pov:
۲۰:۴۱
رها بهادری
۲۴ ساله متولد تهران
دانشجوی رشته ی حقوق
تک فرزنده
"دوست صمیمی نیکی"
۲۴ ساله متولد تهران
دانشجوی رشته ی حقوق
تک فرزنده
"دوست صمیمی نیکی"
۲۰:۵۳
شروعبیانتها
+تو همیشه اینقدر خودتو قوی نشون میدی؟ من حس میکنم یه جای دلت خیلی شکسته و خستس _اره.. خستس، ولی دیگه نمیخواد دیگه با صدای بلند بگه که شکستش بعد چند ثانیه سکوت بینشون نیما دستای نیکی رو گرفت توی دستش نیکی لبخند محوی زد _میدونی چیه نیما ، حس میکنم تو با همه فرق داری .. انگار یه چیزی توی حضورت باعث میشه دلم آروم بشه نیما لبخند زد یه لحظه ی خاص بینشون رد و بدل شد که نه بوسه ای داشت نه لمسی انگار یچیزی بینشون جریان گرفت :) مثل یه قول نانوشته ساعت حدودا ۷ بود که نیما نیکی رو رسوند خونشون.. توی راه نیما موزیک موردعلاقش رو پلی کرد که اتفاقا موزیک مورد علاقه ی نیکی هم همین بود بعد ۱۵ دقیقه رسیدن 4 min later... +سلام مامان _سلام خوبی؟ کجا بودی؟ +بیرون بودم مامان _باکی؟ همون پسره نیما؟ + اره مامان _امشب بیشتر راجبش بهم بگو +باشه مامان بعد چند دقیقه که نیکی میکاپشو پاک کرد و لباساشو عوض کرد به رها پیام داد + بیداری ؟ باید حرف بزنیم _اره اوکیه زنگ بزن Call: R: بگو ببینم بلخره اون پسرو دیدی؟ N:آره امشب قرار داشتیم، همچی عالی بود خیلی خاصه رهاا R:عاشق شدی؟ N:نمیدونم ولی وقتی پیششم همچی آروم تره رها خندید R:رفتی تو فاز دلتنگی هنوز یروز نشده نیکی خندید اما ته دلش یچیزی فراتر از شوخی های رها بود مکالمشون تموم شد نیکی گوشی رو گذاشت کنار بالش که همون لحظه یه نوتیف از نیما اومده بود #part_7
دوتا؟
۲۱:۱۱
نیما پیام داده بود یجایی هست که وقتی ذهنم شلوغه، فقط اونجا میرم
همیشه تنها میرفتم ولی اینسری وقتشه که دیگه تنها نرم
میای؟
نیکی بعد از پیام نیما موافقت کرد ..
+فردا ساعت ۶میام دنبالت
_باشه.. شب بخیر
+شبت بخیر
12 hours later...
ساعت ۹ بود نیکی تازه از خواب بیدار شده بود
از اتاقش بیرون رفت
به سمت اشپزخونه حرکت کرد تا بره پیش مامانش
+ سلام مامان نازم
_صب بخیر دخترم
+ یه صبحونه نمیدی به ما؟
_بشین یه چایی برات بریزم
+ مامان خوشگلم میتونم یه درخواست کنم؟
_چیشده؟
+میتونم امروز با نیما برم بیرون؟
_برو راجب خودش خانوادش یکم بپرس
آشنا شید بیا برام تعریف کن اگه اوکی بود باشه
تو دیگه بزرگشدی
+ مرسی مامان قشنگم
8 hours later...
نیکی ساعت دو بعد ناهار رفت توی اتاقش تا استراحت کنه
تایمری که برای ساعت ۴ گذاشته بود به صدا دراومد
بلند شد رفت که دوش بگیره
بعد نیم ساعت اومد بیرون ... حولشو دور خودش پیچید
رفت سمت کمد تا لباسشو انتخاب کنه
یه دامن سفید با یه نیمتنه ی سفید و شومیز کوتاه راه راه
میکاپ رو هم انجام داد
چون رژش زود پاک میشه لیپگلاسشم برداشت
ساعت پنج و نیم شد منتظر نیما
+ الو؟ سلام خوبی؟ کی میرسی؟
_سلام یه ده دیقه دیگه میرسم
+از لحنت خوشم نیومد
_ده دقیقه ی دیگه میرسم جلوی خونتون خانوم خوشگله
+باشه منتظرم
half an hour later...
+سلام خوشگله چطوری
_سلامم خوبم مرسی تو خوبی؟
+ تو خوب باشی منم خوبم .. چه لباس قشنگی تنت کردی
نیما گلی که برای نیکی خریده بودو از صندلی عقب آورد جلو و بهش داد
_مرسیی چقد خوشگلهه خیلی دوسش دارمم🥹
+خب بریم؟
+اره اره فقط کجا میخوایم بریم؟
_بریم میگم بهت
45 min later ...
#part_8
همیشه تنها میرفتم ولی اینسری وقتشه که دیگه تنها نرم
میای؟
نیکی بعد از پیام نیما موافقت کرد ..
+فردا ساعت ۶میام دنبالت
_باشه.. شب بخیر
+شبت بخیر
12 hours later...
ساعت ۹ بود نیکی تازه از خواب بیدار شده بود
از اتاقش بیرون رفت
به سمت اشپزخونه حرکت کرد تا بره پیش مامانش
+ سلام مامان نازم
_صب بخیر دخترم
+ یه صبحونه نمیدی به ما؟
_بشین یه چایی برات بریزم
+ مامان خوشگلم میتونم یه درخواست کنم؟
_چیشده؟
+میتونم امروز با نیما برم بیرون؟
_برو راجب خودش خانوادش یکم بپرس
آشنا شید بیا برام تعریف کن اگه اوکی بود باشه
تو دیگه بزرگشدی
+ مرسی مامان قشنگم
8 hours later...
نیکی ساعت دو بعد ناهار رفت توی اتاقش تا استراحت کنه
تایمری که برای ساعت ۴ گذاشته بود به صدا دراومد
بلند شد رفت که دوش بگیره
بعد نیم ساعت اومد بیرون ... حولشو دور خودش پیچید
رفت سمت کمد تا لباسشو انتخاب کنه
یه دامن سفید با یه نیمتنه ی سفید و شومیز کوتاه راه راه
میکاپ رو هم انجام داد
چون رژش زود پاک میشه لیپگلاسشم برداشت
ساعت پنج و نیم شد منتظر نیما
+ الو؟ سلام خوبی؟ کی میرسی؟
_سلام یه ده دیقه دیگه میرسم
+از لحنت خوشم نیومد
_ده دقیقه ی دیگه میرسم جلوی خونتون خانوم خوشگله
+باشه منتظرم
half an hour later...
+سلام خوشگله چطوری
_سلامم خوبم مرسی تو خوبی؟
+ تو خوب باشی منم خوبم .. چه لباس قشنگی تنت کردی
نیما گلی که برای نیکی خریده بودو از صندلی عقب آورد جلو و بهش داد
_مرسیی چقد خوشگلهه خیلی دوسش دارمم🥹
+خب بریم؟
+اره اره فقط کجا میخوایم بریم؟
_بریم میگم بهت
45 min later ...
#part_8
۷:۵۱
pov:
۷:۵۱
pov:
۷:۵۲
pov:
۷:۵۲
pov:
۷:۵۳
pov:
۷:۵۳
pov:
۷:۵۳
pov:
۷:۵۴
سعی کردم این پارت طولانیتر باشه
اگه اوکیید که پارتها بلند تر باشه به این پیام آتیش بدید
اگه اوکیید که پارتها بلند تر باشه به این پیام آتیش بدید
۷:۵۵
شروعبیانتها
نیما پیام داده بود یجایی هست که وقتی ذهنم شلوغه، فقط اونجا میرم همیشه تنها میرفتم ولی اینسری وقتشه که دیگه تنها نرم میای؟ نیکی بعد از پیام نیما موافقت کرد .. +فردا ساعت ۶میام دنبالت _باشه.. شب بخیر +شبت بخیر 12 hours later... ساعت ۹ بود نیکی تازه از خواب بیدار شده بود از اتاقش بیرون رفت به سمت اشپزخونه حرکت کرد تا بره پیش مامانش + سلام مامان نازم _صب بخیر دخترم + یه صبحونه نمیدی به ما؟ _بشین یه چایی برات بریزم + مامان خوشگلم میتونم یه درخواست کنم؟ _چیشده؟ +میتونم امروز با نیما برم بیرون؟ _برو راجب خودش خانوادش یکم بپرس آشنا شید بیا برام تعریف کن اگه اوکی بود باشه تو دیگه بزرگشدی + مرسی مامان قشنگم 8 hours later... نیکی ساعت دو بعد ناهار رفت توی اتاقش تا استراحت کنه تایمری که برای ساعت ۴ گذاشته بود به صدا دراومد بلند شد رفت که دوش بگیره بعد نیم ساعت اومد بیرون ... حولشو دور خودش پیچید رفت سمت کمد تا لباسشو انتخاب کنه یه دامن سفید با یه نیمتنه ی سفید و شومیز کوتاه راه راه میکاپ رو هم انجام داد چون رژش زود پاک میشه لیپگلاسشم برداشت ساعت پنج و نیم شد منتظر نیما + الو؟ سلام خوبی؟ کی میرسی؟ _سلام یه ده دیقه دیگه میرسم +از لحنت خوشم نیومد _ده دقیقه ی دیگه میرسم جلوی خونتون خانوم خوشگله +باشه منتظرم half an hour later... +سلام خوشگله چطوری _سلامم خوبم مرسی تو خوبی؟ + تو خوب باشی منم خوبم .. چه لباس قشنگی تنت کردی نیما گلی که برای نیکی خریده بودو از صندلی عقب آورد جلو و بهش داد _مرسیی چقد خوشگلهه خیلی دوسش دارمم🥹 +خب بریم؟ +اره اره فقط کجا میخوایم بریم؟ _بریم میگم بهت 45 min later ... #part_8
چهارتا؟
۹:۰۲
میبینم که از این پارت خوشتون اومده
۱۰:۳۱
ماشین جلوی یه فضای سبز کنار دریاچه چیتگر وایستاد
آفتاب درحال غروب کردن بود
نورش از لابهلای شاخه ها و برگ ها روی زمین سر میخورد
+چرا اومدیم اینجا؟
_نمیخواستم این لحظه رو توی شلوغی کافه ها خراب کنم چون میخواستم وقتی اینو بگم که
فقط ما باشیم و سکوت
نیکی وایستاد نیما هم جلوش
+راستش.. من هیچوقت انقدر سریع
کسی توی دلم جا نگرفته بود نمیخوام این حسو پشت هیچ دوستی قایم کنم نیکی..
من میخوام باهات وارد یه رابطه بشم..
یه رابطه ی واقعی، بدون بازی، بدون پنهون کاری.
نیکی جلوی نیما وایستاد ...
نسیم از توی موهاش رد شد
_میدونی چیه نیما؟ تو آرومی.. ولی نه از اون مدلایی که خواب آور و خسته کنندن
از اون آروم هایی
که تهش یه طوفانه
و من..
میخوام بدون ترس وارد اون طوفان شم
نیما لبخند زد.. سکوت چند ثانیه ای بینشون برقرار شد
اما دیگه سکوت نبود یه نوع قراره یه قول:))
#part_9
آفتاب درحال غروب کردن بود
نورش از لابهلای شاخه ها و برگ ها روی زمین سر میخورد
+چرا اومدیم اینجا؟
_نمیخواستم این لحظه رو توی شلوغی کافه ها خراب کنم چون میخواستم وقتی اینو بگم که
فقط ما باشیم و سکوت
نیکی وایستاد نیما هم جلوش
+راستش.. من هیچوقت انقدر سریع
کسی توی دلم جا نگرفته بود نمیخوام این حسو پشت هیچ دوستی قایم کنم نیکی..
من میخوام باهات وارد یه رابطه بشم..
یه رابطه ی واقعی، بدون بازی، بدون پنهون کاری.
نیکی جلوی نیما وایستاد ...
نسیم از توی موهاش رد شد
_میدونی چیه نیما؟ تو آرومی.. ولی نه از اون مدلایی که خواب آور و خسته کنندن
از اون آروم هایی
که تهش یه طوفانه
و من..
میخوام بدون ترس وارد اون طوفان شم
نیما لبخند زد.. سکوت چند ثانیه ای بینشون برقرار شد
اما دیگه سکوت نبود یه نوع قراره یه قول:))
#part_9
۱۷:۴۰
۱۸:۳۲
00:00
۲۰:۳۰
ببخشید خوشگلا امروز حالم خوب نیست
نمیتونم براتون پارت بزارم
فردا دوتا میزارم
کلی عذر میخوام:)
نمیتونم براتون پارت بزارم
فردا دوتا میزارم
کلی عذر میخوام:)
۱۷:۵۳
بازارسال شده از 🤓
۱۲:۵۶