۹:۰۳
روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواستمتعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟
مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...
۹:۰۵
۲:۰۴
#فریب_آرزوها | #امام_علی عليهالسلام
فِي غُرُورِ الْآمَالِ انْقِضَاءُ الْآجَالِ
در فریب آرزوها، عمرها به پایان میرسد.
غررالحکم، حدیث ۶۴۷۱
FM ۹۶.۵ mhzmaaref Fm@maarefyaran
FM ۹۶.۵ mhzmaaref Fm@maarefyaran
۱۱:۳۱
maaerfyaran 4041202.mp3
۱۴:۲۴-۱۳.۲ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : راضيه علي اكبري
آقاي : رضا افشار
خانم : راضيه علي اكبري
آقاي: خانم جعفرلو
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۷:۲۶
maaerfyaran 4041203.mp3
۱۵:۰۵-۱۳.۸۲ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : راضيه علي اكبري
آقاي : علي حكيم نيا
خانم : تاجيك
خانم : فاطمه نوابي
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۷:۲۷
maaerfyaran 4041204.mp3
۱۴:۵۶-۱۳.۶۷ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : راضيه علي اكبري
آقاي : فرشيد
خانم : نورا پور راشد
خانم:راضيه علي اكبري
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۷:۳۰
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ 4 اسفند 1404 ه.ش❖ 5 رمضان 1447 ه.ق✧ 23 فوریه 2026 میلادی
۷:۳۲
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه،
من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم.
FM 96.5 mhzmaaref FM.ir@maarefyaran
۷:۳۵
در کارگاه پیرمرد شیشهگر، دهها فانوس و چراغ آویزان بود. هر کدام با دقت تراشیده و رنگآمیزی شده بودند. تنها یک فانوس در گوشهای خاک میخورد و نور ضعیفی میداد؛ نوری نارنجی و لرزان.
یکی از فانوسهای آویزان، با بدنهای آبیِ شفاف که با نقوش طلاکاری شده بود، با ترحم به فانوس گوشه نگاه کرد و گفت: «تو چه مشکلی داری؟ چرا اینقدر کمنور هستی؟ مردم دنبال نور کامل و شفاف میگردند. تو نه آبیِ درخشانی داری، نه طلاییِ پرزرق و برق. تو ناقص هستی.»
فانوس آبی که تمام زیباییاش را در بازتاب نور کامل میدید، با صدای بلند و شفاف خود تأیید کرد: «بله، تو هرگز در جشن بزرگ باغ نخواهی درخشید.»
فانوس نیمهروشن، به آرامی لرزید و پاسخی نداد.
شب فرا رسید. طوفانی ناگهانی شروع شد. باد و باران به شدت به پنجرههای کارگاه میکوبیدند. فانوسهای آبی و طلایی، هرچند زیبا، برای تحمل این فشار طراحی نشده بودند. با اولین وزش شدید، شیشههای طلاکاری شده ترک خوردند و نور شفافشان در برابر سیاهی گم شد.
اما فانوس گوشه، که فانوس «نارنجی لرزان» بود، به آرامی گفت: «من برای طوفان ساخته شدهام.»
او آرام و پیوسته سوخت. نور او نه برای جلب توجه، بلکه برای دفع تاریکی اطراف خودش بود. نوری که از درونش میتابید، نه از بازتاب نور بیرونی، بلکه از سوختن آرام و مداومِ وجود خودش بود. او در آن طوفان، تنها منبع امنی بود که پیرمرد شیشهگر برای یافتن ابزار کارش به آن نیاز داشت@maarefyaran
۱۵:۱۵
بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانهای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه میکند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شماها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم میخوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او درآوردند.
ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه میکرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه میکند، وقتی علت را پرسیدند گفت:بر جد غریبم گریه میکنم و به شما هیچ ربطی ندارد.
خوبی که از حد بگذردنادان خیال بد کند
۲:۰۷
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ 5 اسفند 1404 ه.ش❖ 6 رمضان 1447 ه.ق✧ 24 فوریه 2026 میلادی
۹:۲۵
۹:۳۱
استري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين ميافتم ولي تو به راحتي ميروي و به زمين نميخوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده.
شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربينتر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه ميكنم، وقتي بر سر كوه بلند ميرسم از بلندي همة راهها و گردنهها را با هوشمندي مينگرم. من ازسر بينش گام بر ميدارم و به همين دليل نميافتم و براحتي راه را طي ميكنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را ميبيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي.
FM 96.5 mhzmaaref fm.ir@maarefyaran
۱۴:۰۷
maaerfyaran 4041205.mp3
۱۳:۰۷-۱۰.۵۱ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : زينب بخشي
آقاي : مهدي حسين پور
خانم : شقايق مهرابي
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۶:۴۹
maaerfyaran 4041206.mp3
۱۳:۳۳-۱۰.۸۶ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : احدي
خانم : شريكي
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۶:۵۱
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ 7 اسفند 1404 ه.ش❖ 8 رمضان 1447 ه.ق✧ 26 فوریه 2026 میلادی
۹:۲۷
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ 8 اسفند 1404 ه.ش❖ 9 رمضان 1447 ه.ق✧ 27 فوریه 2026 میلادی
۹:۰۳
وقتی که مُرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچههای محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بیدرد و بیکس. و این لقب هم چقدر به او میآمد نه زن داشت نه بچه و نه کسوکار درستی.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمیشود، تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچههای محل که میدانستیم ثروت عظیم و بیکرانش بیصاحب میماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایهها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانهاش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم. بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پولها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد.
تازه میتوانیم کمی هم از این پولها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما...اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاریاش که با همت ریش سفیدهای محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچهها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بیدرد خرج سرپرستی همه آنها را میداده، بچههای یتیم را دیدیم که اشک میریختند و انگار پدری مهربان را از دست دادهاند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟
۹:۰۵
ﺗﺎﺟﺮی ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩﺍﺯ روستایی ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟روستایی : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ !
تاجر : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟روستایی : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ !
تاجر : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟روستایی : استراحت می کنم ! می خوابم ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! باخانوادم سپری می کنم و . . . ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ !
تاجر : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ شهر ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ !روستایی : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟تاجر : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ...ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ شهر ! ﺑﻌﺪﺵ پایتخت ! ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ...
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟تاجر : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ !
روستایی : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟تاجر : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ میلیاردها ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ !
روستایی : میلیاردها ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟تاجر : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ...
روستایی ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ تاجر ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿن کاﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!!
@maarefyaran
۹:۳۴