بله | کانال .مهرپیشه.
عکس پروفایل .مهرپیشه..

.مهرپیشه.

۵۴ عضو
از سر استیصال مدام باید حین انجام دادن کار هایم می‌نشستم و کمی آرام می‌شدم تا دوباره بتوانم از جایم بلند شوم.کارهایم که تمام شد لباس های تنم را که در خانه می‌پوشیدم را هم عوض کردم تا رسم عزاداری را درست به جای آورم. هر رنگی جز سیاه اذیتم می‌کرد. دراز کشیدم بر روی تخت و زیر پتو در خودم جمع شدم و سعی کردم به آقایم فکر نکنم اما مگر قلبم اجازه می‌داد؟ چهره‌ی او از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت باید باز هم گریه می‌کردم تا سبک شوم اما در خانه خودمان نمی‌شد. شاید همان لحظه مرغ آمین بالای سرم پرواز کرد و صدایم را شنید. موبایلم را که در دست گرفتم پیامی در کانال روضه امام جواد دیدم، معلمم نوشته بود بیایید خانه‌ما تا با هم عزاداری و صحبت کنیم. درجا از جایم بلند شدم که به اهالی خانه بگویم کجا می‌خواهم بروم. عبا و روسری سیاهم را پوشیدم و به راه افتادم. از ماشین که پیاده شدم و رفتم زنگ در را بزنم بغض داشت گلویم را خفه می‌کرد وارد خانه که شدم و عکس آقا را کنار شمعدان و پارچه های سیاه دیدم دوباره گریه هایم شروع شد روی صندلی نشستم و بی صدا اشک ریختم.نیم ساعتی گذشت تا خانم محمدی از اتاق بیرون آمد و با بغض به ما خوش آمد گفت.نفر دومی بودم که او به آغوش کشید. آغوشش پناه بود. بغل گوشم با گریه گفت قهرمانت رو پیدا کردی؟؟ دلم می‌خواست تا ابد در میان بازوانش پنهان شوم تا دست کسی به من نرسد و من هر چقدر که می‌خواهم حرف بزنم و اشک بریزم.

۱۹:۳۳

خجالت می‌کشیدم صدایم هنگام گریه بلند شود جلوی بقیه مهمانان...خدا را شکر که در آن روز سخت توانستم دستانم را به دست کسی بدهم که می‌داند در قلبم چه می‌گذرد و می‌شناسد مرا، آن طور که دیگران نه.بعد از تلاوت قرآن، خانم محمدی روی زمین نشسته بود، با بغض و نگاهی که به فرش دوخته شده بود صحبت می‌کرد.او حرف می‌زد و من فکر می‌کردم الان دیگر وقت دست دست کردن نیست. نمی‌توانم روشنایی حق را ببینم و بمانم وسط.
باید با تمام جانی که در بدن دارم شروع به دویدن کنم به سمت نور، آن‌قدر بدوم تا وجودم فدای این روشنایی شود.
تنها کاری که با اختیارات محدودم می‌توانستم انجام دهم حجاب بود. سخت ترین تصمیم زندگی ام را که سه سال فکرش از سرم بیرون نمی‌رفت را گرفتم. با خودم گفتم باید از رقص نسیم لا به لای موهایت بگذری. باید از لذت دیدن موهای مرتب شده ات در آینه های مغازه ها و کتابفروشی ها و کافه ها بگذری. باید بگذری از سبک زندگی گذشته ات.از خانه خانم محمدی که خارج شدم رو به آسمان کردم و گفتم خدایا همه چیز را می‌سپارم به خودت.روسری ام را کشیدم جلو و گره اش را محکم کردم.و این لحظه ای بود که من محجبه شدم. هنوز هیچکس نمی‌دانست که چه کار کرده ام حتی خانم محمدی که چند لحظه قبل از خانه اش بیرون آمده بودم.از خودم، خودی دیگر متولد شده بود. مبارک هر دوی ما باشد...
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا

#حجاب

۹:۳۷

thumbnail
پرچمدهم فروردین
دیروز بعد از یک ماه در خانه ماندن اجباری و یک ماه حسرت کشیدن برای بودن در خیابان به میدان انقلاب رفتم.هرچند به عنوان شرکت در تجمعات نرفته بودم و عصر هنگام بود اما رفتم... دیگر به نظر هیچکس اهمیت نمی‌دادم و می‌گفتم حداقل در این روزها که روزهای #عملیات است باید خودم باشم و برای خودم زندگی کنم معلوم نیست که فردا چه پیش بیاید و من چقدر باید در کل زندگی ام حسرت این روزها را که هیچ کاری نکردم بخورم. کتاب فروشی ها را گشتم، کتاب خریدم، کتاب ها را نگاه کردم، دلم برای بودن در میانشان تنگ شده بود... کتاب باعث میشد احساس کنم بیشتر از همیشه زنده ام. حتی اگر نمی‌خریدم هم می‌رفتم و در کتاب فروشی ها قدم می‌زدم شاید چند ساعتی را فقط مشغول دیدن و تماشایشان بودم... برایم مهم نبود که بخرم یا نخرم. در یکی از کتاب فروشی ها عکس آقا را به شکل پوستر روی میز گذاشته بودند فروشنده به من گفت هر تعداد که می‌خواهم بردارم، هدیه است. تشکر کردم و گفتم یکی عددکافی است نتوانستم بگویم که اگر تعداد بیشتری بردارم نمیتوانم به کسی بدهم و حیف می‌شود. جایش اینجا بهتر است.سر راه به قنادی فرانسه هم رفتم، کوکی و یک ماکارون خریدم زیاد میل نداشتم اما چسبید، تازه بود و خوشمزه، مثل همیشه!! باورم نمی‌شد منی که در هفته چند روز بعد از کلاس زبان به لمیز چهارراه ولیعصر می‌رفتم یا قنادی فرانسه، حالا چند ماه بود که نیامده بودم. دلم می‌خواست یک روز عادی گذشته ام را دوباره زندگی کنم. تا پایم را از قنادی بیرون گذاشتم صدای پدافند آمد خوشحال شدم که انقدر از نزدیک و زیر آسمان صدایش را شنیدم ، حتی این هم مانده بود در دلم.برگشتم به سمت میدان تا بروم به پایانه کاوه و سوار اتوبوس شوم. چشمم دنبال دست فروش ها بود که پرچم بخرم چند قدم که جلوتر رفتم دیدم بساط یکی پهن است و پرچم می‌فروشد، دوتا خریدم یکی کوچک و یکی بزرگ. پرچم کوچک را در کیسه گذاشتم کنار کتابم اما پرچم بزرگ‌تر را در دست گرفتم و آن پنج دقیقه مسیر را ازمیدان انقلاب تا سر خیابان جمال زاده را با آن پیاده روی کردم. بی نظیرترین حسی که در زندگی ام داشتم که این روز ها فقط می‌توانستم تصورش کنم، نمیدانم باید چگونه وصفش کنم واقعا نمیدانم!!! انگار که سبکترین موجود روی زمین بودم، رها از افکار مزاحم و زنجیر هایی که لذت های این دو روز دنیا به پایم بسته بودند.اما پرچمی که در دستم بود سنگین بود. سنگین، با شکوه، با عظمت!! از چه لذتی محروم مانده بودم در این چند هفته... احساس می‌کردم از همیشه بیشتر به آقایم نزدیکم...عشقی می‌کردم برای خودم به الله وسط پرچم نگاه کردم. به تمام اتفاقاتی که در این شصت سال گذشته رخ داده بود فکر کردم. به جوانان انقلابی پنجاه و هفت، به شهدا، به امثال نواب صفوی، آیت الله مطهری و شهید بهشتی... این پرچم پلی بود میان من و آنان، میان امام خمینی و رهبر شهید...اگر می‌خواهم پیروی خط امام باشم باید سفت بچسبم به پرچم، به آرمانش و به انقلاب. نگذارم هیچکس و هیچ چیز در این دنیا من را از آن جدا کند.

۱۸:۴۹

thumbnail
آرزوی دیدار
تلاش های زیادی کرده بودم که کارت دیدار رهبری قسمتم شود به هر کسی که می‌شناختم رو زده بودم و چندین ماه بود که هر از چندگاهی خواب حسینیه امام را می‌دیدم و در خواب روی فرشینه های آبی رنگ دست می‌کشیدم و به آدم ها نگاه می‌کردم. حسابی برایم آرزو شده بود. تنها امیدم به بسیج دانشگاه بود، گفته بودند احتمالا در ماه رمضان سهمیه‌ بدهند من هم از شهریور منتظر ماه رمضان بودم.پنجشنبه بود که با من از طرف بسیج دانشجویی تماس گرفتند و گفتند فقط یک سهمیه داریم برای افطاری یکشنبه که دیدار دانشجویی است می‌توانی بیایی؟ با ذوق بله ای گفتم و اطلاعاتم را برایشان فرستادم.قرار شد شنبه به دانشگاه بروم و کارتم را بگیرماز خیال های شیرین و شوق فراوان خوابم نمی‌برد و به زور خوابیدم.صبح شنبه مادرم سراسیمه بیدارم کرد گفت و جنگ شروع شده است و مثل اینکه بیت رهبری را هم زده اند.همان لحظه جوری شوکه شدم که کمرم گرفت طوری که نمی‌توانستم قدم را صاف کنم. از درد، تکان خوردن سخت شده بود، زبان روزه هم که نمی‌شد مسکن خورد. تحمل کردم و به دوستانم پیام دادم تا خبری بگیرم...اخبار را نگاه کردم خبری من باب حمله به خانه‌ی آقا نشنیدم و کمی خیالم راحت شد.می‌دانستم که دیگر با این شرایط افطاری برگزار نمی‌شود اما با خودم می‌گفتم هر طور شده دوباره کارت می‌گیرم و برای یک مناسبت دیگر خودم را به آنجا می‌رسانم.نمی‌دانستم چه بلایی سرم آمده. نمی‌دانستم آرزویم آرزو ماند.نقشه ها کشیده بودم که پنهانی برای افطاری بروم که کسی متوجه نشود. پدر و مادرم و خواهرهایم اگر می‌فهمیدند چه برنامه ای دارم غوغایی می‌شد که نمی‌خواستم رخ بدهد. می‌خواستم با آرامش به افطاری خانه‌ی آقایم بروم.مدام فکر می‌کردم چگونه صدایم را به صدایشان برسانم چگونه بگویم آقاجان آقاجان چفیه. چگونه دستم را تکان بدهم که او مرا ببینید...بله آقا جان...من همانی ام که تا اسمتان را می‌شنیدم ناسزا می‌گفتم. حالا من را ببین، که چگونه دست کشیدم از دار و ندارم تا #عشق به شما را فریاد بزنم...
دردی‌ست دردِ عشق که هیچش طبیب نیست

۱۰:۱۸

thumbnail
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشیدچه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

۲۰:۴۹

thumbnail
مأموریتروز جمهوری اسلامی ایران
امروز که از خواب بیدار شدم کرِختِ کرِخت بودم حوصله هیچ چیز را نداشتم و دلم نمی‌خواست از تخت بیایم بیرون. حوصله ام سر رفته بود می‌دانستم که امروز نمی‌توانم بیرون بروم. به بهانه اینکه دوازده فروردین بود می‌گفتند می‌خواهی به تشییع یا به راهپیمایی بروی و ما نگران می‌شویم. گفتم ولش کن امروز را هم می‌مانم در خانه و بیرون نمی‌روم. گردنم درد می‌کرد انقدر دراز کشیده بودم، بدنم سنگین بود. کتابی که در حلقه ی مطالعاتی انتخاب شد را در طاقچه شروع کردم. چند صفحه ای خواندم شاید بیست و پنج صفحه...بعد گذاشتمش کنار...حوصله ام نکشید، چشمانم درد می‌کرد آن‌قدر به صفحه موبایل خیره شده بودم. گوشی را گذاشتم کنار و به سقف و پرده های تخت خیره شدم.با خودم گفتم اگر بخواهم در مورد امروز بنویسم باید چه بنویسم؟ هیچی! فقط در خانه ماندن، در اتاق ماندن، در تخت ماندن، زیر پتو ماندن! همین!! پس باید یک کاری کنم!! با خودم فکر کردم قبلا ها که ده دوازده ساله بودم در خانه قبلی مان می‌رفتم بالا پشت‌بام و کتابم را هم با خودم می‌بردم، می‌نشستم بر روی سکوی پشت بام که خیلی هم خطرناک بود و کتاب می‌خواندم...اما نمی‌ترسیدم! از آن کله شق های نترس بودم!!آن‌قدر کتاب می‌‌خواندم تا هوا تاریک می‌شد. بعد از اذان می‌آمدم پایین و باز هم کتاب می‌خواندم این دفعه جلوی تلویزیون با صدای اخبار بیست و سی. هم خواندن در سکوت را دوست داشتم هم خواندن در هیاهو و سروصدا.پشت بام این خانه خیلی چنگی به دل نمی‌زد اما حیاطمان دلباز بود. بلند شدم تا آماده شوم و بروم حیاط. از میان کتاب های کتابخانه ام کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» به چشمم خورد همان لحظه برش داشتم. می‌دانستم در مورد بیماری و مرگ است. زمانی در مدرسه خیلی این کتاب دست به دست بچه ها می‌چرخید مخصوصا بچه های هنر_علوم انسانی. همان موقع خریده بودمش ولی تا الان نخوانده بودم... کتاب را با خودم بردم پایین و نشستم روی راه پله کوچکی که در حیاط بود و شروع کردم به خواندن.هوا به معنای واقعی کلمه ناز بود، نسیم می‌آمد، آسمان آبی بود نور ملایمی روی صفحات کتاب افتاده بود...مثل سکانس یک فیلم. با هر آواز گنجشک و هر نگاهی که به پنبه های سفید و بزرگ بالای سرم می‌انداختم روحم تازه می‌شد. به پرواز کلاغ ها نگاه می‌کردم. راستی چقدر امروز کلاغ دیدم! دوباره مشغول خواندن شدم، کتاب به شدت جذبم کرده بود تا تاریکی هوا صد و سی صفحه خواندم. این میان به کارهای راهبری بچه ها هم کمی رسیدگی‌ کردم. لحظه‌ی آخری که خواستم برگردم خانه به آسمان نگاه کردم. امروز زیر این آسمان مردم دوازدهم فروردین، این روز مبارک را در خیابان ها با تشییع شهدا بزرگ داشتند، مشت های گره کرده اشان را رو به آسمان گرفته اند و با باهم بودنشان قوت قلبشان را تازه کرده‌اند. کمی دلم گرفت...این وقت ها یک چیزی به خودم می‌گویم که آرامم می‌کند...با خودم می‌گویم من در این شرایط در حال تربیت شدنم برای یک موقعیت خاص و برای یک مأموریت ویژه در حد و اندازه‌‌ی خودم. این روز ها دارم صبور و تودار می‌شوم برعکس گذشته که به شدت عجول بودم و پر سر و صدا! این ها اگر درس نیست پس چیست؟ این که در برابر کنایه ها و طعنه ها سکوت می‌کنم و دم نمی‌زنم و می‌سوزم و دوباره از این جسد سوخته زنده می‌شوم کلاس درس است.می‌دانم خدا دلم را می‌خواند و نوبت من هم می‌رسد تا خدمت کنم. باید برای آن روز خودم را آماده کنم. مأموریتی که برایش به این دنیا آمده ام در یک جایی از آینده منتظر من است.

۲۱:۰۲

thumbnail
گاهی به آینه نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم این تویی حنا؟ این تویی که شکل و شمایلت اینگونه شده است؟ چقدر پارچه به خودت پیچیده ای! موهایت را چرا پوشانده ای!؟خنده ام می‌گیرد، نه از روی تمسخر بلکه از روی شگفتی! خودم را دوست دارم. واقعا که انسان چقدر موجود عجیبی است، به همه‌چیز عادت می‌کند و شاید بعضی اوقات یک لحظه یادش بیافتد چقدر این روز ها و این احوال شبیه گذشته نیست و حتی پیش‌بینی این لحظات را هم نمی‌کرده...حالا یک ماه پیش برای من گذشته محسوب می‌شود. گذشته ای دور که هزار سال ازش فاصله دارم. می‌دانم که با آنچه دیدم و آنچه تجربه کردم هیچوقت آدم قبلی نمی‌شوم حتی اگر خیلی دلم برای خود سابقم تنگ بشود. این تغییر مبارک است... ان‌شاءالله.#حجاب

۱۰:۳۲

thumbnail
سیزدهم فروردین
از صبح مهمان داشتیم و خانه شلوغ بود. زن ها پای جوجه و کباب به سیخ کشیدن بودند و از همه چیز حرف می‌زدند. توصیه ای که مصی خانمِ آرایشگر برای رنگساژ مو کرده، دستور کوفته تبریزی ای که وسط پخت باز نمی‌شود‌ و خانه تکانی نکردن امسال.با خودم گفتم چه عجب از جنگ حرف نمی‌زنند. مرد ها هم یک حرف هایی می‌زدند برای خودشان، از آن حرف های مردانه که حوصله سر بر است. آن وسط یکی از امام حسین گفت، اینکه سر عشق و عاشقی جنگ شده است و اگر ده متر زمین را می‌کندند به آب می‌رسیدند! کسی جوابش را نداد، منم خیلی وقت بود جواب کسی را نمی‌دادم. بلند شدم چادرم را انداختم رو شانه‌ام و رفتم حیاط که ادامه کتابم را بخوانم و به رسم دختر های خانه‌ سبزه ام را گره بزنم.کمی کتاب خواندم و وقتی برگشتم بالا، مردان مشغول کارهای کباب کردن در بالا پشت بام بودند. نهار هم چسبید، خیلی اشتها نداشتم، اما خوردم.دختر خواهرم را نشاندم بغلم و سیب پوست گرفته را با قاشق تراشیدم و ذره ذره دادم تا بخورد. غش می‌کردم از ادا و اطوارش.هنوز خواهرم نگاهم نمی‌کرد، خواهر بزرگترم هم که نگاهم می‌کرد گاهی از حرص چشم غره می‌رفت. احتمالا امروز ظاهرم به نظر آن ها خیلی «ارزشی» شده بود. از گیره روسری متنفر بودند، یقه لباسم باز بود و نمی‌شد بدون گیره همه جا را بپوشانم. گفتم عیبی ندارد بگذار قهر باشند تا ابد که نمی‌توانند ادامه بدهند...!چای و شیرینی و خوراکی های مختلف به راه بود و جای قلیون خالی، انصافا بعد از ترک دو ساله‌ی هرگونه دخانیات هوس کرده بودم. مخصوصا انبه یا آلبالو. کاش به شوهرخواهرم می‌گفتم با خودش بیاورد.بچه ها مشغول بازی حکم بودند. به رجز خواندن و خالی بستن هایشان در دل می‌خندیدم. سرم در کتاب بود و همش می‌خواندم...بهانه‌ی خوبی بود برای در جمع بودن و در جمع نبودن.محمود شاگرد بیست ساله‌ی پدرم که مثل عضوی از خانواده بود زنگ زد و گفت می‌آیند تا باهم باشیم.خوشحال شدم چون دخترهایش را خیلی دوست داشتم و آنها هم مرا.لحظه‌ای که من را دیدند هر چهار نفر شوکه شدند.بچه ها چیزی نگفتند اما محمود با خنده و تعجب گفت این چه قیافه ای است حنا؟!؟! و دستش را دراز کرد. نتوانستم رد کنم. مسخره ام کرده بود یا می‌گفت من هنوز هم مثل برادرت هستم؟ نمی‌دانم و البته که مهم هم نیست.حالم بد شد از دستی که داده بودم. رد دستش را کف دستم حس می‌کردم.از دفعه بعد می‌ایستم عقب! گوشی ام را چک کردم و دیدم مسئول تیم راهبری گفته اگر می‌توانید برای قرار با بچه های مدرسه، قبل از نماز جمعه بیایید مصلی...یکی از بچه هایی هم که راهبرش بودم پرسیده بود می‌آیم یا نه؟ کلی فکر کردم چه داستانی سر هم بکنم که بتوانم فردا را جور کنم. ایده‌ی خوبی پیدا کردم و همه را پیچاندم. بعد از شام برای شوهرخواهر بزرگم سورپرایزی تولد گرفتیم و آن میان محمود یکم نصیحتم کرد. گفت خیلی مغرور و لجباز و تندی و اینجوری نمی‌شود شوهر کرد تأیید کردم و گفتم این هم درست می‌شود...بعدش جوری پانتومیم رقابتی بازی کردیم که سه ساعت طول کشید. جیغ و فریاد و خنده امان قاطی شده بود. حالم بهتر شده بود...دوباره خودم را عضوی از جمع می‌دیدم...چقدر بازی دسته جمعی خوب است. به این احوال نیاز داشتم. دلم برای خانواده تنگ شده بود...موقع خداحافظی محمود دوباره به من دست داد، خواستم رد کنم نگذاشت، خندید و با شوخی گفت می‌زنمت ها حنانه!! فهمیدم دفعه قبلی مسخره ام نکرده و خواسته بگوید من که غریبه نیستم.همه که رفتند خانه ساکت شده بود و خالی...خیلی خسته شده بودم، سرم داشت می‌ترکید. دوباره به آن جمله ای که شنیده بودم فکر کردم...*ماجرای امام حسین سر عشق و عاشقی بود*... آره راست می‌گفت، بود! اما نه آن #عشق های دنیوی پوچ و زودگذر که ما ها اهلش هستیم... عشق امام حسین فرق می‌کرد. کاش در جمع این را می‌گفتم. نباید سکوت می‌کردم...این روز ها واقعا نمی‌دانم چه کاری درست است و چه کاری غلط...

۲۰:۴۶

thumbnail
از پنجره اتاق این صحنه را دیدم و در دلم قند آب شد...!چقدر جنگیدنمان زیباست...این لحظه‌ی زنده، از هر اثر هنری ای که دیده‌ام زیباتر است.

۱۵:۳۰

thumbnail
دلم برای این حس تنگ شده است...برای اینکه باد موهایم را به هم بریزد و پیچ و تاب بدهد.انصافاً حجاب خیلی سخت است. باعث می‌شود تمرین کنی که نخواهی با ظاهرت به چشم دیگران بیایی...تمرین کنی که فقط جوری باشی که خدا دوست دارد و هروقت که لباس می‌پوشی فکر کنی خدا ظاهر من را چگونه باشد دوست دارد؟چگونه باشم که به چشم خدا بیایم؟حجاب همه چیز را زیر و رو می‌کند، شخصیت‌ انقلابی دارد انگار...مثلا وقتی به عروسی و مهمانی های پیش رو فکر می‌کنم ته دلم خالی می‌شود. چجوری در عروسی روسری سر کنم؟ اصلا در عروسی خودم چه کار کنم؟ باید آن موقع هم روسری سر کنم؟ نمی‌شود که یک روز کشید عقب یک روز کشید جلو. کم کم دارم به حجاب عادت می‌کنم و دوستش دارم، اما هنوز بلد نیستم چگونه زندگی ام را با آن همسو کنم.یک وقت هایی به هم می‌ریزم، عصبانی می‌شوم به همه چیز فحش می‌دهم مخصوصاً به خودم. انگار شیطان یکهو می‌پرد روی سینه ام و به گلویم فشار می‌آورد تا بگویم غلط کردم محجبه شدم. یکبار واقعا موفق شد و شکستم داد که خودش داستان مفصلی است و نامش را گذاشتم فاجعه. اما از دفعه های بعدی دستش را خواندم و صبرم را بردم بالا. فقط #صبوری فتنه‌ی شیطان را شکست می‌دهد و در این راه شخصیت جسور و لجبازم به من کمک می‌کند. با خودم می‌گویم باید حرصش را در بیاورم، بگذار بفهمد حداقل درباره حجاب دیگر زورش به من نمی‌رسد و می‌تواند برود به آن جهنم‌دره خودش.هر دفعه که باز می‌گردد و من شکستش می‌دهم قوی تر می‌شوم، خیلی لذت دارد...بیشتر یاد خدا و اینکه او هر لحظه و هر جا با من است می‌افتم.این افکار و احساسات عجیب و غریب را می‌نویسم برای کسانی که می‌خواهند وارد مسیر سخت و طاقت فرسای #حجاب بشوند...شاید کمکی باشد.کاش صدایم به گوششان برسد.

۱۹:۱۷

پانزدهم فروردین مذاکره
هنوز تپش قلبم آرام نشده و صورتم خیس از #اشک است. عجب شبی بود. امشب خیلی حرف ها زده شد و خیلی راز ها برملا شد...افتادم به جان این #زخم_چرکی. از درون خون خونم را می‌خورد، کسی در گوشم جیغ می‌کشید، احساس گناه و درد داشت دیوانه‌ام می‌کرد. نیم ساعت اول سکوت بود و فقط من صحبت می‌کردم با صدایی رسا و با #شجاعت تمام. پای کله شقی ها و خودسری هایم ایستادم، گفتم قبول دارم که این غرور و سلیطگی باید از من کنده شود و دفن شود زیر خروار خروار خاک.توافقی کردیم سفت و محکم. از #حجاب کوتاه نیامدم همه چیز را دادم اما حجاب را نه.عکس ها و پوستر های انقلابی را از اتاق جمع کردم. قرار شد دیگر به روسری گیره نزنم. امتیاز زیاد دادم اما گفتم حجاب قابل مذاکره نیست، این تصمیم را گرفته ام و #جانم را برایش می‌دهم.گفتم فقط در صورتی حجابم را برمی‌دارم که موهایم را از ته بتراشم.وقتی محجبه بودنم را به رسمیت شناختند با خودم گفتم همین دستاورد کافیست. بقیه را امتیاز می‌دهم. به توافق که رسیدیم و مذاکره تمام شد بغض ها شکست. ما چقدر هم را دوست داریم چقدر جانمان برای هم در می‌رود. چقدر فیلم هندی شدنمان بامزه است. چقدر احساساتی هستیم ماها. بعد از یک ماه خواهرم را بغل کردم، در آغوش یکدیگر زار زدیم، تن یکدیگر را چنگ زدیم که شاید این دلتنگی جبران شود. دلم به عطر موهایش و به لمس دستان ظریف و نازش تنگ شده بود. چگونه تاب آوردم و از جانم دور ماندم؟ خدایا چگونه تاب آوردم؟

#عشق در خانواده ما از هر اختلاف عقیدتی و سیاسی قوی تر است، هر اتفاقی که بیافتد ما پنج نفر همدیگر را سفت چسبیده ایم.#خدا_را_شکر

۱۰:۵۶

thumbnail
نوزدهم فروردین
آتش بس

از صبح که بیدار شدم خبر آتش بس دو هفته ای اعصابم را بهم ریخته بود. از این کانال به آن کانال مطالب و تحلیل هارا می‌خواندم تا چیزی آرامم کند. بعد از نهار از خانه زدم بیرون و رفتم خرید تا فکر و خیال دست از سرم بر دارد. هوا حسابی بهاری بود. باد می آمد و لباسم را در تنم می‌چرخاند با خودم گفتم کاش عبا می‌پوشیدم. در شهر همه چیز عادی بود انگار نه انگار جنگی شده، آتش بسی شده...همه چیز مثل قبل بود.فقط حضور نظامی ها در خیابان های اصلی به چشم می‌آمد. سعی می‌کردم نفس عمیق بکشم تا این هوای تازه و خنک، وجودم را پر کند. چقدر بهار خوب است خدا، چقدر تهران خوب است...حیفم آمد بروم خانه تصمیم گرفتم به پارک محلمان بروم تا سری به آرامگاه #شهید گمنام هفده ساله بزنم. عاشق این بخش از پارک بودم...وسط حوض یک فضایی ساخته بودند مانند جزیره، اسمش را هم گذاشته اند جزیره مجنون. در این جزیره شهیدی به خاک سپرده شده و خیلی ها می‌آیند تا دعا کنند...فضایش آرامش بخش و با صفا است... روی نیمکتی در جزیره نشستم تا کمی فکر کنم به همه چیز... به آنچه آشفته‌ام کرده...به آتش بس و مذاکره، به دشمن، به دل تنگم برای آقا.این روز ها چقدر سخت گذشت و چقدر دیر. چه چهل روز عجیبی را پشت سر گذاشته بودیم بدون آقا. محتاج شنیدن صدایش بودم. چرا هنوز #داغ دلم تازه است؟ چرا هنوز یاد آن روز لعنتی می‌افتم دندان هایم را روی هم فشار می‌دهم و دستانم را مشت می‌کنم؟!
آقا جانم
دلم برایت خیلی تنگ است
چه اربعینی وقتی پیکر شما هنوز روی زمین است؟

۱۹:۳۵

thumbnail
چشم امیدم به شماست... دلم با شماست...هر چه شما بگویی آقا مجتبی...رهبر عزیز ماundefined

۲۰:۱۲

thumbnail
اگر امروز می‌توانستم بیایم برای #اربعین شما، نمی‌دانم به چه حالی می‌افتادم.نمی‌دانم چگونه باید زار می‌زدم که دلم کمی سبک بشود.اصلا همان بهتر که نیامدممن مهمان شما بودم برای افطاری، نشد که بیایم به حسینیه امام...حالا چگونه بیایم؟ داشتم می‌آمدم که شما را ببینم، می‌آمدم برای #دیدار_دانشجویی... اما الان چه؟ بیایم مراسم چهلم شما؟؟ وای بر دل من که تا ابد خون است با این داغ! اصلا دیگر نیازی به عزاداری ندارمبگذار این درد دفن شود در اعماق قلبماین درد را دوست دارماین درد جلوه‌ی عشق من به شماستبگذار مرا این‌گونه بشناسند
با حسرت دیدار شما
با عشق به راه شما

جان آقا سنه گوربان آقا undefined

۱۴:۱۷

در کانال های روایت نویسی چندباری خوانده‌ام که به افراد بی حجاب در راهپیمایی و تجمعات تذکر حجاب می‌دهند... از چند نفری هم شنیده ام که دلخور شده‌اند...چرا؟واقعا چرا؟نمی‌دانند که چقدر کارشان تأثیر عکس دارد؟!؟!کاش مسیر امر به معروفشان را به سوی دیگری ببرند. همین تذکر های وقت و بی وقت و گشت ارشاد بازی بود که این شکاف عقیدتی بین مردم را عمیق تر کرد و گندش را درآورد و بهانه داد دست شبکه های معاند. الان کسی که ظاهر مذهبی و حزب‌اللهی ندارد و به تجمعات می‌آید خودش به اندازه کافی حرف و تیکه و کنایه از اطرافیانش می‌شنود.تصور کنید با عشق به کشورش به تجمعات می‌آید و یکهو آن وسط یکی به او می‌گوید «دخترم با حجاب زیبا تری»، «دخترم حجابت کو؟».نمی‌دانید چقدر حس بدی به آدم می‌دهد شنیدن این جملات. آدم گوش هایش داغ می‌شود، دلش سرد می‌شود، احساس می‌کند به هیچ جا تعلق ندارد...کاش دختران و زنان بی حجاب را بیش از این از خودمان دل‌زده نکنیم.مهربانی با افرادی که شبیه ما نیستند و #حجاب ندارند خودش کمتر از امر به معروف نیست.

۱۴:۴۷

بیستم فروردین

شب مهمانی خانه خاله‌ام دعوت بودیم. تعدادمان پانزده نفری می‌شد. با همسر پسر عموی مادرم حسابی گرم گرفته بودم. زمان جنگ #پرستار بود، دانش آموخته‌ی دانشگاه تهران و اعزام شده به اهواز...از فضای جبهه برایم تعریف می‌کرد. کلی سوال داشتم اما نمی‌خواستم خدایی نکرده اذیتشان کنم. برایم جالب بود که دختر بیست و دو ساله‌ی مجرد تک و تنها رفته به جبهه!! با خودم گفتم چه خانواده‌ی دل گنده ای!پرسیدم بدترین صحنه‌ ای که یادتان مانده از آن روز ها چیست؟ کمی فکر کرد و گفت یکی از صحنه هایی که دیدم هنوز جلوی چشمم است، یک بار یک پایگاهی را که سربازانش تازه رسیده بودند را بمباران کردند... وضعیتشان بدجوری وخیم بود، یک سربازی را آوردند که جراحاتش زیاد بود و تا روی برانکارد گذاشتنش هر دو دست و هر دو پایش قطع شد و افتاد زمین. گفت نتوانستیم از شدت خونریزی نجاتش بدهیم...همان چند دقیقه ای هم که دست و پاهایش سر جایش بود به مویی وصل بود و حتی آن موقع هم نمی‌شد کاری کرد.می‌گفت خوب یادم مانده که اکثر سربازان لحظات آخر می‌گفتند «*یا زهرا*»...خانه‌ی خاله حسابی شلوغ بود و همه در حال صحبت بودند اما من سراپا گوش بودم تا خاطرات معصومه خانمِ پرستار را بشنوم.چهار بار از تهران به جبهه رفته بود و از رویارویی با سربازان بعثی می‌گفت، از کار کردن با مقنعه های بلند و ماسک و گرمای اهواز...از مجروحان شیمیایی و بوی گوشت سوخته... می‌گفت تا مدت ها نمی‌توانستم کباب بخورم و از غذا خوردن افتاده بودم. وقتی از خانواده اش و نظرشان راجع به اعزام شدن به جبهه پرسیدم گفت هم پدرم نظامی بود هم پدربزرگم که از نیروهای قزاق بود برای همین خانواده کلا روحیه‌ی قوی ای داشت و به من هم اطمینان داشتند.

۲۱:۰۷

کمی گذشت که همسرش هم که او را عمو صدا می‌زدم به ما ملحق شد. او هم دو سال در #شلمچه خدمت کرده بود همان اواسط جنگ ایران و عراق.از دوستانش که #شهید شده بودند برایم تعریف کرد...از شهید محسن شکرخدا و شهید مجتبی صفاری... از آر پی جی و خمپاره...از برج های دیده بانی...خیلی چیز ها که هنوز هضم‌اشان نکردم آن قدر که برایم عجیب است.باورم نمی‌شد که در اوج جوانی آن قدر نترس بوده اند. عمو می‌گفت فقط روز اول سخت بود، بعد عادت کردیم و جنگیدن را هم دوست داشتیم.چند دقیقه گذشت که عجیب ترین حرف ممکن را شنیدم!! عمو گفت پشت سر #آقا در ردیف اول نماز خوانده است. این را که گفت همه تأیید کردند و گفتند بله تلویزیون هم نشان داده بود اتفاقا. باورم نمی‌شد که این حرف ها را حالا دارم می‌شنوم. شوهر خاله ام که به بحث اضافه شد فهمیدم که او هم بعد از جنگ و زمان درگیری با کومله ها در کردستان خدمت کرده. دهانم از تعجب باز مانده بود.بحث بالا گرفته بود و آن قدر اطلاعات جدید از افراد خانواده شنیده بودم که چشمانم گرد شده بود و فقط به دنبال بیشتر فهمیدن بودم.یکهو وسط بحث یک نفر به من گفت حنانه تو هم خوب روحیه‌ی جنگی و مبارزه داری ها!! از قیافه‌ت معلوم است که سرت درد می‌کند برای این کارها!!در دلم گفتم خدمت به کشور سعادت می‌خواهد که من نداشته ام تا به حال اما در جواب لبخند زدم. صدای اعتراض بقیه بلند شد که شیرش نکنید همینجوری نمی‌توانیم از پسش بر بیاییم.
یعنی واقعا راست می‌گفتند؟یعنی یک روز می‌توانم به میهنم خدمت کنم؟

۲۱:۱۳

بیست و یک فروردین
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود که کتابم را گرفتم دستم و راه افتادم سمت پارک محله. اول رفتم جزیره مجنون و به #شهید_گمنام سلامی دادم. دستی کشیدم روی نوشته های سنگ و بلند شدم، از ابتدا هم قصدم زمین بازی بچه ها بود. می‌خواستم با گوش کردن به صدای بچه ها کتاب بخوانم. مشغول خواندن خاطرات روزهای آخر حمیدرضا صدر بودم که خانمی مسن آمد و کنارم نشست. نوه ای دوازده ساله داشت که لباس فوتبالیستی پوشیده بود. از آن دختر های ورزشکار و خفن که حرص پسرها را در می‌آوردند. آن‌قدر خوب بازی می‌کرد که کتاب فراموشم شده بود و چشم دوخته بودم به بازی دخترک با پسر بچه ها!! آخر سر پدر یکی از فوتبالیست های کوچک هم بهشان ملحق شد و با تکنیک های کوچه ایِ دهه شصتی به بازی‌اشان شور بیشتری بخشید. واقعا هم چه بازی جدی ای بود! همه تماشا می‌کردند.بقیه دختر ها با دوچرخه های خوشگل صورتی‌اشان دور زمین بازی می‌چرخیدند و برای خودشان یک چیزهایی می‌گفتند. آخ که چقدر بچه ها را دوست دارم!!! نگاهشان که می‌کنم از خودم می‌پرسم یعنی هر کدام می‌خواهد چه کاره شود؟ چه رشته ای بخواند؟ خدایا این بچه هارا در پناه خودت نگه دار. بگذار هر چه می‌شود به مایی بشود که حداقل کمی می‌دانیم دعوا و اختلاف و جنگ بر سر چیست! آن ها که نمی‌دانند...بمیرم برای دانش‌آموزان #میناب... خدا به دل مادرانشان رحم کند. الان کجا دنبال بچه هایشان می‌گردند؟! با صدای جیغ و خنده بقیه بچه ها چه زجری می‌کشند؟؟هوا که رو به تاریکی می‌رفت مردان مسن که هشتاد سال رو شاخشان بود آمدند نزدیک زمین بازی! آن هم با یک اسپیکر بزرگ، آهنگ های ویگن و داریوش را پخش می‌کردند. چه تصویر زیبایی...!!! هم مذهبی هم غیر مذهبی هم جوان و نوجوان هم بچه و پیر همه جور آدم به پارک محله‌ی ما می‌آمدند! خیلی کیف دارد دیدنشان.چه خوب که یاد قرار #مذاکره ایران و آمریکا در اسلام آباد و نتیجه ای که نمی‌دانم چه خواهد بود نمی‌افتادم!به ساعتم نگاه کردم دیدم نزدیک اذان است گفتم تا فرصت هست سریع به مسجد بروم و نمازی بخوانم. تا رسیدم مسجد دیدم که مادرم «پیام داده مسجد نرو خطرناک است! نگرانت می‌شوم».قید نماز جماعت را زدم ولی رفتم پیش #حاج_آقا،حال و احوالی کردم و سوال هایم را پرسیدم و جواب های خوبی هم گرفتم!با خنده‌‌ی مسخره ای یک کوچه فاصله تا خانه را دویدم.از اینکه برای یک ربع ساعت نافرمانی کرده بودم و رفته بودم مسجد و با حاج آقا صحبت کرده بودم خوشحال بودم! سنم که کمتر بود شیطنت هایم بزرگ، عجیب و ترسناک بود اما حالا یال و کوپالم ریخته و سرپیچی کردنم شده یک ربعی به مسجد رفتن!درود بر از خانه بیرون زدن! درود بر شیطنت ولو کوچک!درود بر سرپیچی از اوامر که انصافا خیلی هم لذت دارد!

۲۳:۳۶

thumbnail
بیست و دوم فروردین
دلم خیلی گرفته بود داشتم دیوانه می‌شدم از در خانه نشستن. ساعت شش و نیم بود که از خانه بیرون رفتم. قبل از اینکه سوار آسانسور بشوم پدرم گفت «دیر نکنی، به خدا نگرانت می‌شوم» لبخندی به معنای چشم زدم و از خانه خارج شدم.از اول نیتم مسجد کوچک و زیبای محله‌امان بود، مسجدی که عزیز دلم است‌.پیش خانم هایی که بعضاً چهره هایشان آشنا بود نشستم و سلام و علیکی کردم. دختری نوجوان که اتفاقا محجبه هم نبود حلوا پخش می‌کرد. وقتی به من تعارف کرد لبخند زدم و تشکر کردم، با رویی گشاده جوابم را داد.نماز را که شروع کردیم طبق معمول مسابقات پرش از روی سجاده‌ توسط بچه ها شروع شد، هر دفعه خیلی تلاش می‌کنم نخندم!! عاشق این کارهایشانم. همیشه خدا را شکر می‌کنم بابت بودنشان، خوشبختانه مسجد ما همیشه شلوغ است و حضور کودکان و نوجوانان خیلی به چشم می‌آید. تکبیر بین دو نماز را با دل و جان گفتم...الله اکبر گفتن به قلبم قوت می‌دهد. نماز عشا که تمام شد نخواستم معطل کنم، جمع و جور کردم و برگشتم خانه. آرام آرام از پله ها آمدم پایین انگار که دلم می‌خواست بیشتر بمانم ...
مسجد جایی است که وقتی سیم هایم به هم گره می‌خورد و دلم می‌گیرد در آنجا آرام می‌گیرم. خیلی وقت ها شده که از زمین و زمان شاکی بودم و از حرص دندان هایم را به هم بهم فشار می‌دادم اما پایم که به مسجد رسید انگار همه چیز بیرون مانده و در آن جا فقط منم و #خدا.
خدا را شکر که با این خانه‌ی خدا فقط چند قدم فاصله دارمundefined

۱۴:۳۳

خانمی با خدا و مومن که از آشنایان و دوستان است به علت بیکاری خودشان و همسرشان بعد از جنگ تحمیلی سوم مشکلات مالی‌اشان بسیار شدید شده و دستشان تنگ است و شرایط با وجود داشتن بچه‌ی کوچک برایشان خیلی سخت است. نمی‌خواهیم دشمن صهیونی_ آمریکایی باعث شود هموطن مسلمان مومن ما شب ها از فکر و خیال مسائل مالی به خواب نرود و شرمنده فرزندانش شود.بعد از جمع آوری و واریز کمک ها به ایشان رسید انتقال را اینجا قرار می‌دهم.یا زهرا!5859831837369700

۱۴:۳۲