بله | کانال رمان هم خون❤️🫂
عکس پروفایل رمان هم خون❤️🫂ر

رمان هم خون❤️🫂

۱۷۴عضو
تقدیم به نگاه های قشنگتون ببخشید این مدت پارت نداشتیم دوباره مغزم استارس خورد و شرو کردم به نوشتن undefined#نیکی

۱۲:۵۸

میشه حمایت کنید:) #نیکی

۱۳:۰۲

امشب چه شبیهمیلاد کسیه که با اینکه کلی هیت گرفت بی دلیل و کم نیاورد کسی که در حقش کوتاهی شد ولی بازم کم نیاوردکسی که فداکاری تو ذاته تو درونشهکسی که با وجود دیسک کمر شدید پا ب پای مردم وایساد و خوندو عکس گرفتکسی که بغضشو زیر صورتش مخفی کرد که فقط دل خانواده ماکان شاد باشهکسی که بهترین حامی برادرش امیره و مهم تر حامی ماهاسکسی که بلد نیست چطوری دل کسیو بشکنه ولی همه دلشو میشکننکسی که درخشش تو قلبمون واجبهکسی که اگه نبود آسمونم تاریک بودکسی که یه مرد واقعیه
ماه خانواده شاهزاده قلب نازیروزی صد بار تولدتو با عشق بیشتر تبریک میگم(مخلص شما:نازی هادیان)
#نازی_هادیان

۲۱:۲۸

رهام عزیزم از ته دلم آرزو میکنم همیشه کنار خانوادمون باشی و هر سال بیشتر از پارسال تولدتو با شادی جشن بگیریم دور دونه قلبم و آرزو میکنم همیشه شاد باشی بی خیال غم و ناراحتی لبت خندون باشع از ته دلت طوری بخندی که هفت آسمون صدای قهقه هاتو با جون و دلش بشنوه و اونم مثل خودت شاد شه بهترین بودی هستی و خواهی بود بمونی ابدی نبودنت برای بودنم سخته🥹undefined#نازی_هادیان

۲۱:۴۲

سلام بچه ها خوبیددددمنتظر باشید پارتایی تو راه داریم که فکرشمم نمیکنید اتفاقاتی که کلا ورق برمیگرده undefined#نیکی

۱۵:۴۳

اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:دومundefined
که یکهویی صدای داد رهام میره بالا
رهام: خحالت نمیکشید بچه داره نگاتون میکنه
چشمشون قفل میشه رو اریا که یکهویی بغضش میشکنه و غرق اشک میشهرها میره بچرو بغل میکنه مونا زانو میزنه پیش رهامو سه تایی گریه میکنن
رهامیرم دست علیو میگیرن میکشوننش بیرون لازم بود یکم باهم صصحبت کنن
عسل میبینه مامانش گریه میکنه اونم میره میشینه گریه میکنهبلبشویی شده بود بعد چند دیقه گریه کردن اریا و عسل خسته میشن و میخوابن مونا و رها ام به هق هق میفتن
از اونور رهامیر با علی داشتن صحبت میکردن
رهام: چی شده اون جوری دادو بیدادتون رفته هوا
علی: روانیم کرد یک هفتس مخمو خورده که تو داری یکچیزو پنهون میکنی
امیر: شاید از قضیه بچه بو برده
رهام: ارع ولی دیگ حق نداری سر خواهرم داد بکشیااااا وگنه من میدونمو تو
علی: نمیشه کنترلمو از دست میدم دیوونم میکنه کم مونده همه چیو بهش لو بدم
امیر: علی نکنیااا گند نزن تو زندگیتون خواهشا
علی: نمیتونم شیطونه میگه...
امی: شیطونه چی میگه پسر کله شق بازی در نیار انقد تخس نباش
علی: شما میگید چیکار کنم
رهام: بزار مونا با رها حرف بزنه اول ببینیم چه خبره به چی شک کردع و بعد میگیم چیکار کنی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ مونا و رهاــــــــــــــــــــــــــــــــــــمونا: قربونت برم بچه ها الان خوابیدن بیا بریم بشینیم صحبت کنیم
رها با هق هق گف: باش
میرم یک گوشع از حیاط مینشینن
مونا: رها جان منو تو از بچع گی باهم بزرگ شدیم همیشه غمو شادی همه حال باهم بودیم محرم و هم راز هم بودیم الانم بگو ببینم
رها: اخه مونا
مونا: اخه نداره شرو کن (یک سقلمع زد به بازوش)
رها: میدونی علی دیگع مث قبل نیس...
مونا: ینی چی بگو دیگه کامل توضی بدع
رها: بهش شک دارم🥺 صبا زود میره شبا دیر میاد وقتیم میاد کلا تو گوشیه بهش میگم کجایی یا میپیچونه یا سرم داد میکشه میگه سر کارم غر نزنرمز گوشیشو عوض کردع و من نمیدونم چیه بعد یکبار یواشکی از پشتش که نگاه کردم متوجه شدم یک شب بعد اینکه خوابید رفتم تو گوشیشو undefinedundefinedundefined
صدای گریش بلند شد و هق هق کرد
مونا: قربونت برم چی شدد بگو دیگه
رها: چیزی که دیدمو هیچ وقت فراموش نمیکنم
مونا: بگو چی دیدی خب جون به لب شدممم بگو چه غلطی کرده داداشم
با چیزی که رها گف خون تو رگم یخ زد....
با لایک و انرژی قسمت سوم میادددundefinedundefinedundefined

۱۶:۰۵

اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:سومundefined
ادامه....
با جیزی کع رها گف خون تو رگم یخ زد ینی ممکن بود نه محالع
مونا: نه نه رها غیر ممکنه همچین چیزی از علی بر نمیاد علی... علی عاشقته هیچ وقت باهات اینکارو نمیکنه
گریه رها اوج گرف و گف
رها: خودم با چشمای خودم دیدم تازع نوشته بودبا پدرم راجب طلاق رها حرف زدم گف اگه طلاقش بدی از ارث و میراث خبری نیس گف بعد گرفتن ارثو میراو طلاقش میکنماون دختره لعنتی که ظاهرا اسمش مهسا بود بهش گف بعدش میای منو میگیری علی بی معرفتم گف تورو نگیرم کیو بگیرم میگف از اولم ازدواجم با رها اجباری بودبعد اوختره بهش گفته احباری بود پس چرا بچه فلج رها رو با یک بچه سالم عوض کردیعلیم گف به زودی بهش میگم مطمینن دق میکنه میمیره راحت میشم
(مونا: با هرکلمه رها گر میگرفتم حالم خیلی بد بود ینی همچین کاری همیچین حرفایی از علی بعید بود)
رها ادامه داد: تو هر پیام قربون صدش میرفت دختره افریته اومده زندگیمو خراب کنه undefinedمونا ینی اریا بچه واقعی من نیس شماها میدونستید و بهم نگفتید
مونا دست انداخت دور گردنش بهش تکه داد گف الهی بمیرم برات نگفتیم که حالت بد نشه واس وضعیت روحی خودت دکتر گف ازت پنهون کنیم نگران نباش حساب علیو جوری میرسم کهبه پات بیفته فقط بگو شمارع دختررو برداشتی؟
رها: نه
بعد رها به یم نقطه خیره شد
رها: گوشی علی اونحاس( اشاره کرد به رو میز)
مونا یک لبخند شیطانی از رو غم زد و بلند شد گوشیو اورد
مونا: رمزش چیه؟
رها رمزو زد رفتن دونه دونه پیامارو میخواندن بیشتر عصبی میشدن مونا به عنوان مدرک از رو همشون عکس گرفت بعدم دوتایی شرو کردن پیام دادن به دخترهکه من تورو نمبخوامو ازت بدم میادو و... دختره با اه ناله و گریه میگف چی شدی قربونا برم عشقم چرا اینجوری میکنی باهام مونا یک نقشه شوم به سرش زد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرهامیر و علیـــــــــــــــــــــــــــــــامیر: علی به خدا به خای کاری کنی با زندگی رها خودم گردنتو میشکونم
رهام اومد چیزی بگه که یکهویی گوشی امیر زنگ خورد
رهام: کیه؟
امیر: موناجواب میده
شروع مکالمه undefinedا: الو..م: سلام داداش undefinedا: سلام قربونت برم چی شدعم: علی ورهام پیشتن؟ : ارهم: گوشیو بزار رو ایفون... ا: باشه... گذاشتم(مونا شرو میکنه به تعریف کردن اتفاقا هر لحظه امیر و رهام عصبی تر علی پر استرس ترو مظترب تر بعد توضیح ها صدای گریه مونا و رها بلند شد امیر بدون حرفی گوشی قط کرد) یک دونه خوابوند تو گوش علی: خجالت نمیکشی بی غیرت تو خودت زنو بچه داری عوضی....... سیلی دوم از طرف رهام بود همینجور که میزدن تو سرتش و نصیحتش میکردن گرفتنش زیر مشت و لگد که به سزا خیانت کردن برسعبعد کهاه نالش بلند شد و متوجه شدن از سرش داره خون میادو پاش شکسته دست از سرش برداشتنعلی همونجور با حالت بیجون به همشون فوش میداد مخصوصا رها
یک هفته بعد.... (از زبان علی) چشم باز کرذم دیدم تو بیمارستانم تا اینکه به هوش اومدن پرستارا ریخت سرم و دکتر صدا زدن هیچکدومشون نبودن بعد به هوش اومدنم زنگ زدن خوانوادم بیان که کاش زنگ نمیزدن کاش هیچ وقت به هوش نمیومدم که اون اتفاق نیفته...
دونه دونه رسیدن تو بیمارستان خوب باهام رفتار میکردن... مرخص که شدم میگفتن بریم باغ شهریار حالو هوامون عوض شهخوشال بودم از اینکه به رو خودشون نمیارناصلا هواسم به قیافه پر غم رها نبود که لحظه به لحظه اشک میریزه ولی من واقعا عاشق مهسا بودمبعد که رسیدیم به باغ با جیزی روبه رو شدم که کاش کور بودم نمیدیدم....
با لایک فراوان و انرژی قسمت چهارم میادundefinedundefinedundefined

۱۶:۰۵

اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:چهارمundefined
ادامه... با چیزی روبه رو شدم که کاش کور بودم نمیدیدم ینی میشه انقد خانوادم بیرحم باشن که زورشون به دختر دختر بیس ساله رسیده؟
مهسا دیدم که با سرو صورت خونی بستنش و بیهوشهکه با دادو فریاد دویدم سمتشهرجی سعی کردن جلومو بگیرن نتونستندستو پاهاشو باز کردم هرچی صداش زدم جواب نداد خدارو شکر نبض داشت بغلش کردم دویدم انقد دویدم که یک ماشین سوارمون کرد و رفتیم حواسم به قیافه شیطانی و خندون اونا نبود بع محض رسیدن به بیمارستان سری بردم مستقیم رفت اتاق عملو منی که بعد یک هفته تو کما بودم الان خودم پشت در اتاق عمل منتظرشهمون لحظه انقد عصبی بودم زنک زدم به یکی از اشناهامونوقت دادگاه گرفتم رها رو فردا طلاق بدم
(از زبان رها) باورم نمیشه علی بدون اینکه به ن یک نکاه بکنه بی اهمیت داشت با جون دل میدوید اون دخترو نحات بده نفهمیدم چی شد چشمام ساهی رفتـ....
(از زبان مونا) رها یکهویی قش کردباورم نمیشع این همه مصیبت پشت هم بردیمش بیمارستان که همون موقع علی دیدم پست در اتاق عمل اومدن سمتش یورش ببرن که بزرگتر ها جلوشونو گرفتن انگار نه انگار علی با ما فامیل بودو حال زنش بد شده
امیر: بهتره منو رهام بریم دنبال بچه واقعی رها
(تو اون زمان و بلبشو هایی که پیش اومد عسلو اریا گذاشته بودم پیش پرستار)
مونا: اره اره برید........ـ.................... دو ماه بعد.................... رها: سلام پسر عشقم خوبی مامانundefinedپاشید پاشید باید برید مهد کودک
(رها الان هم اریا بزرگ میکرد هم پسر اصلیش که اسمشو گذاشته بود ادریا)
بچه هارو هر گ گرفته بود و دوماه بود علی قیبش زده بود رفته بودن پیش که فهمیدن با زن جدیدش رفتن خارج رها هنوز خیلی جوون بود و بچه ها سراغ باباشونو میگرفتن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مونا و اراد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــاراد هر روز عسلو میبرد مهد کودک بعد سر کار بعد دوباره برش میگردوندو دوباره سرکارهمونا دوباره حامله شده بود و اراد بهش گفته بود خونه بمونه استراحت کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرهامیرــــــــــــــــــــــــــــرهامیر همون زندگی سابق اما با این تفاوت که پدر و مادر رهام گیر داده بودن باید زن بگیره و بعد سرو سامون گرفتن امیرو زن بدنرهامیر که کاملا مخالف بودن به قول خودشون از هیچ دختری خوششون نمیومد رهامیر خرج رها و بچه هاشم میدادن
اخر این هفته به مناسبت تولد رهام یک مهمونی بزرگ یا بهتره بگم پارتی گرفته بودن با اصرار زیاد قرار شد رها ام بیاد بچه هارو بزاره پیش پدر مادرش
مهمونی فردا بودو قرار بود امروز اراد و مونا و رها برن خریدبچه هارو همرو گذاشتن خونه پدر مادر موناو رفتن رها بعد اون موضوع خیلی تو خودش بودو کلا حالش تعریفی نداشت مونا هنوز شکمش بزرگ نشده بود یک لباس خیلی خوشگل جذب بلند پوشیده بود
اراد: عزیزم این کوتاهه
مونا: این چی؟
اراد: اینکه خوبه ولی یکم..
مونا: عه بسه دیگع همین خوبه
رها به رفتارشون یک تلخند زد
مونا: رها تو بیا اینو بگیر دو تیکس خیلی خوشگلهعه اراد نمیزاره من بگیرم
رها: اوم بزار پرو کنم
رفت پوشید
مونا: وای قربونت برم عین فرشته ها شدی همینو بگیربعد خرید دخترا ارادم یک لباس شیکو خفن خرید و رفتن خونه
مونا: رها امشب باید بیای شام خونه ما
رها: نه بابا مزاحمتون نمیشم با این وضعیتت
اراد: این چه حرفیه مراحمید شما تشریف بیارید من نمیزارم مونا دست به سیاع سفید بزنه
رها قبول کرد بعد کلی اصرار بچه هارو برداشتن رفتن خونهنشسته بودن دور هم که یکهویی....
با لایک فراوان و انرژی قسمت پنجم میادundefinedundefinedundefined

۱۶:۰۵

اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:پنجundefined
ادامه... که یکهویی ایفون زنگ خورددینگ دینگ.... دینگ دینک...
اراد: من جواب میدم
مونا: کیه
اراد: دوستمه
مونا: واااا
اراد: اومده سر بزنه زود میره
از زبان رها
در باز شد و قامت کسی که تو چهار چوب نمایان شد چهار ستون بدنمو لرزوند باورم نمیشه
اراد: سلام داداش خوبی
حامی: سلام عزیزم خوبی
حامی: سلام سلام
مونا: عه سلام خوبی
رها: ســــ.. لام
حامی نشستو مونا اراد رفتن اشپز خونه
حامی رفت نزدیک رها نشست
حامی: خوبی
رها: ممنون
حامی: چیم از علی کمتر بود میبینی که اون الان ولت کرده ولی من پیگیرتم میدونستم اینجایی واس این اومدم
(رها: کل تنم مور مور شد ینی میشه یکی منو با دو تا بچه قبول کنه)
حامی: من هنوز عاشقتم میای ازدواج کنیم قول میدم دو تا پسرارو مث بچه خودم دوست داشته باشم
رها: حالا صحبت میکنیم
شماره ردو بدل کردنو
اراد: مونا
مونا: جونم
اراد: حامی زنگ زد گف رها هس منم گفتم ارع اینم پاشد اومد undefined
مونا: خبر دارع طلاق گرفته از علی؟
اراد: اره
مونا: به به پس عروسی تو راهه
اراد: undefinedundefined
مونا: حدس زدم واس همین اومدم اشپز خونه راحت حرف بزنن
ــــــــــــــــــــــــــــ اخر هفته تولد رهام
اندیا: به چه جنتلمنی شده واااییییundefined
انا: وایی اره نگاشش کنننن امیرو ببینننن
اندیا: الان قش میکنممم
انا: زود باش بریم تولدشونو تبریک بگیم
اندیا: سلام اقای هادیان تولدتون مبارک(کادوشو دادم)
انا: سلام اقا رهام تولدتون مبارک(کادوشو دادم)
رهام: سلام سلام خیلی ممنونم(این دو تا دختر دیگه کی بودن اینجا چیکار میکردن)
بعد اینکه رهام ازشون دور شد امیر: به به داداش جان چه جذاب میگم اونا کی بودن خبریه؟!!؟!
رهام یک پس گردنی زد به امیر
رهام: نه بابا خودم نمیشناسمشون
شرو شد همه وسط بودن رها و حامی ام داشتن حرف میزدن حامی پیشنهاد رقص داد رها قبول کرد
رهام چشش خورد بهشون خواست بره سمتشون
امیر: رهام چیکار داری راحتشون بزار
رهام: اخه
امیر: ولش کن بزار رها ازدواج کنه بلکه فرجی شه یکی بیاد تورو بگیره undefinedundefinedundefined
رهام: نمکدون
همه چی خوب بود و داشت به همه خوش میگذشت تا اینکه.....
با لایک و انرژی فراوان پارت شیشم میادundefinedundefinedundefined

۱۶:۰۵

اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:شیشundefined
ادامه.... (از زبان رهام)
همه چی خوب بود تا اینکه با یک صدای خیلی ناز و دخترونه جلب شدم
اندیا: ببخشید
رهام: جانـ.مـ.... بله
اندیا: میتونم باهاتوت عکس بگیرم
رهام: حتمی
اون دختره همونی که تنها کسی بود مه نمیشناختمش فیس کوچیکی داشت چشای سبز اون موهای بور و لخت رو پیشونی بلندش چتریاش خودنمایی میکردد
اندیا: خیلی ممنونننممم
تو چشاش نگاه کردم که قفل شد اون ذوقو تو چشماش دیدم که با صدا امیر به خودم اومدم
امیر: داداش داداش هوو رهامممم با تو امممم
رهام: بله بلع
امیر: کجایی یک ربه دارم صدات میکنم
رهام: ببخش جانم
امیر: دیجی داره مارو صدا میزنه بریم یک دهن بخونیم
رهام: بریم بریم
رفتیم رو استیج ایستادیم همه با اشتیق به ما نگاه میکردنعادت داشتم به اینجور نکاها اما داشتن زیر نکاه ذوق وار و پر اشتیاق اون دختر داشتم له میشدم که با اون چشمای سبزش خیره بود بهم
امیر: رهام چی بخونیم
با سقلمه ای که انیر بهم زد از نگاه کردن به اون دختر دست برداشتم
رهام: ام چیز چیزو بخوانیم به جون تو
امیر: اوکییی
(چون سالگرد چهار سالگی به جون تو تازه بود این اهنگو انتخاب کردم این پارت از رمان موقع سالگرد چهار سالگی به جون تو نوشته شده)
به جون تو که نباشی میخوام این دنیا نباشهبدون تو بدون که زندگی من اخراشه نمیشه که بری خاطراتو فقط بزارینمیشه که به این راحتی بگی منو نداری تنها و بی کس ترین عاشق این شهر منمتو راه عشق تو گذشته اب سرم نمیخوام بد کنی با این دلی که دستتهبشو اون ادمی که بر عکس الانته
همینجور که اخنگو میخواندم اونمبا عشق لب میزد به من خیره بودو اشاره میکرد
بعدش چنتا ترک دیگه ام خواندیم(من بد تو خوب، باور من، اسه اسه، و...)
مهمونی تموم شد دم در همرو بدرقه کردیم بعد که مطمین شدیم رفتنو فقط خودمونیا موندم رفتیم داخل رفتم دیدم اون دختر هنوز نرفتع
رهام: امیر
امیر:جونم
رهام: اونا چرا نرفتن
امیر: عه نمیدونم
رهام: بریم بهشون یک چی بگیم
امیر: تو برو مونا منو صدا زد ببینم چیکار دارع
رفتم سمت دختره
رهام: ام اتفاقی افتاده هنوز نرفتید خونه
اندیا: امم ببخشید واقعا شرمنده منتظر داداشمم بیاد دنبالم که اندیا و رهام همزمان گفتنرهام: میشع.. اندیا: میشه..
رهام: عه اول شما بفرمایید
اندیا: نه نه شما بگید
رهام: نه نه چیز خواستی نمیخواستم بگم
اندیا: میخوساتم بگم میشه تا برادرم بیام باهاتون صحبت کنم
وایی باورم نمیشه منم دقیقا میخواستم همینو بگم صدای دل نشینی داشت
رهام: حتمی میشه اسمتونم بگید
اندیا: ام من اندیا هستم آنی صدام میکنن undefined
رهام: خوشبختم
اندیا: من تو فرانسه به دنیا اومدمو مادرم ایرانی بود و پدرم فرانسوی
(واسه همین بود قیافش شبیه خارجیا بود)
ادامه داد مامان بابام اصرار داشتن بیام ایران درس بخوانم ناچار با داداشم اومدیم ایرانو تنها هر روزمو با درسو دانشگاه پر میکنم دنبال یک دوست بودم که تمام وقت پیشش باشم راستش...
امیر: رهامرهامممم بیاااا
رهام: یک دیقه الآن برمیگرپم
انی: بفرمایید
امیر: رهام لیست موزیک های کنسرت اینده اماده کنیم
رهام: اه حالا بعدا اماده میکنیم وقت گیر اوردی
امیر: وا چته
رهام دوبارع رفت سر میز دخترع

رهام: بفرمایید داشتید میگفتید
انی: ششرمنده داداشم رسید من میرم بعدا باهاتون هماهنگ میکنم فقط شمارتونو میدی
رهام دو دل بود ولی داد شمارشو خدافظی کردن ؤ رفت
امیر: چته این دختر چی میگفت
رهام: هیچی اگ شما بزاری
با لایک فراوان و انرژی پارت هفتم میادundefinedundefinedundefined

۱۶:۰۵

با اینکه حمایت از پارتای قبلی خیلیییی کم بود و خیلییی کم لایک خورد ولی من باز پارت دادم پارت بعدی زمانی میاد که لایک همه این پارتایی که امروز دادم به پانزده برسه undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #نیکی

۱۶:۰۵

رمان هم خون❤️🫂
اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefined هم خون2undefined پارت:شیشundefined ادامه.... (از زبان رهام) همه چی خوب بود تا اینکه با یک صدای خیلی ناز و دخترونه جلب شدم اندیا: ببخشید رهام: جانـ.مـ.... بله اندیا: میتونم باهاتوت عکس بگیرم رهام: حتمی اون دختره همونی که تنها کسی بود مه نمیشناختمش فیس کوچیکی داشت چشای سبز اون موهای بور و لخت رو پیشونی بلندش چتریاش خودنمایی میکردد اندیا: خیلی ممنونننممم تو چشاش نگاه کردم که قفل شد اون ذوقو تو چشماش دیدم که با صدا امیر به خودم اومدم امیر: داداش داداش هوو رهامممم با تو امممم رهام: بله بلع امیر: کجایی یک ربه دارم صدات میکنم رهام: ببخش جانم امیر: دیجی داره مارو صدا میزنه بریم یک دهن بخونیم رهام: بریم بریم رفتیم رو استیج ایستادیم همه با اشتیق به ما نگاه میکردن عادت داشتم به اینجور نکاها اما داشتن زیر نکاه ذوق وار و پر اشتیاق اون دختر داشتم له میشدم که با اون چشمای سبزش خیره بود بهم امیر: رهام چی بخونیم با سقلمه ای که انیر بهم زد از نگاه کردن به اون دختر دست برداشتم رهام: ام چیز چیزو بخوانیم به جون تو امیر: اوکییی (چون سالگرد چهار سالگی به جون تو تازه بود این اهنگو انتخاب کردم این پارت از رمان موقع سالگرد چهار سالگی به جون تو نوشته شده) به جون تو که نباشی میخوام این دنیا نباشه بدون تو بدون که زندگی من اخراشه نمیشه که بری خاطراتو فقط بزاری نمیشه که به این راحتی بگی منو نداری تنها و بی کس ترین عاشق این شهر منم تو راه عشق تو گذشته اب سرم نمیخوام بد کنی با این دلی که دستته بشو اون ادمی که بر عکس الانته همینجور که اخنگو میخواندم اونمبا عشق لب میزد به من خیره بودو اشاره میکرد بعدش چنتا ترک دیگه ام خواندیم (من بد تو خوب، باور من، اسه اسه، و...) مهمونی تموم شد دم در همرو بدرقه کردیم بعد که مطمین شدیم رفتنو فقط خودمونیا موندم رفتیم داخل رفتم دیدم اون دختر هنوز نرفتع رهام: امیر امیر:جونم رهام: اونا چرا نرفتن امیر: عه نمیدونم رهام: بریم بهشون یک چی بگیم امیر: تو برو مونا منو صدا زد ببینم چیکار دارع رفتم سمت دختره رهام: ام اتفاقی افتاده هنوز نرفتید خونه اندیا: امم ببخشید واقعا شرمنده منتظر داداشمم بیاد دنبالم که اندیا و رهام همزمان گفتن رهام: میشع.. اندیا: میشه.. رهام: عه اول شما بفرمایید اندیا: نه نه شما بگید رهام: نه نه چیز خواستی نمیخواستم بگم اندیا: میخوساتم بگم میشه تا برادرم بیام باهاتون صحبت کنم وایی باورم نمیشه منم دقیقا میخواستم همینو بگم صدای دل نشینی داشت رهام: حتمی میشه اسمتونم بگید اندیا: ام من اندیا هستم آنی صدام میکنن undefined رهام: خوشبختم اندیا: من تو فرانسه به دنیا اومدمو مادرم ایرانی بود و پدرم فرانسوی (واسه همین بود قیافش شبیه خارجیا بود) ادامه داد مامان بابام اصرار داشتن بیام ایران درس بخوانم ناچار با داداشم اومدیم ایرانو تنها هر روزمو با درسو دانشگاه پر میکنم دنبال یک دوست بودم که تمام وقت پیشش باشم راستش... امیر: رهامرهامممم بیاااا رهام: یک دیقه الآن برمیگرپم انی: بفرمایید امیر: رهام لیست موزیک های کنسرت اینده اماده کنیم رهام: اه حالا بعدا اماده میکنیم وقت گیر اوردی امیر: وا چته رهام دوبارع رفت سر میز دخترع رهام: بفرمایید داشتید میگفتید انی: ششرمنده داداشم رسید من میرم بعدا باهاتون هماهنگ میکنم فقط شمارتونو میدی رهام دو دل بود ولی داد شمارشو خدافظی کردن ؤ رفت امیر: چته این دختر چی میگفت رهام: هیچی اگ شما بزاری با لایک فراوان و انرژی پارت هفتم میادundefinedundefinedundefined
پارت نمیخواید ؟!؟چرا لایکا انقد کمههه!!

۱۷:۲۹

بابا لایک جم کنیدددیگ اگ پارت میخواید#نیکی

۱۶:۴۷

رمان هم خون❤️🫂
بابا لایک جم کنیدددیگ اگ پارت میخواید#نیکی
اℛℴ𝓂𝒶𝓃undefinedهم خون2undefinedپارت:هفتundefined
ادامه....امیر:وا رهام اعصاب نداریا
رهام:به لطف شما
امیر:داداش حالت خوب نی بیا بریم خونه
رهام:پوففف بریم
رفتن خونه رسیدن رهام رفت تو تخت که بخوابه که از گوشیش صدا پیامک میادمیره میخوانه پیامکو
(پیامک:سلام اقا رهام من انیم پیام دادم خطمو داشته باشید فردا ساعت چهار میاید بریم کافه صحبت کنیم!؟)
رهام یک ابروش پرید بالا مونده بود جواب بده یا نه گف ولش فردا جواب میدم گوشی خواموش کرد‌چشاشو بست که به خوابهبعد ربع وول خوردن خوابش نبرد بیدار شد گوشیو برداشت شرو کرد تایپ کردن(سلام اندیا خانوم بله فردا اوکیم)و ارسال کرد بعد با خیال راحت خوابید ...صب با صدا زنگ گوشیش بیدار شدیک غلت رو تخت خورد بلند شد چشاشو مالید گوشی برداشتامیر بود جواب دادبا صدا خواب الود ر:الو🥱امیر:الو سلام خوبی خواب بودی خواب الو؟؟؟؟ر:اوهوم چی میخوایا:هنوزم اعصاب مصاب یخر:خوابم میاد کار نداری ا:ای بابا امروز با بچه ها اوکی کردیم کافه برنامه ریزی تور میخواستم بهت بگم...ر:نخیر کار دارم نمیام خدافظقط کرد... اگه میدونست که اتفاقی در انتظارشه هرگز قط نمیکرد...
پارت هشت بعد پانزده تا لایک میادundefinedundefinedundefined

۱۷:۲۳

بفرمایید پارت از این به بعد کم کمش هفته ای یک بار داربم

۱۷:۲۴

بریم پاکت

۱۳:۴۲

مرسی کع با اینکه پارت خیلی دیر به دیر میدم هستید

۱۳:۴۳

عشقهای منیدundefined

۱۳:۴۳

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل رمان هم خون❤️🫂ر

رمان هم خون❤️🫂

دوستت دارم undefined
رمان هم خون❤️🫂
پاکت هدیه
مبارکت باشهundefinedundefined#مالک_نیکی

۱۳:۴۴