ادامه روایت دهم: مردانِ فول آپشن
پاهایم بی اختیار به سمتِ داخلِ غسالخانه حرکت کرد. پشت در صدای همهمه میآمد. با این همه مهمان سفر کرده، اینجا زندگی عجیب جریان داشت. در دو طرف غسالخانه دو سالن برای آمادهسازی مسافرانِ آسمان وجود داشت. قبل از ورود به سالنها میز کوچکی قرار داشت و حاجآقا پشت آن نشسته بود، مشغول انجام کاغذبازیهای اداری. سالن از تعداد زیادی حوض سنگی تشکیل میشد. کنار هر حوض ابزار غسل و کفن مهیا بود. بعد از دیدن تصاویر، بیشترین چیزی که جلب توجه میکرد رایحهها بودند. بوی کافور، بوی سدر، تربت، گلاب، بوی پارچه کفن نو، تهویه سردِ سردخانه و بوی پیکرها. آخری از همه بیشتر در یادمان خواهد ماند.قدم میزنم. اینجا غسّالها فرمانده میدان هستند. از هر کسی بیشتر دنیا را فهمیدهاند. لباس های یکسره سبز به تن دارند. چکمههای بلندِ سفید و چهرههایی سرزنده. شوخی میکنند و میخندند. از روزمرگیهایشان میگویند. مرگ مهمانِ همیشگیِ اینجاست. به پیکرها خوشآمد میگویند، صلوات میفرستند و با ملایمت آماده سفرشان میکنند. روال کار برایشان جا افتاده است. به ترتیب و با دقت تمام اعمال را طی میکنند. اما داستان شهدا فرق دارد. اینجا همه جور آدمی میآید. از کوچک تا بزرگ، پیر تا جوان، غنی تا فقیر، اجسادِ سالم، بدنهای سانحهدیده، افراد دارای نقص عضو یا بیماران خاص. اما شهدا که میآیند مسیر عوض میشود. مسافرانی با بلیط یکطرفه به بهشت.با صدای باز شدن در و داخل آمدن پیکر اولین شهید از عمقِ فضا بیرون آمدم.
برانکارد اول به انتهای سالن رفت. یک نفر کاور را باز کرد تا وضعیت پیکر را ببیند. سخت است توضیح اینکه چرا بعضی پیکرها قابلیت غسل شدن ندارند. اینجا همه سعی میکنند تا جای ممکن بدنها را پاک کنند و بشویند. با اینحال برای خیلی از شهدا فقط تیمم انجام میدهند. مثل همین پیکرِ اول. سرو تنومندِ سوختهای که در راهرو دیده بودیم. بندها را روی سکوی سنگی چیدند. کفن را پهن کردند. پنبه، تربت، کافور و هر چه لازم بود. بدن را پاک کردند. تیمم انجام شد و بدن درون کفن آرام گرفت. چشمهایم مثل دوربینی ثابت مانده بود. شهدا یکی یکی میآمدند. شرایطِ اکثرشان خوب نبود و بدون غسل، فقط با تیمم کفن میشدند و با صلوات به سمت معراج میرفتند. این آخرین ماشینِ حمل شهدای امروز بود. همین چند شهید بودند و بعد نوبت رسیدگی به امور مرحومین شد.
محسن مشغول صحبت با حاج آقا بود. به عنوان شنونده به بحث اضافه شدم. موضوعِ بحث حول محور تببین مسائل جنگ میچرخید. به نظرم جالب آمد. خواستم مکالمه را ضبط کنم که حاج آقا مخالفت کرد. گفت برای خودمان حرف میزند. ۱۴ سالی هست که نماینده شرعی غسالخانه شده و تمام این سالها را در همین سالن بوده است. موهای ریش و سرش جوگندمی و مرتب بود. عینک مستطیل شکلی به صورت داشت و تمام کلماتش را با لبخند به زبان میآورد. میان صحبتها بود که یک پیکرِ جدید را برای انجام غسل به سالن آوردند. عذرخواهی کردم و رفتم تا شاهد روحیه عجیب بچههای دیگر باشم.
نزدیک که شدم لبخند زد. سربند سفیدی به سر داشت که برای جلوگیری از تعریق روی سرش بسته بود. بدنی چهارشانه داشت و دستهایش کشیده بود. همه بچهها روی چکمههایشان اسمشان را نوشته بودند. روی چکمه های سفید او هم با ماژیک آبی نوشته بود: « افشار.»سلام کردم و پرسیدم:-افشار اسم کوچیکتونه یا فامیلیتونه ؟-فامیلیمه. البته فامیلیم افشاریِ. حمید افشاری. مخفف نوشتیم افشار.-خیلی ساله اینجایی حمید آقا؟-۱۵ سالی میشه.-چی شد اینجا اومدی ؟-خواست خدا بود. این کارا رو خدا ردیف میکنه.-از اول همینقدر راحت انجامش میدادی؟-چند بارِ اول نه ولی بعدش عادی شد.-اینجا همه بچهها همینقدر راحت کار میکنن ؟-آره. اینجا همه بچهها فول آپشنن. هر کسی واسه خودش یه ویژگی خاصی داره که با بقیه فرق داره. ولی در مجموع تموم ویژگیهای لازم برای اینجا بودن رو دارن. واسه همین میگم فول آپشنن.
شلنگ را برداشت تا حوض را بشورد. با دست اشاره کرد تا برای خیس نشدن عقب تر بایستم. برای اینکه مزاحم کارشان نشوم، عذرخواهی کردم و از آنها جدا شدم. بچههای دیگر هرکدام در دستههای سه الی چهار تایی مشغول غسل و کفن بودند. این مابین روی پله کسی تنها نشسته و در حال استراحت بود. از آنجا که نمیخواستم دوباره مزاحم کارِ کسی بشوم، به سمتش رفتم.هیکلش حسابی روی فرم بود. صورتش به خوبی اصلاح شده بود و سبیل های مرتب و تابداری داشت. یقه لباسش کمی باز بود و انگشتر عقیقِ درشتی به دست داشت. بعد از سلام و احوالپرسی خودم را معرفی کردم. مطمئن شدم که مزاحم استراحتش نباشم. برای نوشتن صحبتهایمان اجازه گرفتم و شروع به صحبت کردیم.
ادامه دارد..
نویسنده: سیدحامد حسینی
پنجشنبه | ۵ تیر ۱۴۰۴ |
غسالخانه بهشتِزهرا
@madaare_hagh
پاهایم بی اختیار به سمتِ داخلِ غسالخانه حرکت کرد. پشت در صدای همهمه میآمد. با این همه مهمان سفر کرده، اینجا زندگی عجیب جریان داشت. در دو طرف غسالخانه دو سالن برای آمادهسازی مسافرانِ آسمان وجود داشت. قبل از ورود به سالنها میز کوچکی قرار داشت و حاجآقا پشت آن نشسته بود، مشغول انجام کاغذبازیهای اداری. سالن از تعداد زیادی حوض سنگی تشکیل میشد. کنار هر حوض ابزار غسل و کفن مهیا بود. بعد از دیدن تصاویر، بیشترین چیزی که جلب توجه میکرد رایحهها بودند. بوی کافور، بوی سدر، تربت، گلاب، بوی پارچه کفن نو، تهویه سردِ سردخانه و بوی پیکرها. آخری از همه بیشتر در یادمان خواهد ماند.قدم میزنم. اینجا غسّالها فرمانده میدان هستند. از هر کسی بیشتر دنیا را فهمیدهاند. لباس های یکسره سبز به تن دارند. چکمههای بلندِ سفید و چهرههایی سرزنده. شوخی میکنند و میخندند. از روزمرگیهایشان میگویند. مرگ مهمانِ همیشگیِ اینجاست. به پیکرها خوشآمد میگویند، صلوات میفرستند و با ملایمت آماده سفرشان میکنند. روال کار برایشان جا افتاده است. به ترتیب و با دقت تمام اعمال را طی میکنند. اما داستان شهدا فرق دارد. اینجا همه جور آدمی میآید. از کوچک تا بزرگ، پیر تا جوان، غنی تا فقیر، اجسادِ سالم، بدنهای سانحهدیده، افراد دارای نقص عضو یا بیماران خاص. اما شهدا که میآیند مسیر عوض میشود. مسافرانی با بلیط یکطرفه به بهشت.با صدای باز شدن در و داخل آمدن پیکر اولین شهید از عمقِ فضا بیرون آمدم.
برانکارد اول به انتهای سالن رفت. یک نفر کاور را باز کرد تا وضعیت پیکر را ببیند. سخت است توضیح اینکه چرا بعضی پیکرها قابلیت غسل شدن ندارند. اینجا همه سعی میکنند تا جای ممکن بدنها را پاک کنند و بشویند. با اینحال برای خیلی از شهدا فقط تیمم انجام میدهند. مثل همین پیکرِ اول. سرو تنومندِ سوختهای که در راهرو دیده بودیم. بندها را روی سکوی سنگی چیدند. کفن را پهن کردند. پنبه، تربت، کافور و هر چه لازم بود. بدن را پاک کردند. تیمم انجام شد و بدن درون کفن آرام گرفت. چشمهایم مثل دوربینی ثابت مانده بود. شهدا یکی یکی میآمدند. شرایطِ اکثرشان خوب نبود و بدون غسل، فقط با تیمم کفن میشدند و با صلوات به سمت معراج میرفتند. این آخرین ماشینِ حمل شهدای امروز بود. همین چند شهید بودند و بعد نوبت رسیدگی به امور مرحومین شد.
محسن مشغول صحبت با حاج آقا بود. به عنوان شنونده به بحث اضافه شدم. موضوعِ بحث حول محور تببین مسائل جنگ میچرخید. به نظرم جالب آمد. خواستم مکالمه را ضبط کنم که حاج آقا مخالفت کرد. گفت برای خودمان حرف میزند. ۱۴ سالی هست که نماینده شرعی غسالخانه شده و تمام این سالها را در همین سالن بوده است. موهای ریش و سرش جوگندمی و مرتب بود. عینک مستطیل شکلی به صورت داشت و تمام کلماتش را با لبخند به زبان میآورد. میان صحبتها بود که یک پیکرِ جدید را برای انجام غسل به سالن آوردند. عذرخواهی کردم و رفتم تا شاهد روحیه عجیب بچههای دیگر باشم.
نزدیک که شدم لبخند زد. سربند سفیدی به سر داشت که برای جلوگیری از تعریق روی سرش بسته بود. بدنی چهارشانه داشت و دستهایش کشیده بود. همه بچهها روی چکمههایشان اسمشان را نوشته بودند. روی چکمه های سفید او هم با ماژیک آبی نوشته بود: « افشار.»سلام کردم و پرسیدم:-افشار اسم کوچیکتونه یا فامیلیتونه ؟-فامیلیمه. البته فامیلیم افشاریِ. حمید افشاری. مخفف نوشتیم افشار.-خیلی ساله اینجایی حمید آقا؟-۱۵ سالی میشه.-چی شد اینجا اومدی ؟-خواست خدا بود. این کارا رو خدا ردیف میکنه.-از اول همینقدر راحت انجامش میدادی؟-چند بارِ اول نه ولی بعدش عادی شد.-اینجا همه بچهها همینقدر راحت کار میکنن ؟-آره. اینجا همه بچهها فول آپشنن. هر کسی واسه خودش یه ویژگی خاصی داره که با بقیه فرق داره. ولی در مجموع تموم ویژگیهای لازم برای اینجا بودن رو دارن. واسه همین میگم فول آپشنن.
شلنگ را برداشت تا حوض را بشورد. با دست اشاره کرد تا برای خیس نشدن عقب تر بایستم. برای اینکه مزاحم کارشان نشوم، عذرخواهی کردم و از آنها جدا شدم. بچههای دیگر هرکدام در دستههای سه الی چهار تایی مشغول غسل و کفن بودند. این مابین روی پله کسی تنها نشسته و در حال استراحت بود. از آنجا که نمیخواستم دوباره مزاحم کارِ کسی بشوم، به سمتش رفتم.هیکلش حسابی روی فرم بود. صورتش به خوبی اصلاح شده بود و سبیل های مرتب و تابداری داشت. یقه لباسش کمی باز بود و انگشتر عقیقِ درشتی به دست داشت. بعد از سلام و احوالپرسی خودم را معرفی کردم. مطمئن شدم که مزاحم استراحتش نباشم. برای نوشتن صحبتهایمان اجازه گرفتم و شروع به صحبت کردیم.
ادامه دارد..
نویسنده: سیدحامد حسینی
پنجشنبه | ۵ تیر ۱۴۰۴ |
غسالخانه بهشتِزهرا
۲۰:۴۲
قسمت پایانی روایت دهم: مردانِ فول آپشن
-صابرِ جانبزرگزاده هستم. ۱۲ ساله که اینجا کار میکنم. دیگه برام این فضا عادی شده. اینقدر اینجا چیزای مختلف دیدیم که دیگه چیزی خیلی اذیتمو نمیکنه. این روزها که شهید میاوردن، همه جور بدنی دیدیم. خیلیاشون که اصلا بدنی نداشتن. اما؛ سختترین لحظههایی که گذروندیم مالِ بچهها بود. بچههای کوچیک تا ده دوازده ساله. دیدن بچههایی که شهید شده بودن خیلی سخت بود. دیدن چشمای معصومی که دیگه حرکت نمیکرد. دستهای سرد. بدنهای بیجون. خیلی از این بچهها سر نداشتن..." بعدِ یه سکوتِ عمیق و طولانی ادامه داد:"همیشه صحبت از جنگ میشد به خودم میگفتم: خب جنگ بشه! مگه چی میشه؟ بدتر از این میشه مگه؟ ولی وقتی اتفاق افتاد، دیدم نه؛ هنوز چیزی ندیدیم که! حالا حالاها مونده تا بدتر از اینها رو ببینیم. جمله آخر رو که گفت، مسئول سالن صداش زد. رفت برای شستوشو و غسل. یکم فاصله گرفتم و مشغول نگاه کردن شدم. محسن و علی در حال مصاحبه با یکی از غسالهای قدیمی بودند. وقت ناهار شده بود. صابر کارش تموم شد و به سمت من اومد. کنارش نشستم. دستی به سر و صورتش کشید و به صحبت ادامه دادیم.-اینجا اکثر بچهها قدیمی هستن. کسی تازهکار نیست. کسایی که دارن میان اینجا، میدونن دارن کجا میان. بیین، داری میای اینجا مهم نیست. مهم نیست اینجا چی هستی. مهم اینه که اون بیرون چی هستی. اکثر بچهها اینجا برا خودشون یه کارهای هستن. مثلا اون مرتضی رو میبینی، لیسانسِ ادبیاته. خیلی با سواده. من خودم کلیدسازم. یه روز درمیون میام.ساعت هشتِ صب میام و چهار میرم. بعدشم میرم کلید سازی و ادامه زندگی.پرسیدم: بین شهدا کسی بود که بشناسی یا از بستگانت باشه؟به جلو خیره شده بود. با آرامش جواب داد: همه اینجا بستگان منن. همه خانواده ما هستن. وقتی پدرم مرحوم شد، من خودم پدرمو شستم. هیچ کدوم از این آدما، چه شهید باشن چه از دنیا رفته باشن، برام فرقی ندارن. ما با جون و دل اینکار رو میکنیم.از داخل سالن صدایش کردند. اشارهای به روبرو کرد و گفت: «ببخشید جنازه اومده. باید برم. یا علی.»
لحظههای آخر حضورمان در غسالخانه بود. پازل بعدی، تشییع شهدا بود. قطعه ۴۲. برای آخرین بار به سالن و آدمهایش نگاه کردم. چیزی بیشتر از کار برای پول، در این آدمها وجود داشت. چیزی که خارج از این سالن به ندرت میدیدم...
نویسنده: سیدحامد حسینی
پنجشنبه | ۵ تیر ۱۴۰۴ |
غسالخانه بهشتِزهرا
#روایت_جنگ
@madaare_hagh
-صابرِ جانبزرگزاده هستم. ۱۲ ساله که اینجا کار میکنم. دیگه برام این فضا عادی شده. اینقدر اینجا چیزای مختلف دیدیم که دیگه چیزی خیلی اذیتمو نمیکنه. این روزها که شهید میاوردن، همه جور بدنی دیدیم. خیلیاشون که اصلا بدنی نداشتن. اما؛ سختترین لحظههایی که گذروندیم مالِ بچهها بود. بچههای کوچیک تا ده دوازده ساله. دیدن بچههایی که شهید شده بودن خیلی سخت بود. دیدن چشمای معصومی که دیگه حرکت نمیکرد. دستهای سرد. بدنهای بیجون. خیلی از این بچهها سر نداشتن..." بعدِ یه سکوتِ عمیق و طولانی ادامه داد:"همیشه صحبت از جنگ میشد به خودم میگفتم: خب جنگ بشه! مگه چی میشه؟ بدتر از این میشه مگه؟ ولی وقتی اتفاق افتاد، دیدم نه؛ هنوز چیزی ندیدیم که! حالا حالاها مونده تا بدتر از اینها رو ببینیم. جمله آخر رو که گفت، مسئول سالن صداش زد. رفت برای شستوشو و غسل. یکم فاصله گرفتم و مشغول نگاه کردن شدم. محسن و علی در حال مصاحبه با یکی از غسالهای قدیمی بودند. وقت ناهار شده بود. صابر کارش تموم شد و به سمت من اومد. کنارش نشستم. دستی به سر و صورتش کشید و به صحبت ادامه دادیم.-اینجا اکثر بچهها قدیمی هستن. کسی تازهکار نیست. کسایی که دارن میان اینجا، میدونن دارن کجا میان. بیین، داری میای اینجا مهم نیست. مهم نیست اینجا چی هستی. مهم اینه که اون بیرون چی هستی. اکثر بچهها اینجا برا خودشون یه کارهای هستن. مثلا اون مرتضی رو میبینی، لیسانسِ ادبیاته. خیلی با سواده. من خودم کلیدسازم. یه روز درمیون میام.ساعت هشتِ صب میام و چهار میرم. بعدشم میرم کلید سازی و ادامه زندگی.پرسیدم: بین شهدا کسی بود که بشناسی یا از بستگانت باشه؟به جلو خیره شده بود. با آرامش جواب داد: همه اینجا بستگان منن. همه خانواده ما هستن. وقتی پدرم مرحوم شد، من خودم پدرمو شستم. هیچ کدوم از این آدما، چه شهید باشن چه از دنیا رفته باشن، برام فرقی ندارن. ما با جون و دل اینکار رو میکنیم.از داخل سالن صدایش کردند. اشارهای به روبرو کرد و گفت: «ببخشید جنازه اومده. باید برم. یا علی.»
لحظههای آخر حضورمان در غسالخانه بود. پازل بعدی، تشییع شهدا بود. قطعه ۴۲. برای آخرین بار به سالن و آدمهایش نگاه کردم. چیزی بیشتر از کار برای پول، در این آدمها وجود داشت. چیزی که خارج از این سالن به ندرت میدیدم...
نویسنده: سیدحامد حسینی
پنجشنبه | ۵ تیر ۱۴۰۴ |
غسالخانه بهشتِزهرا
#روایت_جنگ
۲۰:۴۲
گفت چقدر روایتِ دیشب سرد بودگفت با خوندنش یخ کردم...
مثل اینکه سردی محیطِ غسالخونه اثرش رو روی روایتش هم گذاشته..
@madaare_hagh
مثل اینکه سردی محیطِ غسالخونه اثرش رو روی روایتش هم گذاشته..
۸:۲۰
۷:۰۷
دلهاتون رو با روضههای حضرت رقیه(س) آماده کنید و منتظر روایت امشبمون باشید...
۷:۰۸
مَدار
روایت هشتم- گمشده پیدا شده
در این روایت وقایع داخل معراج بیپرده نوشته شده است. لطفاً اگر شرایط روحی مناسبی ندارید، از خواندن این روایت صرفِ نظر کنید. «حاجی، دو تا پیکر هست، جواب تست DNAشون اومده. زحمتِ غسلشون رو باید بکشی.» نماز عصرم تمام شده بود که این را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم صدای حسام است که دو زانو جلوی حاجی عطایی نشسته است. حاجی عطایی در این دو هفته بارِ سنگین آمادهسازی شرایطِ وداع و بستهبندی تابوتها را به دوش میکشید. لباسِ خاکیِ روشن، عینک نمرهدار، دستهای زمخت، صورتِ نورانی با کمی تهریش و تواضعی که کمتر دیده بودم. حاجی عطایی با نگاهی افتاده گفت: « مگه پیکرها غسل نشدن؟» حسام گفت: « چرا ولی… » کمی مکث کرد و ادامه داد: « چند تا قسمت از پیکرها جدا پیدا شدن و مشخص نبود برای کدوم شهیده. الان جوابِ تست اومده. باید غسلشون بدیم و کنار پیکرها بزاریم.» حاجی سرش رو به علامت تایید تکان داد و پرسید: «مالِ کدوم پیکرهاست؟» حسام بغضش رو قورت داد و گفت:« شناسه ۳۶۵ یه مردِ جوونه و شناسه ۳۵۶ یه دختر چهارسالهست.» صدای شکستن قلبم را شنیدم. حتی صدایِ قلبِ علی، حسام و حاجی عطایی را. هر چهار نفرمان خم شده بودیم. شهدا عجب روضهای برای ما ترتیب داده بودند. علی دختر دارد. نگاهش خون بود. میدانستم در دلش چه میگذرد. به حسام گفت:« حسام جان، هماهنگ کن بیایم تصویر این دو تا پیکر رو بگیریم. اینا نباید فراموش بشه. هر جوری هست زحمتش رو بکش.» من هم بیمعطلی اضافه کردم: «اگه اجازه بدی من هم برای نوشتن روایتِ این دو شهید داخل باشم.» حسام بهتر از ما میدانست چقدر این صحنهها برای تاریخ حیاتی است. این لحظهها سندِ مظلومیتِ شیعه بود. رضایت داد. علی دوربین را برداشت. میکروفون را به پیراهن حاجی وصل کرد و چهار نفری به سمت غسالخانه معراج رفتیم. ادامه در روایت بعد
نویسنده: سیدحامد حسینی جمعه | ۶ تیر ۱۴۰۴ | #معراج #روایت_جنگ
@madaare_hagh
روایتِ امشب
ادامه روایتِ هشتمِ ماست.
اگر نخوندینش وقتی بزارید و بخونید تا تصویر متن امشب براتون کامل بشه.
ادامه روایتِ هشتمِ ماست.
اگر نخوندینش وقتی بزارید و بخونید تا تصویر متن امشب براتون کامل بشه.
۱۶:۲۳
۱۷:۵۸
مَدار
فیلم
روایت یازدهم: خاتونِ چهار ساله
این روایت را با حالِ روحی مناسب بخوانید.
...حاج مهدی بقچهها رو باز کرد. یک بقچه کوچک مربع، به طولِ فقط ۲۰ سانتیمتر. علی با دوربین نزدیکتر بود. من عقبتر ایستاده بودم. فقط خدا میدانست که قرار است چه ببینیم. حاجیه خانم بغدادی و چند نفر از خانمها که برای کمک آمدند، فهمیدم که بقچهها برای چه کسی است. چهار ساله، دختربچه. لحظهای برگهی توی دستِ حسام را دیدم. شناسه ۰۱۱۸ و شناسه ۰۳۵۶. یا زهرا؛ چه در قلب ما دیده بودی؟ دختر بچهای چهار ساله، در دو بقچه بود. صدای نالههای حسام که آمد سر را بالا آوردم. حاج مهدی از بقچه چیزی در آورده بود و بالای دست گرفته بود. شانههای علی میلرزید. حاجی عطایی با صدایی شکسته گفت:« این پیراهن شهیدمونه… .» تیشرتِ کوچکِ سبزآبی با گلگلهای ریزِ قرمز رنگ. نالهها بالا گرفت. کاش همانجا صحرای محشر میشد. کاش همانجا آقا ظهور میکرد. چه گذشت بر امام حسین با علیاصغرِ در دستانش. چه گذشت بر حضرت زینب با دیدنِ خانم رقیه در خرابهها. خم شدم روی تابوتِ خالیِ کنارم که صدای تکهتکه حاجی عطایی دوباره گفت:« این هم، شلوارشه… .» اما این فقط یک لنگه از شلوارش بود. کسی نپرسید باقیِ شلوارش کجاست. کسی نپرسید پای دیگرش کجاست. خدایا، چه در ما دیده بودی؟ تمام شانهها میلرزیدند. خدا به دلِ کسانی که دورِ حوض بودند صبر بدهد. در یک قدمیِ کربلا بودیم. حاجی از علی خواست که تصویر بقچهها را ثبت کند. قطعات کوچکی از قسمتهای مختلف بدن، که سالمترینِ آنها قسمتی از پا و دستش بود. آوار با پیکرِ دردانه ما چه کرده بود، که کمتر از بدن یک نوزاد از آن باقیمانده بود؟ صدای زیارت عاشورا میآمد. خانم بغدادی با صدایی آرام قربان صدقه دختر کوچکمان میرفت. لالایی مادربزرگها را برایش میخواند. دوباره بندها را روی میز چیدند. پارچه، پنبه، تربت و پیکرِ عزیزِ چهار سالهای که غسل داده شده بود. حاج مهدی که قطعههای بدن را درون کفن گذاشت، فهمید خیلی کمتر از چیزی است که به دختر چهار ساله بماند. با صورت خیس پرسید: «حسامجان این پیکر خیلی کمه. چه کنیم؟»حسام مثل همه مجنون شده بود. به سختی جواب داد: «یه کاری کنید شبیه بدن یه بچه چهار ساله بشه.»حاجی عطایی از پرسیدنِ این سوال میترسید، ولی چارهای نبود. زمان ایستاده بود. التهابِ تصاویر، خون را در بدنمان خشک کرده بود. بالاخره لب باز کرد: «بچه چهار ساله چقدریه؟» و با دست اندازهای را نشان داد. حالا روضه کامل شده بود. همه چهارسالههایی که میشناختم از ذهنم گذشتند. از امروز چه میشد اگر دختر چهارساله میدیدیم؟ در عمقِ غم بودیم که یک خانم دلیرانه جواب داد: «یه مقدار باید بزرگتر باشه.» سر به تنمان سنگینی میکرد. انگار که اشکها وزن داشتند. بغضها سنگ بودند. از بینِ صدای گریهها فقط یک چیز را فهمیدم. خانم بغدادی، که انگار زینبِ کربلای ما بود، مادرانه گفت:« بفرمایید حاج آقا، تشریف بیارید من کمکتون میکنم.»مقدار زیادی پنبه آوردند. قطعاتِ بدن را با احتیاط در سینه کفن گذاشتند و به جای تمام اعضایی که نبود، با پنبهها بدن ساختند. عروسک دلبندمان دوباره بدن داشت. دوباره میتوانست آرام بگیرد. پارچههای کفن که بسته شد و بندبهبند گره خورد، ما که مثل قلب های تکه پارهمان هر کدام گوشهای از اتاق پرپر میزدیم، به سمت کفن پرواز کردیم. شهیده مثل شمعی نورانی در مرکز اتاق بود و ما پروانههای بال سوخته، به تماشای پروازش نشستیم. همه باریدیم. ما سالها بود جامانده بودیم. وقتِ رفتن بود. از بیرون تابوتِ کوچکی آوردند. دستها از کفن جدا نمیشد. پیشانیها به کفن گره خورده بود. اما شهیده مسافری سبکبال بود و با مهربانی دستها را برای انتقال به تابوت یاری داد. ای دلِ غافل؛ تابوت برایش کوچک بود. هنوز درسهای زیادی برای یادگرفتن بود. درست است که کودک بود اما بزرگتر از این بود که در تابوتی کوچک قرار بگیرد. تابوت بزرگتری آوردند و دخترمان در گهوارهاش جای گرفت. تابوت مُهر و موم شد و پرچم آن را رنگین کرد. دسته گلها روی پرچم چیده شد و گلبرگ ها روی تابوت پخش شد. حسام برگه را به یکی از بچهها داد. شهیده..... ، شناسه ۰۱۱۸-۰۳۵۶ (از بردنِ نامِ دخترکمان معذوریم)طنین بلندگوی غسالخانه معراج تغییر کرده بود. “کجایید ای شهیدان خدایی…”چه ندای روحانگیزی. هر شهیدی، برحَسب شرایطش، حتما کنار یکی از شهدای کربلا بود. احتمالا پاسداران کنار حسین(ع)، جانبازان نزد عباس(ع)، جوانان در جوار علیاکبر(ع)، سربازان در خدمت قاسم(ع)، بانوان در محضر حضرت زینب(س) و کودکان و شیرخوارگان هم زیر سایه رقیه خاتون و علیاصغر رباب باشند. خوش به حالشان. چقدر حسودی دارد. به جز صدای گریه چیزِ دیگری نمیشنیدم. همه دور تابوت بودیم. حسام مجنون تر از همه بود.ادامه دارد
" />
نویسنده: سیدحامد حسینی
جمعه | ۶ تیر ۱۴۰۴ |
بهشتزهرا، معراجشهدا
@madaare_hagh
...حاج مهدی بقچهها رو باز کرد. یک بقچه کوچک مربع، به طولِ فقط ۲۰ سانتیمتر. علی با دوربین نزدیکتر بود. من عقبتر ایستاده بودم. فقط خدا میدانست که قرار است چه ببینیم. حاجیه خانم بغدادی و چند نفر از خانمها که برای کمک آمدند، فهمیدم که بقچهها برای چه کسی است. چهار ساله، دختربچه. لحظهای برگهی توی دستِ حسام را دیدم. شناسه ۰۱۱۸ و شناسه ۰۳۵۶. یا زهرا؛ چه در قلب ما دیده بودی؟ دختر بچهای چهار ساله، در دو بقچه بود. صدای نالههای حسام که آمد سر را بالا آوردم. حاج مهدی از بقچه چیزی در آورده بود و بالای دست گرفته بود. شانههای علی میلرزید. حاجی عطایی با صدایی شکسته گفت:« این پیراهن شهیدمونه… .» تیشرتِ کوچکِ سبزآبی با گلگلهای ریزِ قرمز رنگ. نالهها بالا گرفت. کاش همانجا صحرای محشر میشد. کاش همانجا آقا ظهور میکرد. چه گذشت بر امام حسین با علیاصغرِ در دستانش. چه گذشت بر حضرت زینب با دیدنِ خانم رقیه در خرابهها. خم شدم روی تابوتِ خالیِ کنارم که صدای تکهتکه حاجی عطایی دوباره گفت:« این هم، شلوارشه… .» اما این فقط یک لنگه از شلوارش بود. کسی نپرسید باقیِ شلوارش کجاست. کسی نپرسید پای دیگرش کجاست. خدایا، چه در ما دیده بودی؟ تمام شانهها میلرزیدند. خدا به دلِ کسانی که دورِ حوض بودند صبر بدهد. در یک قدمیِ کربلا بودیم. حاجی از علی خواست که تصویر بقچهها را ثبت کند. قطعات کوچکی از قسمتهای مختلف بدن، که سالمترینِ آنها قسمتی از پا و دستش بود. آوار با پیکرِ دردانه ما چه کرده بود، که کمتر از بدن یک نوزاد از آن باقیمانده بود؟ صدای زیارت عاشورا میآمد. خانم بغدادی با صدایی آرام قربان صدقه دختر کوچکمان میرفت. لالایی مادربزرگها را برایش میخواند. دوباره بندها را روی میز چیدند. پارچه، پنبه، تربت و پیکرِ عزیزِ چهار سالهای که غسل داده شده بود. حاج مهدی که قطعههای بدن را درون کفن گذاشت، فهمید خیلی کمتر از چیزی است که به دختر چهار ساله بماند. با صورت خیس پرسید: «حسامجان این پیکر خیلی کمه. چه کنیم؟»حسام مثل همه مجنون شده بود. به سختی جواب داد: «یه کاری کنید شبیه بدن یه بچه چهار ساله بشه.»حاجی عطایی از پرسیدنِ این سوال میترسید، ولی چارهای نبود. زمان ایستاده بود. التهابِ تصاویر، خون را در بدنمان خشک کرده بود. بالاخره لب باز کرد: «بچه چهار ساله چقدریه؟» و با دست اندازهای را نشان داد. حالا روضه کامل شده بود. همه چهارسالههایی که میشناختم از ذهنم گذشتند. از امروز چه میشد اگر دختر چهارساله میدیدیم؟ در عمقِ غم بودیم که یک خانم دلیرانه جواب داد: «یه مقدار باید بزرگتر باشه.» سر به تنمان سنگینی میکرد. انگار که اشکها وزن داشتند. بغضها سنگ بودند. از بینِ صدای گریهها فقط یک چیز را فهمیدم. خانم بغدادی، که انگار زینبِ کربلای ما بود، مادرانه گفت:« بفرمایید حاج آقا، تشریف بیارید من کمکتون میکنم.»مقدار زیادی پنبه آوردند. قطعاتِ بدن را با احتیاط در سینه کفن گذاشتند و به جای تمام اعضایی که نبود، با پنبهها بدن ساختند. عروسک دلبندمان دوباره بدن داشت. دوباره میتوانست آرام بگیرد. پارچههای کفن که بسته شد و بندبهبند گره خورد، ما که مثل قلب های تکه پارهمان هر کدام گوشهای از اتاق پرپر میزدیم، به سمت کفن پرواز کردیم. شهیده مثل شمعی نورانی در مرکز اتاق بود و ما پروانههای بال سوخته، به تماشای پروازش نشستیم. همه باریدیم. ما سالها بود جامانده بودیم. وقتِ رفتن بود. از بیرون تابوتِ کوچکی آوردند. دستها از کفن جدا نمیشد. پیشانیها به کفن گره خورده بود. اما شهیده مسافری سبکبال بود و با مهربانی دستها را برای انتقال به تابوت یاری داد. ای دلِ غافل؛ تابوت برایش کوچک بود. هنوز درسهای زیادی برای یادگرفتن بود. درست است که کودک بود اما بزرگتر از این بود که در تابوتی کوچک قرار بگیرد. تابوت بزرگتری آوردند و دخترمان در گهوارهاش جای گرفت. تابوت مُهر و موم شد و پرچم آن را رنگین کرد. دسته گلها روی پرچم چیده شد و گلبرگ ها روی تابوت پخش شد. حسام برگه را به یکی از بچهها داد. شهیده..... ، شناسه ۰۱۱۸-۰۳۵۶ (از بردنِ نامِ دخترکمان معذوریم)طنین بلندگوی غسالخانه معراج تغییر کرده بود. “کجایید ای شهیدان خدایی…”چه ندای روحانگیزی. هر شهیدی، برحَسب شرایطش، حتما کنار یکی از شهدای کربلا بود. احتمالا پاسداران کنار حسین(ع)، جانبازان نزد عباس(ع)، جوانان در جوار علیاکبر(ع)، سربازان در خدمت قاسم(ع)، بانوان در محضر حضرت زینب(س) و کودکان و شیرخوارگان هم زیر سایه رقیه خاتون و علیاصغر رباب باشند. خوش به حالشان. چقدر حسودی دارد. به جز صدای گریه چیزِ دیگری نمیشنیدم. همه دور تابوت بودیم. حسام مجنون تر از همه بود.ادامه دارد
جمعه | ۶ تیر ۱۴۰۴ |
بهشتزهرا، معراجشهدا
۱۸:۰۲
مَدار
فیلم
ادامه روایت یازدهم: خاتونِ چهار ساله
...در این دو هفته تمام شهدای کربلا را دیده بود. در حالی که روی سینه یکی از حاضرین گریه میکرد، سر بلند کرد و با صدایی رسا اما گریهآلود گفت:« جانِ مادرتون براش بلندبلند گریه کنید. به احترامِ اون خانم سه سالهای که کنج خرابه کسی نبود براش گریه کنه. کسی نبود براش عزاداری کنه… یا حسین …»قصه داشت به انتها میرسید. دربِ پشتی غسالخانه باز شد. عموی شهیده برای بردن دردانهاش آمده بود. تازه اینجا بود که فهمیدم دخترکمان همراه پدر و خواهرش شهید شده است. آن روز، وقتی به منزل برادرش رسید، چیزی جز کوهی از خاک و سنگ ندید. در مقابل چشمهایش برادر و برادرزادههایش تفحص شدند. خوب میدانست از یادگاران برادرش چیزی نمانده است. حالا آمده بود تا آنها را همراهی کند. خمیده به تابوت رسید. سینهاش با گریههایش خسخس میکرد. گواهی شهادت و جوازِ دفن را با انگشتهایش فشار میداد. چه سخت بود خداحافظی. این پایانِ ما بود. شیخ علیرضا گفت :« یاحسین بگید و تابوت رو ببریم تا آمبولانس.»تابوت سبک بود و رها. روی انگشتهای بچه ها بالا رفت و اوج گرفت. در اخرین لحظههای دیدار، چشمهایم به پیشانی تابوت افتاد. کسی با دست خط خوش، با ماژیک قرمز، قلبهای کوچکی کشیده بود و زیر نامِ شهیده نوشته بود: “ خاتون ۴ ساله “
" />
نویسنده: سیدحامد حسینی
جمعه | ۶ تیر ۱۴۰۴ |
بهشتزهرا، معراجشهدا
پ.ن: در این فیلم صحنههایی از لحظاتِ آخرِ آن دقایق سخت را میبینید
#معراج#روایت_جنگ
@madaare_hagh
...در این دو هفته تمام شهدای کربلا را دیده بود. در حالی که روی سینه یکی از حاضرین گریه میکرد، سر بلند کرد و با صدایی رسا اما گریهآلود گفت:« جانِ مادرتون براش بلندبلند گریه کنید. به احترامِ اون خانم سه سالهای که کنج خرابه کسی نبود براش گریه کنه. کسی نبود براش عزاداری کنه… یا حسین …»قصه داشت به انتها میرسید. دربِ پشتی غسالخانه باز شد. عموی شهیده برای بردن دردانهاش آمده بود. تازه اینجا بود که فهمیدم دخترکمان همراه پدر و خواهرش شهید شده است. آن روز، وقتی به منزل برادرش رسید، چیزی جز کوهی از خاک و سنگ ندید. در مقابل چشمهایش برادر و برادرزادههایش تفحص شدند. خوب میدانست از یادگاران برادرش چیزی نمانده است. حالا آمده بود تا آنها را همراهی کند. خمیده به تابوت رسید. سینهاش با گریههایش خسخس میکرد. گواهی شهادت و جوازِ دفن را با انگشتهایش فشار میداد. چه سخت بود خداحافظی. این پایانِ ما بود. شیخ علیرضا گفت :« یاحسین بگید و تابوت رو ببریم تا آمبولانس.»تابوت سبک بود و رها. روی انگشتهای بچه ها بالا رفت و اوج گرفت. در اخرین لحظههای دیدار، چشمهایم به پیشانی تابوت افتاد. کسی با دست خط خوش، با ماژیک قرمز، قلبهای کوچکی کشیده بود و زیر نامِ شهیده نوشته بود: “ خاتون ۴ ساله “
جمعه | ۶ تیر ۱۴۰۴ |
بهشتزهرا، معراجشهدا
پ.ن: در این فیلم صحنههایی از لحظاتِ آخرِ آن دقایق سخت را میبینید
#معراج#روایت_جنگ
۱۸:۰۲
به سیدحامد گفتم چه حسی داری برای اولین بار میری نجف؟گفت انگار دارم میرم خونه بابا...
راهی نجف و کربلاییم.
به شرط لیاقت
دعاگوتون هستیم.
#اربعین
@madaare_hagh
راهی نجف و کربلاییم.
به شرط لیاقت
دعاگوتون هستیم.
#اربعین
۱۰:۰۴
دو سالِ پیش در یک عکسِ اربعینی دیده بودم یکی از زائرها پشت کولهاش این نوشته را چسبانده: "آقاجان اگر در مسیر بودی و نشناختمت، سلامعلیکم"دلم برای این نوشته رفت و منتظر بودم تا بطلبدمان و من هم این جمله را بچسبانم پَرِ کولهام و در طریقِ کربلا، با فکر اینکه جواب سلام واجب است، سرخوش باشم.رسید به امسال و لحظه آخری نوبتمان شد و وقت نشد آمادهاش کنم.صبحِ حرکتمان ناراحتش بودم که محدثه زنگ زد و دم حرکتمان گفت که دانشجویش پارچهنوشت اضافهای را برای پشتِکولهام آماده کرده.رفتیم تحویل گرفتیم و در کمالِ ناباوری، انگار دلم را خوانده بود و بدون اینکه بداند همان جمله را برایم آماده کرده بود...
"آقاجان اگر در مسیر بودی و نشناختمت، سلامعلیکم"
#اربعین
@madaare_hagh
"آقاجان اگر در مسیر بودی و نشناختمت، سلامعلیکم"
#اربعین
۳:۰۷
همان دمِ رسیدنمان به خانهاش، وقتی در روشنایی نگاهش کردم ثانیهای چشمانش من را گرفت. طوری که، به زبان آوردمش. انگار همسفرهایم منتظر بودند و یکصدا تایید کردند، آره چقدر چشمانِ أبوحسن گیراست.جمعِ اضداد بود. یک مردِ پنجاه و خوردهای ساله نظامی و اصیلِ عِراقی که از چشمانِ درشتش محبت و احساس میچکید. موهای فِید کرده! و دشداشه مشکی و سیگار لایِ انگشتانش هم، لاتیِ عِراقیاش را پر کرده بود.همین دقایق اول خودش و خانوادهاش دلمان را حسابی برده بودند، که فهمیدیم ابوحسن رانندهی حاجقاسم در عراق هم بوده و مِهرشان در دلمان چندین برابر شد.
از لحظه ورودمان خودش و پسرش اسعد، مدام ازمان پذیرایی میکردند و جلویمان دولا و راست میشدند و تا میآمدیم برای کمک بلند شویم، صدایشان بلند میشد و تند و پشتِهم و محکم بهمان میگفتند که "إستَریح، إستَریح". حالا بیا و به عربی بهشان بگو، به خدا خجالت میکشیم که ما استراحت کنیم و شما جلویمان اینطور خم و راست شَوی و پذیراییمان کنی و اگر خودمان کمک کنیم راحتتریم، اما امان از این زبانِ عاجز که تا بیاید دو کلام عربی بگوید سفره پهن شده و کارها تمام شده است...ابوحسنِ عزیز یک روزِ تمام، همهاش را گذاشت تا مراقبمان باشد. یعنی مراقبِ زائران حسین(ع). ساعات آخر هم برای اینکه همه ارادتش را نشانمان دهد به اصرار، پشتِ جوانِ سیدِ جمعمان نماز بست تا شرمندگیمان بشود ده از ده. باید میرفتیم سمتِ طریق. اما دلش نمیخواست بودنمان کنارش، خشک و خالی تمام شود. از کاخ نمرود تا مرقد سیده شریفه را نشانمان داد. بعد هم بردمان موکبشان تا کمی کمکشان باشیم. خوب میدانست که طعم شیرینِ پذیرایی از زوار، یادِ خودش و موکبشان را تا ابد در دلمان زنده نگه میدارد. رسیدیم به طریق. با تاخیرِ چند ثانیهای از ماشینش پیاده شد. دیدم که با پشتِ آستین چشمهایش را پاک کرد اما باور نکردم برای اشک باشد. آمد و با مکث گفت: اگر سالِ بعد نبودم هم، حسن هست و از شما پذیرایی میکند حتما بیایید. نفهمیدم منظورش چه بود. تمام زورش را زده بود که پیشمان اشکش نیفتد اما افتاد. چشمهای درشتش از اشک پر شد و در تاریکی برق زد. دیگر اِبایی نداشت که اشکهایش را ببینیم. قفسهسینهام سنگین شد و اشکهایم از دیدنِ حالش بیاختیار سرازیر شد. سریعتر از چیزی که فکرش را میکردیم خداحافظی کرد و رفت. تا ماشینش در خیابان دیده میشد نگاهش کردم و هر لحظه گریهام شدیدتر میشد. در تاریکی و سکوتِ طریق راه افتادیم. آنقدر سکوت که صدای گریهی دو نفر دیگرمان هم شنیدم و بغضم بیشتر شد. یکی از بچهها آرام گفت از دیروز سه بار به محسن گفته تا سال دیگه میرم نجف. و این اصطلاح بینِ عراقیها یعنی میمیرم و توی وادیالسلام نجف باید دنبالم بگردید. آن شب تا نیمههای مسیرمان گریه میکردم. از این محبتی که از ما به واسطه امام حسین(ع) به دلِ مردم عراق افتاده. از اشکهای این مردِ نظامیِ عراقی. از تاکیدش بر نبودنش و از دلتنگی جلوجلوام برای آن شب و برای مهربانیِ آقایی که نمیدانم دیگر در این دنیا میبینمش یا نه؟
" />
آرزو صادقیشنبه | ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ |
عراق، الطُفَیل
#اربعین
@madaare_hagh
از لحظه ورودمان خودش و پسرش اسعد، مدام ازمان پذیرایی میکردند و جلویمان دولا و راست میشدند و تا میآمدیم برای کمک بلند شویم، صدایشان بلند میشد و تند و پشتِهم و محکم بهمان میگفتند که "إستَریح، إستَریح". حالا بیا و به عربی بهشان بگو، به خدا خجالت میکشیم که ما استراحت کنیم و شما جلویمان اینطور خم و راست شَوی و پذیراییمان کنی و اگر خودمان کمک کنیم راحتتریم، اما امان از این زبانِ عاجز که تا بیاید دو کلام عربی بگوید سفره پهن شده و کارها تمام شده است...ابوحسنِ عزیز یک روزِ تمام، همهاش را گذاشت تا مراقبمان باشد. یعنی مراقبِ زائران حسین(ع). ساعات آخر هم برای اینکه همه ارادتش را نشانمان دهد به اصرار، پشتِ جوانِ سیدِ جمعمان نماز بست تا شرمندگیمان بشود ده از ده. باید میرفتیم سمتِ طریق. اما دلش نمیخواست بودنمان کنارش، خشک و خالی تمام شود. از کاخ نمرود تا مرقد سیده شریفه را نشانمان داد. بعد هم بردمان موکبشان تا کمی کمکشان باشیم. خوب میدانست که طعم شیرینِ پذیرایی از زوار، یادِ خودش و موکبشان را تا ابد در دلمان زنده نگه میدارد. رسیدیم به طریق. با تاخیرِ چند ثانیهای از ماشینش پیاده شد. دیدم که با پشتِ آستین چشمهایش را پاک کرد اما باور نکردم برای اشک باشد. آمد و با مکث گفت: اگر سالِ بعد نبودم هم، حسن هست و از شما پذیرایی میکند حتما بیایید. نفهمیدم منظورش چه بود. تمام زورش را زده بود که پیشمان اشکش نیفتد اما افتاد. چشمهای درشتش از اشک پر شد و در تاریکی برق زد. دیگر اِبایی نداشت که اشکهایش را ببینیم. قفسهسینهام سنگین شد و اشکهایم از دیدنِ حالش بیاختیار سرازیر شد. سریعتر از چیزی که فکرش را میکردیم خداحافظی کرد و رفت. تا ماشینش در خیابان دیده میشد نگاهش کردم و هر لحظه گریهام شدیدتر میشد. در تاریکی و سکوتِ طریق راه افتادیم. آنقدر سکوت که صدای گریهی دو نفر دیگرمان هم شنیدم و بغضم بیشتر شد. یکی از بچهها آرام گفت از دیروز سه بار به محسن گفته تا سال دیگه میرم نجف. و این اصطلاح بینِ عراقیها یعنی میمیرم و توی وادیالسلام نجف باید دنبالم بگردید. آن شب تا نیمههای مسیرمان گریه میکردم. از این محبتی که از ما به واسطه امام حسین(ع) به دلِ مردم عراق افتاده. از اشکهای این مردِ نظامیِ عراقی. از تاکیدش بر نبودنش و از دلتنگی جلوجلوام برای آن شب و برای مهربانیِ آقایی که نمیدانم دیگر در این دنیا میبینمش یا نه؟
#اربعین
۱۹:۴۴
چند لحظهای از نمازِ جماعتمون در خانه ابوحسن.یادش به خیر..
#اربعین
#اربعین
۱۹:۵۳
اینجا کاخِ نمروده.ابوحسن ما رو برد تا کاخ رو ببینیم.میگفت وقتی بچه بوده ارتفاع این کاخ حداقل ده متر بیشتر بوده.اطراف کاخ هم پر از شکافهایی بود که میگفت کارِ آمریکاییهاست و کلی عتیقههای ارزشمند کاخ رو از عراق خارج کردن.امان از این آمریکاییها که هرجای تاریخی عراق پا گذاشتیم گفتن آمریکاییها عتیقهها رو دزدیدن.
#اربعین
@madaare_hagh
#اربعین
۲۰:۱۴
در نوجوانی با امیرخانی به افغانستان رفتم. طوری با خودش همراهم کرد که از همان لحظات اول برای خواندنِ افغانستان ذوق داشتم. من با جانستانکابلستانش در کوچه پس کوچههای هرات و مزار و کابل گشتم و آنقدر دوستشان داشتم که بخشی از روحم را در خاکشان جا گذاشتم. دیشب قسمت شد و خلاصه تورلیدرِ سفرِ افغانستانم را بعد از چهاردهسال دیدم.عجیب بود از نزدیک دیدن کسی که در خیال، همراه سفرهای افغانستان و بلوچستانش میشدم. بهش گفتم که حالا دوسالی میشود در حوزه افغانستان پژوهش میکنم. داشت کتاب دوستانم را امضا میزد. در لحظه سرش را بالا آورد و درحالی که از چشمانش ذوق میپاشید و انگار باورش نمیشد، گفت چه خوب، افغانستان، حوزه مورد علاقه من.احتمالا خبر نداشت که دانهی عشق و علاقه به افغانستان را خودش در دلم کاشته و حالا بعد از این همه سال مثل بامبو تازه سر از خاک بیرون آورده و تصاعدی در حال رشد است.
" />
آرزو صادقی
چهارشنبه | ۵ شهریور ۱۴۰۴ |
مدرسه ملی روایتِ سمنان
#جانستان_کابلستان
@madaare_hagh
چهارشنبه | ۵ شهریور ۱۴۰۴ |
مدرسه ملی روایتِ سمنان
#جانستان_کابلستان
۱۳:۴۳
امشب فرودگاه امام خمینی شبیه یک تکه از زاگرس شده بود.بختیاریها از گوشه و کنار ایران خودشان را رسانده بودند.همه برای یک چیز آمده بودند: دیدن قهرمانان کشتیشان.مردان بختیاری با دَبیت و چوقای روی دوششان و زنهایشان با لَچک و مِینا و جووه به تن صحن فرودگاه را پر کرده بودند.خوشحالیشان سرریز میشد در صدای دهل و سُرنا و رقص محلی و دست زدنها و نگاههای پرافتخارشان.راه درازِ دوازده ساعتی را آمده بودند، اما خستگی برایشان معنایی نداشت.انگار با هر مدالی که کشتیگیرشان گرفته بود، غروری دوباره در رگهای ایل دویده باشد.یکی پرچم ایران را روی شانه انداخته و یکی دستِ گل را محکم تکان میداد.در آن لحظه هیچکس از طایفهی فلان یا خاندان بهمان نبود؛ همه یک ایل بودند، یک تبار، یک ایران.دمِ کشتیگیرهای فرنگی گرم که با قهرمانیشان این شور و شوق را در بین مردممان انداختند. امشب بختیاریها تصویری در فرودگاه ساختند که به این زودیها از ذهنها پاک نمیشود.
" />
آرزو صادقیدوشنبه |۳۱ شهریور ۱۴۰۴|
تهران فرودگاه امام خمینی
#کشتی_فرنگی#قهرمانی_جهان
@madaare_hagh
#کشتی_فرنگی#قهرمانی_جهان
۱۸:۲۷
اینجا قبل از رسیدن قهرمانای کشورمون و شادی بختیاریهای عزیز در سالن فرودگاه
️
#کشتی_فرنگی
@madaare_hagh
#کشتی_فرنگی
۱۸:۴۱
مامان بغدادی
امروز در حوزه هنری میهمان داشتیم، آن هم چه میهمانی.مامان بغدادی.مامانِ معراجِ شهدای بهشت زهرا، که الحق و الانصاف در روزهایِ جنگ و آتشبس طوری برای شهدا و خانوادههای شهدا و خادمین معراج مادری کرد که لقب «مامان» کاملاً برازندهاش است.ویدیوهای خاطرهگوییهایش از معراج و روزهای جنگ آنقدر در فضای مجازی وایرال شده که بعضیها در خیابان هم مامان بغدادی صدایش میکنند.همنشینی با شهدا تأثیرش را گذاشته و به وضوح و با کیفیت HD نورِ شهدا در چهرهاش دیده میشود.یادم میآید در آن چند روزی که روزیام شد در معراج خادمی کنم، در سختترین و بحرانیترین لحظههای وداعِ خانوادهها با شهیدشان، این مامان بغدادی بود که میتوانست مرهمی باشد بر زخم دلشان و آرامشان کند؛ و این فقط از پسِ کسی برمیآمد که همسر شهید و خواهر دو شهید است.
به این فکر میکنم که فقط چند ماهی از جنگ گذشته، اما در شلوغی روزمره انگار یادِ شهدا و خانوادههایشان برایمان کمرنگتر از آن روزها شده.با این حال، مامان بغدادی و همراهانش هنوز در همان مسیر قدم برمیدارند؛ بیمنت و بیسروصدا.مثلاً در مازندران قرار دیدار با خانوادهی شهدا را داشتند، که خوشاقبال بودیم و بینقرارهایشان آمدند حوزهی هنری و برکتِ روزمان شدند.حضور مامان بغدادی در کنارمان کوتاه بود، اما مطمئنم ردّ لبخند و آرامشش حداقل چند روزی در دلمان میماند.بعضی آدمها انگار خودشان نمیدانند، اما بودنشان حسی شبیه زیارت دارد؛ باید با چشم دل ببینی تا بفهمی از کنارِ چه نوری گذر کردهای.
" />
آرزو صادقیدوشنبه | ۲۸ مهر ۱۴۰۴ |
حوزه هنری مازندران
#مامان_بغدادی#جنگ
امروز در حوزه هنری میهمان داشتیم، آن هم چه میهمانی.مامان بغدادی.مامانِ معراجِ شهدای بهشت زهرا، که الحق و الانصاف در روزهایِ جنگ و آتشبس طوری برای شهدا و خانوادههای شهدا و خادمین معراج مادری کرد که لقب «مامان» کاملاً برازندهاش است.ویدیوهای خاطرهگوییهایش از معراج و روزهای جنگ آنقدر در فضای مجازی وایرال شده که بعضیها در خیابان هم مامان بغدادی صدایش میکنند.همنشینی با شهدا تأثیرش را گذاشته و به وضوح و با کیفیت HD نورِ شهدا در چهرهاش دیده میشود.یادم میآید در آن چند روزی که روزیام شد در معراج خادمی کنم، در سختترین و بحرانیترین لحظههای وداعِ خانوادهها با شهیدشان، این مامان بغدادی بود که میتوانست مرهمی باشد بر زخم دلشان و آرامشان کند؛ و این فقط از پسِ کسی برمیآمد که همسر شهید و خواهر دو شهید است.
به این فکر میکنم که فقط چند ماهی از جنگ گذشته، اما در شلوغی روزمره انگار یادِ شهدا و خانوادههایشان برایمان کمرنگتر از آن روزها شده.با این حال، مامان بغدادی و همراهانش هنوز در همان مسیر قدم برمیدارند؛ بیمنت و بیسروصدا.مثلاً در مازندران قرار دیدار با خانوادهی شهدا را داشتند، که خوشاقبال بودیم و بینقرارهایشان آمدند حوزهی هنری و برکتِ روزمان شدند.حضور مامان بغدادی در کنارمان کوتاه بود، اما مطمئنم ردّ لبخند و آرامشش حداقل چند روزی در دلمان میماند.بعضی آدمها انگار خودشان نمیدانند، اما بودنشان حسی شبیه زیارت دارد؛ باید با چشم دل ببینی تا بفهمی از کنارِ چه نوری گذر کردهای.
#مامان_بغدادی#جنگ
۱۸:۰۱
مَدار
در نوجوانی با امیرخانی به افغانستان رفتم. طوری با خودش همراهم کرد که از همان لحظات اول برای خواندنِ افغانستان ذوق داشتم. من با جانستانکابلستانش در کوچه پس کوچههای هرات و مزار و کابل گشتم و آنقدر دوستشان داشتم که بخشی از روحم را در خاکشان جا گذاشتم. دیشب قسمت شد و خلاصه تورلیدرِ سفرِ افغانستانم را بعد از چهاردهسال دیدم. عجیب بود از نزدیک دیدن کسی که در خیال، همراه سفرهای افغانستان و بلوچستانش میشدم. بهش گفتم که حالا دوسالی میشود در حوزه افغانستان پژوهش میکنم. داشت کتاب دوستانم را امضا میزد. در لحظه سرش را بالا آورد و درحالی که از چشمانش ذوق میپاشید و انگار باورش نمیشد، گفت چه خوب، افغانستان، حوزه مورد علاقه من. احتمالا خبر نداشت که دانهی عشق و علاقه به افغانستان را خودش در دلم کاشته و حالا بعد از این همه سال مثل بامبو تازه سر از خاک بیرون آورده و تصاعدی در حال رشد است.
" />
آرزو صادقی چهارشنبه | ۵ شهریور ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایتِ سمنان #جانستان_کابلستان
@madaare_hagh
رضا امیرخانی عزیزدچار سانحه جدی شدن.لطفاً خیلی دعاشون کنید....
@madaare_hagh
۱۹:۵۴
این لحظه…نمیدانم چندمین بار بود که در این سالها شگفتزدهام کردی.اصلاً انگار کارِ همیشگیات همین است؛ آنقدر خالص و پرتوان و متفاوت ظاهر میشوی که هیچکس نمیتواند در برابر شگفتانههایت مقاومتی داشته باشد و دهانش از تعجب باز نماند. اگر فقط نسیمی از این پنجماهِ آخری که به تو گذشت، به صورت خیلیهامان بخورد، حتماً کم میآوریم و از بازی درمیرویم. اما تو—پروتر از همیشه—ایستادی و پرچالشترین مدرسهی سمنان را تحویل گرفتی و کارهایی را که حداقل شش ماه به زمان لازم داشتند را در همان ماهِ اولِ مدیریتت انجام دادی تا شاگردهایت لنگِ ابتداییترین امکانات مدرسه نباشند. تو از هیچ، همهچیز میسازی.این را تا روزی که خودم را به سمنان رساندم باور نمیکردم. وقتی با چشمهای خودم دیدم چطور برای مراسم فاطمیه، از یک سالنِ قراضه—یا بهتر بگویم یک انباری—حسینیهای ساختی که انگار ماهها برای ساخت و فضاسازیاش وقت گذاشتهای. حسینیهای که وقتی در سکوتش ایستادم انگار در یکی از رواقهای حرم امامرضا ایستادهام، همانقدر خوش انرژی و معنوی. بعد از دو هفته دیده بودمت. همان وسط حسینیه بغلت کردم. به دانشآموزهایت نگاه میکردم که دورت کرده بودند. برای حرف زدن با تو و گرفتن مسئولیتهایشان در تمیزکردن حسینیه ذوق داشتند. تقسیم شدند و فکر میکردم قرار است برویم دفترِ کارت که فاطمه را معرفی کردی و گفتی میخواهید با هم درس بخوانید و اگر دوست دارم همراهتان شوم. آن روز، وسط همان حرفهایت، از خودم پرسیدم:«مگر چند جان داری که اینهمه برکت کردهای؟ وسط این همه مسئولیت و ماجرا، چطور برای دخترهای مدرسهات اینطور وقت میگذاری تا رابطهشان با تو گرم و حقیقی بماند؟ اصلاً کدام مدیری، وسط آن همه مشکل، اینقدر برای حل مسئلهی دانشآموزش، از جان میگذارد؟»و همینهاست که مرا هربار درباره تو شگفتزده میکند. خدا را شکر میکنم برای داشتنِ تو؛ برای دوستی که در زندگی من سِمَتهای زیادی دارد.بودنت را قدر میدانم، چون خوب میدانم پیدا کردن آدمهایی شبیه تو در این روزگار کار سادهای نیست؛ آدمهایی که هم بلدند کار کنند، هم بلدند عشق بورزند، هم بلدند وسط این همه مسئولیت، خودشان و دیگران را فراموش نکنند.تو برای من فقط یک دوست نیستی؛ تکیهگاهی، الهامی، آیینهای که هر بار نگاهش میکنم یادم میآید آدم باید محکم بایستد، درست مثل تو، و از هیچ، همهچیز بسازد.سالهای آیندهات پر از همان برکتی باشد که این سالها به جانِ زندگیِ بقیه دمیدی.باشد که خدا همچنان راههایت را هموار کند، دستت را بگیرد و دلِ خستهات را هرجا لازم شد آرام کند.تولدت مبارک عزیزِ جانم؛به بودنِ تو، به قد کشیدنِ تو، به نورِ زنی مثل تو، افتخار میکنم محدثه.
" />
آرزو صادقی
@madaare_hagh
۱۶:۳۷