#قسمت67#سرنوشت دخترم ستارهستاره کنجکاو پرسید چی شده؟ که منم باید در جریان قرار بگیرم حرف خاصیه ؟
_نه بابا جون چیزی نیست من و مامان ی تصمیمی گرفتیم که میخوایم به تو خبر بدیم
دارم استرس میگیرم میشه بهم بگین چه تصمیمیه خیلی میترسم نه بابا اصلاً نترس تصمیم خیلی خوبه میخوایم عضو جدید به خانوادمون اضافه کنیم
چرخیدم تا واکنش ستاره رو ببینم لبخند کم رنگی زد و گفت
واقعا مامان بارداری؟مشت محکمی به بازوی حمید کوبیدم و گفتم نه مامان جان باردار کجا بود برا خودش نشسته فکر کرده که بچهدار بشیم ولکنم نیست هرچقدر بهش میگم هنوز حرفشو نزن زوده گوش نمیکنه
_ولی خیلی خوبه که ی داداش یا خواهر کوچولو چیز بدی نیست
حمید لبخند خبیثانه زد و گفت
چرا ی دونه بابا ممکنه چند تا باشن.سرمو چرخوندم سمت ستاره این حرفا رو ول کن بابات داره از آرزوهاش میگه، چند تا چند تا انگار چه خبره
میشه مامان ضد حال نزنی اتفاقاً خیلی هم خوبه چندتا بچه کوچیک داشته باشیم ببین خانم ستاره هم راضیه و خوشحال فقط تویی که داری اذیت میکنی
_چه اذیتی میکنم؟ دارم میگم بچهدار شدن به این راحتیا نیست سختیهای دوران بارداری رو یادت رفته
_خدا میگه بعد از هر سختی آسانیه ی مدت سختی تحمل میکنی بعدم بچه بغل میکنیم مگه بده؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم بحث با حمید بیفایده بود و نمیخواست قبول کنه
ستارهام با حمید همسو شده بود و مدام میگفت
بچه خیلی خوبه و بچهدار بشید حمید مقابل بستنی فروشی توقف کرد اینجا بستنیهای خیلی خوبی داره بیاید بریم بخوریم تا بعداً با همدیگه حرف بزنیم و به ی نتیجه کلی برسیم
وارد بستنی فروشی شدیم هر کدوممون ی بستنی سفارش دادیم و منتظر موندیم تا برامون بیارن حمید رو به من و ستاره گفت
خونمون اندازش خیلی خوبه ولی باید قید اتاقای مهمونا رو بزنیم و بذاریم برای دو تا بچهها حالا از کجا معلوم دو تا باشه شاید من بتونم ی دونه به دنیا بیارم
نه عزیزم من صحبت کردم پرسیدم ی سری دکترا هستن کارایی میکنن بچه ها دوقلو میشه ما هم میریم پیش همونا هم سختی بارداریو ی بار میکشی زایمانشم ی باره هم برای بزرگ شدنشون سختیش ی دفعه است بعد دیگه بزرگ میشن راحت میشی. کلافه نفسم رو مانند آه بیرون دادم و هیچ حرفی نزدم حمید و ستاره برنامهریزی به دنیا آمدن بچه رو میکردند و از اونور دنبال این بودن که ببینن چه چیزایی باید بخرن منم دیگه ساکت نشسته بودم و هیچ حرفی نمیزدم. بستنی رو که خوردیم از اونجا بیرون زدیم تو مسیر من حرفی نمیزنم ستارهام از کلاسش تعریف میکرد حمید رو بهش گفت بابا بهتر نیست در کنار اینکلاس هنری ی کلاس کنکورم بری دیگه بالاخره باید بری دانشگاه یا نه؟
خیلی دوست دارم برم بابا خودمم داشتم بهش فکر میکردم ولی نمیدونم الان باید چیکار کنم به نظر من جلسههای مشاوره تو که داری میری با خانم مشاوره صحبت کن ی کلاس کنکورم برو اینجوری برات خیلی بهتره من دوست دارم که تو تحصیلات دانشگاهی داشته باشی_ باشه چشم این دفعه که برم پیش مشاوره حتماً ازش سوال میپرسم که باید چیکار کنم و میتونم برم یا نه بعد اجازه داد میرم کلاس کنکور _الان ۱۷ سالت شده مگه نه ؟ خب دیگه یه چند وقت دیگه بری دانشگاه برای خودتم خوبه بابا.
@khodavzendgiie
_نه بابا جون چیزی نیست من و مامان ی تصمیمی گرفتیم که میخوایم به تو خبر بدیم
دارم استرس میگیرم میشه بهم بگین چه تصمیمیه خیلی میترسم نه بابا اصلاً نترس تصمیم خیلی خوبه میخوایم عضو جدید به خانوادمون اضافه کنیم
چرخیدم تا واکنش ستاره رو ببینم لبخند کم رنگی زد و گفت
واقعا مامان بارداری؟مشت محکمی به بازوی حمید کوبیدم و گفتم نه مامان جان باردار کجا بود برا خودش نشسته فکر کرده که بچهدار بشیم ولکنم نیست هرچقدر بهش میگم هنوز حرفشو نزن زوده گوش نمیکنه
_ولی خیلی خوبه که ی داداش یا خواهر کوچولو چیز بدی نیست
حمید لبخند خبیثانه زد و گفت
چرا ی دونه بابا ممکنه چند تا باشن.سرمو چرخوندم سمت ستاره این حرفا رو ول کن بابات داره از آرزوهاش میگه، چند تا چند تا انگار چه خبره
میشه مامان ضد حال نزنی اتفاقاً خیلی هم خوبه چندتا بچه کوچیک داشته باشیم ببین خانم ستاره هم راضیه و خوشحال فقط تویی که داری اذیت میکنی
_چه اذیتی میکنم؟ دارم میگم بچهدار شدن به این راحتیا نیست سختیهای دوران بارداری رو یادت رفته
_خدا میگه بعد از هر سختی آسانیه ی مدت سختی تحمل میکنی بعدم بچه بغل میکنیم مگه بده؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم بحث با حمید بیفایده بود و نمیخواست قبول کنه
ستارهام با حمید همسو شده بود و مدام میگفت
بچه خیلی خوبه و بچهدار بشید حمید مقابل بستنی فروشی توقف کرد اینجا بستنیهای خیلی خوبی داره بیاید بریم بخوریم تا بعداً با همدیگه حرف بزنیم و به ی نتیجه کلی برسیم
وارد بستنی فروشی شدیم هر کدوممون ی بستنی سفارش دادیم و منتظر موندیم تا برامون بیارن حمید رو به من و ستاره گفت
خونمون اندازش خیلی خوبه ولی باید قید اتاقای مهمونا رو بزنیم و بذاریم برای دو تا بچهها حالا از کجا معلوم دو تا باشه شاید من بتونم ی دونه به دنیا بیارم
نه عزیزم من صحبت کردم پرسیدم ی سری دکترا هستن کارایی میکنن بچه ها دوقلو میشه ما هم میریم پیش همونا هم سختی بارداریو ی بار میکشی زایمانشم ی باره هم برای بزرگ شدنشون سختیش ی دفعه است بعد دیگه بزرگ میشن راحت میشی. کلافه نفسم رو مانند آه بیرون دادم و هیچ حرفی نزدم حمید و ستاره برنامهریزی به دنیا آمدن بچه رو میکردند و از اونور دنبال این بودن که ببینن چه چیزایی باید بخرن منم دیگه ساکت نشسته بودم و هیچ حرفی نمیزدم. بستنی رو که خوردیم از اونجا بیرون زدیم تو مسیر من حرفی نمیزنم ستارهام از کلاسش تعریف میکرد حمید رو بهش گفت بابا بهتر نیست در کنار اینکلاس هنری ی کلاس کنکورم بری دیگه بالاخره باید بری دانشگاه یا نه؟
خیلی دوست دارم برم بابا خودمم داشتم بهش فکر میکردم ولی نمیدونم الان باید چیکار کنم به نظر من جلسههای مشاوره تو که داری میری با خانم مشاوره صحبت کن ی کلاس کنکورم برو اینجوری برات خیلی بهتره من دوست دارم که تو تحصیلات دانشگاهی داشته باشی_ باشه چشم این دفعه که برم پیش مشاوره حتماً ازش سوال میپرسم که باید چیکار کنم و میتونم برم یا نه بعد اجازه داد میرم کلاس کنکور _الان ۱۷ سالت شده مگه نه ؟ خب دیگه یه چند وقت دیگه بری دانشگاه برای خودتم خوبه بابا.
۷:۱۲
#قسمت68#سرنوشت دخترم ستاره
ستاره که مشخص بود از خداشه بره دانشگاه هر کاری میکرد خوشحالیش رو نمیتونست پنهان کنه کی باید برید مشاوره؟
سرم رو به سمت حمید چرخوندم
_پس فردا باید بریم
_میخوای خودتم در مورد بچه جدید باهاش حرف بزن
_حمید این چه حرفیه؟ ما که مشکلی نداریم من حرف بزنم
خبیثانه خندید
_پس خداروشکر تو راضی هستی دیگه
تازه متوجه شدم توی چه تله ای افتادم چشم غره غلیظی بهش رفتم و به بیرون خیره شدم این مرد بیخیال این موضوع نمیشه
_اما جدی نازنین برو ی دکتر زنان من واقعا بچه میخوام و ببین باید چیکار کنیم جون سنت بالاست مراقبتی چیزی نمیخواد؟
عمیقا دلم میخواست تو دهنی محکمی به حمید بزنم ولی نمیشد مقابل خونه توقف کرده و پیاده شدیم خودش هم همراه ما وارد خونه شد
راستی امشب خونه خواهرم دعوتیم شهرام بهم زنگ زد گفت شام بیاید خونه ما ی جوری مخالفت میکردی من اصلاً حوصله ندارم
این چه حرفیه برگردم بگم نمیام حالا ی شبه دیگه تحمل کن تموم میشه خواهرم مثلا میخواد جبران کنه چرخیدم به سمت ش لب زدم این همه سال تحقیر توهین ی شبه قراره جبران شه؟
لپمو کشید و گفت:نخیر ولی امشب اولین شب جبرانه.
دو قدم ازم فاصله گرفت با خودم زمزمه کردم
_جبرانش بخوره تو سرش زنیکه پر ادعا
صدای بلند حمید به گوشم رسید
دارم میشنوم اون خواهر منه خانوم بیاهمیت به حرفش مشغول کارم شدم ستاره هم به اتاقش رفت و بساط تارشو پهن کرد و شروع کرد به نقاشی کشیدن روی شیشه ستاره جان مامان شب خونه عمه ت دعوتیم ی لباس درست حسابی بپوش میخوایم بریم اونجا
چشماش ی جوری شد
_نمیشه نریم؟
چرا دخترم؟ من خجالت میکشم از طرفیم الان هی میخوان سوال پیچ کنن و در موردش حرف بزنن منم بدم میاد
دخترم بابات حساس شده اگر بگیم نمیایم ناراحتی پیش میاد از طرفیم باید سعی کنی با این موضوع کنار بیای و برات عادی بشه اینجوری بهتره و اذیت نمیشی _اخه مامان واقعا برام سخته که بعد اون ماجرا بخوام توی جمع باشم _مشاوره ت گفت باید توی جمع های مختلف باشی یادته؟ بعدم دخترم دیدی در موردش حرف میزنن پاشو برو یا اصلا رک بگو در موردش حرف نزنید.از چهره ستاره مشخص بود که اصلاً دلش نمیخواد به این مهمونی بیاد خودمم به خاطر حمید مجبور بودم که امشب خواهرش رو تحمل کنم خودشم میدونست که تمایل ندارم توی این مهمونی شرکت کنم ولی متأسفانه چارهای نداشتم تازه زندگیم خوب شده بود و داشت رنگ آرامش میگرفت اصلاً دلم نمیخواست که به هر دلیلی این آرامش به هم بخوره. لباسهای جدیدی که خریده بودم رو تنم کردم و با ی آرایش ملایم حاضر و آماده مقابل حمید ایستادم نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت گفت_من همیشه بهت افتخار میکنم خوب میدونم که حضور توی همچین مهمونی چقدر عذابت میده ولی به خاطر منم که شده تحمل کن خیلی دلم میخواد اختلافاتو کنار بذاریم و مثل بقیه مردم با خانوادههامون رفت و آمد کنیم کلافه رومو برگردوندم ستاره هم از اتاقش بیرون اومد با اینکه حسابی لاغر شده بود ولی توی این لباسها مثل ماه میدرخشید دوباره از ته دلم خدا رو هزاران بار شکر کردم که دخترم بهم برگشت درسته که ستاره سالم و سرحال من رفت و به جاش که دختر ناراحت و افسرده اومد اما همین که دخترم در کنارمه برام خیلی با ارزشه.
ستاره که مشخص بود از خداشه بره دانشگاه هر کاری میکرد خوشحالیش رو نمیتونست پنهان کنه کی باید برید مشاوره؟
سرم رو به سمت حمید چرخوندم
_پس فردا باید بریم
_میخوای خودتم در مورد بچه جدید باهاش حرف بزن
_حمید این چه حرفیه؟ ما که مشکلی نداریم من حرف بزنم
خبیثانه خندید
_پس خداروشکر تو راضی هستی دیگه
تازه متوجه شدم توی چه تله ای افتادم چشم غره غلیظی بهش رفتم و به بیرون خیره شدم این مرد بیخیال این موضوع نمیشه
_اما جدی نازنین برو ی دکتر زنان من واقعا بچه میخوام و ببین باید چیکار کنیم جون سنت بالاست مراقبتی چیزی نمیخواد؟
عمیقا دلم میخواست تو دهنی محکمی به حمید بزنم ولی نمیشد مقابل خونه توقف کرده و پیاده شدیم خودش هم همراه ما وارد خونه شد
راستی امشب خونه خواهرم دعوتیم شهرام بهم زنگ زد گفت شام بیاید خونه ما ی جوری مخالفت میکردی من اصلاً حوصله ندارم
این چه حرفیه برگردم بگم نمیام حالا ی شبه دیگه تحمل کن تموم میشه خواهرم مثلا میخواد جبران کنه چرخیدم به سمت ش لب زدم این همه سال تحقیر توهین ی شبه قراره جبران شه؟
لپمو کشید و گفت:نخیر ولی امشب اولین شب جبرانه.
دو قدم ازم فاصله گرفت با خودم زمزمه کردم
_جبرانش بخوره تو سرش زنیکه پر ادعا
صدای بلند حمید به گوشم رسید
دارم میشنوم اون خواهر منه خانوم بیاهمیت به حرفش مشغول کارم شدم ستاره هم به اتاقش رفت و بساط تارشو پهن کرد و شروع کرد به نقاشی کشیدن روی شیشه ستاره جان مامان شب خونه عمه ت دعوتیم ی لباس درست حسابی بپوش میخوایم بریم اونجا
چشماش ی جوری شد
_نمیشه نریم؟
چرا دخترم؟ من خجالت میکشم از طرفیم الان هی میخوان سوال پیچ کنن و در موردش حرف بزنن منم بدم میاد
دخترم بابات حساس شده اگر بگیم نمیایم ناراحتی پیش میاد از طرفیم باید سعی کنی با این موضوع کنار بیای و برات عادی بشه اینجوری بهتره و اذیت نمیشی _اخه مامان واقعا برام سخته که بعد اون ماجرا بخوام توی جمع باشم _مشاوره ت گفت باید توی جمع های مختلف باشی یادته؟ بعدم دخترم دیدی در موردش حرف میزنن پاشو برو یا اصلا رک بگو در موردش حرف نزنید.از چهره ستاره مشخص بود که اصلاً دلش نمیخواد به این مهمونی بیاد خودمم به خاطر حمید مجبور بودم که امشب خواهرش رو تحمل کنم خودشم میدونست که تمایل ندارم توی این مهمونی شرکت کنم ولی متأسفانه چارهای نداشتم تازه زندگیم خوب شده بود و داشت رنگ آرامش میگرفت اصلاً دلم نمیخواست که به هر دلیلی این آرامش به هم بخوره. لباسهای جدیدی که خریده بودم رو تنم کردم و با ی آرایش ملایم حاضر و آماده مقابل حمید ایستادم نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت گفت_من همیشه بهت افتخار میکنم خوب میدونم که حضور توی همچین مهمونی چقدر عذابت میده ولی به خاطر منم که شده تحمل کن خیلی دلم میخواد اختلافاتو کنار بذاریم و مثل بقیه مردم با خانوادههامون رفت و آمد کنیم کلافه رومو برگردوندم ستاره هم از اتاقش بیرون اومد با اینکه حسابی لاغر شده بود ولی توی این لباسها مثل ماه میدرخشید دوباره از ته دلم خدا رو هزاران بار شکر کردم که دخترم بهم برگشت درسته که ستاره سالم و سرحال من رفت و به جاش که دختر ناراحت و افسرده اومد اما همین که دخترم در کنارمه برام خیلی با ارزشه.
۷:۱۶
#قسمت69#سرنوشت دخترم ستارهسوار ماشین شدیم و به سمت خونه مریم خواهر حمید راه افتادیم توی راه حمید تمام تلاششو میکرد تا جو رو عوض کنه و ما با لبهای خندون به خونه خواهرش بریم. با اینکه اصلاً حوصله نداشتم اما به خاطر حمیدم که شده خودمو عادی نشون میدادم و ی جوری برخورد میکردم که متوجه ناراحتی من نشه بالاخره به خونشون رسیدیم مریم دو تا پسر بزرگ داشت و ی دختر که تقریباً همسن ستاره بود زنگ درو زدیم و وارد شدیم همگی به استقبالمون اومدن منتظر هر برخورد زننده و زشتی از طرف مریم بودم مطمئنم که اگر رفتار ناراحت کنندهای از خودش نشون نده شب رو نمیتونه سر راحت روی بالشت بذاره تعارف کردند و داخل خونه شدیم روی مبل ها نشستیم مریم با خوشرویی شروع کرد به حرف زدن از اینکه چقدر از برگشته ستاره خوشحاله تشکر کردم و دوباره مشغول حرف زدن راجع به همین موضوع شد انگار هبچ حرف دیگهای جز این نداشت دیگه کلافه شده بودم و دلم میخواست موضوع را عوض کنم هر چقدر بحثو عوض میکردم دوباره مریم برگشت سر همین مطلب.لباستو تازه گرفتی؟
_اره مریم جون با ستاره و حمید ی روز رفتیم خرید
_مبارکه بعد از اون بلایی که سر ستاره اومد خرید حالشو خوب میکنه دیگه
کلافه نگاهش کردم و حرفی نزدم شهرام اروم گفت
_انقدر جلوی ستاره نگو شاید بدش بیاد
مریم بلند گفت
وا مگه چی گفتم؟ من فقط دارم میپرسم چشمهام رو تو کاسه چرخوندم و حرفی نزدم دلم میخواست همین الان از اینجا بلند شم و برم بیرون اما بخاطر حمید باید تحمل میکردم، حمید در گوشم پچ زد _چرا تو فکری؟ _خواهرت خیلی رو اعصابمه مدام داره میگه که ستاره فرار کرده و بلا سرش اوردن با صدای مریم بهش نگاه کردم _ستاره و مرجان رفتن توی اتاق حرف بزنن، حالا بنظرتون کسی میاد ستاره رو بگیره؟ _برای ما مهم نیست ما فقط میخواستیم ستاره برگرده پیش من و حمید_اینکه اره ولی اینده ش چی؟ _گلم مسئله دیگه ای نیست که درموردش حرف بزنی؟ _وا مگه چی گفتم؟_از وقتی ما اومدیم فقط داری در مورد مسئله ستاره حرف میزنی هم خسته کننده است هم ازار دهنده_حواست است نازنین چی میگی؟ _خب مریم جان بسه دیگه هی فقط همینو میگی ما داریم هر کاری میتونیم میکنیم که ستاره این موضوع و فراموش کنه یا باهاش کنار بیاد اما شما ول نمیکنی._من فقط نگران برادر زاده م هستم بحث با مریم بی فایده بود همه میدونستن دیکه کسی چیزی نگفت و ادامه نداد با کمک ستاره و مریم و مرجان سفره رو انداختیم و شام خوردیم بعد شام هم با وجود تعارفات زیاد مریم و شهرام اما به خونمون برگشتیم توی راه به ستاره گفتم _خوش گذشت؟_نه مامان عمه انگار هیچ حرفی جز ماجرای من نداشت با مرجان رفتیم توی اتاق که حرف بزنیم فکر کردم از عمه راحت شدم اما بدتر اون سوال میپرسید و ول نمیکرد خداروشکر که تموم شد _عیب نداره مامان اونا فقط کنجکاون وگرنه قصد دیگه ای ندارن _امیدوارم حمید سرفه ریزی گرد _ستاره خانم من اینجام ها اونی که داری در موردش حرف میزنی خواهر منهستاره سکوت کرد و من حسابی کفرم بالا اومد که خواهر تو چند ساعت ما رو انواع عذاب های روحی داد بعد تو معتقدی که ما باید سکوت کنیم؟ تا خونه کسی حرف نزد دلم نمیخواست با حمید حرف بزنم وارد خونه که شدیم سمی ترین جمله تاریخ زندگیمون رو از حمید شنیدم _خیلی خوش گذشت از حرص بلند بلند خندیدم که دنبالم کرد ادامه دارد.
@khodavzendgiie
_اره مریم جون با ستاره و حمید ی روز رفتیم خرید
_مبارکه بعد از اون بلایی که سر ستاره اومد خرید حالشو خوب میکنه دیگه
کلافه نگاهش کردم و حرفی نزدم شهرام اروم گفت
_انقدر جلوی ستاره نگو شاید بدش بیاد
مریم بلند گفت
وا مگه چی گفتم؟ من فقط دارم میپرسم چشمهام رو تو کاسه چرخوندم و حرفی نزدم دلم میخواست همین الان از اینجا بلند شم و برم بیرون اما بخاطر حمید باید تحمل میکردم، حمید در گوشم پچ زد _چرا تو فکری؟ _خواهرت خیلی رو اعصابمه مدام داره میگه که ستاره فرار کرده و بلا سرش اوردن با صدای مریم بهش نگاه کردم _ستاره و مرجان رفتن توی اتاق حرف بزنن، حالا بنظرتون کسی میاد ستاره رو بگیره؟ _برای ما مهم نیست ما فقط میخواستیم ستاره برگرده پیش من و حمید_اینکه اره ولی اینده ش چی؟ _گلم مسئله دیگه ای نیست که درموردش حرف بزنی؟ _وا مگه چی گفتم؟_از وقتی ما اومدیم فقط داری در مورد مسئله ستاره حرف میزنی هم خسته کننده است هم ازار دهنده_حواست است نازنین چی میگی؟ _خب مریم جان بسه دیگه هی فقط همینو میگی ما داریم هر کاری میتونیم میکنیم که ستاره این موضوع و فراموش کنه یا باهاش کنار بیاد اما شما ول نمیکنی._من فقط نگران برادر زاده م هستم بحث با مریم بی فایده بود همه میدونستن دیکه کسی چیزی نگفت و ادامه نداد با کمک ستاره و مریم و مرجان سفره رو انداختیم و شام خوردیم بعد شام هم با وجود تعارفات زیاد مریم و شهرام اما به خونمون برگشتیم توی راه به ستاره گفتم _خوش گذشت؟_نه مامان عمه انگار هیچ حرفی جز ماجرای من نداشت با مرجان رفتیم توی اتاق که حرف بزنیم فکر کردم از عمه راحت شدم اما بدتر اون سوال میپرسید و ول نمیکرد خداروشکر که تموم شد _عیب نداره مامان اونا فقط کنجکاون وگرنه قصد دیگه ای ندارن _امیدوارم حمید سرفه ریزی گرد _ستاره خانم من اینجام ها اونی که داری در موردش حرف میزنی خواهر منهستاره سکوت کرد و من حسابی کفرم بالا اومد که خواهر تو چند ساعت ما رو انواع عذاب های روحی داد بعد تو معتقدی که ما باید سکوت کنیم؟ تا خونه کسی حرف نزد دلم نمیخواست با حمید حرف بزنم وارد خونه که شدیم سمی ترین جمله تاریخ زندگیمون رو از حمید شنیدم _خیلی خوش گذشت از حرص بلند بلند خندیدم که دنبالم کرد ادامه دارد.
۷:۱۹
#قسمت70#سرنوشت دخترم ستاره
توی اتاق گیرم انداخت نزدیکم شد دستامو گرفت با صدای بلند خندیدم حمید توروخدا ولم کن
خبیثانه نگاهم کرد
_به کی تیکه انداختی؟
بین خودش و دیوار اسیرم کرد
_ولم کن حمید
جیغم به اسمون رفت گاز محکمی از بینیم گرفت و دستامو ول کرد بینیم رو ماساژ دادم اشک چشمم در اومد. نگاهم به ستاره افتاد وایساده بود لای در و با صدای بلند بهمون میخندید
حمید از اتاق خارج شد و من با دستم محکم بینیم رو ماساژ میدادم
_ی دفعه چی شد؟
هیچی مهمونی امشب خونه خواهرشو مسخره کردم بدش اومد حمید با صدای بلند گفت دارم میشنوم دوباره میاما
از ترس اینکه نیاد دوباره بینیم رو گاز نگیره ساکت شدم
لباسامون را عوض کردیم و هر کدوم روی تخت خودمون به خواب رفتیم صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم صبحانه رو برای حمید حاضر کردم و حمید بعد از صرف صبحانه به سر کار رفت نوبت بیدار کردن ستاره بود اما چون قرص اعصاب مصرف میکرد نباید بیدارش میکردم انقدر تنهایی نشستم تا خودش تصمیم بگیره که بیدار بشه انگشتمو لبه لیوان میچرخوندم و به گذشته فکر میکردم به اتفاقاتی که افتاده، نبود ستاره خیانت حمید و جداییمون نمیدونم چقدر فکر کردم فقط وقتی که به خودم اومدم چاییم کاملاً سرد شده بود.
بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم چاییم را عوض کردم و موقع برگشت با ستاره چشم تو چشم شدم
_خیلی وقته دارم نگات میکنم ولی تو فکری چی شده
_هیچی نیست فکرای گذشته است
تو که تا آخرش رفتی چرا ازش جدا نشدی ستاره اون پدرته من نمیتونم ازش جدا بشم اون هرچی هم باشه بازم بابای توئه بعدم اون اتفاقاتی که افتاد باعث شد دیدگاهم به زندگی عوض بشه و بهش ی فرصت بدم تو روزای نبودت واقعا در کنارم بود و ازم مراقبت کرد دقیقاً وقتی که همه تنهام گذاشتن فقط بابات و ثریا درکنارم بودن من تو دوران ناراحتی و غمم به بقیه نیاز دارم روزای شادی و خوشبختیم که خب خودم هستم
نزدیکم شد و گفت
_واقعاً نمیدونم باید چی بگم انگار مجنون اون آدم شده بودم هر کاری که بهم میگفت انجام میدادم فقط وقتی فهمیدم اشتباه کردم که منو برد به اونجا
با گوش دل به حرفهای ستاره گوش میدادم
کجا بردت ؟نگاهشو ازم دزدید و به زمین خیره شد انگار خودشم فهمید چیزایی رو داره میگه که نباید ستاره مامان برام تعریف کن
لبخند کم رنگی زد و گفت: بیخیال ولش کن.
دستشو توی دستم گرفتم با بغض گفتم
ستاره تو رو خدا برام بگو چرا منو محرم خودت نمیدونی، مامان من خیلی دوست دارم بدونم چی به سرت اومده تا قشنگ درکت کنم این نگفتن تو داره منو میکشه دستی به صورتش کشید آروم لب زد _امیر خیلی خودشو بهم علاقه علاقمند نشون داد منم فکر میکردم که راست میگه از اینورم گیرایی که تو بهم میدادی با دعواهای خانوادگی مون باعث شده بود که بیشتر از اینکه بخوام به تو اعتماد کنم و پناه ببرم کشیده بشم سمت امیر انقدر بهش اعتماد داشتم اگر بهم میگفت بمیر براش میمردم باورم شده بود که مراقبمه و کاری نمیکنه که بهم آسیبی برسه در عوض کسایی رو که فکر میکردم باعث آسیب رسیدن به من هستن تو و بابا بودید وقتی دوستام تعریف میکردن که باباشون چقدر ماماناشونو دوست دارن و با هم تفریح و مهمون میمیرن حسرت میخوردم امیر وعده یه زندگی پر از آرامشو بهم داده بود حرفهای ستاره حقیقت داشت زندگی ما تنها چیزی ی جذابیت از دور بود، دلم برای دخترم سوخت من و امیر وسط اون همه جنگ و دعوا و لجبازیامون به هر چیزی فکر کرده بودیم جز ستاره دقیقاً مهمترین و اصلیترین بخش زندگیمون رو فراموش کرده بودیم.
@khodavzendgiie
توی اتاق گیرم انداخت نزدیکم شد دستامو گرفت با صدای بلند خندیدم حمید توروخدا ولم کن
خبیثانه نگاهم کرد
_به کی تیکه انداختی؟
بین خودش و دیوار اسیرم کرد
_ولم کن حمید
جیغم به اسمون رفت گاز محکمی از بینیم گرفت و دستامو ول کرد بینیم رو ماساژ دادم اشک چشمم در اومد. نگاهم به ستاره افتاد وایساده بود لای در و با صدای بلند بهمون میخندید
حمید از اتاق خارج شد و من با دستم محکم بینیم رو ماساژ میدادم
_ی دفعه چی شد؟
هیچی مهمونی امشب خونه خواهرشو مسخره کردم بدش اومد حمید با صدای بلند گفت دارم میشنوم دوباره میاما
از ترس اینکه نیاد دوباره بینیم رو گاز نگیره ساکت شدم
لباسامون را عوض کردیم و هر کدوم روی تخت خودمون به خواب رفتیم صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم صبحانه رو برای حمید حاضر کردم و حمید بعد از صرف صبحانه به سر کار رفت نوبت بیدار کردن ستاره بود اما چون قرص اعصاب مصرف میکرد نباید بیدارش میکردم انقدر تنهایی نشستم تا خودش تصمیم بگیره که بیدار بشه انگشتمو لبه لیوان میچرخوندم و به گذشته فکر میکردم به اتفاقاتی که افتاده، نبود ستاره خیانت حمید و جداییمون نمیدونم چقدر فکر کردم فقط وقتی که به خودم اومدم چاییم کاملاً سرد شده بود.
بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم چاییم را عوض کردم و موقع برگشت با ستاره چشم تو چشم شدم
_خیلی وقته دارم نگات میکنم ولی تو فکری چی شده
_هیچی نیست فکرای گذشته است
تو که تا آخرش رفتی چرا ازش جدا نشدی ستاره اون پدرته من نمیتونم ازش جدا بشم اون هرچی هم باشه بازم بابای توئه بعدم اون اتفاقاتی که افتاد باعث شد دیدگاهم به زندگی عوض بشه و بهش ی فرصت بدم تو روزای نبودت واقعا در کنارم بود و ازم مراقبت کرد دقیقاً وقتی که همه تنهام گذاشتن فقط بابات و ثریا درکنارم بودن من تو دوران ناراحتی و غمم به بقیه نیاز دارم روزای شادی و خوشبختیم که خب خودم هستم
نزدیکم شد و گفت
_واقعاً نمیدونم باید چی بگم انگار مجنون اون آدم شده بودم هر کاری که بهم میگفت انجام میدادم فقط وقتی فهمیدم اشتباه کردم که منو برد به اونجا
با گوش دل به حرفهای ستاره گوش میدادم
کجا بردت ؟نگاهشو ازم دزدید و به زمین خیره شد انگار خودشم فهمید چیزایی رو داره میگه که نباید ستاره مامان برام تعریف کن
لبخند کم رنگی زد و گفت: بیخیال ولش کن.
دستشو توی دستم گرفتم با بغض گفتم
ستاره تو رو خدا برام بگو چرا منو محرم خودت نمیدونی، مامان من خیلی دوست دارم بدونم چی به سرت اومده تا قشنگ درکت کنم این نگفتن تو داره منو میکشه دستی به صورتش کشید آروم لب زد _امیر خیلی خودشو بهم علاقه علاقمند نشون داد منم فکر میکردم که راست میگه از اینورم گیرایی که تو بهم میدادی با دعواهای خانوادگی مون باعث شده بود که بیشتر از اینکه بخوام به تو اعتماد کنم و پناه ببرم کشیده بشم سمت امیر انقدر بهش اعتماد داشتم اگر بهم میگفت بمیر براش میمردم باورم شده بود که مراقبمه و کاری نمیکنه که بهم آسیبی برسه در عوض کسایی رو که فکر میکردم باعث آسیب رسیدن به من هستن تو و بابا بودید وقتی دوستام تعریف میکردن که باباشون چقدر ماماناشونو دوست دارن و با هم تفریح و مهمون میمیرن حسرت میخوردم امیر وعده یه زندگی پر از آرامشو بهم داده بود حرفهای ستاره حقیقت داشت زندگی ما تنها چیزی ی جذابیت از دور بود، دلم برای دخترم سوخت من و امیر وسط اون همه جنگ و دعوا و لجبازیامون به هر چیزی فکر کرده بودیم جز ستاره دقیقاً مهمترین و اصلیترین بخش زندگیمون رو فراموش کرده بودیم.
۱۹:۴۱
#قسمت71
#سرنوشت دخترم ستارهدوباره گوش سپردم به حرفهاش بعد تو با خودت نگفتی بالاخره ی پسر غریبه چه جوری میخواد با تو خوشبخت بشه وقتی که تو هیچ شناختی ازش نداری تو با خودت نگفتی که تو توی ناز و نعمت بزرگ شدی بعد اون ی معلم سرخونه است و درآمد آنچنانی نداره چه جوری میخواد تو رو خوشبخت کنه؟
مامان مشکل تو همینه فکر میکنی پول خوشبختی میاره دقیقاً مثل مامان بزرگ سکوت کوتاه ستاره منو کشید به عمیقترین نقطهای که توی ذهنم داشتم به چیزی که همیشه باعث میشد مقصر تمام مشکلاتم ببینمش حرف مادرم بود که میگفت( حمید پول داره و تو خوشبخت میشی ) صدای ستاره منو از فکر بیرون کشید پول شاید رفاه و آرامش بیاره یا امنیت ذهنی ولی خوشبختی نمیاره من با امیر دنبال آرامش بودم نه چیز دیگهای دنبال محبت بودم
وارفته نگاهش کردم
_ستاره مگه ما بهت محبت نکردیم که به من داری اینجوری میگی؟
مامان محبت میکردید ولی اونجوری نبود که برای من راضی کننده باشه تو همیشه درگیر دوستاتو بیرون رفتن بودی بابا هم هر وقت رفتم سمتش کارتشو میداد بهم واقعا شماها فکر کردید تمام خواسته و نیاز من از زندگی همین بود؟
دستشو توی دستم گرفتم :ستاره جان مامان هر آدمی اشتباه میکنه من و پدرتم مثل بقیه هستیم اما اشتباهات ما دلیلی نمیشه که تو همچین تصمیمی بگیری تصمیمات ما توی زندگی خیلی مهمه ببین با ی قدم اشتباه خودتو به اینجا رسوندی تا حالا با خودت فکر کردی اگر این اتفاقات نمیافتاد چی میشد ؟ آره بهش فکر کردم هزاران هزار بار وقتی که اونجا بودم مدام دوره میکردم و به این نتیجه رسیدم که تصمیمم اشتباه بوده ولی متاسفانه راه برگشتی نداشتم
_ببین دخترم خیلی خوبه که خودت متوجه اشتباهت شدی نمیدونم چطور بگم ناراحت نشی اشتباه تو به کلی مسیر زندگیت رو تغییر داد قرار نیست اگر ما با ی رفتار نادرست زندگی برات به شکلی در بیاریم که مطابق میلت نیست تو مجازی آیندتو خراب کنی
ناراحت نگاهم کرد لب زد
_مامان تو این ماجرا من تنها مقصر نیستم سعی نکن منو مقصر جلوه بدی و خودتو بابا بی گناه باشید باشه اصلا من مقصرم
خواست از کنارم بلند شه دستشو توی هوا گرفتم
_نرو دیگه.
_ولم کن مامان برم اب بخورم
رهاش کردم و همزمان گفتم
_نمیخوام بگم کی مقصره دنبال مقصر ماجرا نیستیم میخوام متوجه بشی که اگر این شرایط پیش اومد فقط من و پدرت مقصر نیستیم خودتم نباید به اون آدم اعتماد میکردی
سرشو تکون داد در بخچال رو باز کرد کمی اب خورد و گفت
_من دنبال این نیستم که مقصر پیدا کنم یا تو رو محکوم کنم فقط دارم برات تعریف میکنم این اخلاق زشتتو هنوزم داری از توی حرفهای آدم دنبال ی چیزی میگردی که نصیحت کنی و راه درستو نشون بدی به حرفهای اون طرف مقابل
لت گوش نمیکنی این اصلاً اخلاق گند همه ماماناست
حق با ستاره بود شاید واقعاً من زیاده روی کرده بودم دلم میخواست بازم برام تعریف کنه اما ترسیدم که بیشتر ناراحتش کنم و با رفتاری که نشون داده بودم بعید می دونم کنارم وایساد و گفت
همون برم اتاقم نقاشی بکشم خیلی بهتره دستشو توی هوا محکم گرفتم و گفتم ببخشید دیگه اونجوری نمیکنم فقط نرو بشین حرف بزنیم برام تعریف کن
لباشو جمع کرد و گفت
انقدر بهش اعتماد داشتم که اگه میگفت از ی ساختمون بلند بپر بدون هیچ مکث و تعللی میپریدم اوایل که با همدیگه فرار کردیم چند روزی رو توی خونه اون گذروندیم یکی دو روز اول رفتارش با من مثل ی پرنسس بود.
#ادامه دارد.
@khodavzendgiie
#سرنوشت دخترم ستارهدوباره گوش سپردم به حرفهاش بعد تو با خودت نگفتی بالاخره ی پسر غریبه چه جوری میخواد با تو خوشبخت بشه وقتی که تو هیچ شناختی ازش نداری تو با خودت نگفتی که تو توی ناز و نعمت بزرگ شدی بعد اون ی معلم سرخونه است و درآمد آنچنانی نداره چه جوری میخواد تو رو خوشبخت کنه؟
مامان مشکل تو همینه فکر میکنی پول خوشبختی میاره دقیقاً مثل مامان بزرگ سکوت کوتاه ستاره منو کشید به عمیقترین نقطهای که توی ذهنم داشتم به چیزی که همیشه باعث میشد مقصر تمام مشکلاتم ببینمش حرف مادرم بود که میگفت( حمید پول داره و تو خوشبخت میشی ) صدای ستاره منو از فکر بیرون کشید پول شاید رفاه و آرامش بیاره یا امنیت ذهنی ولی خوشبختی نمیاره من با امیر دنبال آرامش بودم نه چیز دیگهای دنبال محبت بودم
وارفته نگاهش کردم
_ستاره مگه ما بهت محبت نکردیم که به من داری اینجوری میگی؟
مامان محبت میکردید ولی اونجوری نبود که برای من راضی کننده باشه تو همیشه درگیر دوستاتو بیرون رفتن بودی بابا هم هر وقت رفتم سمتش کارتشو میداد بهم واقعا شماها فکر کردید تمام خواسته و نیاز من از زندگی همین بود؟
دستشو توی دستم گرفتم :ستاره جان مامان هر آدمی اشتباه میکنه من و پدرتم مثل بقیه هستیم اما اشتباهات ما دلیلی نمیشه که تو همچین تصمیمی بگیری تصمیمات ما توی زندگی خیلی مهمه ببین با ی قدم اشتباه خودتو به اینجا رسوندی تا حالا با خودت فکر کردی اگر این اتفاقات نمیافتاد چی میشد ؟ آره بهش فکر کردم هزاران هزار بار وقتی که اونجا بودم مدام دوره میکردم و به این نتیجه رسیدم که تصمیمم اشتباه بوده ولی متاسفانه راه برگشتی نداشتم
_ببین دخترم خیلی خوبه که خودت متوجه اشتباهت شدی نمیدونم چطور بگم ناراحت نشی اشتباه تو به کلی مسیر زندگیت رو تغییر داد قرار نیست اگر ما با ی رفتار نادرست زندگی برات به شکلی در بیاریم که مطابق میلت نیست تو مجازی آیندتو خراب کنی
ناراحت نگاهم کرد لب زد
_مامان تو این ماجرا من تنها مقصر نیستم سعی نکن منو مقصر جلوه بدی و خودتو بابا بی گناه باشید باشه اصلا من مقصرم
خواست از کنارم بلند شه دستشو توی هوا گرفتم
_نرو دیگه.
_ولم کن مامان برم اب بخورم
رهاش کردم و همزمان گفتم
_نمیخوام بگم کی مقصره دنبال مقصر ماجرا نیستیم میخوام متوجه بشی که اگر این شرایط پیش اومد فقط من و پدرت مقصر نیستیم خودتم نباید به اون آدم اعتماد میکردی
سرشو تکون داد در بخچال رو باز کرد کمی اب خورد و گفت
_من دنبال این نیستم که مقصر پیدا کنم یا تو رو محکوم کنم فقط دارم برات تعریف میکنم این اخلاق زشتتو هنوزم داری از توی حرفهای آدم دنبال ی چیزی میگردی که نصیحت کنی و راه درستو نشون بدی به حرفهای اون طرف مقابل
لت گوش نمیکنی این اصلاً اخلاق گند همه ماماناست
حق با ستاره بود شاید واقعاً من زیاده روی کرده بودم دلم میخواست بازم برام تعریف کنه اما ترسیدم که بیشتر ناراحتش کنم و با رفتاری که نشون داده بودم بعید می دونم کنارم وایساد و گفت
همون برم اتاقم نقاشی بکشم خیلی بهتره دستشو توی هوا محکم گرفتم و گفتم ببخشید دیگه اونجوری نمیکنم فقط نرو بشین حرف بزنیم برام تعریف کن
لباشو جمع کرد و گفت
انقدر بهش اعتماد داشتم که اگه میگفت از ی ساختمون بلند بپر بدون هیچ مکث و تعللی میپریدم اوایل که با همدیگه فرار کردیم چند روزی رو توی خونه اون گذروندیم یکی دو روز اول رفتارش با من مثل ی پرنسس بود.
#ادامه دارد.
۱۹:۴۱
#قسمت72#سرنوشت دخترم ستاره
نفس گرفت و لب زد خیلی دوسم داشت بهم توجه میکرد مراقبم بود وقتایی که ناراحت بودم یا دلتنگ شما میشدم بغلم میگرد دلداریم میداد اما همه اینها برای یکی دو روز اول بود بعد از اون شروع کرد به بدرفتاری و فحاشی همش تحقیرم میکرد چند بار که بهش اعتراض کردم و گفتم حق نداری با من اینجوری حرف بزنی تو دهنی محکمی بهم زد و میگفت خفه شو
دلیل رفتارشو متوجه نمیشدم چند باری که ازش پرسیدم بهم میگفت همینی که هست
ی مدت که توی اون خونه بودیم هرچقدر دلش میخواست منو تحقیر کرد و کتک زد بعدم یک روز بهم گفت باید بریم جای دیگه ای
چرا فرار نکردی بیای پیش ما ؟ نمیشد مامان نمیذاشت بیام حسابی مواظبم بود چند روزی که اونجا بودیم اوضاعم خوب بود بعدش که بهم گفت باید بریم یه جای دیگه با خودم گفتم حتماً قراره بریم ی جای بهتر دلیل عصبانیتشم اینه که از ی چیز دیگه ناراحته و اینجوری تخلیه میشه وگرنه منو دوست داره و من باید تحمل کنم اما اینجوری نبود منو برد توی اون خونه با دیدن دخترای مختلفی که اونجا بودن تازه فهمیدم که امیر و همه اون حرفا الکی بوده و میخواسته به هدفش برسه
چونه ش لرزید و گفت
اون روز من نابود شدم نه راه پیش داشتم نه راه پس تازه فهمیدم که چه اشتباهی کردم.بعد از بعد از ورودم به اون خونه تازه متوجه شدم امیر خیلی باهام خوش رفتار بوده و میتونست بدتر از اونم باشه دخترای چند ساله اونجا بودن؟
از همه سنی بود اکثراً نوجوون بودن ولی خب سنای بالاترم بودن که مثل ما گول خورده بودن نمیدونستی میخواستم باهاتون چیکار کنن؟
نه، جرات اینکه از کسی بپرسیمم نداشتیم دخترا خودشون یه شایعه هایی میکردن ولی نمیشه گفت که واقعی بود یا نه، شب و روز اونجا دعا میکردم و از خدا میخواستم که نجات پیدا کنم نمیدونستم آیندهام چی میشه و حسابی از کاری که کرده بودم پشیمون بودم اشکهای ستاره مدام پایین میریخت و من پشیمون بودم از اینکه ازش خواسته بودم برام تعریف کنه دخترم از سخت ترین روزهاش میگفت و من فقط ی شنونده بودم حاضر بودم هزار بار بمیرم توی بغلم گرفتمش واقعاً هیچ حرفی برای دلداری دادن بهش نداشتم اصلاً مگه کلمهای بود که اون لحظه بتونه آرومش کنه؟ توی لحظهای بودم که واقعاً کلمات از وصفش عاجزن دخترم توی کمترین سن بدترین رنج و عذاب رو تجربه کرده بود منم کاری از دستم بر نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم شونه هاش توی بغلم اروم میلرزید و صدای گریه ش برام دردناکترین موسیقی دنیا بود.بالاخره ستاره آروم شد و از من فاصله گرفت توی دلم هرچی بد و بیراه میتونستم نثار امیر کردم انقدر ازش متنفر بودم که حتی از حمید نپرسیدم امیر عاقبتش چی میشهبا دستم صورتشو پاک کردم _بهش فکر نکن مامان جان دیگه تموم شد _اره اما روزگار منم سیاه شد خیلی اونجا عذاب کشیدم هیچ وقت یادم نمیره چند روز بود که منو برده بود اون خونه و تازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده امیرو توی اون خونه دیدم با ذوق سمتش رفتم فکر میکردم ممکنه منو نجاتم بده گفتم امیر عشقم میای بریم؟ تو گفتی منو خوشبخت میکنی، سیلی محکمی بهم زد گفت خفه شو عین کنه نچسب به من تو انقدر خنگ و بدبختی که هنوز نفهمیدی چه بلایی سرت اومدهدوباره هق هق گریه هاش بلند شد_اون روز خیلی خورد شدم اصلا فکرشم نمیکردم که امیر با اون همه عشق و علاقه به من حالا اینجوری باهام برخورد کنه روزایی که توی اون خونه بودم خیلی برام سخت بود نمیدونستم عاقبتم قراره چی بشه و چی پیش میاد منتظر بودم تا ببینم چه بلایی سرم میارن.
@khodavzendgiie
نفس گرفت و لب زد خیلی دوسم داشت بهم توجه میکرد مراقبم بود وقتایی که ناراحت بودم یا دلتنگ شما میشدم بغلم میگرد دلداریم میداد اما همه اینها برای یکی دو روز اول بود بعد از اون شروع کرد به بدرفتاری و فحاشی همش تحقیرم میکرد چند بار که بهش اعتراض کردم و گفتم حق نداری با من اینجوری حرف بزنی تو دهنی محکمی بهم زد و میگفت خفه شو
دلیل رفتارشو متوجه نمیشدم چند باری که ازش پرسیدم بهم میگفت همینی که هست
ی مدت که توی اون خونه بودیم هرچقدر دلش میخواست منو تحقیر کرد و کتک زد بعدم یک روز بهم گفت باید بریم جای دیگه ای
چرا فرار نکردی بیای پیش ما ؟ نمیشد مامان نمیذاشت بیام حسابی مواظبم بود چند روزی که اونجا بودیم اوضاعم خوب بود بعدش که بهم گفت باید بریم یه جای دیگه با خودم گفتم حتماً قراره بریم ی جای بهتر دلیل عصبانیتشم اینه که از ی چیز دیگه ناراحته و اینجوری تخلیه میشه وگرنه منو دوست داره و من باید تحمل کنم اما اینجوری نبود منو برد توی اون خونه با دیدن دخترای مختلفی که اونجا بودن تازه فهمیدم که امیر و همه اون حرفا الکی بوده و میخواسته به هدفش برسه
چونه ش لرزید و گفت
اون روز من نابود شدم نه راه پیش داشتم نه راه پس تازه فهمیدم که چه اشتباهی کردم.بعد از بعد از ورودم به اون خونه تازه متوجه شدم امیر خیلی باهام خوش رفتار بوده و میتونست بدتر از اونم باشه دخترای چند ساله اونجا بودن؟
از همه سنی بود اکثراً نوجوون بودن ولی خب سنای بالاترم بودن که مثل ما گول خورده بودن نمیدونستی میخواستم باهاتون چیکار کنن؟
نه، جرات اینکه از کسی بپرسیمم نداشتیم دخترا خودشون یه شایعه هایی میکردن ولی نمیشه گفت که واقعی بود یا نه، شب و روز اونجا دعا میکردم و از خدا میخواستم که نجات پیدا کنم نمیدونستم آیندهام چی میشه و حسابی از کاری که کرده بودم پشیمون بودم اشکهای ستاره مدام پایین میریخت و من پشیمون بودم از اینکه ازش خواسته بودم برام تعریف کنه دخترم از سخت ترین روزهاش میگفت و من فقط ی شنونده بودم حاضر بودم هزار بار بمیرم توی بغلم گرفتمش واقعاً هیچ حرفی برای دلداری دادن بهش نداشتم اصلاً مگه کلمهای بود که اون لحظه بتونه آرومش کنه؟ توی لحظهای بودم که واقعاً کلمات از وصفش عاجزن دخترم توی کمترین سن بدترین رنج و عذاب رو تجربه کرده بود منم کاری از دستم بر نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم شونه هاش توی بغلم اروم میلرزید و صدای گریه ش برام دردناکترین موسیقی دنیا بود.بالاخره ستاره آروم شد و از من فاصله گرفت توی دلم هرچی بد و بیراه میتونستم نثار امیر کردم انقدر ازش متنفر بودم که حتی از حمید نپرسیدم امیر عاقبتش چی میشهبا دستم صورتشو پاک کردم _بهش فکر نکن مامان جان دیگه تموم شد _اره اما روزگار منم سیاه شد خیلی اونجا عذاب کشیدم هیچ وقت یادم نمیره چند روز بود که منو برده بود اون خونه و تازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده امیرو توی اون خونه دیدم با ذوق سمتش رفتم فکر میکردم ممکنه منو نجاتم بده گفتم امیر عشقم میای بریم؟ تو گفتی منو خوشبخت میکنی، سیلی محکمی بهم زد گفت خفه شو عین کنه نچسب به من تو انقدر خنگ و بدبختی که هنوز نفهمیدی چه بلایی سرت اومدهدوباره هق هق گریه هاش بلند شد_اون روز خیلی خورد شدم اصلا فکرشم نمیکردم که امیر با اون همه عشق و علاقه به من حالا اینجوری باهام برخورد کنه روزایی که توی اون خونه بودم خیلی برام سخت بود نمیدونستم عاقبتم قراره چی بشه و چی پیش میاد منتظر بودم تا ببینم چه بلایی سرم میارن.
۲۰:۵۵
#قسمت73#سرنوشت دخترم ستاره
موهاش رو پشت گوشش گذاشتم و گفتم به این چیزا فکر نکن مامان جان دیگه روزای سخت زندگی تو تموم شده الان من و پدرت در کنارتیم و نمیذاریم کسی بهت آسیبی بزنه اصلاً غصه نخور دختر گلم چشمت به روزای آینده باشه میخوای بری دانشگاه
ستاره چشمشو به دستهاش دوخته بود و هیچ حرفی نمیزد با صدای زنگ در سرشو بلند کرد و خیره بهم گفت
یعنی کیه؟ لبمو بالا بردم نمیدونم
از جام بلند شدم و درو باز کردم با دیدن ثریا حسابی تعجب کردم سابقه نداشت بیخبر اونم این موقع بیاد اینجا متوجه تعجبم شد احوالپرسی کرد و وارد خونمون شد
_شوهرت خونه نیست؟
نه رفته سر کار چطور کارش داری؟ کمی مکث کرد و لب زد میخواستم ازش راهنمایی بگیرم بهش زنگ زدم جواب نداد اومدم ببینم خونه است که انگار نیستش
نگاه معناداری به ثریا انداختم و گفتم
صبح مثل همیشه رفت سر کار برای ناهار که میاد بشینم منتظرش
نفس عمیقی کشیدم
نمیدونم والا نگفت میاد یا نمیاد حالا بشین اینجا اگه ناهار اومد میبینیش نیومد هم خب با همیم دیگه مگه بده از جاش بلند شد نه پس ولش کن ی وقت دیگهای خودم بهش زنگ میزنم.
خیره نگاهش کردم ثریا همون ثریای همیشگی نبود خیلی متفاوت شده بور ستاره هم متوجه رفتار عجیب ثریا شد برای اینکه جو رو از اون حالت سنگینش در بیارم گفتم
حالا ناهارو اینجا بمون بعد برو هر کاری خواستی بکن رفتار ثریا خیلی عجیب بود دستپاچه از جاش پرید و گفت نه دیگه باید برم
خداحافظی کرد و رفت به محض رفتنش با حمید تماس گرفتم فوری جوابم رو داد
سلام جانم سلام خوبی؟ میگم ثریا الان اومده بود اینجا خیلی عجیب رفتار میکرد سراغ تو رو میگرفت گفت بهت زنگ زده تو هم جوابشو ندادی نه اصلاً با من تماس نگرفته حالا چیکارم داشت
_هیچی میگفت به کمکت نیاز داره و باهات کار داره ولی هر چقدر تماس میگیره جوابشو نمیدی بهش گفتم ناهار بمون که اومدی باهات حرف بزنه ولی قبول نکرد گفت کار دارم و باید برم
_چه عجیب رفتار کرده
_آره خیلی برای منم عجیب بود
فدای سرت ذهنتو درگیرش نکن صبرکن اومدم خونه زنگ میزنیم ببینیم چیکار داشته.باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم. شماره ثریا رو گرفتم اما جوابمو نداد چندین و چند بار تماس گرفتم و بی پاسخ موند تعجب کردم ثریا همیشه تحت هر شرایطی جواب تلفنهای منو میداد ستاره رو بهم گفت مامان چی شده ؟
_هیچی ثریا امروز خیلی رفتارش عجیب بود الانم که زنگ میزنم بهش جوابمو نمیده نگرانش شدم اصلاً نمیدونم حالش خوبه یا بده
ولش کن مامان بچه که نیست دیدی اومد اینجام دوست نداشت خیلی بشینه اگه چیزی شده باشه خب خودش میاد برات تعریف میکنهشونه بالا زدم کلافه روی مبل نشستم آخه عموماً ثریا هر چیزی که شده باشه رو برای من میگه
شاید این دفعه ی مسئلهای بوده نخواسته ذهنتو درگیر کنه یا زیادی شخصیه اصلاً چرا انقدر دوست داری سر از کارش در بیاری حق با ستاره بود کنکاش بیشتر کار درستی نبود و احتمال داشت که ثریا هم خوشش نیاد.
@khodavzendgiie
موهاش رو پشت گوشش گذاشتم و گفتم به این چیزا فکر نکن مامان جان دیگه روزای سخت زندگی تو تموم شده الان من و پدرت در کنارتیم و نمیذاریم کسی بهت آسیبی بزنه اصلاً غصه نخور دختر گلم چشمت به روزای آینده باشه میخوای بری دانشگاه
ستاره چشمشو به دستهاش دوخته بود و هیچ حرفی نمیزد با صدای زنگ در سرشو بلند کرد و خیره بهم گفت
یعنی کیه؟ لبمو بالا بردم نمیدونم
از جام بلند شدم و درو باز کردم با دیدن ثریا حسابی تعجب کردم سابقه نداشت بیخبر اونم این موقع بیاد اینجا متوجه تعجبم شد احوالپرسی کرد و وارد خونمون شد
_شوهرت خونه نیست؟
نه رفته سر کار چطور کارش داری؟ کمی مکث کرد و لب زد میخواستم ازش راهنمایی بگیرم بهش زنگ زدم جواب نداد اومدم ببینم خونه است که انگار نیستش
نگاه معناداری به ثریا انداختم و گفتم
صبح مثل همیشه رفت سر کار برای ناهار که میاد بشینم منتظرش
نفس عمیقی کشیدم
نمیدونم والا نگفت میاد یا نمیاد حالا بشین اینجا اگه ناهار اومد میبینیش نیومد هم خب با همیم دیگه مگه بده از جاش بلند شد نه پس ولش کن ی وقت دیگهای خودم بهش زنگ میزنم.
خیره نگاهش کردم ثریا همون ثریای همیشگی نبود خیلی متفاوت شده بور ستاره هم متوجه رفتار عجیب ثریا شد برای اینکه جو رو از اون حالت سنگینش در بیارم گفتم
حالا ناهارو اینجا بمون بعد برو هر کاری خواستی بکن رفتار ثریا خیلی عجیب بود دستپاچه از جاش پرید و گفت نه دیگه باید برم
خداحافظی کرد و رفت به محض رفتنش با حمید تماس گرفتم فوری جوابم رو داد
سلام جانم سلام خوبی؟ میگم ثریا الان اومده بود اینجا خیلی عجیب رفتار میکرد سراغ تو رو میگرفت گفت بهت زنگ زده تو هم جوابشو ندادی نه اصلاً با من تماس نگرفته حالا چیکارم داشت
_هیچی میگفت به کمکت نیاز داره و باهات کار داره ولی هر چقدر تماس میگیره جوابشو نمیدی بهش گفتم ناهار بمون که اومدی باهات حرف بزنه ولی قبول نکرد گفت کار دارم و باید برم
_چه عجیب رفتار کرده
_آره خیلی برای منم عجیب بود
فدای سرت ذهنتو درگیرش نکن صبرکن اومدم خونه زنگ میزنیم ببینیم چیکار داشته.باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم. شماره ثریا رو گرفتم اما جوابمو نداد چندین و چند بار تماس گرفتم و بی پاسخ موند تعجب کردم ثریا همیشه تحت هر شرایطی جواب تلفنهای منو میداد ستاره رو بهم گفت مامان چی شده ؟
_هیچی ثریا امروز خیلی رفتارش عجیب بود الانم که زنگ میزنم بهش جوابمو نمیده نگرانش شدم اصلاً نمیدونم حالش خوبه یا بده
ولش کن مامان بچه که نیست دیدی اومد اینجام دوست نداشت خیلی بشینه اگه چیزی شده باشه خب خودش میاد برات تعریف میکنهشونه بالا زدم کلافه روی مبل نشستم آخه عموماً ثریا هر چیزی که شده باشه رو برای من میگه
شاید این دفعه ی مسئلهای بوده نخواسته ذهنتو درگیر کنه یا زیادی شخصیه اصلاً چرا انقدر دوست داری سر از کارش در بیاری حق با ستاره بود کنکاش بیشتر کار درستی نبود و احتمال داشت که ثریا هم خوشش نیاد.
۲۱:۵۵
#قسمت74#سرنوشت دخترم ستاره
تا شب گاه و بیگاه فکرم کشیده میشد سمت ثریا و رفتار خاصش، بالاخره در خونه باز شد و حمید وارد شد ثریا سراغت نیومد ؟
رنگ نگاهش ی لحظه عوض شد اما سریع اوضاع رو مدیریت کرد
نه چرا باید بیاد آخه صبح بهت گفتم که اومد اینجا کارت داشت
آها آره گفتی ولی نه سراغم نیومددلم میسوزه نمیدونم چشه که کمکش کنم
وقتی خودش کمک نمیخواد برای چی میخوای دل بسوزونی؟ این چه حرفیه ثریا دوست صمیمی منه من یادم نمیره که تو بدترین موقعیت زندگیمون چه جوری کنارم وایساد ازم حمایت کرد حالا نوبت منه که در کنارش باشم
_خیلی خوبه که تو از دوستت حمایت کنی و در کنارش باشی نذاری تو موقعیتهای سخت زندگیش تنها باشه اما قرارم نیست وقتی که طرف خودش نمیخواد برای تو بگه به زور بفهمی
هیچی نگفتم حرفهای حمید درست بود و من داشتم زیادهروی میکردم اما خیلی دلم میخواست خوبیهای ثریا رو جبران کنم.
حمید بیخیال روی مبل نشست ی احساسی از درون بهم میگفت که داره چیزی رو مخفی میکنه دلم میخواست ازش بپرسم اون چیه اما جرات نمیکردم نمیخواستم فکر کنه هنوز بهش شک دارم و دوباره اون بیاعتمادی و فضای تلخ به خونمون حاکم بشه.
ولی یه حسی از درون بهم میگفت پنهانکاری حمید برمیگرده به حال و روز ثریا هر دوشون یک دفعه رفتار عجیبی داشتن نشون میدادن، توی سرم صدایی مدام در حال زمزمه بود که رفتارهای حمید و ثریا به هم بیربط نیست هر چقدر تلاش میکردم این صدا رو ساکت کنم موفق نمیشدم اون شب هم من هم حمید هیچ کدوم حرفی نزدیم خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و همه رو بیدار کردم برای صبحانه سر میز وقتی که میخواستم چای حمید رو جلوش بزارم گوشیش زنگ خورد و اسم ثریا افتاد ناخواسته خیلی حساس شدم که ببینم برخورد حمید چیه اونم در نهایت خونسردی رد تماس زد متعجب گفتم
_چرا رد میزنی خب حتما کارت داره تماس گرفته
_الان حوصله ندارم باهاش حرف بزنم
_بنده خدا دیروزم میگفت جوابشو نمیدی حتما دیروزم رد زدی
عاشقانه نگاهم کرد
_چرا انقدر خنگی؟ ثریا ی زن مطلقه هست هر چقدرم با هم صمیمی باشید نباید به من نزدیک بشه اگر با من کاری یا حرفی داره میتونه به تو بگه تو بهم بگی یا بیاد خونه جلوی تو بگه نه اینکه خودش بیاد سراغم.
_نه اون دوستمه بعید میدونم منظوری داشته باشه
_منم نگفتم اون منظوری داره میگم اگر با من کاری داره پاشه بیاد اینجا جلوی زن و بچهام حرفشو بزنه نه اینکه به من زنگ بزنه دیروز انقدر بهم زنگ زد من جوابشو ندادم چون لزومی نداره من و ثریا با همدیگه حرفی بزنیم وقتی زن من باهاش در ارتباطه
من به ثریا خیلی اعتماد دارم به تو هم دارم منم چون تورو خیلی قبولت دارم و میدونم که راحت به بقیه اعتماد میکنی دارم اینجوری رفتار میکنم ثریا زن خوبیه منم منکرش نیستم اما اولویت اول من برای هر چیزی توی زندگیم زن و بچهام هستند من نمیتونم ریسک کنم زندگیمو لب پرتگاه ببرم که آیا این خوبه یا نه؟
پرتگاه چی تو چرت و پرت میگی ثریا دوست صمیمی منه اون هیچ وقت به من خیانت نمیکنه حمید کلافه نگاهم کرد و ستاره لب زد_ مامان حق با باباعه منم فکر میکنم که بابا داره درست میگه به نظر منم خاله ثریا اگه کاری داره بیاد اینجا.
@khodavzendgiie
تا شب گاه و بیگاه فکرم کشیده میشد سمت ثریا و رفتار خاصش، بالاخره در خونه باز شد و حمید وارد شد ثریا سراغت نیومد ؟
رنگ نگاهش ی لحظه عوض شد اما سریع اوضاع رو مدیریت کرد
نه چرا باید بیاد آخه صبح بهت گفتم که اومد اینجا کارت داشت
آها آره گفتی ولی نه سراغم نیومددلم میسوزه نمیدونم چشه که کمکش کنم
وقتی خودش کمک نمیخواد برای چی میخوای دل بسوزونی؟ این چه حرفیه ثریا دوست صمیمی منه من یادم نمیره که تو بدترین موقعیت زندگیمون چه جوری کنارم وایساد ازم حمایت کرد حالا نوبت منه که در کنارش باشم
_خیلی خوبه که تو از دوستت حمایت کنی و در کنارش باشی نذاری تو موقعیتهای سخت زندگیش تنها باشه اما قرارم نیست وقتی که طرف خودش نمیخواد برای تو بگه به زور بفهمی
هیچی نگفتم حرفهای حمید درست بود و من داشتم زیادهروی میکردم اما خیلی دلم میخواست خوبیهای ثریا رو جبران کنم.
حمید بیخیال روی مبل نشست ی احساسی از درون بهم میگفت که داره چیزی رو مخفی میکنه دلم میخواست ازش بپرسم اون چیه اما جرات نمیکردم نمیخواستم فکر کنه هنوز بهش شک دارم و دوباره اون بیاعتمادی و فضای تلخ به خونمون حاکم بشه.
ولی یه حسی از درون بهم میگفت پنهانکاری حمید برمیگرده به حال و روز ثریا هر دوشون یک دفعه رفتار عجیبی داشتن نشون میدادن، توی سرم صدایی مدام در حال زمزمه بود که رفتارهای حمید و ثریا به هم بیربط نیست هر چقدر تلاش میکردم این صدا رو ساکت کنم موفق نمیشدم اون شب هم من هم حمید هیچ کدوم حرفی نزدیم خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.
صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و همه رو بیدار کردم برای صبحانه سر میز وقتی که میخواستم چای حمید رو جلوش بزارم گوشیش زنگ خورد و اسم ثریا افتاد ناخواسته خیلی حساس شدم که ببینم برخورد حمید چیه اونم در نهایت خونسردی رد تماس زد متعجب گفتم
_چرا رد میزنی خب حتما کارت داره تماس گرفته
_الان حوصله ندارم باهاش حرف بزنم
_بنده خدا دیروزم میگفت جوابشو نمیدی حتما دیروزم رد زدی
عاشقانه نگاهم کرد
_چرا انقدر خنگی؟ ثریا ی زن مطلقه هست هر چقدرم با هم صمیمی باشید نباید به من نزدیک بشه اگر با من کاری یا حرفی داره میتونه به تو بگه تو بهم بگی یا بیاد خونه جلوی تو بگه نه اینکه خودش بیاد سراغم.
_نه اون دوستمه بعید میدونم منظوری داشته باشه
_منم نگفتم اون منظوری داره میگم اگر با من کاری داره پاشه بیاد اینجا جلوی زن و بچهام حرفشو بزنه نه اینکه به من زنگ بزنه دیروز انقدر بهم زنگ زد من جوابشو ندادم چون لزومی نداره من و ثریا با همدیگه حرفی بزنیم وقتی زن من باهاش در ارتباطه
من به ثریا خیلی اعتماد دارم به تو هم دارم منم چون تورو خیلی قبولت دارم و میدونم که راحت به بقیه اعتماد میکنی دارم اینجوری رفتار میکنم ثریا زن خوبیه منم منکرش نیستم اما اولویت اول من برای هر چیزی توی زندگیم زن و بچهام هستند من نمیتونم ریسک کنم زندگیمو لب پرتگاه ببرم که آیا این خوبه یا نه؟
پرتگاه چی تو چرت و پرت میگی ثریا دوست صمیمی منه اون هیچ وقت به من خیانت نمیکنه حمید کلافه نگاهم کرد و ستاره لب زد_ مامان حق با باباعه منم فکر میکنم که بابا داره درست میگه به نظر منم خاله ثریا اگه کاری داره بیاد اینجا.
۲۱:۵۶
#قسمت 75#سرنوشت دخترم ستاره
دیروز اومد اینجا دیدی چقدر رفتارش عجیب غریب بود خب مگه اون چه کاریه که تو نباید بدونی ولی بابا باید بدونه مگه تو و بابا چیزی برای مخفی کاری بینتون هست؟ میتونست دیروز اومد اینجا به تو بگه با بابا چیکار داره نه اینکه مثل فراری ها بیاد و فوری بره منم با بابا هم نظرم انگار خاله ثریا ی چیزی رو مخفی میکنه
شاید یه چیزیه که خیلی ناراحتش میکنه نمیخواد من بدونم شما دوتا چرا انقدر عجیب رفتار میکنید به نظر من که ثریا رفتارش عادی بود فقط نمیخواد ذهن من درگیر بشه و اذیت بشم حمید نگاه عاقلاً در صفیحی بهم انداخت_ اتفاقا به نظر من درگیر شدن تو توی این موضوع به نفع ثریا نیست تو رو خدا این عینک مثبت اندیشیتو بردار واقع بینانه نگاه کن ثریا رفتارش خیلی مشکوکه ناراحت بشه و نشه خوشش بیاد و نیاد من جواب تلفنشو نمیدم اگر با من کاری داره پاشه بیاد توی خونه م با زن و بچهام صحبت کنه منم میشنومحرفی نزدم بحث با این دوتا کاملاً بیفایده ست هر چقدر من حرف بزنم اینا دلیل میارن و تلاششونو میکنن که ثریا رو پیش من خراب کنن همین که خودم از بابت دوستم مطمئنم و میدونم کاریو نمیکنه که به ضرر من باشه برام کافیه صبحانه رو که خوردیم حمید از خونه بیرون زد ستاره هم مشغول کارای خودش شد شماره ثریا رو گرفتم بعد از چند بوق بیمیل جواب داد _سلام عزیزم بگو.
از لحن سردش جا خوردم _حالت خوبه گلم نگرانت بودم _خوبم بیخوی نگران بودی _اخه دیروز...میان کلامم پرید _نازنین جان من کار دارم گلم بیکار که نیستم باید برم خداحافظ حتی منتظر خداحافظی من نموند و قطع کرد خیلی ناراحت شدم حمید رو مقصر دونستم اگر جوابشو میداد الان ثریا قهر نمیکرد که گوشیو روم قطع کنه بی حوصله به روبرو خیره شدم نمیدونستم باید چیکار کنم شماره حمید رو گرعتم بعد از چند بوق جواب داد _جانم ماجرا رو براش گفتم با دقت گوش داد و اروم گفت _ی چند روز بذارش به حال خودش_اون مثل خواهرمه _مثلشه خودش نیست نازنین جان چرا نمیخوای قبول کنی_باشه کاری نداری؟_ناراحت نشو_میخوام قطع کنم _هر کاریم بکنی حقیقتش عوض نمیشهبدون خداحافظی قطع کردم صدای ستاره از پشت سرم به گوشم خورد _کارت درست نیستا بخاطر حال خراب دوستت داری حال همه رو خراب میکنی بعد اون حتی تحویلت نمیگیره.
@khodavzendgiie
دیروز اومد اینجا دیدی چقدر رفتارش عجیب غریب بود خب مگه اون چه کاریه که تو نباید بدونی ولی بابا باید بدونه مگه تو و بابا چیزی برای مخفی کاری بینتون هست؟ میتونست دیروز اومد اینجا به تو بگه با بابا چیکار داره نه اینکه مثل فراری ها بیاد و فوری بره منم با بابا هم نظرم انگار خاله ثریا ی چیزی رو مخفی میکنه
شاید یه چیزیه که خیلی ناراحتش میکنه نمیخواد من بدونم شما دوتا چرا انقدر عجیب رفتار میکنید به نظر من که ثریا رفتارش عادی بود فقط نمیخواد ذهن من درگیر بشه و اذیت بشم حمید نگاه عاقلاً در صفیحی بهم انداخت_ اتفاقا به نظر من درگیر شدن تو توی این موضوع به نفع ثریا نیست تو رو خدا این عینک مثبت اندیشیتو بردار واقع بینانه نگاه کن ثریا رفتارش خیلی مشکوکه ناراحت بشه و نشه خوشش بیاد و نیاد من جواب تلفنشو نمیدم اگر با من کاری داره پاشه بیاد توی خونه م با زن و بچهام صحبت کنه منم میشنومحرفی نزدم بحث با این دوتا کاملاً بیفایده ست هر چقدر من حرف بزنم اینا دلیل میارن و تلاششونو میکنن که ثریا رو پیش من خراب کنن همین که خودم از بابت دوستم مطمئنم و میدونم کاریو نمیکنه که به ضرر من باشه برام کافیه صبحانه رو که خوردیم حمید از خونه بیرون زد ستاره هم مشغول کارای خودش شد شماره ثریا رو گرفتم بعد از چند بوق بیمیل جواب داد _سلام عزیزم بگو.
از لحن سردش جا خوردم _حالت خوبه گلم نگرانت بودم _خوبم بیخوی نگران بودی _اخه دیروز...میان کلامم پرید _نازنین جان من کار دارم گلم بیکار که نیستم باید برم خداحافظ حتی منتظر خداحافظی من نموند و قطع کرد خیلی ناراحت شدم حمید رو مقصر دونستم اگر جوابشو میداد الان ثریا قهر نمیکرد که گوشیو روم قطع کنه بی حوصله به روبرو خیره شدم نمیدونستم باید چیکار کنم شماره حمید رو گرعتم بعد از چند بوق جواب داد _جانم ماجرا رو براش گفتم با دقت گوش داد و اروم گفت _ی چند روز بذارش به حال خودش_اون مثل خواهرمه _مثلشه خودش نیست نازنین جان چرا نمیخوای قبول کنی_باشه کاری نداری؟_ناراحت نشو_میخوام قطع کنم _هر کاریم بکنی حقیقتش عوض نمیشهبدون خداحافظی قطع کردم صدای ستاره از پشت سرم به گوشم خورد _کارت درست نیستا بخاطر حال خراب دوستت داری حال همه رو خراب میکنی بعد اون حتی تحویلت نمیگیره.
۲۱:۵۶
#قسمت76#سرنوشت دخترم ستاره
با صدای بلند اما کنترل شده گفتم دهنتو ببند تو نمیخواد ازم ایراد بگیری همینم مونده بچه م بهم بگه چیکار بکنم و نکنم
_مامان کارت اشتباهه چرا نمیخوای قبول کنی حاضری همه رو متهم کنی اما قبول نکنی که ثریا داره باهات بد رفتاری میکنه
_ستاره بس کن نمیخوام حرفی در لین مورد بزنی
_چرا باید بس کنم؟ وقتی تو از دیروز اعصاب همه رو خورد کردی و روان مارو بهم ریختی توقع داری همه ساکت بشیم؟
حرفهای ستاره همگی درست بودن ولی من نمیخواستم باور کنم
صدای در خونه بلند شد وقتی که به سمت در رفتم با حمید روبرو شدم
_سلام
_سلام چرا الان اومدی ؟
_سرکار اعصابم بهم ریخت ول کردم اومدم
_چرا؟ چیشده؟
_مهم نیست اومدم دیگه شما دوتا ارومم میکنید
لبخند دلنشینی بهش زدم
_توام منو اروم میکنی زندگیم خوب کردی اومدی اصلا بیا امروزو با هم بریم بچرخیم .
حمید حرفمو با سرش تایید کرد لب زد
پس زودتر بپوشید بریم بیرون خوشم نمیاد امروز خونه بمونیم همراه ستاره هر دو حاضر شدیم تمام مدت که ما حاضر میشدیم حمید به ی گوشه خیره شده بود و پاشو ریتمیک روی زمین میکوبید ازش نپرسیدم چی شده چون مطمئنم جوابمو نمیده و خوششم نمیاد که بگه. بالاخره من و ستاره هر دو حاضر شدیم و مقابلش ایستادیم بریم
از جاش بلند شد
بیاید امروز بریم ی جایی که تا شب نیایم رفتار عجیب حمید منو توی فکر فرو برد به محض خروجمون از خونه با ثریا چشم تو چشم شدیم ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت حمید اخمهاش توی هم رفت و زاویه دیدش رو جوری تنظیم کرده بود که ثریا رو نبینه، ثریا ولی برعکس زل زده بود به حمید و خیلی صمیمی و گرم باهاش احوالپرسی میکرد حمید خیلی سرد و کوتاه جوابشو میداد چیزی که باعث شد بیشتر از همیشه تعجب کنم رفتار سرد و بی روح ثریا با من بود خیلی معمولی و سرد باهام سلام علیک کرد انگار که من مزاحم احوالپرسیش با حمید بودم. رو به حمید گفت دارین میرین بیرون
بله با اجازتون داریم ی بیرون خانوادگی میریم خب پس منم باهاتون بیام خیلی وقته حوصلم سر رفته
بهتون گفتم که خانوادگیه به نظرم شمام برین سر کارتون ممکنه دیرتون بشه.
#ادامه دارد
@khodavzendgiie
با صدای بلند اما کنترل شده گفتم دهنتو ببند تو نمیخواد ازم ایراد بگیری همینم مونده بچه م بهم بگه چیکار بکنم و نکنم
_مامان کارت اشتباهه چرا نمیخوای قبول کنی حاضری همه رو متهم کنی اما قبول نکنی که ثریا داره باهات بد رفتاری میکنه
_ستاره بس کن نمیخوام حرفی در لین مورد بزنی
_چرا باید بس کنم؟ وقتی تو از دیروز اعصاب همه رو خورد کردی و روان مارو بهم ریختی توقع داری همه ساکت بشیم؟
حرفهای ستاره همگی درست بودن ولی من نمیخواستم باور کنم
صدای در خونه بلند شد وقتی که به سمت در رفتم با حمید روبرو شدم
_سلام
_سلام چرا الان اومدی ؟
_سرکار اعصابم بهم ریخت ول کردم اومدم
_چرا؟ چیشده؟
_مهم نیست اومدم دیگه شما دوتا ارومم میکنید
لبخند دلنشینی بهش زدم
_توام منو اروم میکنی زندگیم خوب کردی اومدی اصلا بیا امروزو با هم بریم بچرخیم .
حمید حرفمو با سرش تایید کرد لب زد
پس زودتر بپوشید بریم بیرون خوشم نمیاد امروز خونه بمونیم همراه ستاره هر دو حاضر شدیم تمام مدت که ما حاضر میشدیم حمید به ی گوشه خیره شده بود و پاشو ریتمیک روی زمین میکوبید ازش نپرسیدم چی شده چون مطمئنم جوابمو نمیده و خوششم نمیاد که بگه. بالاخره من و ستاره هر دو حاضر شدیم و مقابلش ایستادیم بریم
از جاش بلند شد
بیاید امروز بریم ی جایی که تا شب نیایم رفتار عجیب حمید منو توی فکر فرو برد به محض خروجمون از خونه با ثریا چشم تو چشم شدیم ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت حمید اخمهاش توی هم رفت و زاویه دیدش رو جوری تنظیم کرده بود که ثریا رو نبینه، ثریا ولی برعکس زل زده بود به حمید و خیلی صمیمی و گرم باهاش احوالپرسی میکرد حمید خیلی سرد و کوتاه جوابشو میداد چیزی که باعث شد بیشتر از همیشه تعجب کنم رفتار سرد و بی روح ثریا با من بود خیلی معمولی و سرد باهام سلام علیک کرد انگار که من مزاحم احوالپرسیش با حمید بودم. رو به حمید گفت دارین میرین بیرون
بله با اجازتون داریم ی بیرون خانوادگی میریم خب پس منم باهاتون بیام خیلی وقته حوصلم سر رفته
بهتون گفتم که خانوادگیه به نظرم شمام برین سر کارتون ممکنه دیرتون بشه.
#ادامه دارد
۲۱:۵۶
داستان های زندگی:#قسمت77#سرنوشت دخترم ستارهاز برخورد حمید جا خوردم اصلا انتظار نداشتم که بهش اینجوری بگه یعنی سابقه نداشت که همچین برخوردی با هیچکس بکنه ثریا خودشو نباخت و دستشو برد سمت در ماشین باز کرد و سوار ماشین شد. انتظار داشتم با برخوردی که الان از حمید دیدم خیلی بد باهاش حرف بزنه اما هیچی نگفت و لبخند خبیثی زد و ماشینو به حرکت درآورد توی خیابون چند تا چرخ زد و دست آخر وایساد جلوی خونه ثریا ثریا خانم رسوندمتون بفرمایید
_ولی من که گفتم باهاتون میام
بله منم گفتم ی تفریح خانوادگیه و ترجیح میدیم خودمون سه تایی باشیم شما برید خونتون بشینید فکر کنید که ی خانواده برای خودتون تشکیل بدید که سر بقیه خراب نشید انقدر رفتار حمید قاطع و محکم بود که جرات نکردم حرفی بزنم و فقط نگاه میکردم و منتظر بودم ببینم این توهینها کی تموم میشه ثریا ناراحت از ماشین پیاده شد به محض رفتنش رو به حمید گفتم چرا اینجوری کردی ؟
_چون لازم بود اون دوست توئه قرار نیستش که هر کاری میکنیم و هر جایی میریم اونم باشه میخواد دوست تو باشه مشکلی نیست ولی رابطهاشو با تو حفظ کنه نه اینکه به کل خانوادمون نفوذ کنه.
حمید تلاش میکرد خیلی عادی رفتار کنه و ی جوری بروز میداد که انگار مسئله خاصی نشده اما ناخواسته به حدی ذهن منو درگیر کرده بود که اندازه نداشت.
اصلاً هیچ توجیهی برای رفتارشون توی ذهنم پیدا نمیکردم رفتار حمید و ثریا به حدی مشکوک بود که منم آروم آروم داشتم قانع میشدم ی خبرایی هست ولی نمیخواستم باور کنم، ثریا عین خواهرم بود و حمید هم مرد زندگیم که بهم قول داده دست از پا خطا نکنه .
وقتی که حمید دستمو توی دستش گرفت باعث شد تمام افکار مزاحم و درهم من از بین برن خیره نگاهش کردم لبخند عمیقی زد و گفت
من هر کاری که میکنم به خاطر تو و زندگیمونه ازت خواهش میکنم حتی برای یک لحظهام که شده به من شک نکن و فکر نکن که میخوام کاری کنم تا زندگیمون خراب بشه تو این زندگی هیچی ازت نمیخوام جز اعتماد من بهت اعتماد دارم عزیزم چرا همچین فکری میکنی؟
_در کل دارم بهت میگم تو و ستاره تنها چیزایی هستید که من دارم برای شما دو تا هر کاری میکنم من نمیخوام از دستتون بدم.
دست مردونه ش رو توی دست ظریف خودم فشار دادم و گفتم
_منم تو رو خیلی دوست دارم تو و ستاره تنها با ارزشهای زندگی من هستید به خاطرتون هر کاری میکنم حتی اگه لازم بشه از کل دنیا بگذرم و بیخیال همه بشم این کارو انجام میدم مگه داریم با ارزشتر از تو ؟
حمید که مشخص بود حسابی از حرف من خوشحال شده لبخند عمیقی زد
_حالا دوست دارین کجا بریم؟
کمی فکر کردم
امامزاده داوود، خیلی وقته که نرفتیم هم ی زیارتی میکنیم هم باصفا و قشنگه ی چرخی میزنیم ستاره نفسشو عمیق بیرون داد و گفت تو رو خدا مامان بیا بریم ی جایی تفریح کنیم
چرخیدم سمتش
تو خیلی وقته که اونجا نرفتی آخرین بار خیلی کوچولو بودی رفتی بیای خوشت میاد اونجا هم تفریحی داره هم زیارتی آب و هواشم که عالیه حمید حرفمو با سرش تاکید کرد و گفت_ آره میریم همین جا منم سالهای زیادی میشه که نرفتم بریم شاید ی ذره آرامش اومد تو وجودم.
@khodavzendgiie
#قسمت78سرنوشت دخترم ستاره
سه تایی به سمت امامزاده داوود رفتیم ستاره از ظاهرش مشخص بود که ناراضیه حمید هم با شوخی و اهنگ های مختلف میخواست حال و هوای ستاره رو عوض کنه _پس چرا نمیرسیم؟ _میرسیم بابا ی جوری عجله داری انگار خیلی مشتاقی _نخیر اصلا خوشم نمیاد بریم اونجا حتی دلمنمیخواد بدونم چه شکلیه _خیلی با صفاعهبه امام زاده داوود نزدیک شدیم ستاره وقتی فهمید باید ی مسیر طولانی رو پیاده بیا غر زدناش شروع شد بالاخره رسیدیم بالا اونجا عین ی دنیای جدید بود انقدر ستاره محو اونجا شده بود که حواسش به هیچی نبود _بیاید بریم غذا بخوریم به سمت یکی از رستوران ها رفتیم فضای قشنگی بود از بالای کوه ابشار درست کرده بودن و میومد پایین درخت هایی که میوه ای داده بودن خود منم نمیتونستم چشم از اطراف بردارم حمید برامون کباب سفارش دادکنارم نشست_خوشگله؟ _خیلی توروخدا زود به زود بیارمون اینجا _چشم خانمم نهار بخوریم بریم زیارتبدون شک این کباب بهترین کباب عمرمه.
ستاره با لذت تمام کبابش رو خورد بعد از ناهار به سمت زیارتگاه رفتیم حس و حال خیلی خوب و عجیبی داشتم. انگار که بعد سالها پدرم رو دیدم چسبیدم به ضریح شروع کردم به گلایه کردن از ناملایمات زندگی از بلاهایی که سرم اومده بود بعد از مدتها از ته دل گریه کردم برای خدا درد دل کردم و ازش کمک خواستم که نجاتمون بده و مراقب ستاره باشه و زندگی خوبی براش ساخته شه آینده ستاره تنها چیزی بود که حتی از خودمم مهمتر بود بعد از زیارت دوباره مشغول گشت زدن توی اونجا شدیم ستاره خیلی ذوق کرده بود و مشخص بود که حسابی از اینجا خوشش اومده. رو به حمید گفتم _نمیخوام اوقات تو تلخ کنم ا
_ولی من که گفتم باهاتون میام
بله منم گفتم ی تفریح خانوادگیه و ترجیح میدیم خودمون سه تایی باشیم شما برید خونتون بشینید فکر کنید که ی خانواده برای خودتون تشکیل بدید که سر بقیه خراب نشید انقدر رفتار حمید قاطع و محکم بود که جرات نکردم حرفی بزنم و فقط نگاه میکردم و منتظر بودم ببینم این توهینها کی تموم میشه ثریا ناراحت از ماشین پیاده شد به محض رفتنش رو به حمید گفتم چرا اینجوری کردی ؟
_چون لازم بود اون دوست توئه قرار نیستش که هر کاری میکنیم و هر جایی میریم اونم باشه میخواد دوست تو باشه مشکلی نیست ولی رابطهاشو با تو حفظ کنه نه اینکه به کل خانوادمون نفوذ کنه.
حمید تلاش میکرد خیلی عادی رفتار کنه و ی جوری بروز میداد که انگار مسئله خاصی نشده اما ناخواسته به حدی ذهن منو درگیر کرده بود که اندازه نداشت.
اصلاً هیچ توجیهی برای رفتارشون توی ذهنم پیدا نمیکردم رفتار حمید و ثریا به حدی مشکوک بود که منم آروم آروم داشتم قانع میشدم ی خبرایی هست ولی نمیخواستم باور کنم، ثریا عین خواهرم بود و حمید هم مرد زندگیم که بهم قول داده دست از پا خطا نکنه .
وقتی که حمید دستمو توی دستش گرفت باعث شد تمام افکار مزاحم و درهم من از بین برن خیره نگاهش کردم لبخند عمیقی زد و گفت
من هر کاری که میکنم به خاطر تو و زندگیمونه ازت خواهش میکنم حتی برای یک لحظهام که شده به من شک نکن و فکر نکن که میخوام کاری کنم تا زندگیمون خراب بشه تو این زندگی هیچی ازت نمیخوام جز اعتماد من بهت اعتماد دارم عزیزم چرا همچین فکری میکنی؟
_در کل دارم بهت میگم تو و ستاره تنها چیزایی هستید که من دارم برای شما دو تا هر کاری میکنم من نمیخوام از دستتون بدم.
دست مردونه ش رو توی دست ظریف خودم فشار دادم و گفتم
_منم تو رو خیلی دوست دارم تو و ستاره تنها با ارزشهای زندگی من هستید به خاطرتون هر کاری میکنم حتی اگه لازم بشه از کل دنیا بگذرم و بیخیال همه بشم این کارو انجام میدم مگه داریم با ارزشتر از تو ؟
حمید که مشخص بود حسابی از حرف من خوشحال شده لبخند عمیقی زد
_حالا دوست دارین کجا بریم؟
کمی فکر کردم
امامزاده داوود، خیلی وقته که نرفتیم هم ی زیارتی میکنیم هم باصفا و قشنگه ی چرخی میزنیم ستاره نفسشو عمیق بیرون داد و گفت تو رو خدا مامان بیا بریم ی جایی تفریح کنیم
چرخیدم سمتش
تو خیلی وقته که اونجا نرفتی آخرین بار خیلی کوچولو بودی رفتی بیای خوشت میاد اونجا هم تفریحی داره هم زیارتی آب و هواشم که عالیه حمید حرفمو با سرش تاکید کرد و گفت_ آره میریم همین جا منم سالهای زیادی میشه که نرفتم بریم شاید ی ذره آرامش اومد تو وجودم.
#قسمت78سرنوشت دخترم ستاره
سه تایی به سمت امامزاده داوود رفتیم ستاره از ظاهرش مشخص بود که ناراضیه حمید هم با شوخی و اهنگ های مختلف میخواست حال و هوای ستاره رو عوض کنه _پس چرا نمیرسیم؟ _میرسیم بابا ی جوری عجله داری انگار خیلی مشتاقی _نخیر اصلا خوشم نمیاد بریم اونجا حتی دلمنمیخواد بدونم چه شکلیه _خیلی با صفاعهبه امام زاده داوود نزدیک شدیم ستاره وقتی فهمید باید ی مسیر طولانی رو پیاده بیا غر زدناش شروع شد بالاخره رسیدیم بالا اونجا عین ی دنیای جدید بود انقدر ستاره محو اونجا شده بود که حواسش به هیچی نبود _بیاید بریم غذا بخوریم به سمت یکی از رستوران ها رفتیم فضای قشنگی بود از بالای کوه ابشار درست کرده بودن و میومد پایین درخت هایی که میوه ای داده بودن خود منم نمیتونستم چشم از اطراف بردارم حمید برامون کباب سفارش دادکنارم نشست_خوشگله؟ _خیلی توروخدا زود به زود بیارمون اینجا _چشم خانمم نهار بخوریم بریم زیارتبدون شک این کباب بهترین کباب عمرمه.
ستاره با لذت تمام کبابش رو خورد بعد از ناهار به سمت زیارتگاه رفتیم حس و حال خیلی خوب و عجیبی داشتم. انگار که بعد سالها پدرم رو دیدم چسبیدم به ضریح شروع کردم به گلایه کردن از ناملایمات زندگی از بلاهایی که سرم اومده بود بعد از مدتها از ته دل گریه کردم برای خدا درد دل کردم و ازش کمک خواستم که نجاتمون بده و مراقب ستاره باشه و زندگی خوبی براش ساخته شه آینده ستاره تنها چیزی بود که حتی از خودمم مهمتر بود بعد از زیارت دوباره مشغول گشت زدن توی اونجا شدیم ستاره خیلی ذوق کرده بود و مشخص بود که حسابی از اینجا خوشش اومده. رو به حمید گفتم _نمیخوام اوقات تو تلخ کنم ا
۱۷:۵۳
ما تو با ثریا هیچ مشکلی نداشتی اتفاقاً خیلی هم باهاش خوب بودی ی دفعه چی شد که ازش بدت اومد انقدر که حتی حاضر نیستی ی لحظه تحملش کنی بهم خیره شد تو چشماش ی برقی بود انگار که غیر مستقیم میخواست بهم بگه من نمیگم تو هم نپرس اما کنجکاوی من رهام نمیکرد فقط خدا خدا میکردم چیزی که توی فکرمه نباشه تو رو خدا بهم بگو دیگه.
_چیزی نیست بیخودی خودتو نگران نکن فقط میخوام ثریا جایگاهشو بفهمه و بدونه که عضوی از این خانواده نیست ثریا دیگه خیلی داره به مسائل زندگی ما ورود میکنه ازت خواهش میکنم با من همکاری کن ثریا هیچکس ما نیست جز ی دوست خوب برای تو انقدر وارد جزئیات زندگیمون نکنش
حرف حمیدرضا درست بود اما من ناراحت شدم سر تکون دادم
_حرفت کاملاً درسته ولی من به ثریا نگفتم که بیاد تقریباً از وقتی که ستاره پیدا شده چون تمام زمانمو میخوام باهاش بگذرونم از دوستام کنارهگیری کردم و باهاشون کاری ندارم ثریا اگر امروز اومد پیش ما ی کار خودسرانه بود من دعوتش نکرده بودم
حمید سر تکون داد و توی فکر فرو رفت
میتونم بپرسم چرا انقدر رفتارهات عجیب غریب شدن مهربون نگاهم کرد من که عجیب غریب نیستم عشقم مثل همیشه تو داری اشتباه برداشت میکنی
ادامه دارد
@khodavzendgiie
#قسمت79
#سرنوشت دخترم ستاره
_نه حمید من بچه نیستم منو گول نزن خیلی تابلوتر از این حرفاست که بخوای منکرش بشی فقط نمیتونم سر در بیارم
دستمو توی دستش گرفت
_من تورو خیلی دوست دارم بهم اعتماد کن تحت هیچ شرایطی کاری نمیکنم که تو ناراحت بشی اولویت من تو و ستارهای نه کس دیگهای
سر تکون دادم هیچی نگفتم حرفهای حمید رو باور داشتم ولی میدونستم که داره ی چیزیو ازم مخفی میکنه ستاره حسابی سرگرم خرید شده بود و مشغول انتخاب چیزهای کوچولویی بود که اونجا میفروختن برای هر کدومشون حسابی ذوق میکرد من و حمیدم از ذوق ستاره ذوق میکردیم و خوشحال بودیم بالاخره همگی خسته شدیم و این سفر یک روزه لذت بخش هم تموم شد و عزم برگشت به خونه رو کردیم ستاره توی راه از اونجا تعریف میکرد و تاکید داشت که حتماً بازم به اونجا بریم و خرید کنیم و خیلی بهش خوش گذشته بیشتر از هر چیزی این احساس رضایت ستاره بود که باعث میشد لبخند روی لبهام بیاد.
به محض رسیدنمون به خونه فوری شام حاضر کردم و دور هم خوردیم ستاره انقدر خسته بود که به اتاقش رفت و بعد از خوردن قرصهاش تقریباً دیگه بیهوش شده بود.
من و حمید هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن راجع به گذشته و اینکه چقدر زندگیمون خوب بود ی دفعه صدای پیامک گوشی حمید بلند شد روبروش نشسته بودم نمیتونستم ببینم کی بهش پیام داده اما از ظاهرش متوجه شدم که حسابی به هم ریخته و حالش بد شده پرسیدم
اتفاقی افتاده؟ نه عزیزم چیزی نیست حالم خوبه
آخه برات ی پیامک اومد و بعدشم حسابی به هم ریختی گفتم حتماً اتفاقی افتاده من خوبم نگران من نباش ذهنتو درگیر من نکن
_آخه مگه میشه حمید جان...
میخواستم به حمید گیر بدم و متوجه بشم که اون اتفاقی که افتاده و من بیخبرم چیه اما تماسی که ثریا باهام گرفت این اجازه رو به من نداد بی میل و عصبی جواب تلفن ثریا رو دادم
سلام عزیزم خوبی برعکس برخوردی که صبح باهام داشت حسابی تحویلم گرفت و با خوش برخوردی گفت ممنون فدات شم زنگ زدم حالتو بپرسم
رفتارش حسابی منو توی فکر فرو برد.
چشمم به حمید افتاد که داره پوست لبش رو میکنه حسابی مضطرب بود توی فکر فرو رفته بود و ترس توی صورتش موج میزو تماسمو با ثریا طولانی نکردم میخواستم زودتر قطع کنه و با حمید حرف بزنم بعد از اینکه خداحافظی کردم فوری گفتم
_حمید چیزی شده همش توی فکری؟ انگار یه چیزی حسابی ذهنتو درگیر کرده
نه عزیزم من حالم خوبه ذهنم یکم درگیر کار شرکته وگرنه فکر و خیال دیگهای ندارم هیچی نگفتم اون شبم بالاخره مثل بقیه شبای زندگیمون تموم شد و صبح دوباره مثل همیشه زندگیمون رو شروع کردیم با این تفاوت که من حسابی به رفتارهای حمید و ثریا شک کرده بودم ی چیزی توی سرم زمزمه میکرد که داره اتفاقاتی میافته و نمیخواستم باور کنم، ثریا دوستی بود که برام خواهری میکرد و حمید شوهرم بود که بهم قول داده بود دیگه دلمو نمیشکنه و تمام تلاششم میکرد که ناراحتم نکنه به خاطر همین نمیتونستم به افکارم دامن بزنم اما یه حس زنانه بهم میگفت که اتفاقات بدی داره میافته و من عین کبک سرمو زیر برف فرو بردم.
@khodavzendgiie
#قسمت80#سرنوشت دخترم ستاره
صبح اول وقت بعد از خروج حمید از خونه فوری لباس تنم کردم و به آرایشگاه ثریا رفتم میخواستم ببینم میتونم از زیر زبونش حرف بکشم یا نه به محض دیدنم خیلی معمولی به سمتم اومد دوباره باهام برخورد خیلی سرد و معمولی داشت _حالت خوبه ثریا ؟ _ممنون عزیزم تو خوبی؟ نشستم و گفتم _نمیدونم چی شده حس میکنم تو از دستم ناراحتی یا اتفاقی افتاده که نمیخوای من بدونم اما من خواه
_چیزی نیست بیخودی خودتو نگران نکن فقط میخوام ثریا جایگاهشو بفهمه و بدونه که عضوی از این خانواده نیست ثریا دیگه خیلی داره به مسائل زندگی ما ورود میکنه ازت خواهش میکنم با من همکاری کن ثریا هیچکس ما نیست جز ی دوست خوب برای تو انقدر وارد جزئیات زندگیمون نکنش
حرف حمیدرضا درست بود اما من ناراحت شدم سر تکون دادم
_حرفت کاملاً درسته ولی من به ثریا نگفتم که بیاد تقریباً از وقتی که ستاره پیدا شده چون تمام زمانمو میخوام باهاش بگذرونم از دوستام کنارهگیری کردم و باهاشون کاری ندارم ثریا اگر امروز اومد پیش ما ی کار خودسرانه بود من دعوتش نکرده بودم
حمید سر تکون داد و توی فکر فرو رفت
میتونم بپرسم چرا انقدر رفتارهات عجیب غریب شدن مهربون نگاهم کرد من که عجیب غریب نیستم عشقم مثل همیشه تو داری اشتباه برداشت میکنی
ادامه دارد
#قسمت79
#سرنوشت دخترم ستاره
_نه حمید من بچه نیستم منو گول نزن خیلی تابلوتر از این حرفاست که بخوای منکرش بشی فقط نمیتونم سر در بیارم
دستمو توی دستش گرفت
_من تورو خیلی دوست دارم بهم اعتماد کن تحت هیچ شرایطی کاری نمیکنم که تو ناراحت بشی اولویت من تو و ستارهای نه کس دیگهای
سر تکون دادم هیچی نگفتم حرفهای حمید رو باور داشتم ولی میدونستم که داره ی چیزیو ازم مخفی میکنه ستاره حسابی سرگرم خرید شده بود و مشغول انتخاب چیزهای کوچولویی بود که اونجا میفروختن برای هر کدومشون حسابی ذوق میکرد من و حمیدم از ذوق ستاره ذوق میکردیم و خوشحال بودیم بالاخره همگی خسته شدیم و این سفر یک روزه لذت بخش هم تموم شد و عزم برگشت به خونه رو کردیم ستاره توی راه از اونجا تعریف میکرد و تاکید داشت که حتماً بازم به اونجا بریم و خرید کنیم و خیلی بهش خوش گذشته بیشتر از هر چیزی این احساس رضایت ستاره بود که باعث میشد لبخند روی لبهام بیاد.
به محض رسیدنمون به خونه فوری شام حاضر کردم و دور هم خوردیم ستاره انقدر خسته بود که به اتاقش رفت و بعد از خوردن قرصهاش تقریباً دیگه بیهوش شده بود.
من و حمید هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن راجع به گذشته و اینکه چقدر زندگیمون خوب بود ی دفعه صدای پیامک گوشی حمید بلند شد روبروش نشسته بودم نمیتونستم ببینم کی بهش پیام داده اما از ظاهرش متوجه شدم که حسابی به هم ریخته و حالش بد شده پرسیدم
اتفاقی افتاده؟ نه عزیزم چیزی نیست حالم خوبه
آخه برات ی پیامک اومد و بعدشم حسابی به هم ریختی گفتم حتماً اتفاقی افتاده من خوبم نگران من نباش ذهنتو درگیر من نکن
_آخه مگه میشه حمید جان...
میخواستم به حمید گیر بدم و متوجه بشم که اون اتفاقی که افتاده و من بیخبرم چیه اما تماسی که ثریا باهام گرفت این اجازه رو به من نداد بی میل و عصبی جواب تلفن ثریا رو دادم
سلام عزیزم خوبی برعکس برخوردی که صبح باهام داشت حسابی تحویلم گرفت و با خوش برخوردی گفت ممنون فدات شم زنگ زدم حالتو بپرسم
رفتارش حسابی منو توی فکر فرو برد.
چشمم به حمید افتاد که داره پوست لبش رو میکنه حسابی مضطرب بود توی فکر فرو رفته بود و ترس توی صورتش موج میزو تماسمو با ثریا طولانی نکردم میخواستم زودتر قطع کنه و با حمید حرف بزنم بعد از اینکه خداحافظی کردم فوری گفتم
_حمید چیزی شده همش توی فکری؟ انگار یه چیزی حسابی ذهنتو درگیر کرده
نه عزیزم من حالم خوبه ذهنم یکم درگیر کار شرکته وگرنه فکر و خیال دیگهای ندارم هیچی نگفتم اون شبم بالاخره مثل بقیه شبای زندگیمون تموم شد و صبح دوباره مثل همیشه زندگیمون رو شروع کردیم با این تفاوت که من حسابی به رفتارهای حمید و ثریا شک کرده بودم ی چیزی توی سرم زمزمه میکرد که داره اتفاقاتی میافته و نمیخواستم باور کنم، ثریا دوستی بود که برام خواهری میکرد و حمید شوهرم بود که بهم قول داده بود دیگه دلمو نمیشکنه و تمام تلاششم میکرد که ناراحتم نکنه به خاطر همین نمیتونستم به افکارم دامن بزنم اما یه حس زنانه بهم میگفت که اتفاقات بدی داره میافته و من عین کبک سرمو زیر برف فرو بردم.
#قسمت80#سرنوشت دخترم ستاره
صبح اول وقت بعد از خروج حمید از خونه فوری لباس تنم کردم و به آرایشگاه ثریا رفتم میخواستم ببینم میتونم از زیر زبونش حرف بکشم یا نه به محض دیدنم خیلی معمولی به سمتم اومد دوباره باهام برخورد خیلی سرد و معمولی داشت _حالت خوبه ثریا ؟ _ممنون عزیزم تو خوبی؟ نشستم و گفتم _نمیدونم چی شده حس میکنم تو از دستم ناراحتی یا اتفاقی افتاده که نمیخوای من بدونم اما من خواه
۱۷:۵۳
رانه کنارتم هر موقع هر چیزی شد بهم بگو ممنون عزیزم مرسی تو لطف داری
میخواستم محکش بزنم و ببینم آیا نسبت به حمید هم همینجوری سرده برای همین گفتم
_ولی من به کمکت نیاز دارم جدیداً حمید خیلی رفتاراش خاص شده
لحظهای چشمهای ثریا برق زد و دوباره شد همون ثریای گذشته فوری پرسید
یعنی چی چی شده؟ اینکه متوجه تغییر حالتش شدم رو بروز ندادم پایین مانتوم رو مرتب کردم و لب زدم چیز خاصی نیست انگار خود واقعیش نیست.
_همش احساس میکنم فکرش جای دیگهایه و درگیر ی نفره اصلاً تمرکز نداره دلم نمیخواد زندگیمون دوباره برسه به لبه پرتگاه ولی با رفتارهایی که داره میکنه واقعاً من بهش شک کردم و میترسم که نکنه دوباره بهم خیانت کنه
ثریا کمی به سمتم خم شد و گفت
_عزیز دلم تو خیلی سادهای آدمی که ی بار خیانت کنه بازم این کارو میکنه چون راهشو یاد گرفته شک نکن احساست بهت دروغ نمیگه و داره بهت خیانت میکنه من اگر جات بودم خیلی سریع جدا میشدم تو ی بار بهش فرصت دادی و اون خیلی واضحه که داره بهش گند میزنه چرا وایسادی توی اون زندگی برو خودتو راحت کن
تشخیص خیر خواستن و نخواستن ثریا برای من دیگه واقعاً سخت شده بود سری قبل بهم میگفت ببخش و کوتاه بیا اما حالا داشت حرف از جدا شدن میزد
آخه ستاره رو چیکار کنم بچهام آسیب روحی میبینه ببین ستاره دختر بزرگیه به مرور زمان خودش عادت میکنه میخوای خودتو نابود کنی به پای بچهات زندگی کن بابا از زندگیت لذت ببر تو جوونی.
_چی بگم والا ثریا جان خودم تصمیم دارم برای زندگیم بجنگم
_بجنگی؟ شوهرت راه خیانتو یاد گرفته چندبار دیگه میخوای مچشو بگیری تا خیالت راحت شه
_مهم نیست میجنگم تا اون زن بره
_اگر اون از تو قویتر باشه و شوهرت اونو بخواد چی؟ خورد میشی دختر ولش کن برو این ادم خیلی کثیفه زن باید برای زندگیش بجنگه ولی هر زندگی ارزش جنگیدن نداره به نظر تو الان حمید لیاقت اینو داره که تو بخوای به خاطرش انقدر از خود گذشتگی کنی ؟
خیره نگاهش کردم و لب زدم
_آره داره ما هر دومون برای این زندگی خیلی زحمت کشیدیم نمیتونم به راحتی بسپرمش دست یکی و بیخیال همه چی بشم حمید این اواخر واقعا برای من و زندگیمون تلاش کرده حالا درسته که الان من بهش مشکوک شدم ولی خودم میدونم که چقدر از خود گذشتگی کرد و زحمت کشید که به اینجا برسیم بعدم با وضعیت روحی ستاره و اتفاقاتی که براش افتاده به نظر من اصلاً صلاح نیستش که من بخوام زندگیمونو خراب کنم.
ستاره دوست داره که من و حمید با همدیگه زندگی کنیم و من هر کاری میکنم که همه چیز مطابق میل ستاره باشه اصلاً دلم نمیخواد دخترم غصه بخوره به اندازه کافی این مدت سختی و عذاب کشیده نمیخوام به جای اینکه آرامش دخترمو تامین کنم باعث بیچارگی و مشکلاتش بشم همین طلاق ما بود که ستاره رو به اینجا کشوند نمیخوام دوباره زندگی خودمو بچهمو به لبه پرتگاه ببرم حمیدم مرد خوبیه مطمئنم که لیاقت این همه تلاش منو داره ثریا جور خاصی نگاهم کرد حس کردم با نگاهش داره بهم میگه کوتاه بیا و ناامید شو از جام بلند شدم و گفتم من برم یکم کار دارم ببخشید مزاحم توام شدم وسط این همه شلوغی و دغدغه
نه عزیزم این چه حرفیه هر موقع خواستی بیا اینجا با هم در مورد زندگیت حرف میزنیم من خواهرانه کنارتم خودت که میدونی کنایه آمیز پوزخندی زدم و گفتم _آره عزیزم میدونم از آرایشگاهش خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم سوار شدم و سرمو روی فرمون گذاشتم باورم نمیشه که بهترین دوستم به من میگه شوهرمو رها کنم و از اونور رابطه خیلی صمیمی داره با شوهرم درست میکنم.
@khodavzendgiie
#قسمت81#سرنوشت دخترم ستاره
اه عمیقی کشیدم و ماشینو به حرکت در اوردم نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم برای همین رفتم به محل کار حمید خیلی وقت بود سر نزده بودم و میخواستم ی خودی به کارمنداش نشون بدم از ماشین پیاده شدم و به سمت شرکت راه افتادم به محض ورودم مش رحیم رو دیدم که با عجله به سمتم اومد_سلام خانم حالتون خوبه؟ اینورا _سلام مش رحیم ممنون تو خوبی؟ اومدم ی سر به حمید خان بزنم و برم _بالا هستن خانم میخواید باهاتون بیام؟_نه مش رحیم به کارت برس خودم میرم وارد اسانسور شدم لحظه لحظه خاطراتمون جلوی چشمم بود از اسانسور خارج شدم توی شرکت هر کسی سرش به کار خودش بود به سمت اتاق حمید رفتم و بعد از در زدن وارد شدم _سلام اط پشت میزش بلند شد با ذوق به سمتم اومد _سلام خانم قشنگم خوش اومدی عزیزم چرا خبر ندادی برات چیزی حاضر کنم _رفتم پیش ثریا اصلا باورم نمیشه این ثریا همون دوسم باشه_چرا جانم چی شده ؟_هیچی رفتم پیشش براش مثلاً درد دل کنم توقع داشتم همیشه که بهم میگفت زندگیت خوبه با شوهرت بساز بگه اما مدام بهم میگفت که طلاقتو بگیر ترکش کن چرا باید اینجوری بگه؟حمید چشمهاش گرد شد _یعنی چی میخوای بگی که رفتی پیش ثریا بهش گفتی به من مشکوکی و میخوای ازم جد
میخواستم محکش بزنم و ببینم آیا نسبت به حمید هم همینجوری سرده برای همین گفتم
_ولی من به کمکت نیاز دارم جدیداً حمید خیلی رفتاراش خاص شده
لحظهای چشمهای ثریا برق زد و دوباره شد همون ثریای گذشته فوری پرسید
یعنی چی چی شده؟ اینکه متوجه تغییر حالتش شدم رو بروز ندادم پایین مانتوم رو مرتب کردم و لب زدم چیز خاصی نیست انگار خود واقعیش نیست.
_همش احساس میکنم فکرش جای دیگهایه و درگیر ی نفره اصلاً تمرکز نداره دلم نمیخواد زندگیمون دوباره برسه به لبه پرتگاه ولی با رفتارهایی که داره میکنه واقعاً من بهش شک کردم و میترسم که نکنه دوباره بهم خیانت کنه
ثریا کمی به سمتم خم شد و گفت
_عزیز دلم تو خیلی سادهای آدمی که ی بار خیانت کنه بازم این کارو میکنه چون راهشو یاد گرفته شک نکن احساست بهت دروغ نمیگه و داره بهت خیانت میکنه من اگر جات بودم خیلی سریع جدا میشدم تو ی بار بهش فرصت دادی و اون خیلی واضحه که داره بهش گند میزنه چرا وایسادی توی اون زندگی برو خودتو راحت کن
تشخیص خیر خواستن و نخواستن ثریا برای من دیگه واقعاً سخت شده بود سری قبل بهم میگفت ببخش و کوتاه بیا اما حالا داشت حرف از جدا شدن میزد
آخه ستاره رو چیکار کنم بچهام آسیب روحی میبینه ببین ستاره دختر بزرگیه به مرور زمان خودش عادت میکنه میخوای خودتو نابود کنی به پای بچهات زندگی کن بابا از زندگیت لذت ببر تو جوونی.
_چی بگم والا ثریا جان خودم تصمیم دارم برای زندگیم بجنگم
_بجنگی؟ شوهرت راه خیانتو یاد گرفته چندبار دیگه میخوای مچشو بگیری تا خیالت راحت شه
_مهم نیست میجنگم تا اون زن بره
_اگر اون از تو قویتر باشه و شوهرت اونو بخواد چی؟ خورد میشی دختر ولش کن برو این ادم خیلی کثیفه زن باید برای زندگیش بجنگه ولی هر زندگی ارزش جنگیدن نداره به نظر تو الان حمید لیاقت اینو داره که تو بخوای به خاطرش انقدر از خود گذشتگی کنی ؟
خیره نگاهش کردم و لب زدم
_آره داره ما هر دومون برای این زندگی خیلی زحمت کشیدیم نمیتونم به راحتی بسپرمش دست یکی و بیخیال همه چی بشم حمید این اواخر واقعا برای من و زندگیمون تلاش کرده حالا درسته که الان من بهش مشکوک شدم ولی خودم میدونم که چقدر از خود گذشتگی کرد و زحمت کشید که به اینجا برسیم بعدم با وضعیت روحی ستاره و اتفاقاتی که براش افتاده به نظر من اصلاً صلاح نیستش که من بخوام زندگیمونو خراب کنم.
ستاره دوست داره که من و حمید با همدیگه زندگی کنیم و من هر کاری میکنم که همه چیز مطابق میل ستاره باشه اصلاً دلم نمیخواد دخترم غصه بخوره به اندازه کافی این مدت سختی و عذاب کشیده نمیخوام به جای اینکه آرامش دخترمو تامین کنم باعث بیچارگی و مشکلاتش بشم همین طلاق ما بود که ستاره رو به اینجا کشوند نمیخوام دوباره زندگی خودمو بچهمو به لبه پرتگاه ببرم حمیدم مرد خوبیه مطمئنم که لیاقت این همه تلاش منو داره ثریا جور خاصی نگاهم کرد حس کردم با نگاهش داره بهم میگه کوتاه بیا و ناامید شو از جام بلند شدم و گفتم من برم یکم کار دارم ببخشید مزاحم توام شدم وسط این همه شلوغی و دغدغه
نه عزیزم این چه حرفیه هر موقع خواستی بیا اینجا با هم در مورد زندگیت حرف میزنیم من خواهرانه کنارتم خودت که میدونی کنایه آمیز پوزخندی زدم و گفتم _آره عزیزم میدونم از آرایشگاهش خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم سوار شدم و سرمو روی فرمون گذاشتم باورم نمیشه که بهترین دوستم به من میگه شوهرمو رها کنم و از اونور رابطه خیلی صمیمی داره با شوهرم درست میکنم.
#قسمت81#سرنوشت دخترم ستاره
اه عمیقی کشیدم و ماشینو به حرکت در اوردم نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم برای همین رفتم به محل کار حمید خیلی وقت بود سر نزده بودم و میخواستم ی خودی به کارمنداش نشون بدم از ماشین پیاده شدم و به سمت شرکت راه افتادم به محض ورودم مش رحیم رو دیدم که با عجله به سمتم اومد_سلام خانم حالتون خوبه؟ اینورا _سلام مش رحیم ممنون تو خوبی؟ اومدم ی سر به حمید خان بزنم و برم _بالا هستن خانم میخواید باهاتون بیام؟_نه مش رحیم به کارت برس خودم میرم وارد اسانسور شدم لحظه لحظه خاطراتمون جلوی چشمم بود از اسانسور خارج شدم توی شرکت هر کسی سرش به کار خودش بود به سمت اتاق حمید رفتم و بعد از در زدن وارد شدم _سلام اط پشت میزش بلند شد با ذوق به سمتم اومد _سلام خانم قشنگم خوش اومدی عزیزم چرا خبر ندادی برات چیزی حاضر کنم _رفتم پیش ثریا اصلا باورم نمیشه این ثریا همون دوسم باشه_چرا جانم چی شده ؟_هیچی رفتم پیشش براش مثلاً درد دل کنم توقع داشتم همیشه که بهم میگفت زندگیت خوبه با شوهرت بساز بگه اما مدام بهم میگفت که طلاقتو بگیر ترکش کن چرا باید اینجوری بگه؟حمید چشمهاش گرد شد _یعنی چی میخوای بگی که رفتی پیش ثریا بهش گفتی به من مشکوکی و میخوای ازم جد
۱۷:۵۳
ا بشی؟ آره میخواستم واکنششو ببینم جدیداً ثریا خیلی رفتارهاش عجیب شده از اینور با من سرد برخورد میکنه و بعد با تو جوری رفتار میکنه که انگار رابطه دارید و من مزاحم رابطه تونم من خیلی ناراحت میشم وقتی میبینم دوستم میاد پیشمون محل من نمیذاره اما حسابی تو رو تحویل میگیره نه اینکه بگم اصلاً با تو حرف نزنه و فقط منو بخواد ولی خب بالاخره منم انتظار دارم دوستم که زمانی باهام خیلی صمیمی بوده الانم مثل قبل باشه نه اینکه با من حسابی سرد برخورد کنه اونم بدون هیچ دلیلی
سرش رو به چپ و راست تکون داد
چی بگم رفتی الکی به دوستت گفتی زندگی ما داره به هم میریزه که ببینی واکنشش چیه مگه واکنش اون باید مهم باشه چرا انقدر خودتو درگیر دوستت میکنی ولش کن بزار اونم زندگی خودشو بکنه دوستی آدم متاهل با ی ادم مجرد کار درستی نیست.حرفات درسته عزیزم اما خیلی برام مهمه که ببینم ثریا چش شده دوست ندارم بینمون فاصله بیافته ولی متاسفانه داره میافته و کاری هم از دست من بر نمیاد
چرا نمیذاری به عهده ثریا این همه تو داری تلاش میکنی و میری سراغش ی ذره فاصله بگیر بزار اون بیاد میدونم تنهایی دوست صمیمیته تو بدترین روزامون کنارت بوده ولی الان نمیخواد باشه خیلی تابلوئه که مدام داره تو رو از سر خودش باز میکنه و تو داری بهش میچسبی رهاش کن بزار اگر برای ادامه دوستیتون تمایلی داره اون بیاد سمتت نه اینکه تو بری آخه کدوم دوست خوبی میاد بگه طلاقتو بگیر من نمیخوام بگم اونو ولش کن زن خوبی نیست باهاش دوست نباش من اصلاً دخالت نمیکنم ولی به نظرم رفتار دوستت نشون دهنده همه چیزه شونه بالا زدم و گفتم نمیدونم خودمم حسابی گیر کردم از طرفیم نمیخوام توی دوستی براش کم بزارم بالاخره تو روزای سخت کنارم بوده و باید براش جبران کنم
چی بگم، من هرچی بگم تو بازم کار خودتو میکنی فقط خواهش میکنم مراقب باش به زندگیمون لطمه وارد نشه.
#ادامه دارد.
@khodavzendgiie
#قسمت82#سرنوشت دخترم ستارهاز جام بلند شدم همزمان گفتمخیالت راحت عزیزم بیشتر از هر چیزی مراقب زندگیمونم
_کجا میری؟
_برم خونه الان ستاره میاد
_میخوای بمون زنگ بزنم بیاد
_نبابا میریم خونه بهتره
_اگر چیزی لازم داشتی تماس بگیر خودتم درگیر و نگران مسائل بیارزش نکن همین که میدونی من دوست دارم کافیه
نگاه معناداری بهش انداختم و لب زدم
چه اعتماد به نفسی داری حمید تک خندی زد و گفت خوب بگم چی؟ دارم میبینم که دوستت کمر به خراب کردن زندگی ما بسته توام به جای اینکه بیخیالش بشی بدتر چسبیدی بهش منتظر ی معجزهای که مثلاً بهت بگه چشه، بچسب به زندگی خودت اگه دلش خواست خودش برات میگه دیگه
اگه نگفت چی پس ول کن نمیخواد که بدونی تو هم تلاشی نکن که بفهمی بزار اون چیزی که باید بدونیو خودش بهت بگه اینکه مدام دنبال این باشی که سر از کار بقیه در بیاری یا ببینی به هم چی میگن به مرور برات بیاحترامی میاره.
_ممنون عزیزم حواسم هست دلت شور نزنه نمیذارم چیزی بشه
از حمید خداحافظی کردم و بعد از خروج از شرکت سوار ماشینم شدم به سمت آموزشگاه ستاره رفتم دختر خوشگلم وایساده بود ی گوشه و منتظرم بود به محض اینکه خواستم براش بوق بزنم دیدم ی پسری به سمتش رفت و باهاش حرف میزد ستارهام عصبی و کلافه بود هر بار که میخواست از کنار اون پسر بره سد راهش میشد و چیزی بهش میگفت چشم دوختم بهشون میخواستم ببینم واکنش ستاره چیه و اون پسر میخواد چیکار بکنه.
ستاره کلافه بود و هر بار که میخواست از کنار اون پسر رد بشه بهش اجازه نمیداد دلم برای ستاره سوخت دستمو روی بوق ماشین گذاشتم و دو تا فشار ریز وارد کردم انقدری بود که هر دوشون بشنوند پسره از ستاره فاصله گرفت و اونم با عجله به سمت من اومد بعد از اینکه سوار ماشین شد بهش گفتم
_این کی بود ؟
_نمیدونم مامان فقط بریم
_چی شده دخترم چرا حرف نمیزنی حالا بریم بعداً برات میگم؟
ماشینو به حرکت درآوردم و راه افتادیم ستاره لب باز کرد و گفت
_این پسره خیلی وقته که میاد جلوی آموزشگاه دنبالم هر موقع دیر میکنی میاد اینجوری جلوم وایمیسه
_ازت چی میخواد ؟
_هیچی میگه منو دوست داره میخواد با همدیگه رابطه داشته باشیم تا بعدها ازدواج کنیم
تعجب کردم
چرا این مدت به منو پدرت حرفی نزدی سکوت کردی مشغول بازی کردن با انگشتهای دستش شد و گفت بیام بگم چی خب این چیزا تو سن من طبیعیه دیگه نیست؟
هست ولی شرایط تو خیلی خاصه امیدوارم متوجه حرفم بشی اصلاً اون حق نداره به تو نزدیک بشه خودمم بهش گفتم ولی بازم میاد
میخوای به بابات بگم بیاد جلوشو بگیره؟ آره مامان دلم نمیخواد آرامشم بهم بخوره و این آدم شدیداً بهم استرس میده و عصبیم میکنه تو رو خدا به بابا بگو
دلم خیلی برای ستاره سوخت دختر عزیزم عذاب کشیده بود و من بیخبر بودم چرا به ما هیچی نگفتی؟
نمیخواستم ذهنتون درگیر بشه تا همینجاشم کلی ا
سرش رو به چپ و راست تکون داد
چی بگم رفتی الکی به دوستت گفتی زندگی ما داره به هم میریزه که ببینی واکنشش چیه مگه واکنش اون باید مهم باشه چرا انقدر خودتو درگیر دوستت میکنی ولش کن بزار اونم زندگی خودشو بکنه دوستی آدم متاهل با ی ادم مجرد کار درستی نیست.حرفات درسته عزیزم اما خیلی برام مهمه که ببینم ثریا چش شده دوست ندارم بینمون فاصله بیافته ولی متاسفانه داره میافته و کاری هم از دست من بر نمیاد
چرا نمیذاری به عهده ثریا این همه تو داری تلاش میکنی و میری سراغش ی ذره فاصله بگیر بزار اون بیاد میدونم تنهایی دوست صمیمیته تو بدترین روزامون کنارت بوده ولی الان نمیخواد باشه خیلی تابلوئه که مدام داره تو رو از سر خودش باز میکنه و تو داری بهش میچسبی رهاش کن بزار اگر برای ادامه دوستیتون تمایلی داره اون بیاد سمتت نه اینکه تو بری آخه کدوم دوست خوبی میاد بگه طلاقتو بگیر من نمیخوام بگم اونو ولش کن زن خوبی نیست باهاش دوست نباش من اصلاً دخالت نمیکنم ولی به نظرم رفتار دوستت نشون دهنده همه چیزه شونه بالا زدم و گفتم نمیدونم خودمم حسابی گیر کردم از طرفیم نمیخوام توی دوستی براش کم بزارم بالاخره تو روزای سخت کنارم بوده و باید براش جبران کنم
چی بگم، من هرچی بگم تو بازم کار خودتو میکنی فقط خواهش میکنم مراقب باش به زندگیمون لطمه وارد نشه.
#ادامه دارد.
#قسمت82#سرنوشت دخترم ستارهاز جام بلند شدم همزمان گفتمخیالت راحت عزیزم بیشتر از هر چیزی مراقب زندگیمونم
_کجا میری؟
_برم خونه الان ستاره میاد
_میخوای بمون زنگ بزنم بیاد
_نبابا میریم خونه بهتره
_اگر چیزی لازم داشتی تماس بگیر خودتم درگیر و نگران مسائل بیارزش نکن همین که میدونی من دوست دارم کافیه
نگاه معناداری بهش انداختم و لب زدم
چه اعتماد به نفسی داری حمید تک خندی زد و گفت خوب بگم چی؟ دارم میبینم که دوستت کمر به خراب کردن زندگی ما بسته توام به جای اینکه بیخیالش بشی بدتر چسبیدی بهش منتظر ی معجزهای که مثلاً بهت بگه چشه، بچسب به زندگی خودت اگه دلش خواست خودش برات میگه دیگه
اگه نگفت چی پس ول کن نمیخواد که بدونی تو هم تلاشی نکن که بفهمی بزار اون چیزی که باید بدونیو خودش بهت بگه اینکه مدام دنبال این باشی که سر از کار بقیه در بیاری یا ببینی به هم چی میگن به مرور برات بیاحترامی میاره.
_ممنون عزیزم حواسم هست دلت شور نزنه نمیذارم چیزی بشه
از حمید خداحافظی کردم و بعد از خروج از شرکت سوار ماشینم شدم به سمت آموزشگاه ستاره رفتم دختر خوشگلم وایساده بود ی گوشه و منتظرم بود به محض اینکه خواستم براش بوق بزنم دیدم ی پسری به سمتش رفت و باهاش حرف میزد ستارهام عصبی و کلافه بود هر بار که میخواست از کنار اون پسر بره سد راهش میشد و چیزی بهش میگفت چشم دوختم بهشون میخواستم ببینم واکنش ستاره چیه و اون پسر میخواد چیکار بکنه.
ستاره کلافه بود و هر بار که میخواست از کنار اون پسر رد بشه بهش اجازه نمیداد دلم برای ستاره سوخت دستمو روی بوق ماشین گذاشتم و دو تا فشار ریز وارد کردم انقدری بود که هر دوشون بشنوند پسره از ستاره فاصله گرفت و اونم با عجله به سمت من اومد بعد از اینکه سوار ماشین شد بهش گفتم
_این کی بود ؟
_نمیدونم مامان فقط بریم
_چی شده دخترم چرا حرف نمیزنی حالا بریم بعداً برات میگم؟
ماشینو به حرکت درآوردم و راه افتادیم ستاره لب باز کرد و گفت
_این پسره خیلی وقته که میاد جلوی آموزشگاه دنبالم هر موقع دیر میکنی میاد اینجوری جلوم وایمیسه
_ازت چی میخواد ؟
_هیچی میگه منو دوست داره میخواد با همدیگه رابطه داشته باشیم تا بعدها ازدواج کنیم
تعجب کردم
چرا این مدت به منو پدرت حرفی نزدی سکوت کردی مشغول بازی کردن با انگشتهای دستش شد و گفت بیام بگم چی خب این چیزا تو سن من طبیعیه دیگه نیست؟
هست ولی شرایط تو خیلی خاصه امیدوارم متوجه حرفم بشی اصلاً اون حق نداره به تو نزدیک بشه خودمم بهش گفتم ولی بازم میاد
میخوای به بابات بگم بیاد جلوشو بگیره؟ آره مامان دلم نمیخواد آرامشم بهم بخوره و این آدم شدیداً بهم استرس میده و عصبیم میکنه تو رو خدا به بابا بگو
دلم خیلی برای ستاره سوخت دختر عزیزم عذاب کشیده بود و من بیخبر بودم چرا به ما هیچی نگفتی؟
نمیخواستم ذهنتون درگیر بشه تا همینجاشم کلی ا
۱۷:۵۳
ذیتتون کردم.
@khodavzendgiie
#سرنوشت دخترم ستاره#قسمت83
دلم برای دخترم سوخت چقدر از مزاحمت این آدم ترسیده ولی برای اینکه ی وقت از طرف ما مشکلی براش پیش نیاد دم نزده و ریخته توی خودش. نفس عمیقی کشیدم و لب زدمچند وقته که میاد؟
_از همون اوایل که میرفت اموزشگاه
_اون وقت فکر نمیکردی اگه به ما میگفتی بهتر بود؟
به بیرون خیره شد
نمیخواستم فکر کنید دنبال تکرار اشتباههای گذشته م نمیخوام اعتمادی رو که به سختی دوباره جلب کردم به این راحتی از دست بدم من خیلی میترسم که ازم ناامید بشید و دلتون بشکنه ماشین رو گوشهای پارک کردم چرخیدن به سمتش و دستش رو توی دستم گرفتم دختر گلم این چه حرفیه من و پدرت هیچ وقت از تو ناامید نمیشیم و همیشه و همیشه کنارتیم و حمایتت میکنیم اصلاً فکر نکن که ممکنه کاری انجام بدی ما ناراحت بشیم و نخواهیم کنار تو بمونیم
سرشو به چپ و راست تکون داد و حرفی نزد اما استرس توی صورتش موج میزد مهربون نگاهش کردم و لب زدم
_حتماً این دفعه که رفتی مشاورت بگو که چه اتفاقی افتاده و تو چه واکنشی داشتی حتی این فکرایی که توی سرت موج میزده رو هم بگو شاید مهم مهم باشند و نیاز به درمان داشته باشی باشه چشم بهش میگم خیالت راحت.
با خودم گفتم حتماً باید با حمید در این مورد صحبت کنم اینکه ستاره همچین چیزی رو مخفی کنه و بریزه تو خودش چیز خوبی نیست و ممکنه در آینده باعث بروز مشکلات زیادی بشه به خصوص که ستاره دختره و توی جامعه مردسالار دختری قشر آسیب پذیرتریه نسبت به پسر.
مقابل خونه ایستادم هر دو پیاده شدیم راه رفتن ستاره رو تماشا کردم و توی دلم هزار بار خدا را شکر کردم که پیداش کردیم/
دوست داری چه غذایی درست کنم؟ نمیدونم یه چیزی درست کن بخوریم از
گرسنگی نمیریم.
تک خندی زدم و گفتم
_اگر بابات بشنوه که خودشو میکشه اون خیلی به غذا اهمیت میده دیدی که میگه همیشه باید بهترین غذاها رو بخوریم
بخوای به حرف بابا بخوای عمل کنی باید عین این رستورانهای خارجی یک سره غذای ابنجام های متفاوت درست کنی
لبخند پهنی به روب پاشیدم
_عیب نداره مامان جان من که کاری ندارم فقط باید همین غذا درست کنم و مراقب تو و پدرت باشم
خسته نمیشی ؟نه اتفاقاً این کار برام خیلی هم لذت بخشه اینکه ارزوی شماهارو بر آروم بشن به من حس آرامش و امنیت خاطر میده حالا الان درک نمیکنی ولی صبر کن مادر که شدی میفهمی حرف من چیه الان سنت پایینه و درک درستی از زندگی نداری ولی به مرور زمان تو هم درست میشی
مامان یعنی تو این همه سال درس خوندی تلاش کردی رفتی دانشگاه که آخرش بشینی توی خونه برای من و بابا غذا درست کنی؟
این چه حرفیه ستاره ی مادر تحصیل کرده خیلی بهتر از ی مادر بیسواده شاید تو بعضی موارد دیده باشیم که مادرای بیسواد بچههای موفق تحویل جامعه دادند ولی وقتی که من درس خوندم و چیزهای زیادی یاد گرفتم مسلماً چیز بیشتری میتونم به تو که بچهام هستی یاد بدم و در آینده تو خیلی موفقتر بشی
نهار مختصری درست کردم و میز رو چیدم ستاره کنارم اومد و گفت
_منتظر بابا نمیمونی؟
بهش زنگ میزنم اگه بیاد که خب میشینیم تا بیاد منتظرش میمونیم ولی اگه نیاد باید بخوریم من خیلی گرسنمه حالا ی زنگ بهش بزن شاید نزدیک خونه باشه و بخواد ناهار بیاد
شماره حمید رو با گوشیم گرفتم و بعد از چند بوق جواب داد
_سلام عزیزم کجایی؟
_سلام نزدیک خونه م چطور؟
_ما خیلی گرسنه ایم میخواستم ببینم اگه نمیای ناهارمونو بخوریم
اگه خیلی گرسنتونه بخورید ولی من نزدیکم پس منتظر میمونیم که تو هم بیای
خداحافظی کردم
میگه نزدیکه صبر میکنیم که بیاد متعجب نگاهم کرد و لب زد یعنی اگه دور بود میخواستی بخوری ؟
_آره دیگه پس چی میگم گرسنمه به خدا نمیتونم دیگه تحمل کنم
لبخند شیطونی زد و گفت
_نمیدونم بابا چطوری تونست همه این سال تو رو نادیده بگیره وقتی انقدر پرشور و شری
@khodavzendgiie
#قسمت84
#سرنوشت دخترم ستاره
حرف ستاره با اینکه خیلی چیز خاصی نبود ولی حسابی منو توی فکر فرو برد حمید تمام این سالها منو نادیده گرفته بود و منم عادت کرده بودم به اینکه دیده نشم.
مامان بخدا نمیخواستم ناراحتت کنم نه عزیزم تو ناراحتم نکردی تو حرف درستو زدی من خودم رفتم توی فکر
_اما الان بابا خیلی دوست داره و داره برات همه چیزو جبران میکنه
میدونی چیه ستاره به نظر من جبران ی جورایی برای کاراییه که از موعد گذشتن درسته که تلاششو میکنه ولی ارزش سابق رو نداره ترجیح میدادم به زمان خودش انجام بشه تا اینکه انقدر دیر داری سخت میگیری مامان تو که فرصت دادی و داری باهاش زندگی میکنی حداقل برای خودت سخت و تلخش نکن
ستاره دقیقا مسئلهای که ازش فراریمو به روم آوردی من دقیقاً از سر ناچاری توی این زندگی موندم وگرنه وجود من اینجا دلیل دیگهای ندارم _اینا چه حرفاییه که میزنی مامان
_حقیقته دخترم تم
#سرنوشت دخترم ستاره#قسمت83
دلم برای دخترم سوخت چقدر از مزاحمت این آدم ترسیده ولی برای اینکه ی وقت از طرف ما مشکلی براش پیش نیاد دم نزده و ریخته توی خودش. نفس عمیقی کشیدم و لب زدمچند وقته که میاد؟
_از همون اوایل که میرفت اموزشگاه
_اون وقت فکر نمیکردی اگه به ما میگفتی بهتر بود؟
به بیرون خیره شد
نمیخواستم فکر کنید دنبال تکرار اشتباههای گذشته م نمیخوام اعتمادی رو که به سختی دوباره جلب کردم به این راحتی از دست بدم من خیلی میترسم که ازم ناامید بشید و دلتون بشکنه ماشین رو گوشهای پارک کردم چرخیدن به سمتش و دستش رو توی دستم گرفتم دختر گلم این چه حرفیه من و پدرت هیچ وقت از تو ناامید نمیشیم و همیشه و همیشه کنارتیم و حمایتت میکنیم اصلاً فکر نکن که ممکنه کاری انجام بدی ما ناراحت بشیم و نخواهیم کنار تو بمونیم
سرشو به چپ و راست تکون داد و حرفی نزد اما استرس توی صورتش موج میزد مهربون نگاهش کردم و لب زدم
_حتماً این دفعه که رفتی مشاورت بگو که چه اتفاقی افتاده و تو چه واکنشی داشتی حتی این فکرایی که توی سرت موج میزده رو هم بگو شاید مهم مهم باشند و نیاز به درمان داشته باشی باشه چشم بهش میگم خیالت راحت.
با خودم گفتم حتماً باید با حمید در این مورد صحبت کنم اینکه ستاره همچین چیزی رو مخفی کنه و بریزه تو خودش چیز خوبی نیست و ممکنه در آینده باعث بروز مشکلات زیادی بشه به خصوص که ستاره دختره و توی جامعه مردسالار دختری قشر آسیب پذیرتریه نسبت به پسر.
مقابل خونه ایستادم هر دو پیاده شدیم راه رفتن ستاره رو تماشا کردم و توی دلم هزار بار خدا را شکر کردم که پیداش کردیم/
دوست داری چه غذایی درست کنم؟ نمیدونم یه چیزی درست کن بخوریم از
گرسنگی نمیریم.
تک خندی زدم و گفتم
_اگر بابات بشنوه که خودشو میکشه اون خیلی به غذا اهمیت میده دیدی که میگه همیشه باید بهترین غذاها رو بخوریم
بخوای به حرف بابا بخوای عمل کنی باید عین این رستورانهای خارجی یک سره غذای ابنجام های متفاوت درست کنی
لبخند پهنی به روب پاشیدم
_عیب نداره مامان جان من که کاری ندارم فقط باید همین غذا درست کنم و مراقب تو و پدرت باشم
خسته نمیشی ؟نه اتفاقاً این کار برام خیلی هم لذت بخشه اینکه ارزوی شماهارو بر آروم بشن به من حس آرامش و امنیت خاطر میده حالا الان درک نمیکنی ولی صبر کن مادر که شدی میفهمی حرف من چیه الان سنت پایینه و درک درستی از زندگی نداری ولی به مرور زمان تو هم درست میشی
مامان یعنی تو این همه سال درس خوندی تلاش کردی رفتی دانشگاه که آخرش بشینی توی خونه برای من و بابا غذا درست کنی؟
این چه حرفیه ستاره ی مادر تحصیل کرده خیلی بهتر از ی مادر بیسواده شاید تو بعضی موارد دیده باشیم که مادرای بیسواد بچههای موفق تحویل جامعه دادند ولی وقتی که من درس خوندم و چیزهای زیادی یاد گرفتم مسلماً چیز بیشتری میتونم به تو که بچهام هستی یاد بدم و در آینده تو خیلی موفقتر بشی
نهار مختصری درست کردم و میز رو چیدم ستاره کنارم اومد و گفت
_منتظر بابا نمیمونی؟
بهش زنگ میزنم اگه بیاد که خب میشینیم تا بیاد منتظرش میمونیم ولی اگه نیاد باید بخوریم من خیلی گرسنمه حالا ی زنگ بهش بزن شاید نزدیک خونه باشه و بخواد ناهار بیاد
شماره حمید رو با گوشیم گرفتم و بعد از چند بوق جواب داد
_سلام عزیزم کجایی؟
_سلام نزدیک خونه م چطور؟
_ما خیلی گرسنه ایم میخواستم ببینم اگه نمیای ناهارمونو بخوریم
اگه خیلی گرسنتونه بخورید ولی من نزدیکم پس منتظر میمونیم که تو هم بیای
خداحافظی کردم
میگه نزدیکه صبر میکنیم که بیاد متعجب نگاهم کرد و لب زد یعنی اگه دور بود میخواستی بخوری ؟
_آره دیگه پس چی میگم گرسنمه به خدا نمیتونم دیگه تحمل کنم
لبخند شیطونی زد و گفت
_نمیدونم بابا چطوری تونست همه این سال تو رو نادیده بگیره وقتی انقدر پرشور و شری
#قسمت84
#سرنوشت دخترم ستاره
حرف ستاره با اینکه خیلی چیز خاصی نبود ولی حسابی منو توی فکر فرو برد حمید تمام این سالها منو نادیده گرفته بود و منم عادت کرده بودم به اینکه دیده نشم.
مامان بخدا نمیخواستم ناراحتت کنم نه عزیزم تو ناراحتم نکردی تو حرف درستو زدی من خودم رفتم توی فکر
_اما الان بابا خیلی دوست داره و داره برات همه چیزو جبران میکنه
میدونی چیه ستاره به نظر من جبران ی جورایی برای کاراییه که از موعد گذشتن درسته که تلاششو میکنه ولی ارزش سابق رو نداره ترجیح میدادم به زمان خودش انجام بشه تا اینکه انقدر دیر داری سخت میگیری مامان تو که فرصت دادی و داری باهاش زندگی میکنی حداقل برای خودت سخت و تلخش نکن
ستاره دقیقا مسئلهای که ازش فراریمو به روم آوردی من دقیقاً از سر ناچاری توی این زندگی موندم وگرنه وجود من اینجا دلیل دیگهای ندارم _اینا چه حرفاییه که میزنی مامان
_حقیقته دخترم تم
۱۷:۵۳
ام اینایی که دارم بهت میگم عین حقیقته باباتم چارهای نداره که با منه وگرنه اون منو میخواد چیکار؟ مامان نگو بابا دوست داره برای ی مرد ازدواج کردن کار آسونیه ولی برای ی زن نه چون مرد زن میگیره اما زن شوهر میکنه اگر بابا تو رو طلاقت میداد به راحتی میتونست ازدواج کنه ولی تو باید صبر میکردی ببینی کی میاد خواستگاریت
اینم حرفیه^ پس دیگه از این فکرا راجعبه خودتو بابا نکن شاید بابا اشتباهایی کرده باشه ولی بازم تو رو دوست داره و برای حفظ این زندگی خیلی تلاش کرده صدای در خونه نوید از اومدن حمید داد هر دو از جا برخاستیم و بعد از احوالپرسی مشغول خوردن غذامون شدیم حمید مشکوک به چهره من نگاه میکرد و تلاش میکرد با حرفهای مختلف ذهن منو منحرف کنه و اجازه نده که غصه بخورم دست آخر نتونست به کنجکاویش غلبه کنه و آروم ازم پرسید چیزی شده ؟ خیلی تو خودتی
نه عشقم آرومم احساس میکنم همش توی فکری و چیزی ناراحتت کرده اگه میخوای برام تعریف کن.
خودمو خونسرد نشون دادم و گفتم
نه من خوبم هیچی نشده بیخودی خودتو نگران من نکن مگه میشه؟ از وقتی که اومدم همش توی فکری و حرف نمیزنی حالتم که گرفته شک ندارم چیزی هست نمیخوای من بدونم
لبخند مصنوعی زدم
این چه حرفیه حمید جان چیزی نیستش که تو نخوام تو بدونی نازنین نمیخوام بهت گیر بدم رفتارت خیلی عجیب شده کاملاً واضحه که داری ی چیزی رو ازم مخفی میکنی
ازش رو برگردوندم و هیچی نگفتم دلم نمیخواد این بحث مسخره ادامه دار بشه حمید هم که دید من نمیخوام ادامه بدم سکوت کرد بعد از ناهار همه دور هم نشسته بودیم که گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره روی گوشی حسابی به هم ریخت و حالش خراب شد واضح بود که اون تماس استرس زیادی بهش وارد کرده ولی نمیخواد بروز بده
_نمیخوای چیزی بهم بگی یا حرفی بزنی؟
نه من خوبم ولی رنگت پریده انگار یه چیزایی هست و نمیخوای بهم بگی.
_چیزی نیستش که بخوام برات بگم ولی مطمئن باش اگر روزی اتفاقی بیفته اولین کسی که خبردار میشه تویی
_مطمئنم که همه چیزو خیلی زود بهم میگی اما الان یکم زیادی رنگت پریده
نازنین واقعاً چیزی نیست فقط یه مسئله بیاهمیت کاریه و اصلاً نیازی نیستش که ذهنتو بخوای درگیرش بکنی و بهش فکر کنی سرمو بالا و پایین کردم و هیچی نگفتم هردو خوب میدونیم که اگر چیزی هم باشه حمید اجازه نمیده من متوجه بشم و تلاش میکنه خودش حلش کنه همین موضوع بود که منو بیشتر از همه عذابم میداد با این فکر که به نفع خودم دارن کار میکنند و دنبال صلاح منن همه چیز رو ازم مخفی میکردن انگار نه انگار که منم آدمم و احساس دارم همیشه اون کسی که به دلایل مختلف باید نادیده گرفته میشد من بودم. لبخند معناداری به حمید زدم و سعی کردم با رفتارم بهش نشون بدم که گول حرفاشو نمیخورم و هیچیو باور نکردم تمام تلاششو میکرد خودشو عادی نشون بده حتی وقتی براش پیامک اومد با اینکه استرس توی چشماش موج میزد سعی میکرد خودشو خیلی عادی نشون بده و انگار نه انگار که اون اساماس چیز خاصیه خیلی عادی برخورد کرد دیگه نتونستم اون فضا رو تحمل کنم از جام بلند شدم و به اتاق خواب رفتم
@khodavzendgiie
#قسمت85#سرنوشت دخترم ستاره
تحمل این همه توهینو نداشتم برام خیلی سخته خودم میدونم و مطمئنم که داره چیزی رو ازم مخفی میکنه و هر بار که بهش میگم منکر میشه انگار من بچهام و گول میخورم. در اتاق باز شد و قامت حمید نمایان شد مظلومانه نگاهم کرد و گفت دیدی بهت گفتم ی چیزی شده الان چرا اومدی اینجا دراز کشیدی؟
حالم خوبه فقط یه ذره استراحت میخوام ولی من احساس میکنم تو از من فراری هستی وگرنه دراز میکشیدی رو کاناپه چرا اومدی اینجا تو تنهایی
دست به پیشونیم کشیدم و گفتم
_عزیزم واقعا چیزی نیستش که تو بخوای انقدر بزرگش کنی
_چیزی و بزرگ نکردم فقط دارم دلیل رفتارتو میپرسم که بهم بگی چرا ی دفعه انقدر به هم ریختی
_من فقط یکم خسته م الان هر دومون اینجاییم ممکنه ستاره فکر کنه اتفاقی افتاده و عصبی بشه نمیخوام بیخودی ذهنش درگیر شه
از جامون بلند شدیم و به سمت حال رفتیم دقیقاً مطابق پیش بینی من ستاره زانوهاش رو بغل کرده بود و نشسته بود
چیزی شده دخترم؟ نه من خوبم
_پس چرا زانوی غم بغل گرفتی
پاهاش رو صاف کرد آروم لب زد
_هیچی نیست حالم خوبه
حمید نگاه پر محبتی بهمون انداخت
میخواید چند روز بریم مسافرت شاید اینجوری حال و روزتون بهتر بشه به نظر من که خوبه حالا باید ببینیم نظر ستاره چیه موافقه یا مخالف؟
ستاره شونه بالا زد و گفت
من که عاشق مسافرتم مخصوصاً اگه بخوایم بریم شمال فقط کی میریم؟ حمید پیشونیش رو خاروند لب زد _یکی دو روز دیگه جمع و جور کنید میریم خیلی خوشم اومد واقعاً پیشنهاد همچین مسافرتی باعث شد که ذهنم از تمام افکارم منحرف بشه این یکی دو روزم گذشت و بالاخره روز موعود فرا رسید من و ستاره هر دو ساکمون
اینم حرفیه^ پس دیگه از این فکرا راجعبه خودتو بابا نکن شاید بابا اشتباهایی کرده باشه ولی بازم تو رو دوست داره و برای حفظ این زندگی خیلی تلاش کرده صدای در خونه نوید از اومدن حمید داد هر دو از جا برخاستیم و بعد از احوالپرسی مشغول خوردن غذامون شدیم حمید مشکوک به چهره من نگاه میکرد و تلاش میکرد با حرفهای مختلف ذهن منو منحرف کنه و اجازه نده که غصه بخورم دست آخر نتونست به کنجکاویش غلبه کنه و آروم ازم پرسید چیزی شده ؟ خیلی تو خودتی
نه عشقم آرومم احساس میکنم همش توی فکری و چیزی ناراحتت کرده اگه میخوای برام تعریف کن.
خودمو خونسرد نشون دادم و گفتم
نه من خوبم هیچی نشده بیخودی خودتو نگران من نکن مگه میشه؟ از وقتی که اومدم همش توی فکری و حرف نمیزنی حالتم که گرفته شک ندارم چیزی هست نمیخوای من بدونم
لبخند مصنوعی زدم
این چه حرفیه حمید جان چیزی نیستش که تو نخوام تو بدونی نازنین نمیخوام بهت گیر بدم رفتارت خیلی عجیب شده کاملاً واضحه که داری ی چیزی رو ازم مخفی میکنی
ازش رو برگردوندم و هیچی نگفتم دلم نمیخواد این بحث مسخره ادامه دار بشه حمید هم که دید من نمیخوام ادامه بدم سکوت کرد بعد از ناهار همه دور هم نشسته بودیم که گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره روی گوشی حسابی به هم ریخت و حالش خراب شد واضح بود که اون تماس استرس زیادی بهش وارد کرده ولی نمیخواد بروز بده
_نمیخوای چیزی بهم بگی یا حرفی بزنی؟
نه من خوبم ولی رنگت پریده انگار یه چیزایی هست و نمیخوای بهم بگی.
_چیزی نیستش که بخوام برات بگم ولی مطمئن باش اگر روزی اتفاقی بیفته اولین کسی که خبردار میشه تویی
_مطمئنم که همه چیزو خیلی زود بهم میگی اما الان یکم زیادی رنگت پریده
نازنین واقعاً چیزی نیست فقط یه مسئله بیاهمیت کاریه و اصلاً نیازی نیستش که ذهنتو بخوای درگیرش بکنی و بهش فکر کنی سرمو بالا و پایین کردم و هیچی نگفتم هردو خوب میدونیم که اگر چیزی هم باشه حمید اجازه نمیده من متوجه بشم و تلاش میکنه خودش حلش کنه همین موضوع بود که منو بیشتر از همه عذابم میداد با این فکر که به نفع خودم دارن کار میکنند و دنبال صلاح منن همه چیز رو ازم مخفی میکردن انگار نه انگار که منم آدمم و احساس دارم همیشه اون کسی که به دلایل مختلف باید نادیده گرفته میشد من بودم. لبخند معناداری به حمید زدم و سعی کردم با رفتارم بهش نشون بدم که گول حرفاشو نمیخورم و هیچیو باور نکردم تمام تلاششو میکرد خودشو عادی نشون بده حتی وقتی براش پیامک اومد با اینکه استرس توی چشماش موج میزد سعی میکرد خودشو خیلی عادی نشون بده و انگار نه انگار که اون اساماس چیز خاصیه خیلی عادی برخورد کرد دیگه نتونستم اون فضا رو تحمل کنم از جام بلند شدم و به اتاق خواب رفتم
#قسمت85#سرنوشت دخترم ستاره
تحمل این همه توهینو نداشتم برام خیلی سخته خودم میدونم و مطمئنم که داره چیزی رو ازم مخفی میکنه و هر بار که بهش میگم منکر میشه انگار من بچهام و گول میخورم. در اتاق باز شد و قامت حمید نمایان شد مظلومانه نگاهم کرد و گفت دیدی بهت گفتم ی چیزی شده الان چرا اومدی اینجا دراز کشیدی؟
حالم خوبه فقط یه ذره استراحت میخوام ولی من احساس میکنم تو از من فراری هستی وگرنه دراز میکشیدی رو کاناپه چرا اومدی اینجا تو تنهایی
دست به پیشونیم کشیدم و گفتم
_عزیزم واقعا چیزی نیستش که تو بخوای انقدر بزرگش کنی
_چیزی و بزرگ نکردم فقط دارم دلیل رفتارتو میپرسم که بهم بگی چرا ی دفعه انقدر به هم ریختی
_من فقط یکم خسته م الان هر دومون اینجاییم ممکنه ستاره فکر کنه اتفاقی افتاده و عصبی بشه نمیخوام بیخودی ذهنش درگیر شه
از جامون بلند شدیم و به سمت حال رفتیم دقیقاً مطابق پیش بینی من ستاره زانوهاش رو بغل کرده بود و نشسته بود
چیزی شده دخترم؟ نه من خوبم
_پس چرا زانوی غم بغل گرفتی
پاهاش رو صاف کرد آروم لب زد
_هیچی نیست حالم خوبه
حمید نگاه پر محبتی بهمون انداخت
میخواید چند روز بریم مسافرت شاید اینجوری حال و روزتون بهتر بشه به نظر من که خوبه حالا باید ببینیم نظر ستاره چیه موافقه یا مخالف؟
ستاره شونه بالا زد و گفت
من که عاشق مسافرتم مخصوصاً اگه بخوایم بریم شمال فقط کی میریم؟ حمید پیشونیش رو خاروند لب زد _یکی دو روز دیگه جمع و جور کنید میریم خیلی خوشم اومد واقعاً پیشنهاد همچین مسافرتی باعث شد که ذهنم از تمام افکارم منحرف بشه این یکی دو روزم گذشت و بالاخره روز موعود فرا رسید من و ستاره هر دو ساکمون
۱۷:۵۳
را جمع کرده بودیم و منتظر این بودیم که حمید از سر کار بیاد و بریم به مسافرتی که همگی بهش نیاز داشتیم چمدونها رو کنار در گذاشتم و رو به ستاره گفتم فقط خدا کنه این دفعه خیلی بمونیم من واقعاً نیاز دارم مدتی از اینجا دور بشم
روی مبل لم داد و گفت
منم دوست دارم زیاد بمونیم ولی باید ببینیم شرایط کاری بابا چطور میشه.
حمید وارد خونه شد و با عجله بهم گفت
سریع کمکم چمدونا رو بیار ببریم بذاریم توی ماشین و راه بیفتیم نمیخوام بیشتر از این دیر بشه کمک حمید کردم و بالاخره راه افتادیم دلیل عجله حمید رو اصلاً درک نمیکردم چند بار ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر عجله میکنی ؟
اونم خیلی خونسرد لب زد
_نه عزیزم فقط میخوام زودتر راه بیفتیم که از اونورم زود برسیم
گوشیم زنگ خورد و شماره ثریا روش افتاد از وقتی که رفتارهای عجیب و عجیب ثریا و حمید هر روز داره بیشتر از قبل میشه دیگه احساس سابق رو به ثریا ندارم و نمیتونم بهش اعتماد کنم با اکراه به صفحه گوشیم خیره شدم حمید لب زد
کیه چرا جوابشو نمیدی ؟ثریاست نمیدونم این دفعه زنگ زده از چی سر در بیاره و تو چی دخالت کنه
_من به خاطر خودت میگم ولی این زن اصلاً دوست خوبی برای تو نیست این همه دوستای مختلف داری به نظرم قید رابطه ت با اینو بزن به خاطر آرامش خودت میگم از وقتی که شروع کرده به کم محلی تو خیلی به هم ریختی و حسابی آشفتهای
حرفهای حمید درست بود و من نمیتونستم منکرشون بشم و باید به حرفش گوش میکردم کاملا داشت درست میگفت دوستی با ثریا برای من خیلی خوب بود اما این اواخر فقط شده بود تنش و ناآرومی به خاطر رفتارهای متفاوت ثریا
ستاره که متوجه سنگین بودن جو ماشین شده بود از اون پشت گفت
_بابا ی آهنگ شاد میزاری
حمید هم مثل همیشه گوش به فرمان ستاره بوند و آهنگ مورد علاقه گذاشت.
چند ساعتی که توی راه بودیم به لطف مسخره بازیها و شوخیهای حمید و ستاره اصلاً برام خسته کننده نبود برعکس خیلی قشنگ و جذاب هم میگذشت تا اینکه رسیدیم به ویلا کلید انداختم وارد شدیم وسایل را داخل ویلا گذاشتیم.
حمید و ستاره هر دو رفتن برای خرید مواد غذایی منم مشغول مرتب کردن وسایلها و خونه شدم دلم میخواست از این تنهایی بیشترین بهره رو ببرم این چند وقته انقدر درگیر مسائل مختلف بودم که هیچ فرصتی برای خودم نداشتم انقدر درگیر زندگی شده بودم که خودمو به کل فراموش کرده بودم.
روی کاناپه لم دادمو به سقف خیره شدم واقعا بازی زندگی تا کجا میخواد پیش بره و من تا کی باید بجنگم به خاطر هر لحظه خوب زندگیم و هر لبخندی که روی لب خودم و خانوادم میاد باید حسابی بجنگم و آماده هر مشکلی باشم دوباره صدای گوشیم بلند شد و به صفحش نگاه کردم شماره ثریا خودنمایی میکرد یه حسی بهم گفت میخواد سر از کارم دربیاره و ببینه ما داریم چیکار میکنیم
اینبار حواب تلفنش رو دادم
_سلام عزیزم خوبی.
@khodavzendgiie
#قسمت86
#سرنوشت دخترم ستاره
_ممنون گلم با کلاس شدی جواب تلفن نمیدی
_این چه حرفیه ثریا جان شرایط صحبت کردن نداشتم
کنایه امیز لب زد
_تو راست میگی، اصلا بگو ببینم کجا بودی که جواب منو ندادی
_با شوهرم و ستاره توی ماشین بودم اهنگ گذاشته بودن دلم نیومدبگم قطعش کنید،با خودم گفتم ثریا که ی مدته برا من کلاس میذاره ی بارم من بذارم ببینم با کلاس بودن چه مزه ای هست
_تیکه ننداز عزیزم یکم سرم شلوغ بود با توام بد رفتاری کردم ببخشی
_عیب نداره گلم مشکلت چی بود؟
کلافگی تو صداش موج میزد
حالا کجایی؟_من جام خوبه تو بگو مشکلت چی بود؟_یکم کار داشتم اصلا نمیتونستم رو مسئله ای تمرکز کنم_اذیت نکن بگو دیگه _نازی گیر دتدیا عاشق شده بودم بابا خوبه؟با خوشحالی لب زدم _ای جانم عاشق کی؟ اون مرد خوشبخت کیه؟ _بیخیال نمیشناسیش تو کجایی مشکوک میزنی _ما اومدیم شمال چند روز بمونیم اب و هوا عوض کنیم یک دفعه صدای ثریا فروکش کرد انگار که از درون فروریخته باشه با ناراحتیی که سعی میکرد مخفیش کنه اما تو صداش موج میزد گفت_عه همیشه به شادی و مسافرت گلم خوش باشید.
_ممنون ثریا جون حالا تو بگو ببینم این مرد خوشبخت کیه؟ وا رفته گفت_مهم نیست عزیزم اصلا الان که فکر میکنم میبینم کار من اشتباهه شاید باید از این عشق دست بکشم _چرا جون دلم چی شده؟صداش لرزید و پر از بغض گفت _لعنا به عشق ی طرفه ادمک میسوزونه کاری هم از دستم برنمیاد شاید باورت نشه اما از این سوختن تو تب عشقش دارم لذت میبرم_تو که نمیگی کیه من واقعا نمیدونم چی بگم ولی برات ناراحت شدم خواهر عزیزم_میدونی ی زنی تو زندگیشه که چسبیده بهش ولش نمیکنه اگر اون بره جا برای من باز میشه _خودتو نفر سوم ی رابطه نکن اینجوری خیر نمیبینی ولش کن طرفو اینهمه پسر مجرد برو سراغ اونا ادمی که توی ی رابطه هست بحثش فرق میکنه_حق با توعه ولی نمیتونم، اون زنیکه قدرشو نمیدونه بدبخت هر کاری میکنه به چشم زنه بیاد اما نمیاد من میپرستمش
روی مبل لم داد و گفت
منم دوست دارم زیاد بمونیم ولی باید ببینیم شرایط کاری بابا چطور میشه.
حمید وارد خونه شد و با عجله بهم گفت
سریع کمکم چمدونا رو بیار ببریم بذاریم توی ماشین و راه بیفتیم نمیخوام بیشتر از این دیر بشه کمک حمید کردم و بالاخره راه افتادیم دلیل عجله حمید رو اصلاً درک نمیکردم چند بار ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر عجله میکنی ؟
اونم خیلی خونسرد لب زد
_نه عزیزم فقط میخوام زودتر راه بیفتیم که از اونورم زود برسیم
گوشیم زنگ خورد و شماره ثریا روش افتاد از وقتی که رفتارهای عجیب و عجیب ثریا و حمید هر روز داره بیشتر از قبل میشه دیگه احساس سابق رو به ثریا ندارم و نمیتونم بهش اعتماد کنم با اکراه به صفحه گوشیم خیره شدم حمید لب زد
کیه چرا جوابشو نمیدی ؟ثریاست نمیدونم این دفعه زنگ زده از چی سر در بیاره و تو چی دخالت کنه
_من به خاطر خودت میگم ولی این زن اصلاً دوست خوبی برای تو نیست این همه دوستای مختلف داری به نظرم قید رابطه ت با اینو بزن به خاطر آرامش خودت میگم از وقتی که شروع کرده به کم محلی تو خیلی به هم ریختی و حسابی آشفتهای
حرفهای حمید درست بود و من نمیتونستم منکرشون بشم و باید به حرفش گوش میکردم کاملا داشت درست میگفت دوستی با ثریا برای من خیلی خوب بود اما این اواخر فقط شده بود تنش و ناآرومی به خاطر رفتارهای متفاوت ثریا
ستاره که متوجه سنگین بودن جو ماشین شده بود از اون پشت گفت
_بابا ی آهنگ شاد میزاری
حمید هم مثل همیشه گوش به فرمان ستاره بوند و آهنگ مورد علاقه گذاشت.
چند ساعتی که توی راه بودیم به لطف مسخره بازیها و شوخیهای حمید و ستاره اصلاً برام خسته کننده نبود برعکس خیلی قشنگ و جذاب هم میگذشت تا اینکه رسیدیم به ویلا کلید انداختم وارد شدیم وسایل را داخل ویلا گذاشتیم.
حمید و ستاره هر دو رفتن برای خرید مواد غذایی منم مشغول مرتب کردن وسایلها و خونه شدم دلم میخواست از این تنهایی بیشترین بهره رو ببرم این چند وقته انقدر درگیر مسائل مختلف بودم که هیچ فرصتی برای خودم نداشتم انقدر درگیر زندگی شده بودم که خودمو به کل فراموش کرده بودم.
روی کاناپه لم دادمو به سقف خیره شدم واقعا بازی زندگی تا کجا میخواد پیش بره و من تا کی باید بجنگم به خاطر هر لحظه خوب زندگیم و هر لبخندی که روی لب خودم و خانوادم میاد باید حسابی بجنگم و آماده هر مشکلی باشم دوباره صدای گوشیم بلند شد و به صفحش نگاه کردم شماره ثریا خودنمایی میکرد یه حسی بهم گفت میخواد سر از کارم دربیاره و ببینه ما داریم چیکار میکنیم
اینبار حواب تلفنش رو دادم
_سلام عزیزم خوبی.
#قسمت86
#سرنوشت دخترم ستاره
_ممنون گلم با کلاس شدی جواب تلفن نمیدی
_این چه حرفیه ثریا جان شرایط صحبت کردن نداشتم
کنایه امیز لب زد
_تو راست میگی، اصلا بگو ببینم کجا بودی که جواب منو ندادی
_با شوهرم و ستاره توی ماشین بودم اهنگ گذاشته بودن دلم نیومدبگم قطعش کنید،با خودم گفتم ثریا که ی مدته برا من کلاس میذاره ی بارم من بذارم ببینم با کلاس بودن چه مزه ای هست
_تیکه ننداز عزیزم یکم سرم شلوغ بود با توام بد رفتاری کردم ببخشی
_عیب نداره گلم مشکلت چی بود؟
کلافگی تو صداش موج میزد
حالا کجایی؟_من جام خوبه تو بگو مشکلت چی بود؟_یکم کار داشتم اصلا نمیتونستم رو مسئله ای تمرکز کنم_اذیت نکن بگو دیگه _نازی گیر دتدیا عاشق شده بودم بابا خوبه؟با خوشحالی لب زدم _ای جانم عاشق کی؟ اون مرد خوشبخت کیه؟ _بیخیال نمیشناسیش تو کجایی مشکوک میزنی _ما اومدیم شمال چند روز بمونیم اب و هوا عوض کنیم یک دفعه صدای ثریا فروکش کرد انگار که از درون فروریخته باشه با ناراحتیی که سعی میکرد مخفیش کنه اما تو صداش موج میزد گفت_عه همیشه به شادی و مسافرت گلم خوش باشید.
_ممنون ثریا جون حالا تو بگو ببینم این مرد خوشبخت کیه؟ وا رفته گفت_مهم نیست عزیزم اصلا الان که فکر میکنم میبینم کار من اشتباهه شاید باید از این عشق دست بکشم _چرا جون دلم چی شده؟صداش لرزید و پر از بغض گفت _لعنا به عشق ی طرفه ادمک میسوزونه کاری هم از دستم برنمیاد شاید باورت نشه اما از این سوختن تو تب عشقش دارم لذت میبرم_تو که نمیگی کیه من واقعا نمیدونم چی بگم ولی برات ناراحت شدم خواهر عزیزم_میدونی ی زنی تو زندگیشه که چسبیده بهش ولش نمیکنه اگر اون بره جا برای من باز میشه _خودتو نفر سوم ی رابطه نکن اینجوری خیر نمیبینی ولش کن طرفو اینهمه پسر مجرد برو سراغ اونا ادمی که توی ی رابطه هست بحثش فرق میکنه_حق با توعه ولی نمیتونم، اون زنیکه قدرشو نمیدونه بدبخت هر کاری میکنه به چشم زنه بیاد اما نمیاد من میپرستمش
۱۷:۵۳
بهر حال اون توی رابطه ست و درست نیست که پیگیرش باشی، اصلا بگو ببینم من میشناسمش؟
فوری لب زد
_نه نه تو نمیشناسیش من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم
خداحافظی کردیم و قطع کردم ولی ی حسی بهم میگه اون مردی که ثریا انقدر عاشقشه شوهر منه، صدای باز و بسته شدن در خونه نوید از اومدن ستاره و حمید داد به سمتشون رفتم حمید پرسید
_چیکار کردی؟
_ی حسی بهم گفت نگو با ثریا حرف زدی
لبخند ملیحی زدم
_یکم دراز کشیدم
خریدهارو توی اشپزخونه گذاشت همزمان با شستن دست هاش گفت
_میخوای ی مسکن بخور بخواب
_نه عزیزم ممنون خوبم
ادامه دارد.
@khodavzendgiie
#قسمت87
#سرنوشت دخترم ستاره
خرید هارو جابجا کزدم و حسابی مشغول بودم ستاره به اتاقش رفت برای خواب حمیدم مقابل تلویزیون لم داد
_نازبانو کمک میخوای؟
_نه عزیزم چیزی نیست الان تموم میشه
کاری بود بگو میام کمکت نمیخوام خسته شی یا بهت فشار بیاد اومدیم مسافرت قرار نیست یکی همش کار کنهخودمم از حمید تعجب کردم این حرفها واقعا از حمید بعید بود چند لحظه ای مکث کزدم تا تونستم تمرکزمو به دست بیارم و مشغول کارم بشمبا سروصدای اهنگ از اتاق ستاره متوجه شدم که دوباره داره به حالت عادی برمیگرده صدای چیه؟
با خوشحالی لب زدم
_ستاره داره حالش خوب میشه مثل قدیم اهنگ گذاشته صداشم زیاد کرده
اهانی گفت و مشعول کار با گوشیش شد یهو اخم هاص تو هم رفت
_چیزی شده؟
_نه عزیزم خوبم ی پیام داری داشتم یکم عصبیم شد
اهانی گفتم و مشغول کارم شدم که گفت
_به ثریا زنگ زدی؟
_نه خودش زنگزد منم جواب دادم
_کاش نمیدادی بخدا این زن دوست تو نیست دشمنته.
مشکوک نگاهش کردم و گفتم: چرا همش بدگوییشو میکنی چرا تمام تلاشت اینه که ی جوری زیر ابشو پیش من بزنی و خرابش کنی اصلا نمیفهمم ثریا این همه به ما خوبی خوبی کرده بعد تو تمام تلاشت اینه که اونو پیش من خراب کنی؟ درکت نمیکنم که چرا داری این کارا رو انجام میدی
حمید فقط نگاهم کرد و حرف نزد اخم غلیظی کردم و لب زدم
_خب اگر چیزی هست به منم بگو اگه مسئلهای هست که من بیخبرم بگو منم در جریان قرار بگیرم شاید ناراحت بشم عصبانی بشم ولی حداقل بهتر از اینه که این همه سوال بی جواب توی ذهنم باشه چند ماهه تو داری میگی ثریا خوب نیست هرچی بهت میگم چرا جواب درستی بهم نمیدی حداقل بهم بگو دلیل این نفرتت از ثریا رو بدونم
لبش رو تر کرد و آروم گفت
_خیلی مسائل هست تو ازشون بیخبری منم نمیخوام در جریان قرار بگیری چون دونستن بعضی چیزا فقط باعث ناراحتی آدم میشه نمیخوام ناراحتیت رو ببینم به اندازه کافی تو این زندگی سختی کشیدی نمیخوام با گفتن بعضی حرفها روزای زندگی رو برات سختتر کنم فقط انقدر بهت بگم که من تمام تلاشمو میکنم تا از تو مراقبت کنم.
با نکته سنجی بهش گفتم
پس یه چیزایی هست که من نباید بدونم آروم پلکاشو روی هم فشار داد و گفت من دارم کلی حرف میزنم میشه از وسط حرفای من ماهیگیری نکنی؟
ماهیگیری چیه چرا چرت و پرت میگی چند ماهه دارم بهت میگم چیه که ذهنتو انقدر درگیر کرده تو هم فقط منکر میشی الان برگشتی میگی یه چیزایی هست بهت نمیگم که ناراحت نشی خیلی تابلو داری ی چیزی رو مخفی میکنی فقط نمیفهمم چرا هر چقدر به روت میارم کوتاه نمیای نازی الان تو دنبال دعوایی دنبال چی هستی بگو من همونو بهت بدم دست از سرم برداری هر کاری میکنم بازم داری حرف خودتو میزنی هرچقدر تلاش میکنم بهت ثابت کنم که من هیچیو از تو مخفی نمیکنم تو بازم کوتاه نمیای
_یه چیزی در مورد ثریا هست که تو داری
ازم مخفی میکنی فکر نکن من نمیفهمم
آره دارم مخفی میکنم دوست عزیز تو عاشق یه مرد متاهل شده طرفم هر چقدر بهش میگه که من نمیخوامت ول نمیکنه.
@khodavzendgiie
#قسمت88#سرنوشت دخترم ستاره
نفسم توی سینه حبس شد بهش گفتم تو مطمئنی؟
بله که مطمئنم هر دو رو میشناسم هم ثریا هم اون کسی که ثریا عاشقش شده ثریا به من گفت که از یکی خوشش میاد بهم گفت طرف با کسی تو رابطه است نگفت زن داره
بله زن داره منم از وقتی که فهمیدم ثریا به اون آدم حس داره و میدونه که زن داره ولی بازم دنبالشه از ثریا بدم اومد از اون روز به اینورم مدام دارم بهت میگم که قید دوستیت با ثریا رو بزن ولی تو گوش نکردی الان دارم ازت خواهش میکنم این زن اصلاً زن خوبی نیست یه دوستی با این داری که اونم قطعش کنسرم رو پایین انداختم و به زمین خیره شدم درک نمیکنم ثریا قبلاً اصلاً اینجوری نبود اما الان انقدر عوض شده که دنبال زندگی مردای زندار بود_تا الان هرچی بهت گفتم قید این زنو بزن به حرفم گوش نکردی حالا که دلیل حرفامو فهمیدی خواهش میکنم گوش بده و دست از سر این بردار این زن واقعا وحشتناکه دیگه حالا خودت میدونی که چیکار بکنی یا نکنی اما من حرفمو زدم.حمید بعد از گفتن حرفهاش از کنارم بلند شد و رفت و من موندم و ی دنیا افکار مختلف و بدبینی زیادی که نسبت به ثریا پید
فوری لب زد
_نه نه تو نمیشناسیش من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم
خداحافظی کردیم و قطع کردم ولی ی حسی بهم میگه اون مردی که ثریا انقدر عاشقشه شوهر منه، صدای باز و بسته شدن در خونه نوید از اومدن ستاره و حمید داد به سمتشون رفتم حمید پرسید
_چیکار کردی؟
_ی حسی بهم گفت نگو با ثریا حرف زدی
لبخند ملیحی زدم
_یکم دراز کشیدم
خریدهارو توی اشپزخونه گذاشت همزمان با شستن دست هاش گفت
_میخوای ی مسکن بخور بخواب
_نه عزیزم ممنون خوبم
ادامه دارد.
#قسمت87
#سرنوشت دخترم ستاره
خرید هارو جابجا کزدم و حسابی مشغول بودم ستاره به اتاقش رفت برای خواب حمیدم مقابل تلویزیون لم داد
_نازبانو کمک میخوای؟
_نه عزیزم چیزی نیست الان تموم میشه
کاری بود بگو میام کمکت نمیخوام خسته شی یا بهت فشار بیاد اومدیم مسافرت قرار نیست یکی همش کار کنهخودمم از حمید تعجب کردم این حرفها واقعا از حمید بعید بود چند لحظه ای مکث کزدم تا تونستم تمرکزمو به دست بیارم و مشغول کارم بشمبا سروصدای اهنگ از اتاق ستاره متوجه شدم که دوباره داره به حالت عادی برمیگرده صدای چیه؟
با خوشحالی لب زدم
_ستاره داره حالش خوب میشه مثل قدیم اهنگ گذاشته صداشم زیاد کرده
اهانی گفت و مشعول کار با گوشیش شد یهو اخم هاص تو هم رفت
_چیزی شده؟
_نه عزیزم خوبم ی پیام داری داشتم یکم عصبیم شد
اهانی گفتم و مشغول کارم شدم که گفت
_به ثریا زنگ زدی؟
_نه خودش زنگزد منم جواب دادم
_کاش نمیدادی بخدا این زن دوست تو نیست دشمنته.
مشکوک نگاهش کردم و گفتم: چرا همش بدگوییشو میکنی چرا تمام تلاشت اینه که ی جوری زیر ابشو پیش من بزنی و خرابش کنی اصلا نمیفهمم ثریا این همه به ما خوبی خوبی کرده بعد تو تمام تلاشت اینه که اونو پیش من خراب کنی؟ درکت نمیکنم که چرا داری این کارا رو انجام میدی
حمید فقط نگاهم کرد و حرف نزد اخم غلیظی کردم و لب زدم
_خب اگر چیزی هست به منم بگو اگه مسئلهای هست که من بیخبرم بگو منم در جریان قرار بگیرم شاید ناراحت بشم عصبانی بشم ولی حداقل بهتر از اینه که این همه سوال بی جواب توی ذهنم باشه چند ماهه تو داری میگی ثریا خوب نیست هرچی بهت میگم چرا جواب درستی بهم نمیدی حداقل بهم بگو دلیل این نفرتت از ثریا رو بدونم
لبش رو تر کرد و آروم گفت
_خیلی مسائل هست تو ازشون بیخبری منم نمیخوام در جریان قرار بگیری چون دونستن بعضی چیزا فقط باعث ناراحتی آدم میشه نمیخوام ناراحتیت رو ببینم به اندازه کافی تو این زندگی سختی کشیدی نمیخوام با گفتن بعضی حرفها روزای زندگی رو برات سختتر کنم فقط انقدر بهت بگم که من تمام تلاشمو میکنم تا از تو مراقبت کنم.
با نکته سنجی بهش گفتم
پس یه چیزایی هست که من نباید بدونم آروم پلکاشو روی هم فشار داد و گفت من دارم کلی حرف میزنم میشه از وسط حرفای من ماهیگیری نکنی؟
ماهیگیری چیه چرا چرت و پرت میگی چند ماهه دارم بهت میگم چیه که ذهنتو انقدر درگیر کرده تو هم فقط منکر میشی الان برگشتی میگی یه چیزایی هست بهت نمیگم که ناراحت نشی خیلی تابلو داری ی چیزی رو مخفی میکنی فقط نمیفهمم چرا هر چقدر به روت میارم کوتاه نمیای نازی الان تو دنبال دعوایی دنبال چی هستی بگو من همونو بهت بدم دست از سرم برداری هر کاری میکنم بازم داری حرف خودتو میزنی هرچقدر تلاش میکنم بهت ثابت کنم که من هیچیو از تو مخفی نمیکنم تو بازم کوتاه نمیای
_یه چیزی در مورد ثریا هست که تو داری
ازم مخفی میکنی فکر نکن من نمیفهمم
آره دارم مخفی میکنم دوست عزیز تو عاشق یه مرد متاهل شده طرفم هر چقدر بهش میگه که من نمیخوامت ول نمیکنه.
#قسمت88#سرنوشت دخترم ستاره
نفسم توی سینه حبس شد بهش گفتم تو مطمئنی؟
بله که مطمئنم هر دو رو میشناسم هم ثریا هم اون کسی که ثریا عاشقش شده ثریا به من گفت که از یکی خوشش میاد بهم گفت طرف با کسی تو رابطه است نگفت زن داره
بله زن داره منم از وقتی که فهمیدم ثریا به اون آدم حس داره و میدونه که زن داره ولی بازم دنبالشه از ثریا بدم اومد از اون روز به اینورم مدام دارم بهت میگم که قید دوستیت با ثریا رو بزن ولی تو گوش نکردی الان دارم ازت خواهش میکنم این زن اصلاً زن خوبی نیست یه دوستی با این داری که اونم قطعش کنسرم رو پایین انداختم و به زمین خیره شدم درک نمیکنم ثریا قبلاً اصلاً اینجوری نبود اما الان انقدر عوض شده که دنبال زندگی مردای زندار بود_تا الان هرچی بهت گفتم قید این زنو بزن به حرفم گوش نکردی حالا که دلیل حرفامو فهمیدی خواهش میکنم گوش بده و دست از سر این بردار این زن واقعا وحشتناکه دیگه حالا خودت میدونی که چیکار بکنی یا نکنی اما من حرفمو زدم.حمید بعد از گفتن حرفهاش از کنارم بلند شد و رفت و من موندم و ی دنیا افکار مختلف و بدبینی زیادی که نسبت به ثریا پید
۱۷:۵۳
ع تلاش داشت منو از این زندگی دلسرد کنه دور شدن من از حمید به ثریا این شانس رو میداد که بتونه خودشو به حمید نزدیک کنه و باهاش زندگیی که میخوادو شروع کنه.
تازه فهمیدم چرا این مدت حمید همش از اون دوری میکرد.توی دلم خدا رو شکر کردم و برگشتم و آروم گوشی حمید رو گزاشتم سرجاش.توی خواب به صورتش نگاه کردم.این مرد اگر یکبار اشتباه کرده بودحالا به من ثابت کرده بود که بخشیدنم اشتباه نبود.سرمو رو بالش گزاشتم و بعد مدتها خواب آرومی کردم.از فردا ی روز بعد دیگه سرزنده بودم و شاد.بعد از برگشتن از مسافرت به ثریا پیام دادم و ازش خاستم برای همیشه از زندگیم کنار بره .خودمم بیشتر کنار دخترم و همسرم موندم و زندگی خودمو دو دستی چسبیدم. حال ستاره روز به روز بهتر میشد و حمید هم سر زنده تر شده بود.خدا رو شکر که زندگیم رنگ شادی و نشاط دیده بودو کنار خانواده ام زندگی آرومی رو شروع کردم .ممنون که پای داستان زندگی من نشستین و امیدوارم درس عبرتی برای بقیه ی دوستان باشه.
#پایان این داستان
@khodavzendgiie
تازه فهمیدم چرا این مدت حمید همش از اون دوری میکرد.توی دلم خدا رو شکر کردم و برگشتم و آروم گوشی حمید رو گزاشتم سرجاش.توی خواب به صورتش نگاه کردم.این مرد اگر یکبار اشتباه کرده بودحالا به من ثابت کرده بود که بخشیدنم اشتباه نبود.سرمو رو بالش گزاشتم و بعد مدتها خواب آرومی کردم.از فردا ی روز بعد دیگه سرزنده بودم و شاد.بعد از برگشتن از مسافرت به ثریا پیام دادم و ازش خاستم برای همیشه از زندگیم کنار بره .خودمم بیشتر کنار دخترم و همسرم موندم و زندگی خودمو دو دستی چسبیدم. حال ستاره روز به روز بهتر میشد و حمید هم سر زنده تر شده بود.خدا رو شکر که زندگیم رنگ شادی و نشاط دیده بودو کنار خانواده ام زندگی آرومی رو شروع کردم .ممنون که پای داستان زندگی من نشستین و امیدوارم درس عبرتی برای بقیه ی دوستان باشه.
#پایان این داستان
۱۷:۵۳
ا کرده بودم باورم نمیشد تا ایت حد ادم پستی باشه که بخواد خودشو بندازه وسط زندگی ی زن دیگهبه اطرافم نگاهی انداختم از پنجره چشمم به اسمون شب خورد یعنی کی هوا تاریک شد که من نفهمیدم؟با سر و صدایی که از آشپزخانه اومد تازه به خودم اومدم و به آشپزخونه خیره شدم حمید در حال آماده کردن غذا بود از جام پریدم و به سمتش رفتم چیکار داری میکنی؟
لبخند قشنگی زد و گفت
_دیدم توی فکری حوصله نداری گفتم یکم غذا آماده کنم بخوریم
کمکش میز و چیدم و گفتم
ببخشید یکم ذهنم زیادی درگیر شد واقعاً از چیزایی که بهم گفتی هنگ کردم و نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم_ عیب نداره عزیزم حق داری منم خودم وقتی فهمیدم تا چند روز حالم خوب نبود باورم نمیشد که ثریا خانوم همچین آدمی باشه الانم به جای اینکه خودتو ناراحت کنی و ذهنتو درگیر کنی اهمیت نده فقط به خودت فکر کن بزار اون هر کاری که میخواد بکنه تو مراقب سلامت روان خودت باش.نفس عمیقی کشید و لب زد:به نظرم تا اونجایی که میتونی ارتباطتو باهاش کم کن اینجوری حداقل از خودت محافظت میکنی و اگرم روزی ثریا لو بره و آبروریزی بشه کسی با تو کاری نداره چون تو هیچ نقشی نداشتی و همه میدونن که رهاش کردی سرمو تکون دادم و نگاهش کردم چیزی که توی حمید باعث میشد من شک کنم همین رفتار زیادی منطقیشه ی حسی از درون بهم میگفت ی چیزی این وسط درست نیست. حتی برای شام هم میلی نداشتم به زور چند تا قاشق خوردم و بعد از شامم همچنان توی فکر بودم حمید و ستاره خیلی تلاش کردن منو از فکر در بیارن اما موفق نشدن اصلاً نمیتونستم به موضوعی جز ثریا فکر کنم یعنی اون چه مردیه که حمید هم میشناسش تا جایی که خبر دارم حمید و ثریا دوست مشترکی ندارند که حالا حمید بخواد خبر داشته باشه که ثریا عاشق کیه. صدایی توی سرم زنگ میزد و چیزهایی رو میگفت اما دلم نمیخواست باور کنم هر کاری میکردم که ذهنمو کنترل کنم تا به سمت ثریا و افکاری که داشتم نره نمیتونستم هر چقدر بیشتر تلاش میکردم نتیجه بدتری میگرفتم فقط شروع کردم به نشون دادن رفتارهای مصنوعی تا حداقل حمید ستاره بهم شک نکنن و حساس نشن یکم بعد از شام نشستیم و بعدم با بهونه خستگی هر کسی به اتاق خودش رفت.
@khodavzendgiie
#قسمت89#سرنوشت دخترم ستاره
افکارم عین خوره داشتن وجودمو میخوردن هر کاری میکردم نمیتونستم از خودم فرار کنم تلاش کردم بخوابم تا شاید اینجوری اروم بشم و صبح که بیدار میشم فکرم از همه این چیزا منحرف شده باشه هر کاری کردم نتونستم بخوابم مدام از این پهلو به اون پهلو شدم اما نتونستم بخوابم. چشمم به حمید افتاد این مرد با تمام مشکلات خوبیها و بدیهاش بازم همسر من بود و همینطور پدر ستاره روزگاری با تمام عشقی که داشتم باهاش ازدواج کردم درسته که زندگی ایده آلی نداشتیم اما به هر حال شوهرم بود و با هم زندگی میکردیم شاید دلمو شکونده باشه ولی بازم برای جبرانش تلاش کرد به قول ستاره میتونست منو رها کنه و بره دنبال یه نفر دیگه برای ازدواج.به صورتش خیره شدم هر چقدر فکر میکنم بازم به این نتیجه میرسم که این مرد رو بینهایت دوست دارم توی جام نشستم و به اطرافم نیم نگاهی انداختم که چشمم خورد به گوشی حمید کاری که هیچ وقت تا حالا نکرده بودم به ذهنم رسید انجامش بدم خیلی دودل بودم میدونم که کارم اشتباهه و یه جورایی تجاوز به حریم خصوصی حمیده ولی باید بفهمم و سر در بیارم به خاطر خودم و ستارهام که شده باید بدونم که این زندگی دقیقاً توی چه مرحلهایه و من کجا وایسادم.به سمت پاتختی رفتم و گوشی حمید برداشتم نوک پا نوک پا خودمو به دستشویی رسوندم اولین کاری که کردم گوشیو گذاشتم روی سکوت رمزشو زدم و وارد حریم خصوصی مردی شدم که با وجود تمام مشکلات بازم از ته دل دوستش داشتموارد تماسها شدم و دیدم چند تا تماس بی پاسخ از طرف ثریا داره نفس عمیقی کشیدمو وارد پیامها شدم با خودم گفتم شاید ثریا وقتی که دیده من جواب تلفنش رو نمیدم با حمید تماس گرفته وارد پیامها شدم و میون اون همه پیام مختلف فقط یه اسم به چشمم خورد ثریا... دوباره مغزم شروع کرد به متقاعد کردن خودم که حتماً حمید جوابشو نداده و اینم پیام داده ولی وقتی که پیامها رو باز کردم و هرچی بالاتر رفتم بیشتر نسبت به افکارم بیاعتماد شدم ثریا نه برای یک بار بلکه چندین و چند بار به حمید ابراز علاقه کرده بود نقطه امیدواری من اونجایی شکل گرفت که حمید براش نوشته بود من عاشق زنمم و تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهش خیانت کنم علاقهای هم به تو ندارم لطف کن و دیگه من پیام نده چون اگر نازی اینا رو بفهمه دلش میشکنه و غصه میخوره و من اصلاً دلم نمیخواد که نازی ازم ناراحت بشه هر چقدر پیامها را زیر و رو میکردم همش همین بود حمید هیچ جوره دل به دل ثریا نداده بود خیلی خوشحال شدم ولی از دست ثریا دلم شکست اون موقعی که من باهاش درد دل میکردم و اون باهام حرف میزد در واق
لبخند قشنگی زد و گفت
_دیدم توی فکری حوصله نداری گفتم یکم غذا آماده کنم بخوریم
کمکش میز و چیدم و گفتم
ببخشید یکم ذهنم زیادی درگیر شد واقعاً از چیزایی که بهم گفتی هنگ کردم و نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم_ عیب نداره عزیزم حق داری منم خودم وقتی فهمیدم تا چند روز حالم خوب نبود باورم نمیشد که ثریا خانوم همچین آدمی باشه الانم به جای اینکه خودتو ناراحت کنی و ذهنتو درگیر کنی اهمیت نده فقط به خودت فکر کن بزار اون هر کاری که میخواد بکنه تو مراقب سلامت روان خودت باش.نفس عمیقی کشید و لب زد:به نظرم تا اونجایی که میتونی ارتباطتو باهاش کم کن اینجوری حداقل از خودت محافظت میکنی و اگرم روزی ثریا لو بره و آبروریزی بشه کسی با تو کاری نداره چون تو هیچ نقشی نداشتی و همه میدونن که رهاش کردی سرمو تکون دادم و نگاهش کردم چیزی که توی حمید باعث میشد من شک کنم همین رفتار زیادی منطقیشه ی حسی از درون بهم میگفت ی چیزی این وسط درست نیست. حتی برای شام هم میلی نداشتم به زور چند تا قاشق خوردم و بعد از شامم همچنان توی فکر بودم حمید و ستاره خیلی تلاش کردن منو از فکر در بیارن اما موفق نشدن اصلاً نمیتونستم به موضوعی جز ثریا فکر کنم یعنی اون چه مردیه که حمید هم میشناسش تا جایی که خبر دارم حمید و ثریا دوست مشترکی ندارند که حالا حمید بخواد خبر داشته باشه که ثریا عاشق کیه. صدایی توی سرم زنگ میزد و چیزهایی رو میگفت اما دلم نمیخواست باور کنم هر کاری میکردم که ذهنمو کنترل کنم تا به سمت ثریا و افکاری که داشتم نره نمیتونستم هر چقدر بیشتر تلاش میکردم نتیجه بدتری میگرفتم فقط شروع کردم به نشون دادن رفتارهای مصنوعی تا حداقل حمید ستاره بهم شک نکنن و حساس نشن یکم بعد از شام نشستیم و بعدم با بهونه خستگی هر کسی به اتاق خودش رفت.
#قسمت89#سرنوشت دخترم ستاره
افکارم عین خوره داشتن وجودمو میخوردن هر کاری میکردم نمیتونستم از خودم فرار کنم تلاش کردم بخوابم تا شاید اینجوری اروم بشم و صبح که بیدار میشم فکرم از همه این چیزا منحرف شده باشه هر کاری کردم نتونستم بخوابم مدام از این پهلو به اون پهلو شدم اما نتونستم بخوابم. چشمم به حمید افتاد این مرد با تمام مشکلات خوبیها و بدیهاش بازم همسر من بود و همینطور پدر ستاره روزگاری با تمام عشقی که داشتم باهاش ازدواج کردم درسته که زندگی ایده آلی نداشتیم اما به هر حال شوهرم بود و با هم زندگی میکردیم شاید دلمو شکونده باشه ولی بازم برای جبرانش تلاش کرد به قول ستاره میتونست منو رها کنه و بره دنبال یه نفر دیگه برای ازدواج.به صورتش خیره شدم هر چقدر فکر میکنم بازم به این نتیجه میرسم که این مرد رو بینهایت دوست دارم توی جام نشستم و به اطرافم نیم نگاهی انداختم که چشمم خورد به گوشی حمید کاری که هیچ وقت تا حالا نکرده بودم به ذهنم رسید انجامش بدم خیلی دودل بودم میدونم که کارم اشتباهه و یه جورایی تجاوز به حریم خصوصی حمیده ولی باید بفهمم و سر در بیارم به خاطر خودم و ستارهام که شده باید بدونم که این زندگی دقیقاً توی چه مرحلهایه و من کجا وایسادم.به سمت پاتختی رفتم و گوشی حمید برداشتم نوک پا نوک پا خودمو به دستشویی رسوندم اولین کاری که کردم گوشیو گذاشتم روی سکوت رمزشو زدم و وارد حریم خصوصی مردی شدم که با وجود تمام مشکلات بازم از ته دل دوستش داشتموارد تماسها شدم و دیدم چند تا تماس بی پاسخ از طرف ثریا داره نفس عمیقی کشیدمو وارد پیامها شدم با خودم گفتم شاید ثریا وقتی که دیده من جواب تلفنش رو نمیدم با حمید تماس گرفته وارد پیامها شدم و میون اون همه پیام مختلف فقط یه اسم به چشمم خورد ثریا... دوباره مغزم شروع کرد به متقاعد کردن خودم که حتماً حمید جوابشو نداده و اینم پیام داده ولی وقتی که پیامها رو باز کردم و هرچی بالاتر رفتم بیشتر نسبت به افکارم بیاعتماد شدم ثریا نه برای یک بار بلکه چندین و چند بار به حمید ابراز علاقه کرده بود نقطه امیدواری من اونجایی شکل گرفت که حمید براش نوشته بود من عاشق زنمم و تحت هیچ شرایطی نمیخوام بهش خیانت کنم علاقهای هم به تو ندارم لطف کن و دیگه من پیام نده چون اگر نازی اینا رو بفهمه دلش میشکنه و غصه میخوره و من اصلاً دلم نمیخواد که نازی ازم ناراحت بشه هر چقدر پیامها را زیر و رو میکردم همش همین بود حمید هیچ جوره دل به دل ثریا نداده بود خیلی خوشحال شدم ولی از دست ثریا دلم شکست اون موقعی که من باهاش درد دل میکردم و اون باهام حرف میزد در واق
۱۷:۵۳