رسیدم بیمارستان. اون ساعتای اول، اورژانسِ خلوتی بود. قبلش توی قطار نه میتونستم بخوابم نه میتونستم بیدار بمونم. حالا رزیدنتم که خستگی زیاد چشمهام رو دید، دوساعت آفم کرد تا بخوابم و حالم بهتر شه. رفتم و روی تختِ ناراحتِ پاویون، بیهوش شدم. باورم نمیشد بالاخره یه ذره حس امنیت از محیط بیمارستان میکردم.
از خواب پریدم. صدا میومد، صدای انفجار. ترسیدم و سریع برگشتم اورژانس. نزدیکیهای بیمارستانو زده بودن. یه سری ساختمون تماما مسکونی.اولین مریضم، پسر ۱۶سالهای شد که توی شوک بود. توی سونوی فست، نوموتوراکس و هموتوراکس داشت. سرش شکافته شده بود، سریع بردنش اتاق عمل.
دومین مریضم، آقای جوونی بود که پاش به طرز وحشتناکی بریده شده بود. تا عمقی از عضله پیش رفته بود که شبیه نزدیک به قطع شدن بود.
سومین مریضم خونریزی فعال جت داشت از ساعدش. از فواره خون، ترسیده بود و بیتابی میکرد.
چهارمین مریضم مادری بود که همراه دوتا از بچههاش اومده بود. خودش نیاز به مراقبت داشت. باید سیتی میشد ولی کسی بود که بچههای خودشو میبرد سیتی. شوهرش مفقود شده بود. این فقط یکی از مریضایی بود که خانوادگی زیر آوار مونده بودن.
پنجمین مریضم پیرزنی بود که موقع فرار از انفجار لیز خورده بود و حالا دستش بدجوری شکسته بود...
سیل مریضای بدحال، همینطور ادامه داشت. مردمی اومده بودن که قرار نبود پاشون به بیمارستان باز شه. مردم عادی که شرافتمندانه زندگی میکردن. مردم عادی که با هزار جور رنج و سختی و گرونی دست و پنجه نرم کرده بودن. مردمی که حالا اکثرا یه وجه اشتراک داشتن. چشمهاشون؛ چشمهاشون قرمز بود.
اکثرا گریه کرده بودن. یا خانوادشون رو از دست داده بودن یا در مرز سنگین از دست دادنش دست و پا میزدن.
قلبم از جا داشت درمیومد. حس میکردم دارم دق میکنم. جنگ، کابوس روزهای بچگی من بود. بارها خوابش رو دیده بودم. بارها ازش ترسیده بودم. بارها با تپش قلب بیدار شده بودم و هر بار خدا رو شکر میکردم که این فقط یه خواب بود؛ که زندگی شیرینتر از این حرفاست ولی حالا دقیقا داشتم توی یکی از همون کابوسها زندگی میکردم. کابوسی که نشون میداد زهر روزگار تلختر از هر چیزی میتونه باشه که تا حالا تجربش کردی.
صداها رو که میشنیدیم، میدونستیم هر لحظه ممکنه لحظهای باشه که بعد اون لحظهای نیست برامون. ما فقط چهارتا جوون ۲۴ساله بودیم که دوره کارورزیمون رو داشتیم وسط ماه رمضان با جنگ میگذروندیم. گاهی میلرزیدیم ولی ادامه میدادیم. هر لحظه تلاش میکردیم تا به قدر ذرهای مرهمی باشیم روی این زخمها و دلهای داغدار.
قلب منم داغدار بود. داغدار کسایی که نمیشناختم. داغدار روزای عادی که قرار نبود اینقدر تلخ باشه. داغدار زندگیهای نرمالی که هیچ وقت نداشتیم. داغدار زندگیهای سختی که از این به بعد باید ادامه پیدا میکردن.داغدار ایران، زنی که حالا به نظرم بیشتر از هر وقتی قد خمیده شده بود، زخمی بود ولی همچنان ایستاده بود.
#پویش_مرزبانانسلامت | #ایثارـهمدلیـامید | #داستان
۸:۵۲