عکس پروفایل گاه گدارگ

گاه گدار

۱.۹ هزار عضو
عکس پروفایل گاه گدارگ
۱.۹ هزار عضو

گاه گدار

گاه نوشت های یک طلبه ساده در گوشه‌ای از ایران که سال‌هاست دغدغه اولش فرهنگ است و دین.
لیست صفحه‌های من در فضای مجازی:zil.ink/mrarasteh
گفتگو خیلی دور، خیلی نزدیک.
جنگ رمضان.یک‌شنبه. روز شانزدهم جنگ. ۲۴ اسفند ۱۴۰۴تهران.
صبح رفتم برای جلسه مدام، هم درباره مجله حرف زدیم و هم درباره ویژه‌نامه‌ای که ان‌شاءالله قرار است به زودی منتشرش کنیم.
ظهر رفتم جای دیگری در تهران برای جلسه دیگری. شرایط به شکل جالبی امنیتی است در این روزها. آدرس‌ها جابه‌جا شده، همراه داشتن موبایل در بعضی از جلسات ممنوع شده، اشاره به بعضی از آدم‌ها با کد شده و مراقب‌های اولیه در ترددها بین خیلی‌ها مرسوم شده.
تا نزدیک اذان مغرب در جلسه بودم و بعدش راه افتادم سمت قراری که با چند نفر از دوستان داشتم برای افطار. گعده افطاری به میزبانی سیره و مهمانی مدام و چند نفر از بچه‌های هیئت هنر توی چوچایتی.نشستیم و افطار کردیم و درباره این روزها حرف زدیم و گفتگو کردیم. مساله محوری گفتگو این بود که «چطوری می‌شود با آدمی که دسترسی به او نداشتیم تا الان و ادبیاتش با ما فرق دارد و مساله‌هایش متفاوت است،‌ ولی حالا آمده و دوست دارد در تجمع‌ها شرکت کند، حرف بزنیم.» مساله مهمی که متاسفانه خیلی وقت‌ها ما چون می‌خواهیم راه حل زود بازدهی برایش پیدا کنیم، از اساس خرابش می‌کنیم.چند نکته جمع و جور درباره این مساله به ذهنم می‌رسد که این‌جا می‌نویسم:یک. حرف زدن با هدف قانع کردن، راه به جایی نمی‌برد. دیگران خیلی راحت می‌فهمند که ما می‌خواهیم درباره چیزی قانع‌شان کنیم یا می‌خواهیم طرف گفتگویشان باشیم. وقتی کسی احساس کند قرار است دیگران نسبت به چیزی قانعش کنند، موضع می‌گیرد، مقاومت می‌کند، از خودش دفاع می‌کند و این اساسا راه گفتگو را می‌بندد. متاسفانه به تجربه می‌گویم که خیلی از ما از سلام اولی را که به دیگران می‌گوییم، می‌خواهیم نسبت به چیزی قانع‌شان کنیم یا هدایت‌شان کنیم، یا پندشان بدهیم.دو. حرف زدن با دیگران، تعامل لازم دارد. باید وقت بگذاریم، باید گعده کنیم، باید برویم کافه با هم چیزی بخوریم، باید سفر برویم، باید به بهانه‌ای توی خیابان قدم بزنیم تا «حرف زدن» اتفاق بیفتد. با سخنرانی کردن و یک‌سویه در بسترهای خشک و سرد پیام منتقل کردن، چیزی به اسم گفتگو شکل نمی‌گیرد.سه. باید حرف زدن را بلد بود، باید مدیریت لحن را بلد بود، باید ادب گفتگو را بلد بود، باید تحمل حرف مخالف را هم داشت، باید در اندیشه و نظر محکم بود و بعد از همه این‌ها طرف گفتگوی با دیگرانی که نظر مخالف و متفاوت دارند بود.
ما این روزها از سر «احساس وظیفه» یا «فراهم شدن موقعیت» می‌خواهیم برویم با کسی که با ما متفاوت است، گفتگو کنیم، این تهش به گفتگو نمی‌رسد. راستش را بخواهید من معتقدم این حس و حال «برویم با کسی که با ما متفاوت است گفتگو کنیم» یک حس و تب ناپایدار است. زود تمام می‌شود. باز ما جدا می‌شویم از هم و دغدغه‌هایمان از این چیزها فاصله می‌گیرد.
شب با ماشین دوری در شهر زدم. توی مرکز شهر بودم. شرایط همان است که روال این روزها شده. جمعیت و شعار و ماشین و پرچم و مداحی‌های حماسی. الحمدلله.
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۳.۲K

۹:۲۷