم بود وضعیت همین بود. اگر طرف مقابل علیه ما سلاح هستهای استراتژیک استفاده کند تا ما بخواهیم آن اورانیومها را به سلاح تبدیل کنیم چندین بمب دیگر هم به ما میزند. تحلیلگران تلویزیونی مایل نیستند این مسئله را باز کنند. چون مجبور میشوند چیزهای سختتری را توضیح بدهند.
شش. سلاح هستهای مانع جنگ نمیشود. ولی مانع این میشود که رهبر کشور را همراه با خانوادهاش وسط پایتخت ترور جنگی کنند. ترور جنگی رهبر یک کشور یعنی نفی حاکمیت حال و آینده آن. یعنی رد کردن بزرگترین خط قرمز دولت ملت. دقیقا بعد از این اتفاق کره شمالی دستورالعملهای هستهایش را تغییر داد. به این ترتیب که به محض اینکه رهبر آن کشور توسط کشور خارجی ترور شود بطور خودکار موشکها با کلاهک هستهای به مبداء ترور شلیک میشود. مدودوف هم با اشاره به پروتکل دست مرده به ترامپ همین را گفت. واکنش به ترور جنگی پوتین خودکار و هستهای در جهت کشور مبداء ترور خواهد بود.
هفت. اسراییل و آمریکا در جنگ علیه ایران یکی هستند و ما موشکهایمان به اسراییل میرسد. بنابراین لازم نیست بعنوان پیش نیاز سلاح هستهای موشک قارهپیما داشته باشیم. ولی بعد از بازدارندگی نسبی در سایه سلاح هستهای میتوانیم قارهپیما هم آزمایش کنیم.
هشت. اسراییل ایران را رها نخواهد کرد. گاهی از این ستون به آن ستون فرج نیست و آدمهای ایرانی هم ربات نیستند. یک جا کم خواهند آورد و یک تمدن بخاطر تعارفات بیهوده مضمحل خواهد شد.
۱۵:۴۶