بله | کانال مندوبات
عکس پروفایل مندوباتم

مندوبات

۳۵ عضو
thumbnail

۱۸:۲۵

thumbnail

۱۸:۲۵

thumbnail

۱۸:۲۵

thumbnail

۱۸:۲۵

thumbnail

۱۸:۲۵

2923686188630351616_7276325023416490.pdf

۴۹۱.۱۶ کیلوبایت

undefinedبررسی ۲۵ نظرسنجی معتبر داخلی و بین‌المللی درباره جنگ
خلاصه مهم‌ترین یافته‌ها، به این شرح است:
• ایران؛ اثر «تجمع حول پرچم»: - ۷۵.۷ ٪ باور داشتند ایران توانسته به حملات پاسخ دهد (صداوسیما). - ۲۵ ٪ مردم ایران از مذاکره حمایت می‌کنند (دانشگاه مریلند).
• امریکا؛ الگوی بی‌سابقه مخالفت مردمی: ‌- ۵۹ ٪ از امریکایی‌ها، از ابتدا با اقدام نظامی مخالفت کردند (رویترز- ایپسوس). - ۶۶ ٪ وضعیت را «به‌شدت نگران‌کننده» ارزیابی کردند (رویترز- ایپسوس). - ۷۱ ٪ باور ندارند امریکا در این جنگ پیروز خواهد شد. ‌- ۸۳ ٪ نگران افزایش قیمت انرژی هستند. ‌- حتی ۳۴٪ جمهوری‌خواهان نیز با جنگ مخالف بودند (تایم).
• اسرائیل؛ حمایت بالا اما روند نزولی: ‌- ۸۱ ٪ در ابتدا از عملیات «شیر غرنده» حمایت کردند (INSS). ‌- حمایت به ۷۸.۵ ٪ در هفته دوم کاهش یافت. - ۷۸ ٪ یهودیان اسرائیلی، در موج سوم همچنان حامی ادامه جنگ بودند (IDI). ‌- شکاف عمیق؛ ۷۴ ٪ ائتلاف حاکم در مقابل ۲۸ ٪ اپوزیسیون، حامی ادامه جنگ (INSS).
• اروپا: ‌- ۷۳ ٪ اروپاییان، با حملات امریکا و اسرائیل، مخالفت کردند. ‌- ۷۹ ٪ خواستار مداخله دیپلماتیک اتحادیه اروپا شدند.

#گزارش_خارجی #گزارش_داخلی محمدجواد نوروزی اقبالی؛ مرکز مطالعات راهبردی ژرفا

۱۳:۲۴

thumbnail
undefinedآمارهای جمعیت هلال احمر درباره جنگ ۴٠ روزه

undefinedگزارش اولیه وزارت راه‌وشهرسازی درباره ارزیابی خسارات واحدهای مسکونی و تجاری بخش خصوصی؛ تا ۹ فروردین

undefinedمیزان حملات به استان‌های کشور؛ تا ۹ فروردین

undefinedرئیس سازمان پزشکی قانونی کشور، اعلام کرد: ۳۳۷۵ شهید (شامل ۲۸۷۵ مذکر و ۴۹۶ مؤنث). رئیس «قرارگاه جنگ رمضان» بنیاد شهید، اعلام کرد: ۳۴۶۸ شهید (بیش از ۲ هزار نفر از شهدا، نظامی و بقیه مردم غیر نظامی).

undefinedاستان‌دار تهران، اعلام کرد: حدود ۶۰۰ نقطه در «استان تهران»، هدف حملات رژیم صهیونیستی و امریکا قرار گرفت. در عین حال، شهردار تهران، اعلام کرد: در جنگ اخیر، در ۶۲۴ نقطه «شهر تهران» اصابت داشتیم؛ این عدد در جنگ ۱۲روزه، ۱۴۱ نقطه بود. در تهران، به ۴۰,۳۰۰ واحد مسکونی، خسارت وارد شده است.

#گزارش_داخلی

۱۴:۰۱

thumbnail

۱۴:۰۱

thumbnail

۱۴:۰۱

undefinedنتایج سنجش ملی «اعتماد» و ارزیابی عمومی از تصمیم آتش‌بس
«اندیشکده نظام مسائل حکمرانی کشور»، گروه رصدخانه حکمرانی، اقدام به انجام پیمایش سنجش ملی اعتماد و ارزیابی عمومی از تصمیم آتش‌بس نموده است. این پیمایش، با مشارکت جامعه آماری ۱۷۰۰ نفره از ۲۷ استان کشور، در تاریخ ۱۹ تا ۲۴ فروردین (به‌مدت ۶ روز) برگزار شد؛ که نتایج آن جهت اطلاع سیاست‌گذاران، نخبگان، اندیشه‌ورزان و شهروندان، منتشر شده است.
بر اساس داده‌های به‌دست‌آمده، نتایج در پنج بُعد اصلی، به شرح زیر مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است:
الف. اعتماد و مشروعیت تصمیم‌گیری: ۵۰.۷ ٪ از پاسخ‌دهندگان، اعلام کرده‌اند که به فرآیند تصمیم‌گیری و تصمیم‌گیران، اعتماد دارند. در مقابل، ۳۴.۷ ٪ نظر منفی داشته و تصمیمات اتخاذشده را قابل قبول ندانسته‌اند. ب. شفافیت و اطلاع‌رسانی: در این بخش، یافته‌ها نشان می‌دهد که ۳۶.۵ ٪ از شرکت‌کنندگان، سطح اطلاع‌رسانی مربوط به تصمیمات و اقدامات انجام‌شده در زمینه آتش‌بس و مفاد آن را مناسب ارزیابی کرده‌اند. در مقابل، ۵۰.۵ ٪ بیان کرده‌اند که اطلاع‌رسانی صورت‌گرفته را ناکافی می‌دانند. ج. کارآمدی در مدیریت وضعیت‌های بحرانی: در بعد کارآمدی، ۳۹.۳ ٪ پاسخ‌دهندگان، عملکرد نهادهای مسئول را کارآمد ارزیابی کرده‌اند. در مقابل، ۴۱.۵ ٪ معتقد بوده‌اند که عملکرد دستگاه‌ها در بخش‌های مختلف، رضایت‌بخش نبوده است.د. امنیت ملی و بازدارندگی: در این بُعد، بخش قابل توجهی از شرکت‌کنندگان یعنی حدود ۷۷.۲ ٪ با گزینه آتش‌بس، موافق نبودند و ترجیح داده‌اند تا بازدارندگی دفاعی، از طریق نیروهای مسلح، در دستور کار باشد. در مقابل، ۱۴.۷ ٪ گزینه آتش‌بس را برای حفظ امنیت ملی کشور و رفع تنش‌ها، مناسب دیده‌اند.ه. پاسخ‌گویی و مسئولیت‌پذیری: در این بُعد، یافته‌ها نشان می‌دهد تنها ۱۸.۵ ٪ از پاسخ‌دهندگان، ارزیابی مثبتی از میزان پاسخ‌گویی مقامات داشته‌اند. در مقابل، ۷۳.۷ ٪ خواستار تقویت پاسخ‌گویی و شفافیت در قبال تصمیمات و اقدامات اتخاذشده بوده‌اند و معتقدند مقامات کشور، باید پاسخ‌گوی عملکرد و تصمیمات خود باشند.
این نتایج، تصویری کلی از ارزیابی شهروندان نسبت به ابعاد مختلف حکم‌رانی جنگ، ارائه می‌دهد و می‌تواند مبنایی برای تحلیل، بازنگری و بهبود سیاست‌ها و فرآیندهای مرتبط قرار گیرد.
#گزارش_داخلی خبرگزاری مهر

۱۴:۵۸

thumbnail
undefinedتحلیلی بر عملیات روانی امریکا در مذاکرات با ایران؛ اهداف، مراحل، نشانه‌ها و روش دفاع. عباس موزون

undefinedاول گفته می‌شود: «بیایید مذاکره کنیم». در جلسه مذاکره، زیر همه‌چیز می‌زنند و یک‌طرفه صحبت می‌کنند. بعد، عنوان می‌شود: «این دور از مذاکرات، ناموفق بود». پشت‌بندش، یک تهدید جدید، شارژ می‌کنند. و بعدش، روند شروع می‌شود: دور دوم مذاکرات، دور سوم، ... این، روش امریکایی‌ها است که طرف مقابل را با مذاکرات فرسایشی، خسته و گیج کنند. در کنارش هم، مدام تهدیدهای آن‌چنانی شارژ کنند؛ تا طرف، مثلاً بین بد و بدتر انتخاب کند‌. با همین فریب، جنگ مغلوبه را اول به آتش‌بس موقت و بعد به برد برای خود، تبدیل می‌کنند! روح‌الله ایزدخواه

#تحلیل_داخلی

۱۶:۰۳

thumbnail
undefinedرفتارهای بامزه حیوانات (۱٠)

#گزارش_خارجی آپارات

۱۹:۰۴

thumbnail

۱۹:۰۴

thumbnail

۱۹:۰۴

thumbnail
undefinedمکاشفه عجیب دانش‌آموز میناب شهیده ستایش علی‌حسینی
یک‌هفته قبل از شهادتش، به مادرش گفته: «مامان، ما شنبه هفته آینده، قراره بریم پیش رهبری!» مادرش با تعجب میگه: دخترم، آخه همچین چیزی ممکن نیست! اما ستایش، با اصرار میگه: «ما شنبه می‌خوایم بریم پیش رهبری!» مادر، در جواب اصرار ستایش، میگه: اگر همچین برنامه‌ای باشه، پس باید همراهت بیام؛ نمی‌زارم که تنها بری تهران! ستایش میگه: «اما مامان، این سفر مخصوص بچه‌های مدرسه ما است!» در نهایت، مادرش از سر کنجکاوی زنگ می‌زند به مدیر مدرسه تا از جزئیات این سفر، آگاه بشود! اما مدیر مدرسه، کلاً منکر صحبت‌های ستایش میشه و میگه: اصلاً برنامه همچین اردویی نداریم و ستایش، از پیش خودش یه حرفی زده! بچه هست شاید خیال‌بافی کرده!
اسرانجام، «شنبه» ۹ اسفند ۱۴٠۴، از راه رسید و همه، دیدند که ستایش درست می‌گفت! ستایش، با تمام دوستان‌اش و معلم‌هایش، همراه با رهبر عزیزمان آسمانی شدند ...
#گزارش_داخلی (به‌نقل از والدین شهیده) عسکرپور؛ کهف‌الشهدا

۱۱:۰۳

thumbnail
۱/۳ فرشته‌ها نمی‌میرند ...
میکائیل، دست کپلش را روی شکم چرخاند و گفت: «مامان! غذات مزه‌ بهشت می‌ده!». کورش، خودشیرینی برادر را تاب نیاورد و سقلمه‌ای به او زد و گفت: «خب حالا! بهشت؟! چه خبره؟! یه ساندویچه دیگه!»
میکائیل شکمو بود؛ اما زبان شکرگزاری داشت: «یا رب دل ما را تو به رحمت جان دهدرد همه را به صابری درمان دهاین بنده نداند که چه می‌باید خواستداننده تویی هر آنچه خواهی آن ده»این شعر خواجه عبدالله انصاری را از بر کرده بود و همیشه جای دعای سفره، می‌خواند.
یک پسربچه ۹ساله تپل را راحت می‌شد با خوراکی گول زد؛ اما ۲٠ روز قبل، وقتی میکائیل، پای بابا را چسبیده بود و التماس می‌کرد نرود، با بستنی هم گول نخورد. بابا رفت و او به جای بستنی، غصه خورد. آن شب، بزم میکائیل و کورش و مامان‌‌شکیبا، تمام شد. قاب زیبای سه‌نفره‌شان پای سفره، جان می‌داد برای گرفتن یک سلفی مادر-پسری؛ تا قاب کنند و مثل تابلوی شام آخر بزنند سینه دیوار؛ تا وقتی دو روز بعد، بابا خواست برگردد، با آن عکس زیبا سورپرایزش کنند. نمی‌دانم چرا اما شکیباخانم، عکس و عکاسی را گذاشته بود برای وقتی دیگر.
سفره که جمع شد، کورش جستی زد و آمد کنار میکائیل تا دستش را بگیرد و بروند برای بازی. رگ خواب داداش کوچک، دست داداش بزرگ بود و برای این که سقلمه را جبران کند، پیشنهاد بازی ‌جنگی داد. کورش، خوره فوتبال بود اما میکائیل، عاشق بازی پلیسی. لشکری از سربازان را با یونیفرم‌های مختلف در کمد اسباب‌بازی‌اش نگه می‌داشت و شب‌ها سربازهای ایرانی را در مشت‌اش می‌گرفت و می‌خوابید.
«تو امریکا باش، من ایران! باشه داداشی؟» کورش این را گفت؛ اما محال بود میکائیل بپذیرد. هیچ‌وقت توی کَتش نمی‌رفت که امریکا باشد. بالش‌ها را چیدند و موضع گرفتند و جنگیدند و آخرش ایران، امریکا را شکست داد. آوانسِ کورش بود یا دنباله دل‌جویی سقلمه‌ای‌اش؛ هر چه بود، ایران باید پیروز می‌شد که شد.
شب داشت به نیمه می‌رسید؛ اما بچه‌ها خیال خوابیدن نداشتند. قبل از خواب، حس داوینچی‌شدن آمد سراغ میکائیل و دفتر نقاشی‌اش را آورد تا شاهکار هنری خلق کند. یک ساختمان دو طبقه کشید که بالایش پرچم ایران بود. بعد، چندتا بچه که توی حیاط ایستاده بودند و اوضاع و احوال شادی و غم‌شان، معلوم نبود. بعدش، چیزهایی شبیه شعله یا شراره، به نقاشی اضافه کرد. این‌ها از صفحهٔ پاک ضمیر بچه کلاس سومی، افتاد روی صفحه سفید کاغذ نقاشی. به جای امضای هنری، دو عبارت کوتاه مبهم هم بالای برگه نوشت.
داوینچی‌بازی میکائیل که تمام شد، فرشته‌بازی‌اش گل کرد: «مامان! من سوره بروج رو حفظ کردم. می‌خوام فردا برم مدرسه بخونم تا مردم بهم افتخار کنن!» شیرین‌زبانی و بداهه‌گویی‌های میکائیل همیشه برای مامان جالب بود و جذاب. او حکمت بعضی کلمه‌ها و جمله‌های نوبه‌نو را که پسرش اختراع می‌کرد، با سؤال‌های ساده درمی‌آورد؛ تا بفهمد ته ذهن بچه چه می‌گذرد: «منظورت اینه که دوستات توی مدرسه بهت افتخار کنن؟» مامان‌شکیبا این را پرسید و میکائیل، سری به نشانه مخالفت چپ و راست کرد و گفت: «نه مامان! می‌خوام مردم بهم افتخار کنن؛ همه مردم!». مادر دیده بود آن روز، میکائیل، قرآن کوچکش را کنار گذاشته و برای اولین‌بار، قرآن بزرگ و سنگین خانه را آورده و مشغول خواندن شده بود. بروج، مثل نامش، سوره بامهابت و پرابهتی است؛ سوره‌ای که ماجرای «اصحاب اُخدود» در آن آمده.
خلاصه داستانش این است: عده‌ای آدم‌فروش، باعث شدند جبار زمانه، جمعی از مردان و زنان مؤمن را در خندق بیندازد و آتش بزند؛ در حالی که خودشان برای تماشا کنار آتش نشسته بودند و از سوختن مؤمنان لذت می‌بردند. مردمی که طعمه حریق می‌شدند، جرم‌شان فقط ایمان به خدای عزیز و حمید بود. آخرش چه شد؟ شعله بالا گرفت و بر دامن مسببان افتاد و هلهله‌کنندگان را هم به آتش کشید؛ تا به دست همان جبار زمانه، جزغاله شوند. آن شب، میکائیل داشت خودش را برای افتخارآفرینی آماده می‌کرد.
از همان ۱۵سال پیش که ازدواج کرده بودند، میکائیل، نام فرشته مقرب خدا، باب طبع و پسند شکیباخانم و جوادآقا بود و قرار بود آن را روی کورش بگذارند اما پدر دوراندیش، حرکت قشنگی زده بود تا مادر را تشنه فرزند بعد کند. اسم میکائیل را بایگانی کرده بود برای پسر دوم و ترفند پدر، گرفته بود و حالا آن‌ها در خانه، یک فرشته داشتند. این را خود میکائیل بارها گفته بود. می‌گفت: «من یه فرشته‌‌ام و آرزوی آدما رو برآورده می‌کنم!» راست می‌گفت. اولین آرزویی که برآورده کرده بود، خودش بود؛ آرزوی بابا و مامانش.
undefined

۱۳:۲۱

۲/۳ آن شب، بالأخره میکائیل، تن به خواب داد. فردا صبح، وقتی روپوش مدرسه را تن می‌زد، دیگر از شیرین‌زبانی‌اش خبری نبود. زل زده بود به دیوار و لام تا کام، چیزی نمی‌گفت. سرویس که رسید، میکائیل با عینک بندپارچه‌ای‌اش، قمقمه آبی جوجه‌تیغی‌نشان‌اش را روی کتف انداخته بود. کیف مدرسه‌اش را به دوش کشیده و در قاب در ایستاده بود. چند قدمی به‌سمت پله‌ها رفت و انگار چیزی یادش آمده باشد، همان‌جا ایستاد و برگشت و گفت: «مامان! ازم عکس می‌گیری؟» حالا وقتش رسیده بود شکیباخانم عکاسی کند. میکائیل، ژست خداحافظی گرفت و مادر لحظه را شکار کرد.
چند ساعت بعد، حوالی ۱۱ صبح، جوادآقا، در آبادان مشغول کارش بود. سه‌ماهی می‌شد با انتقالی‌اش به آبادان موافقت کرده بودند؛ اما وسط سال تحصیلی بود و نمی‌شد بچه‌ها را بلند کند و ببرد به شهر جدید و مدرسه جدید. باید کج‌دار و مریز می‌رفت و می‌آمد تا مدرسه‌ها تمام شود و قرارداد اجاره‌خانه هم به پایان برسد. دو روز به پایان شیفتش مانده بود و از چند روز قبلش، مرزبانی آبادان در وضعیت آماده‌باش جنگی بود. آن روز، جوادآقا به ذهنش رسید چیزهایی برای احتیاط به مادر بچه‌ها بگوید. تماس گرفت و گفت اگر جنگی چیزی شروع شد، نگران نباشند و مقداری خرید کنند و در خانه بمانند تا او برگردد. داشت به همسرش اطمینان می‌داد که شهر امن است و از نقطه جنگ احتمالی، فاصله دارد. هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که گوشی از دست شکیباخانم افتاد. «میناب را زدند!». این خبر را قبل از آن که در فضای مجازی بخواند، درست وقتی آقاجواد گفت: «میناب کجا، جنگ کجا؟!» از موج انفجار و هوای غبارآلود شهر پشت پنجره خانه‌شان فهمید.
دل مادر، مثل سیر و سرکه، شروع به جوشیدن کرد. بُراق شد تا ببیند کجا را زده‌اند. رد دود را گرفت و با چشم‌هایش دنبال محل انفجار گشت. نگاهش در جایی قفل شد و قلبش، هُرّی ریخت. گوشی را از روی زمین برداشت تا به همسرش خبر دهد. آنتن‌ قطع شده بود. بدنش شروع به لرزیدن کرد. ذهنش قفل شد. سریع لباس پوشید و خودش را از خانه پرت کرد بیرون. آن‌قدر هول شده بود که به جای کفش، دمپایی تابه‌تا پوشید و دوید سر کوچه تا تاکسی بگیرد. سوار ماشین که شد، چند خانم دیگر هم نشسته بودند. نشسته بودند اما مثل اسپند روی آتش بی‌قراری می‌کردند. مسیرشان یکی بود: «مدرسه شجره طیبه». گوشی‌ها دست‌شان بود و هرچه تلاش می‌کردند با کسی تماس بگیرند، لعنتی آنتن نمی‌داد. ترافیک، جایی نزدیک مدرسه، قفل شد. بقیه راه را باید پیاده می‌رفتند. یعنی باید می‌دویدند. خیابان غلغله بود. مادر می‌دوید و زمین می‌خورد. آن دمپایی‌ها نمی‌گذاشت به‌سرعت بقیه مادرها بدود. از دور معلوم بود مدرسه را زده‌اند. نرسیده به محل انفجار، مردی به پیشواز جمعیت هراسان آمد. آمده بود و همراهش آب سرد آورده بود. دو دستش را ضربدری جلو کشید و از هم وا کرد و گفت: «همه‌شون کشته شدن؛ همه!» زانوان مادر، سست شد. روی زمین افتاد. پاهایش مثل ذهنش فلج شد. دیگر نمی‌توانست تکان بخورد. آسمان داشت روی سرش خراب می‌شد ...
در این چهار سالی که آقاجواد میردورقی، انتقالی گرفته و زن و بچه را از سیستان به میناب آورده بود، به‌اندازه نصف قُطر ایران، به زادگاهش اندیمشک نزدیک‌تر شده بود. ۱۵سال بود با اشتیاق وارد نیروی انتظامی شده و پیه دوری از فامیل و بستگان را به تنش مالیده بود؛ تا مرزبان شود. حتی با دلش، کشتی گرفته بود تا دوری‌های کشنده چند‌هفته‌ای از زن و دو فرزندش را تاب بیاورد.
این ته‌تغاری، اما لایه‌های عمیق‌تری از جانش را درگیر کرده بود. میکائیل، سرشتش عجیب با محبت عجین بود. از آن بچه‌ها نبود که با جمله «باباتو بیشتر دوست داری یا مامان‌تو؟» بتوان سربه‌سرش گذاشت و او را به‌چالش کشید. او گاهی برای باباجوادش، چالش معکوس درست می‌کرد و می‌گفت: «منو بیشتر دوست داری یا مامانو؟!» و خودش جواب می‌داد باید مامان را بیشتر از من دوست داشته باشی! این بداهه‌های احساسی میکائیل، جوادآقا را همیشه غافلگیر و ذوق‌زده می‌کرد. آن روز اما دلش آشوب بود و دستش به جایی بند نبود. خبر مدرسه را شنیده و انداخته بود سینه جاده و به‌سمت میناب می‌تاخت. با خودش می‌گفت نفوس بد نزن مرد! حالا چیزی نشده و حتماً میکائیل آسیبی ندیده؛ فرشته‌ها که نمی‌میرند!
با دوستش تماس گرفت و گفت سریع خودش را به مدرسه برساند و میکائیل را به خانه ببرد و پیش بچه‌هایش بماند؛ تا او خودش را برساند. ثانیه‌ها برایش مرگبار می‌گذشت و راه برایش بی‌نهایت به‌نظر می‌رسید. هزار کیلومتر آن‌ طرف‌تر، مادر روی آسفالت نشسته بود و داشت در خودش فرو‌می‌ریخت. اطرافش مادرهای دیگر، داشتند آوار می‌شدند. مردی جلو آمد و گفت: «بعضی بچه‌ها هنوز زنده‌ا‌ن! برید سمت مدرسه!» انگار خون به رگ‌های شکیباخانم برگشت و جان به پاهایش. از خاکسترش بلند شد و مسیر نیمه‌تمام را تمام کرد. آنجا، هر چه بود، مدرسه نبود.
undefined

۱۳:۲۲

۳/۳ کوه آوار و دود و آتش و صدای ناله و گریه و فریاد و آژیر آمبولانس، صحنه‌ای آخرالزمانی خلق کرده بود. مادر از کجا باید شروع می‌کرد؟! جگرگوشه‌اش را در کدام گوشه باید جست‌وجو می‌کرد؟!
از جماعت مادرها خودش را جدا کرد و رفت بالای تل آوار. با دست‌هایش شروع به جابه‌جایی پاره‌سنگ‌ها و آجرها کرد؛ به این امید که شاید صدای میکائیل را بشنود. یک بیستون جلوی او بود که باید می‌کند و می‌تراشید. دست‌هایش کار می‌کرد و قلبش مدام فشرده‌تر می‌شد. چند دقیقه گذشت و دو مرد امدادی آمدند سراغش: «خانم! اینجا جای شما نیست؛ خطرناکه! ساختمون هنوز داره می‌سوزه! ممکنه دوباره بزنن! بیاید بیرون!».
هر تکه‌‌بچه که از زیر آوار بیرون می‌آمد، مادری مثل یک کوه فرومی‌ریخت. داغ، سنگین بود. جان‌ها را برشته کرده بود. شکیباخانم روی زمین نشسته و به کوه مقابلش، خیره مانده بود. دوباره کسی آمد و گفت تعدادی از بچه‌ها زخمی شده‌اند و مادرها برای شناسایی بروند سمت بیمارستان. کورسوی امیدی روشن شد. مادر، چاره‌ای نداشت جز آن که قتلگاه را به امید نقاهت‌گاه، ترک کند.
به بیمارستان که رسید، سراسیمه سراغ میکائیل را گرفت. نمی‌دانست چه سرنخی دست پرستارها بدهد: «خانم ببخشید یه پسر تپل نیاوردن اینجا؟» پرستار، تخت‌های اورژانس را نشانش داد. همه را دید؛ اما هیچ‌کدام میکائیل نبودند. رفت سمت حیاط بیمارستان. تعدادی جنازه‌ کوچک چیده بودند کف زمین. به خودش نهیب زد که باید آن‌ها را چک کند. جمعیت را شکافت و اولین بچه را دید. مقداری گوشت و استخوان درهم دید و حالش خراب شد و افتاد. او را گوشه‌ای بردند و احیایش کردند. روی آسفالت نشست و یک‌دفعه یاد کورش افتاد. پسر دیگری هم داشت؛ انگار تازه یادش افتاده بود.
کورش، کلاس هفتمی بود و جای دیگری درس می‌خواند. مادر، سراسیمه رفت دنبال آن‌یکی پسرش. مدرسه را تخلیه کرده بودند و هیچ‌کس آنجا نبود. دوباره هول برش داشت. به مدیر مدرسه زنگ زد. مدیر خیالش را راحت کرد که بچه پیش او است و چون کسی نبوده بیاید دنبالش، کورش را با خودش برده. قرار شد مادر برود خانه و آن‌ها کورش را بیاورند. خودش را رساند خانه. به قاب در که رسید، برگشت و ورودی پله‌ها را نگاه کرد. پرت شد به اول صبح و آن عکس لحظه‌آخری. وارد خانه که شد، دوباره گوشی‌اش زنگ خورد. دوستش بود. گفت بماند خانه و قول داد خودش برود مدرسه میکائیل و هر سرنخی پیدا کرد، بی‌کم‌وکاست اطلاع دهد. شکیباخانم، چاره‌ای نداشت جز این که شکیبایی کند و تسلیم تقدیر شود.
آقاجواد مرزبان، روی مرز جنوب کشور، حاشیه سواحل خلیج فارس را گرفته بود و داشت تخت گاز می‌رفت. ۲٠ روز بود دلش برای خنده‌های میکائیل، لک زده بود. خداخدا می‌کرد برسد و ببیند این کابوس لعنتی، همه‌اش خواب بوده. تصویر آن فیلمی که میکائیل بابا، برای تبریک روز پدر فرستاده بود، دلش را چنگ می‌زد. چهره مغموم عزیز دردانه‌اش که روز رفتن به آبادان به پایش چنگ می‌انداخت، لحظه‌ای از جلوی چشمش دور نمی‌شد. در خودش فرورفته بود و اشک می‌ریخت که گوشی‌اش زنگ خورد. دوستش بود. آب سرد آورده بود. خبر قطعی شهادت را که داد، جوادآقا می‌خواست منفجر شود. دوست داشت خودش را از ماشین، به بیرون پرتاب کند. کنار زد و آمد روی آسفالت جاده خوابید.
خدا را شکر میکائیل، کامل بود؛ مثل قرص یک ماه کامل! آرام درون کاور خوابیده بود. کوله‌پشتی‌اش را هنوز حمل می‌کرد. همانی که صبح با آن ژست گرفته و عکس انداخته بود. همکلاسی‌هایش اما با هم قاطی شده بودند! اغلب‌شان آن روز حاضر بودند اما بعضی‌ها غیب‌شان زده بود. پنج نفرشان که غایب بودند، زنده ماندند.
کورش، قبل از این که همراه برادر با آمبولانس به اندیمشک برگردد، همان روز واقعه رفته بود سر کمد میکائیل و سربازها را کنار زده بود تا دفتر نقاشی داوینچی را پیدا کند. چیزی ذهنش را مشغول کرده بود؛ یک تصویر آشنا و یک صدای عجیب. صدای دیشب میکائیل موقع بازی جنگی هنوز در مغزش جریان داشت: «من عقاب ایرانم! هر کی می‌خواد با من دربیفته، بیاد من مینابم!».
اثر هنری برادر را آورد و به مادر نشان داد. آخرین نقاشی میکائیل، مثل «لبخند ژوکوند»، رازهای بزرگی در خود داشت که بعد از رفتنش فاش شد. ساختمان دو طبقه، مدرسه میناب بود. آن پنج بچه که حال و روزشان معلوم نبود، آن روز غایب بودند. سه شراره، همان سه موشکی بودند که مدرسه را صاف کرده بودند! امضای هنری میکائیل، دو عبارت مرموزی بود که بالای نقاشی ‌جا گذاشته بود: «ارتش نزامی» و «بچه‌ها همشون موردن»! آن روز میکائیل میردورقی، فرشته کوچک خدا، رفته بود به جنگ با شیطان؛ تا آرزوی آدم‌ها را برآورده کند. به آسمان ذات‌البروج رفته بود تا مردم به او افتخار کنند. روز آخر، مثل شام آخر، میکائیل با امریکا جنگید و ایران را پیروز میدان کرد و خودش، طعم خوشمزه بهشت را چشید.
#گزارش_داخلی (براساس گفت‌و‌گو با خانواده شهید) زهرا محسنی‌فر؛ وطن امروز

۱۳:۲۲

thumbnail
undefinedundefinedدست‌نوشته و تصاویری از شهید امیر ارتشبد سیدعبدالرحیم موسوی

#تحلیل_داخلی #هنر

۱۶:۰۸

thumbnail
undefinedundefinedسخن و تصاویری از شهید سردار سرلشگر سیدمجید خادمی

#تحلیل_داخلی #هنر

۱۶:۰۸