ـ بسم اللّه الرحمن الرحیم ـ
چراغ خاطرات ذهنم را روشن میکنم.بویِ خون میپیچد.سوزش داغی را در سینهام حس میکنم.
با بغض در گلو و اشک در چشمانم، دست به یقه میشوم؛و بعد، مشتِ گرهکرده ام را محکم میکنم.
هر طرف، پیکری، لالهای…عزیزی…پارهٔتنی افتاده است.
هر طرف، تکهای از وجودم را میبینم.هر طرف، فقدانی و از دستدادنی.هر طرف، حفرهای از قلبم که راه نفس کشیدنم را میبندد.
فشار دندانهایم روی هم را که حس میکنم، تصاویر در خیالم جان میگیرند:از ربودن سرو ایستادهٔ سپاه محمد رسولالله، حاج احمد متوسلیان…
تا به خاک و خون کشیدن صبرا و شتیلا.تا بیست روز بمباران بیوقفه قانای لبنان.تا کشتارهای دیریاسین… کفر قاسم… خانیونس…
و تا بیمارستان شفا و المعمدانی؛که تنها بازماندهاش رئیس بیمارستان بود،ایستاده میان پیکرهای بیجان و خونین بیماران…
و تا بچههایِ مدرسهٔ میناب.
تصاویر، وضوح بیشتری میگیرند:سید عباس موسوی…عماد مغنیه…مجید شهریاری…مصطفی احمدی روشن…مسعود علیمحمدی…و فخریزاده.
حالا دیگر میرسم به آنها که نعمت درک حضورشان را داشتهام:باقریها…رشیدها…سلامیها…طهرانچیها…صفیالدینها…حاجیزادهها…و لاریجانیها...
ماجراها، نامها، نَفْسها تمام نمیشوند.نهتنها تمام نمیشوند،که هرچه چراغ ذهنم فضای خاطرات را روشنتر میکند،داغ، بیشتر میسوزاندم.
سرانجام دستم از یقهٔ بغضِ گلویم رها میشود…وقتی چراغ، روی تصویرِ پارههایِ وجودم میافتد:حاج قاسم…
سیّد حسن نصراللّه…
و
سیّد علی حسینیِ خامنهای...
از کودکان و انسانهای پاک و بیگناه زمین،تا عزیزانم،و تا بهترین انسانهای روی زمین،و شبیهترینها به مولایم علی،و مجاهدان راه حق…
همه را،رژیم وحشی و خونخوار و گرگصفتی از ما گرفته است؛که آقایِ شهیدمان فرمود:علاجش جز از بین رفتن و نابود شدنش نیست.
اشکهای گرم، صورتم را خیس میکنند…و یاد حرفهای نهان و آشکار میافتم؛حرفهای در لفافه یا صریح،که از توقف جنگ میگویند…
از اکتفا به صرف حفظ حاکمیت و مرزهای ایران.
از به یاد آوردنش،مشت گرهکردهام را آنقدر فشردهامکه انگشتانم کبود شدهاند.
مگر میشود به چیزی غیر از نابود کردن این سگ هار فکر کرد؟!مگر میشود بودن این درندهخوی شیطانصفتو بودن ایران را با هم تصور کرد؟!
که از توافقی برای پایان درگیری سخن میگویید؟!
گویی خون غیرت در رگهایتان یخ زده است،که در مخیّلهتان تعهد دادن با ابلیسزادگانِ پلید میگنجد.
انگار سرتان را نه به اللّه،که به افسونِ دنیا عاریت دادهاید،که فکر میکنید خصومتِ شیطان بزرگو اهالیِ پستِ لجنزارِ اپستین با مابا توافق جامع موسوم به صلح، پایان مییابد.
...
هیهات که فرزندان علیبنابیطالب،شمشیر بیرون از نیامبرای پایان دادن به این رژیم ظالم و سفّاک را رها کنند.
به آن سگ زرد،به آن ولد نامشروع و خلف شیطان بزرگ،و به حکام خیانتکار و افسارسپردهٔ عربی بگویید:
«قُل موتوا بِغَیظِکُم»
خشمگین باشیدو از خشم بمیرید…
که چشم ما رایا خاک گور پر خواهد کرد،یا دیدن نابودی آن رژیم کودککش خونخوارو هژمونی اپستینطلب و متوحش تمدنتان.
#سردبیرلانچر8
|@launcher8|
چراغ خاطرات ذهنم را روشن میکنم.بویِ خون میپیچد.سوزش داغی را در سینهام حس میکنم.
با بغض در گلو و اشک در چشمانم، دست به یقه میشوم؛و بعد، مشتِ گرهکرده ام را محکم میکنم.
هر طرف، پیکری، لالهای…عزیزی…پارهٔتنی افتاده است.
هر طرف، تکهای از وجودم را میبینم.هر طرف، فقدانی و از دستدادنی.هر طرف، حفرهای از قلبم که راه نفس کشیدنم را میبندد.
فشار دندانهایم روی هم را که حس میکنم، تصاویر در خیالم جان میگیرند:از ربودن سرو ایستادهٔ سپاه محمد رسولالله، حاج احمد متوسلیان…
تا به خاک و خون کشیدن صبرا و شتیلا.تا بیست روز بمباران بیوقفه قانای لبنان.تا کشتارهای دیریاسین… کفر قاسم… خانیونس…
و تا بیمارستان شفا و المعمدانی؛که تنها بازماندهاش رئیس بیمارستان بود،ایستاده میان پیکرهای بیجان و خونین بیماران…
و تا بچههایِ مدرسهٔ میناب.
تصاویر، وضوح بیشتری میگیرند:سید عباس موسوی…عماد مغنیه…مجید شهریاری…مصطفی احمدی روشن…مسعود علیمحمدی…و فخریزاده.
حالا دیگر میرسم به آنها که نعمت درک حضورشان را داشتهام:باقریها…رشیدها…سلامیها…طهرانچیها…صفیالدینها…حاجیزادهها…و لاریجانیها...
ماجراها، نامها، نَفْسها تمام نمیشوند.نهتنها تمام نمیشوند،که هرچه چراغ ذهنم فضای خاطرات را روشنتر میکند،داغ، بیشتر میسوزاندم.
سرانجام دستم از یقهٔ بغضِ گلویم رها میشود…وقتی چراغ، روی تصویرِ پارههایِ وجودم میافتد:حاج قاسم…
سیّد حسن نصراللّه…
و
سیّد علی حسینیِ خامنهای...
از کودکان و انسانهای پاک و بیگناه زمین،تا عزیزانم،و تا بهترین انسانهای روی زمین،و شبیهترینها به مولایم علی،و مجاهدان راه حق…
همه را،رژیم وحشی و خونخوار و گرگصفتی از ما گرفته است؛که آقایِ شهیدمان فرمود:علاجش جز از بین رفتن و نابود شدنش نیست.
اشکهای گرم، صورتم را خیس میکنند…و یاد حرفهای نهان و آشکار میافتم؛حرفهای در لفافه یا صریح،که از توقف جنگ میگویند…
از اکتفا به صرف حفظ حاکمیت و مرزهای ایران.
از به یاد آوردنش،مشت گرهکردهام را آنقدر فشردهامکه انگشتانم کبود شدهاند.
مگر میشود به چیزی غیر از نابود کردن این سگ هار فکر کرد؟!مگر میشود بودن این درندهخوی شیطانصفتو بودن ایران را با هم تصور کرد؟!
که از توافقی برای پایان درگیری سخن میگویید؟!
گویی خون غیرت در رگهایتان یخ زده است،که در مخیّلهتان تعهد دادن با ابلیسزادگانِ پلید میگنجد.
انگار سرتان را نه به اللّه،که به افسونِ دنیا عاریت دادهاید،که فکر میکنید خصومتِ شیطان بزرگو اهالیِ پستِ لجنزارِ اپستین با مابا توافق جامع موسوم به صلح، پایان مییابد.
...
هیهات که فرزندان علیبنابیطالب،شمشیر بیرون از نیامبرای پایان دادن به این رژیم ظالم و سفّاک را رها کنند.
به آن سگ زرد،به آن ولد نامشروع و خلف شیطان بزرگ،و به حکام خیانتکار و افسارسپردهٔ عربی بگویید:
«قُل موتوا بِغَیظِکُم»
خشمگین باشیدو از خشم بمیرید…
که چشم ما رایا خاک گور پر خواهد کرد،یا دیدن نابودی آن رژیم کودککش خونخوارو هژمونی اپستینطلب و متوحش تمدنتان.
|@launcher8|
۱۴:۱۵