h. tخدایا...امروز را با توکل به تو آغاز کردم،و با شکرِ نعمتهایت ادامه میدهم.میدانم هرچه پیش بیاید،زیر نظرِ حکمت توست.نه دلواپسم، نه بیقرار…چون تو را دارم،و این یعنی همهچیز.
شکر برای امروز،شکر برای حضورت در دلِ بیقراریها...
امروز سه شنبه21 بهمن ماه21 شعبان ۱۴۴۷10فوریه ۲۰۲۶
@maarefyaran
شکر برای امروز،شکر برای حضورت در دلِ بیقراریها...
امروز سه شنبه21 بهمن ماه21 شعبان ۱۴۴۷10فوریه ۲۰۲۶
@maarefyaran
۳:۳۳
۱۱:۵۱
FM 896.5 mhz@maarefyaran
۱۱:۵۸
بازارسال شده از نفس صبح
داستانک
حس وطن دوستی
به سفر رفتم اونم تنهایی،رفتم هتل،به پذیرش هتل تاکیدکردم اتاقی بهم بده که پنجره رو به خیابان داشته باشه،اخه من عادت به آپارتمان نداشتم.خسته راه بودم و همینکه اتاق گرفتم خوابیدم چندساعتی خواب بودم،وقتی بیدارشدم پنجره رو باز کردم ونگاهی به اطراف انداختم،که از دور کلمه ای نظر منو جلب کرد،،بله درست متوجه شدین ،کلمه،اونم کارونباتعجب باخودم گفتم کارون به این استان نمیاد،کلمه کارون تو دلم غوغا کرد،گفتم باید برم از نزدیک ببینم،چرا اسم مغازشو کارون گذاشته؟ازهتل بیرون زدم ،مغازه زیاد دور نبود،به مغازه که رسیدم روی تابلونوشته بود پوشاک کارونباخودم گفتم حتما اهل خوزستانه وگرنه کارون کجا اینجا کجا؟وارد مغازه شدم یه مرد جوان پشت دخل بود سلام وخداقوت گفتم،مرد جوان جواب داد و گفت چه کمکی میتونم بشما بکنم؟گفتم من لباس نمیخوام،یه سوال ذهنمودرگیر کردهمرد جوان گفت درخدمتم بفرماییدگفتم اسم کارون منو به اینجا کشاند،شما کجا کارون کجا؟مرد جوان لبخندی زد وگفت شما اولین کسی هستین که میپرسین،راستش من این مغازه را اجاره کردم برای لباس فروشی ازقبل هم لباس فروشی بود،چون اسمش قشنگ بود دیگه عوضش نکردم فقط شماره تلفن تابلو رو تغییر دادم.وگفت چون اسم مغازه خاطر شمارا شاد کرده برای یادگاری یه لباس از مغازه هدیه ببرید با اصراریه تیکه لباس به انتخاب خودم به احترام نام کارون هدیه گرفتم.ازشنیدن این حرف یه حس شادوحس میهن دوستی واستان دوستی مضاعفی بهم دست داد که قابل وصف نبود،اخه من خوزستانی هستم وشنیدن و دیدن اسم کارون دریک استان دیگه،حس غرور بهم میدهحالا تصور کن اسم ایران جان را در جهان بشنوی چه حسی داره؟؟!!
خاطره نویس:نجماستاره حسین زاده
خوزستان
۱۱:۵۸
هیچ روزی افتخارآمیزتر از ۲۲ بهمن نیست
تولد انقلاب
بیستودوم بهمن اوج افتخار ملت ایران است ... هیچ روزی برای ملت ایران افتخارآمیزتر از بیستودوم بهمن نیست که ملت ایران بتواند اینجور عزت خودش را، با قدرت خودش، با توانایی خودش، با عزم راسخ خودش به دست بیاورد.رهبر انقلاب - ۱۴۰۱/۱۱/۱۹
FM 96.5 mhz@maarefyaran
FM 96.5 mhz@maarefyaran
۱۲:۰۶
maaerfyaran 4041123.mp3
۱۴:۳۱-۶.۶۵ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : آيدا زاهدي
خانم : فاطمه نوابي
آقاي : امامي
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttss//:ble.ir/maarefyaran_admin
۸:۰۰
maaerfyaran 4041125.mp3
۱۴:۱۲-۶.۵۱ مگابایت
#برنامه_معارف_یاران با صوتهای ارسالی شما از #رادیو_معارف پخش شد.🟢 گوش دهیم به اجراهای شندینی:
خانم : راضيه علي اكبري
آقاي : رضا محمودي
خانم : شقايق مهرابي
آقاي: ميثم فراهاني
تولیدات و روایتهای زندگیتون رو برامون به شناسه زیر بفرستیدhttps://ble.ir/maarefyaran_admin:
به کانال #معارف_یاران ، باشگاه مخاطبان رادیو معارف بپیوندیدhttps//:ble.ir/maarefyaran_admin
۸:۰۲
هیچوقت ناامید نشو
هنر زندگی کردن یعنی همین
سلام صبح یکشنبه بخیر
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ 26 بهمن 1404 ه.ش❖ 26 شعبان 1447 ه.ق✧ 15 فوریه 2026 میلادی
۵:۴۶
پادكست صوتي آقاي فرشيد.mp3
۰۴:۲۰-۳.۹۸ مگابایت
۷:۳۶
۳:۳۱
پول دود کبابی را که خورده ای بده . رندی آنجا حاضر بود و دید که فقیر التماس میکند دلش سوخت و جلو رفته به کبابی گفت : این مرد را رها کن ، من پول دود کبابی را که او خورده میدهم. کباب فروش قبول کرد . مرد کیسه پولش را در آورد و زیر گوش کبابی شروع به تکان دادن کرد و صدای جرینک جرینگ سکه ها به گوش کبابی خورد و بعد به او گفت : بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده بشمار و تحویل بگیر.
کباب فروش گفت : این چه پول دادن است؟ گفت : کسی که دود کباب را بفروشد باید صدای سکه را تحویل بگیرد .
FM 96.5 mhz maaref.fm.ur@maarefyaran
۳:۳۴
#دعای_مادر | #پیامبر_اکرم صلیاللهعلیهوآله
دُعاءُ الوالِدَةِ يُفْضى إِلَى الحِجابِِ
دعای مادر از همه حجابها و موانعِ اجابت میگذرد.
مشکاة الأنوار، ص ۲۸۲
FM 96.5 mhzmaaref.fm.ir@maarefyaran
FM 96.5 mhzmaaref.fm.ir@maarefyaran
۳:۳۵
گاهی زندگی شبیه کلافی از کامواست؛ همین که از دستت سر میخورد، رشتهها در هم میپیچند، گره روی گره میافتد و ناگهان همه چیز به هم گره میخورد.
اگر بیتابی کنی و زور بزنی، گرهها کورتر میشوند… راهشان بستهتر.
گاهی هم باید سرِ کلافِ درهمرفته را ببری،
یک گرهی کوچک و تمیز بزنی و در دلِ بافت زندگی، آن را پنهان کنی؛ جوری که هیچکس نفهمد از اینجا چیزی بریدی و دوباره از نو بافتی.
باید در جایی از مسیر، تصمیم بگیری تمامشان را رها کنی.
چون زندگی، به بند نازکی به نام حرمت بسته است؛
@maarefyaran
۱۳:۵۵
منباور دارمخدا دستمونو میگیرهسلامصبحتون بخیردر پناه خدا باشید
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر

امروز چهارشنبه ↶
✧ ۲۹ بهمن 1404 ه.ش❖ ۲۹ شعبان 1447 ه.ق✧ 17 فوریه 2026 میلادی
┄┄┄┅┅❅✾❅┅┅┄┄┄
↯ ذڪر روز ؛
《 یا حی یا قیوم》
@maarefyaran
صبحتون_عالی
لحظه هاتون با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر
✧ ۲۹ بهمن 1404 ه.ش❖ ۲۹ شعبان 1447 ه.ق✧ 17 فوریه 2026 میلادی
┄┄┄┅┅❅✾❅┅┅┄┄┄
۳:۲۸
شخصی تعریف می کرد: توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرد که با تلفن صحبت می کرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت:
همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه.
بعد از 18 سال دارم بابا میشم.
چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچۀ 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا می گفت.
پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم.
مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیرزن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش می شد امروز باقالی پلو با ماهیچه می خوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند،
من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.
انسانها را در زیستن بشناس نه در گفتن؛ در گفتار همه آراسته اند...
۳:۲۹
درهای آسمان باز شد؛چشممان روشن به ماهِ خدا؛الهی امضای او پای آرزوهایتان باشد

حلول شهرالله مبارک
@maarefyaran
حلول شهرالله مبارک
۲۰:۲۶
۹:۰۰
۵ عادت که شما را پیر میکند
با افزایش سن بیولوژیکی، بدن به سمت پیری حرکت میکند اما با اصلاح سبک زندگی می توان کمی آن را به تعویق انداخت و پیری بهتری را تجربه کرد.
FM 95 5 mhz
@maarefyaran
FM 95 5 mhz
@maarefyaran
۹:۰۲
۹:۰۳
روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواستمتعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟
مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...
۹:۰۵