قسمت
من یکی از اعضای کانال هستم و قصد دارم برای شما تعریف کنم چهطور مسیر زندگیم تغییر کرد:۳۳ سال پیش با فردی ازدواج کردم که فکر اقتصادی عالی و درآمد خوبی داشت.در آن زمان خودم استقلال مالی داشتم، چون دو سال بود که وارد آموزش وپرورش شده بودم. با توجه به درآمد خوب همسرم دغدغهی مالی نداشتیم.اما بعد از گذشت مدت زمانی، اوضاع ما تغییر کرد و کم کم مشکلات مالی ما شروع شد...همسرم گاها در معاملاتی که داشت با ضررهایی مواجه میشد و من که خودم را در اقتصاد زندگی خیلی موثر میدیدم، هر بار، با گرفتن وام و... سعی میکردم مشکل مالی پیش آمده را برطرف کنم اما بعد از گرفتن وام، باز مشکل مالی جدیدی سر راه زندگیمان سبز میشد و چون همسرم توان پرداخت اقساط وامها را نداشت، هر مرحله از پرداخت این اقساط باعث رنجش و ناراحتی من از همسرم میشد.با خود میگفتم: «من به خاطر همسرم، خودم رو به دردسرِ گرفتن وام انداختم حداقل نسبت به پرداخت این اقساط و دینهای مالی متعهد نیست!»کمکم این نگاههای منفی که در دلم نسبت به همسرم داشتم باعث شد که رابطهی عاشقانهی اول ازدواج تبدیل شود به یک رابطهی سرد و طلبکارانه از ایشان! از طرفی هر روز موقعیت شغلی من ارتقاء پیدا میکرد، هم وجههی اجتماعی خوبی در محیط کاری داشتم و هم به درآمد نسبتا خوبی رسیده بودم. هر چه من در موقعیت شغلی و اجتماعی رشد میکردم و بالا میرفتم، همسرم روز به روز از لحاظ اقتصادی ضعیفتر و ضعیفتر میشد...تا جایی که در دلم احساس میکردم حالا که درآمد خوبی دارم، با این موقعیت اجتماعی عالی، به این آدم که به جز دردسر چیزی برایم ندارد چه نیازی دارم!؟خصوصا اینکه در جایگاه شغلی بالایی قرار داشتم و آقایان تحصیلکرده با مدرک فوق لیسانس و دکترا در زیرمجموعهی کاریم بودند و امورات اداری و پرداخت حقوق آنها بر عهده من بود و به جهت موقعیتی که داشتم همه دستبهسینه و در اطاعت من بودند و این عوامل بیرونی باعث شد که خیلی، خودم و امتیازاتم را باور کنم و نگاهم نسبت به همسرم هر روز ضعیفتر شود.مشکلات مالی همسرم هر روز بیشتر از قبل میشد و آن فردی که در معاملات اقتصادی بسیار دانا و زیرک بود تبدیل شده بود به انسانی که فقط اشتباه میکرد و متضرر و بدهکار میشد.من هم که خود را انسان متعهدی نسبت به زندگی میدانستم تمام تلاشم را میکردم تا مشکلات اقتصادی زندگیمان را سروسامان دهم.هر مرحله که من به جهت مشکلات اقتصادی زیر بار قرض و وام سنگین میرفتم، بلافاصله همسرم اشتباه مالی بزرگتری مرتکب میشد، تا جایی که احساس کردم کمرم زیر بار این همه فشار مالی خم شده!اما از آنجایی که خودم را خیلی باور داشتم هر مرحله میگفتم: «حلش میکنم.»سالهای زیادی از زندگیم با این روال طی شد و من فقط در حال مچ انداختن با خدا بودم؛ نمیتوانستم بفهمم دلیل این همه سختی و فشار مالی چیست؟! فقط در هر مرحله بیشتر از قبل نسبت به همسرم حس نفرت پیدا میکردم. تا حدی که وقتی برای یک مشاور، اوضاع زندگیم را توضیح دادم به من گفت: «این زندگی باید همین جا متوقف بشه، بیشتر از این ادامه نده.»
#تغییر_مسیر| با ما همراه شوید
۱۵:۳۱