ش

شعر و قصه کودک

۱۵۳ عضو
undefinedبسم الله الرحمن الرحیمundefined

۱۲:۵۷

#مسجد
هرمسجد دارد گنبدی زیبامن دوست دارم مسجدها را
میرم یه مسجدهمراه باباآنجا می خوانمنماز و دعا
#باران

۱۰:۳۸

#شنبه
رسیده شنبهاول هفتهروز شروعهنباشی خسته
شنبه به نامپیامبر ماایشون که بودنراهنمای ما
باید شروع شهبه نام خداخدای عالمخدای دنیا
ذکر شنبه یارب العالمینیادت بمونهاین ذکر شیرین
#یکشنبه
امروز روز یکشنبه دومین روز هفتهیه بچه که زرنگهاینو یادش نرفته
روزای یکشنبه مونبه نام مولا علیستعزیزتر و بهتر ازامام ما علی نیست
یادت باشه کوچولوخیلی بخشندس خداذکر قشنگه روز وتکرار بکن تو هر جا
دین عزیز ما هستدین قشنگ اسلامحالا بگو تو بامنیاذوالجلال و الاکرام
#دوشنبه
امروز دوشنبه سسوم هفتهزودی بگو تایادت نرفته
دوشنبه دارهنام دو معصومامام حسن وحسین مظلوم
بگوبه خدا دوشنبه ها تودارم آرامشهمیشه با تو
بگو خدایامی خونم براتیه ذکر خوب، یاقاضی الحاجات
#سه‌شنبه
رسید رسید سه شنبهروز تلاش و کارههرکسی که زرنگهتلاش کنه دوباره
یادت باشه سه شنبهیاد کنی از سه اماماول صبحت بدهبه هرسه تاشون سلام
اول امام سجادبعدش امام باقرسوم امام صادقاین سه امام شاکر
هرسه تارو یاد بکنبا ادب و احترامزندگیشونو بخونبشو مث سه امام
حالا دیگه خداروبه مهربونی یاد کنروز قشنگت روباذکر و نامش آباد کن
همه جارو نگاه کنهمه چیزو خوب ببینذکر خوب امروز هستیا ارحم الراحمین
#چهارشنبه
به به رسیده از راهچهارشنبه ی زیباباید بسازم اون روبا ذکر و یاد خدا
امروز کنم من شروع به نام چهارتا اماماول صبحی میدمبه هر چهارتا سلام
امام خوبم کاظمعزیز جانم رضاامام جواد ،بخشندهامام هادی راهنما
ذکری داره چهارشنبهنمیره هرگز از یادتوان گفتنش روخدای خوب بهم داد
ذکر لب من امروزحالا دیگه معلومهاین ذکر خوب و زیبایا حی یا قیومه
#پنجشنبه
سلام سلام بچهارسید آخر هفتهامروزبگو چه روزیست؟آگه یادت نرفته
صدافرین مرحباروز پنجشنبه س امروزبا تلاش و پشتکارکارهای خوب بیاموز
امروز و باش به یادامام ،حسن عسگریبگو که آقای مااز همه دنیا سری
ذکر امروز رو باهمبخشش کنیم بچه هااول بگو عزیزملا اله الا الله
بعدش بگو تو بلنداین جمله ی دلنشینروبه خدا با شادیملک الحق المبین
#جمعه
مامان خوبم میگهجمعه ها روز عیدههفته دیگه تمومهبه آخرش رسیده
روزای جمعه یاد کنامام زمان رو زیادبا رفتار و کار خوبدل ایشون روکن شاد
می رسه آخر یه روزحضرت مهدی از راهآماده باید کنیمبرای ایشون سپاه
وقتی بشن متحدباهم تمام خوبامیان امام زماندنیا میشه چه زیبا
بهت یه ذکر میدم یادبه خنده وا شه لبهاتزیاد بگو‌ تو امروزذکر خوب صلوات
#باران

۸:۳۲

دلم چه تنگهبرای بابانه رفته سفرنه دوره از ما
ولی همیشهیه گوشی دستشتو خونه هست وپرشده وقتش
میگم باباییبیا کنارمدل تنگتم منخب دوستت دارم
میگه عزیزم جایی نمیرمولی تو گروهمن یه مدیرم
کاشکی بیفته گوشی باباروی زمین وخراب شه حالا
#باران

۷:۳۷

امروز دیدم چیز عجیبیراه میرفت روییه تکه سیبی
فکر کردم اون هستنقطه ای کوچکپا درآوردهشده وروجک
نگاهش کردممن با ذره بیناون هم رو به مننگاه کرد همچین
مورچه کوچولووقتی من رو دیدانگار تو دلشقاه قاه میخندید
#باران

۷:۳۹

میکنه سرفهاز صبح بابا نمیتونه اونبلندشه ازجا
میسوزه گلوشمیریزه اشکاشخیلی غم دارمتو دلم براش
باباجون دیروزرفته بود بیرونهواسرد بودهباریده بارون
امروز تو خونه ساکت می مونمقدر بابا رو هم خوب میدونم
باید که بشهزودی خوب حالشمنم بی صدا هستم کنارش
#باران

۷:۵۲

پیامبره مابوده مهربوندوسش دارم مناز دل و از جون
آورده ایشونبرامون اسلاممیخوام که من همبدونم احکام
قرآن کتابپیامبر ماستهدایت گرهتمام دنیاست
اسم پیامبر بوده محمدلقب ایشون هم بوده احمد
#باران

۷:۵۳

زهرا کوچولوتو شب میلادیه برگه برداشتبا چندتا مداد
آسمون کشیدچندتا پرنده خورشید زردشداره میخنده
اون پایین کشید یه دختر نازکه اروم میخوندزیر لب آواز
تو دستش کشیدهدیه ای زیبارنگش آبی بودمثل یه دریا
کنار دخترمادری کشیدمامان خوبشاروم میخندید
از این نقاشیزهرا شد خندانزود دوید و رفتاون پیش مامان
دست مامان و بوسید زهراگفت دوستت دارممامان هزارتا
#باران#شعرکودک

۷:۵۴

یه دختر با ایمانکه نازه و نمونهوقتی که نه ساله شدباید چیا بدونه؟
کیا بهش محرمنکیا میشن نامحرمباید یه دختر خوباینو بفهمه کم کم
حالا شدی نه سالهخداتو رو دوست دارهباید این رو بدونیحجاب مثل بهاره
یادت باشه عزیزمدایی عمو عمه هاخاله ها و داداش جونمحرم میشن به شما
پسرهای عمو جونیا پسر همسایه پسرهای عمه جونحتی پسر خاله
به تو میشن نامحرمباید بپوشی حجابروسری و چادر وواسه ی پاهاجوراب
وقتی که میگن اذانتو مسجد محلهباید وضو بگیریبایستی رو به قبله
چادرت و سرت کنباید بخونی نمازرازو نیاز و دعابرو بکن تو آغاز
حالا دیگه تو هستیدرست مثل فرشتهپاکی و ناز و خانمجای تو تو بهشته
#باران#شعرکودک

۷:۵۴

چشمامو بستهمامان با دستمالیه بازی کنیمبا چندتا سوال
اولش میدهیه چیز شیرینفکر کنم باشهیه لیمو شیرین
بعدش میذارهیه چیز ترشیمیگه که بایداون رو بچشی
حس کردم اون هست مقداری نمکمیریزه مامانتو غذا اندک
بعدی مزه یتلخی بود ولیدوسش نداشتماون بد بود خیلی
یاد گرفتم خوبمن مزه هارو خدا جون دادهاین نعمتارو
مامانم میگهبا این دندوناتباید بجویهمه غذاهات
خدایا شکرتمن دوستت دارمممنون که دادیمامان بهارم
#باران#برگرفته‌از‌کتاب‌توحیدمفضل

۷:۵۵

مامان خوبم میگهجمعه ها روز عیدههفته دیگه تمومهبه آخرش رسیده
روزای جمعه یاد کنامام زمان رو زیادبا رفتار و کار خوبدل ایشون روکن شاد
می رسه آخر یه روزحضرت مهدی از راهآماده باید کنیمبرای ایشون سپاه
وقتی بشن متحدباهم تمام خوبامیان امام زماندنیا میشه چه زیبا
بهت یه ذکر میدم یادبه خنده وا شه لبهاتزیاد بگو‌ تو امروزذکر خوب صلوات
#باران

۷:۵۵

رسید رسید سه شنبهروز تلاش و کارههرکسی که زرنگهتلاش کنه دوباره
یادت باشه سه شنبهیاد کنی از سه اماماول صبحت بدهبه هرسه تاشون سلام
اول امام سجادبعدش امام باقرسوم امام صادقاین سه امام شاکر
هرسه تارو یاد بکنبا ادب و احترامزندگیشونو بخونبشو مث سه امام
حالا دیگه خداروبه مهربونی یاد کنروز قشنگت روباذکر و نامش آباد کن
همه جارو نگاه کنهمه چیزو خوب ببینذکر خوب امروز هستیا ارحم الراحمین
#باران

۷:۵۵

به به رسیده از راهاین چارشنبه ء زیباباید بسازم اون روبا ذکر و یاد خدا
امروزُو شروع کنمبه نام چارتا امام اوّل صبحی میدمبه هر چهارتا سلام
امام خوبم کاظمعزیز جانم رضاامام جواد ،بخشندهامام هادی راهنما
ذکری داره چارشنبه نمیره هرگز از یادتوان گفتنش رو خدای خوب بهم داد
ذکر لب من امروزحالا دیگه معلومهاین ذکر خوب و زیبایا حیُّ و یا قَیّومه
#باران

۱۲:۵۶

من که یه غنچه هستمغنچه ای ناز و زیباباید بمونم تو باغخوب و پاک و با صفا
اگر که خار نباشههرکسی از راه میادزودی منو می چینهباغی نمیشه آباد
اگر که باغبونم مواظبم نباشهبذاره هر کی از راهمیرسه پیشم باشه
خراب میشن گلبرگامزودی میشم پژمردهخدا منو دوستامو به باغبون سپرده
تو هم گلی عزیزمیه دختر نازنینباید حجاب بپوشیهزار هزار افرین
وقتی که بر سر کنیچادر و روسری تومثل گلا خانوم وعزیزو سروری تو
الگوی ما حضرتفاطمه ی زهرا بودتوی حجاب و عفتبانوی بی همتا بود
حجاب و یادت نره همیشه و هر کجااینجوری راضی میشهخدای خوب و دانا
#باران#شعرکودک_حجاب

۱۲:۵۷

thumbnail
رفتم تو کوچهمریم را دیدمبا شادی سمتشسریع دویدم
مریمی دیگرآمد به سمتماما او می گفتمن سارا هستم
در باز شد آمدمریم دوبارهاما او می گفتمنم ستاره
ترسیده بودم از آن ها بسیاراز خواب من شدمناگهان بیدار
شکرت ای خداخدای قشنگنیستند آدم هاهم شکل و هم رنگ
#باران#شعرکودک#برگرفته_از_توحید_مفضل

۱۴:۵۱

قایق مورچه ها
امیر برای مورچه ها مقداری خرده نان ریخت. همان جا نشست و به مورچه ها نگاه کرد. لانه ی مورچه ها آن طرف برکه بود ؛ آن ها باید برای بردن خرده نان ها برکه را دور می زدند . امیر نقشه‌ای کشید:« اگر یه قایق داشته باشن حتما زودتر به خونه شون میرسن!» دوید و خود را به ماشین رساند، بابا چادر را کنار ماشین برپا کرده بود و مامان مشغول آماده کردن ساندویچ برای ناهار بود.روزنامه ای از توی داشبورد برداشت و رو به بابا گفت:« بابایی میشه یکی از این روزنامه ها رو بردارم ؟» بابا درحالی که زیر انداز را مرتب می کرد گفت :«بله میشه بردار»امیر روزنامه در دست به کنار برکه برگشت . همان جا نشست و یک قایق کاغذی ساخت. بعد هم با تکه ای چوب مورچه ها را روی قایق نشاند . قایق را روی برکه گذاشت با دست موج هایی درست کرد و قایق را به سمت دیگر برکه هُل داد . بعد هم ایستاد وکف و دست زنان به عبور قایق کاغذی خیره شد. اما اتفاق بدی افتاد قایق خیس و خیس تر شد ، وسط برکه ایستاد . قایق که حالا حسابی خیس و وارفته بود، داشت غرق می شد و مورچه ها به زیر آب فرو می رفتند. امیر با چشمانی پر اشک ایستاده و به غرق شدن قایق نگاه می کرد که پدر با توپی در دست از راه رسید.
دست روی شانه ی امیر گذاشت و گفت:« توپتو برات آوردم » چشمان پر اشک امیر را که دید گفت:«چی شده ؟ نبینم ناراحت باشی !»امیر با دست قایق را نشان داد و گفت:« الان مورچه ها می میرن بابا»بابا خنده کنان گفت :«چرا نمی ری نجاتشون بدی؟»امیر سرش را بالا گرفت و به صورت خندان بابا نگاه کرد و گفت:« چجوری برم؟» بابا خندید و گفت:« خیلی راحت شلوارتو بالا بزن و برو توی آب» بعد هم خودش کمی شلوارش را بالا زد و وارد آب شد . عمق آب فقط کمی بالاتر از یک وجبش بود. امیر خوشحال شد و به سمت قایق مورچه ها دوید و ان ها را نجات داد.
#باران

۱۷:۳۷

اشک گرگ
یک گرگ ابری رادر آسمان دیدمگرگ بزرگی بودیک ذره ترسیدم
یک بره هم از ابردر آسمان می گشتمشغول بازی بودبالای کوه و دشت
تاگرگ او را دیدخوشحال شد خندیدآن بره ی باهوشاین قصه را فهمید
بادی رسید از راهبره فراری شدآن لحظه اشک گرگیک دفعه جاری شد
#باران

۱۷:۳۷

آرزو
سه مورچه که باهم دوست بودند ؛ درحال بردن دانه به لانه به یک سه راهی رسیدند. مورچینه راه اول را نشان داد و گفت:« بهتره از این راه بریم چون این راه میانبره و زودتر به لونه می رسیم.»مورانه گفت:«نه اتفاقا أین راه دورتره بایداز راه وسط بریم »موراچه شاخک هایش را تکان داد وگفت:« اصلا بیایید مسابقه بدیم هر کسی از راهی که فکر می کنه نزدیکتره حرکت کنه هر کس زودتر رسید برنده ست»مورانه و مورچینه هم قبول کردند . موراچه تا سه شمرد و هر سه به راه افتادند .موراچه همین طور با سرعت قدم بر می داشت . صدایی شنید. انگار کسی از بین بوته ها کمک می خواست. جلوتر رفت کفشدوزک غریبه ای را دید ؛ کفشدوزک به پشت افتاده و دست و پا می زد. اونمی توانست برگردد. موراچه خیلی ناراحت شد . می خواست به کمک کفشدوزک برود، یادش افتاد اگر به او کمک کند حتما دیر میشود و مسابقه را می بازد. شاخک هایش را به هم زد . کمی فکر کرد. با خودش گفت:« اگر من کمکش نکنم ممکنه ساعت ها همین طور بمونه اون اینجا غریبِ نباید تنهاش بذارم ، برای مسابقه هم فکری می کنم» بعد هم جلوتر رفت دانه اش را بر زمین گذاشت و گفت:« سلام کفشدوزک الان کمکت می کنم »کفشدوزک که از دیدن موراچه خیلی خوشحال شده بود آهی کشید و گفت:« سلام خداروشکر شما اینجایید ، من تازه به این دشت اومدم ، داشتم پرواز می کردم که به این بوته ها خوردم و افتادم .» موراچه با کمک یک تکه چوب به کفشدوزک کمک کرد و او را برگرداند.کفشدوزک از موراچه تشکر کردو گفت:« دوست خوبِ ،من هر زمان کاری داشتی روکمک من حساب کن خونه ی جدیدِ من درست کنار رودخونه زیر بوته تمشکه » موراچه دانه اش را برداشت و گفت:« ممنون حتما به دیدنت میام الان باید برم تا دیر نشده وگرنه مسابقه رو می بازم .» کفشدوزک بالهایش را باز و بسته کرد و گفت:« مسابقه؟!» موراچه ماجرای مسابقه را برای کفشدوزک تعریف کرد.کفشدوزک دستش را روی چانه گذاشت ؛ کمی فکر کرد بعد از جا پرید و گفت:« فهمیدم پاهای منو بگیر من پرواز میکنم و تو رو به لونه می رسونم و برای دوستانت می گم که بهم کمک کردی و برای همین دیر رسیدی» موراچه با خوشحالی پاهای کفشدوزک را گرفت . إن ها با هم به آسمان پرواز کردند. موراچه از ان بالا همه دشت را می دید . خندید و گفت:«همیشه دوست داشتم یه روزی پرواز کنم تو منو به ارزوم رسوندی»

#باران

۱۷:۳۸