همه رفتند! فقط من عقب قافله امبی حواسم، کسلم، ساکت و بی حوصله ام
حاصل عمر مرا در چمدانت بستیآه... بدجور، زمین خورده ی این فاصله ام
هیچ کس بعد تو دنیای مرا درک نکردسالها رفته ولی حل نشده مسئله ام
عشق، تصمیم گرفته ست که ویران بشومچند سالی ست که روی گسل زلزله ام
چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوزلنگ لنگان وسط دامنه هایت ، یله ام
قاصدک ها خبر جشن تو را آوردندکاش می شد که به گوشت برسد هلهله ام
تو پس از من همه جا قافله سالار شدیمن ولی بی تو همیشه عقب قافله ام
#حسنا_محمدزاده
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
حاصل عمر مرا در چمدانت بستیآه... بدجور، زمین خورده ی این فاصله ام
هیچ کس بعد تو دنیای مرا درک نکردسالها رفته ولی حل نشده مسئله ام
عشق، تصمیم گرفته ست که ویران بشومچند سالی ست که روی گسل زلزله ام
چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوزلنگ لنگان وسط دامنه هایت ، یله ام
قاصدک ها خبر جشن تو را آوردندکاش می شد که به گوشت برسد هلهله ام
تو پس از من همه جا قافله سالار شدیمن ولی بی تو همیشه عقب قافله ام
#حسنا_محمدزاده
۱۴:۴۵
فضای خانه که از خندههای ما گرم استچه عاشقانه نفس میکشم! هوا گرم است
دوباره «دیدهام ات»، زُل بزن به چشمانیکه از حرارتِ «من دیدهام تو را» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»!دلم هنوز به این جملهی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس، خداهزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است
من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویندجهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویمکه در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
#نجمه_زارع
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
دوباره «دیدهام ات»، زُل بزن به چشمانیکه از حرارتِ «من دیدهام تو را» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»!دلم هنوز به این جملهی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس، خداهزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است
من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویندجهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویمکه در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
#نجمه_زارع
۷:۲۷
از اینجا می روم روزی تو می مانی و فصلی زردبگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد؟
از اینجا می روم شاید همین امروز یا فرداتو خواهی ماند تنها در حصار خشت هایی سرد
از اینجا می روم تا شهر فرداهای نامعلومکه آنجا سرنوشتم، هر چه پیش آورد، پیش آورد
از اینجا می روم اینجا کسی آیینه باور نیستکه دارد آسمانش سنگ می بارد، زمینش گَرد
دریغا دیر، خیلی دیر، خیلی دیر فهمیدمکه من چندیست هستم از مدار اعتنایت طرد
در آن آغازِ بعد از من، در این پایانِ بعد از توکه خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد
تو را در خواب هایم بعد از این دیگر نخواهم دیدتو را با آب ها، آیینه ها معنا نخواهم کرد
#محمد_سلمانی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
از اینجا می روم شاید همین امروز یا فرداتو خواهی ماند تنها در حصار خشت هایی سرد
از اینجا می روم تا شهر فرداهای نامعلومکه آنجا سرنوشتم، هر چه پیش آورد، پیش آورد
از اینجا می روم اینجا کسی آیینه باور نیستکه دارد آسمانش سنگ می بارد، زمینش گَرد
دریغا دیر، خیلی دیر، خیلی دیر فهمیدمکه من چندیست هستم از مدار اعتنایت طرد
در آن آغازِ بعد از من، در این پایانِ بعد از توکه خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد
تو را در خواب هایم بعد از این دیگر نخواهم دیدتو را با آب ها، آیینه ها معنا نخواهم کرد
#محمد_سلمانی
۱۱:۳۵
تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازدخدا کارش درست است، این و آن را خوب می سازد
تو را از سنگ می آرد برون، از قلب کوهستانمرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می سازد
در آتش می گدازد تا تو را رنگی دگر بخشدبه سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده اش دهقانمرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب می سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتدمرا - گِرد سرت میچرخم و... - جاروب می سازد
تو از من میگریزی، میروی تا مصر رؤیاهامرا گرگی کنار خانه ی یعقوب می سازد
مرا سر می دهد در دشت های آهن و آتشو آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پییکی را شیشه می سازد، یکی را چوب می سازد
#محمدکاظم_کاظمی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
تو را از سنگ می آرد برون، از قلب کوهستانمرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می سازد
در آتش می گدازد تا تو را رنگی دگر بخشدبه سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده اش دهقانمرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب می سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتدمرا - گِرد سرت میچرخم و... - جاروب می سازد
تو از من میگریزی، میروی تا مصر رؤیاهامرا گرگی کنار خانه ی یعقوب می سازد
مرا سر می دهد در دشت های آهن و آتشو آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پییکی را شیشه می سازد، یکی را چوب می سازد
#محمدکاظم_کاظمی
۱۴:۱۵
هر سال دو یار را جدا کرد از همیارانِ دچار را جدا کرد از هم
سرمای زمستان و تب تابستانپاییز و بهار را جدا کرد از هم
#میلاد_عرفان_پور
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
سرمای زمستان و تب تابستانپاییز و بهار را جدا کرد از هم
#میلاد_عرفان_پور
۱۴:۱۶
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشتکه زخم های دل خون من علاج نداشت
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدمکه آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت
منم! خلیفه ی تنهای رانده از فردوسخلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت تفاوت من و اصحاب کهف در این بودکه سکه های من از ابتدا رواج نداشت نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنمچراغ نه! که به گشتن هم احتیاج نداشت
#فاضل_نظری
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدمکه آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت
منم! خلیفه ی تنهای رانده از فردوسخلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت تفاوت من و اصحاب کهف در این بودکه سکه های من از ابتدا رواج نداشت نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنمچراغ نه! که به گشتن هم احتیاج نداشت
#فاضل_نظری
۱۳:۱۹
دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر
من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدمیاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر
یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشدآخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر
یادت نمیرود ز خیالم؛ مگر به مرگذکرت نمیرود به زبانم؛ مگر به خیر
بیخوابی ارمغان دل رفتهی من استهرگز نمیشود شب عاشق، سحر، به خیر
تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدمدستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»
#سجاد_رشیدی_پور
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدمیاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر
یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشدآخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر
یادت نمیرود ز خیالم؛ مگر به مرگذکرت نمیرود به زبانم؛ مگر به خیر
بیخوابی ارمغان دل رفتهی من استهرگز نمیشود شب عاشق، سحر، به خیر
تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدمدستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»
#سجاد_رشیدی_پور
۱۳:۲۲
کی زنجیر انداخت توو گردنت؟چه اسمی پلاک گلوبندته؟آخه دیگه از بس که خانم شدیلباسای مردونه رو بندته
از اون خاطراتی که دارم ازتیه چیز داغتو روی قلبم گذاشتیه روز از کنار تو رد میشدمنسیم تنت عطر مردونه داشت
به عطرت وفاداره پیراهنمتویی که همه فکر و ذکر منیچه بدبخته اون که تو رو داره وتوو آغوش اونم به فکر منی
رو دیوار ، رو میز ، رو تختخوابجای عکس اون توو اتاقت کجاستآخه خیلی نزدیک بودی بهشولی حتم دارم اتاقت جداست
مث بــاد بــادک تو رو باد بردیار باد آورده ی کی شدی؟کی زنجیر انداخت توو گردنت؟عزیز دلم برده ی کی شدی؟
تو با هر کسی بعد من ما بشیمحاله همونی که بودیم بشهتو اونقدر از دست دادی منوکه چیزی نداری حسودیم بشه
تو از اون که داریش خیلی سریولی از خودت خیلی کم میکنیته عشقت اینه که تنگ غروبتوو چشمات براش چای دم میکنی
از اون حرفا هم توی گوشت بگهولی با سکوت تو هم لهجه نیستبرای تو هر چی بگه خاطره ستبرای تو هر کی بشه، من که نیست!
واسه ناز کردن واسه دلبریبلد نیست دستت بهونه بدهبلد نیست وقتی که دل میبریبهت فحشای عاشقونه بده
کی زنجیر انداخت تو گردنت؟بگو حلقه ی کی توو انگشتته؟همه دنیا پشتت رو خالی کننمهم نیست، نفرین من پشتته...
#محمد_زارعی_تجره
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
از اون خاطراتی که دارم ازتیه چیز داغتو روی قلبم گذاشتیه روز از کنار تو رد میشدمنسیم تنت عطر مردونه داشت
به عطرت وفاداره پیراهنمتویی که همه فکر و ذکر منیچه بدبخته اون که تو رو داره وتوو آغوش اونم به فکر منی
رو دیوار ، رو میز ، رو تختخوابجای عکس اون توو اتاقت کجاستآخه خیلی نزدیک بودی بهشولی حتم دارم اتاقت جداست
مث بــاد بــادک تو رو باد بردیار باد آورده ی کی شدی؟کی زنجیر انداخت توو گردنت؟عزیز دلم برده ی کی شدی؟
تو با هر کسی بعد من ما بشیمحاله همونی که بودیم بشهتو اونقدر از دست دادی منوکه چیزی نداری حسودیم بشه
تو از اون که داریش خیلی سریولی از خودت خیلی کم میکنیته عشقت اینه که تنگ غروبتوو چشمات براش چای دم میکنی
از اون حرفا هم توی گوشت بگهولی با سکوت تو هم لهجه نیستبرای تو هر چی بگه خاطره ستبرای تو هر کی بشه، من که نیست!
واسه ناز کردن واسه دلبریبلد نیست دستت بهونه بدهبلد نیست وقتی که دل میبریبهت فحشای عاشقونه بده
کی زنجیر انداخت تو گردنت؟بگو حلقه ی کی توو انگشتته؟همه دنیا پشتت رو خالی کننمهم نیست، نفرین من پشتته...
#محمد_زارعی_تجره
۲۰:۳۵
سیلِ هیجان، میل سراپایم کو؟ذوق ضربان، شوق سراپایم کو؟در خاکیِ کوچه از پی پاکی خویشمی گردم و نیست، کودکی هایم کو...؟
#امیر_مرادی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
#امیر_مرادی
۲۰:۴۸
خبر به دورترین نقطهی جهان برسدنخواست او به منِ خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودتکسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمربه راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشدبه آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوندخبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوریکه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم که مبادبه او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برودخدا کند که فقط زود آن زمان برسد
#نجمه_زارع
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودتکسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمربه راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشدبه آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوندخبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوریکه هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم که مبادبه او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برودخدا کند که فقط زود آن زمان برسد
#نجمه_زارع
۲۰:۵۶
اندوه من این است که در دفتر شعرمیک بیت به زیبایی چشم تو ندارم
#هاتف_کلانتری
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
#هاتف_کلانتری
۲۲:۴۰
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیستگویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاکجز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب استاینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اماآن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف استحیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالی ستفردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب استوقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
#هوشنگ_ابتهاج
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاکجز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب استاینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اماآن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف استحیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالی ستفردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب استوقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
#هوشنگ_ابتهاج
۸:۱۰
ردیف این غزل دشوار می شد با بیندازمولی با وامی از چشم تو شاید جا بیندازم
جهان زیباست، بی تردید باید دید و لذت بردچرا باید نگاهی تیره بر دنیا بیندازم؟
کمی پیرم ولی پیری که عمری عاشقی کردهنمی خواهم خودم را از تک و از تا بیندازم
نباید حرف مردم را به یاد من بیندازیکه من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم
«من از اقلیم بالایم» مرا در خاطرت بسپارتو را باید به یاد شعر مولانا بیندازم
بیابان بود و ما بودیم و مقصد منزل لیلینیفتادم ز پا تا عقل را از پا بیندازم
تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماندکه رسم عاشقی را بین مردم جا بیندازم
تو را هرگز نخواهم یافت! اما باز ناچارمکه تور پاره را بر آبی دریا بیندازم
#محمد_سلمانی
ble.im/naabze_sher
جهان زیباست، بی تردید باید دید و لذت بردچرا باید نگاهی تیره بر دنیا بیندازم؟
کمی پیرم ولی پیری که عمری عاشقی کردهنمی خواهم خودم را از تک و از تا بیندازم
نباید حرف مردم را به یاد من بیندازیکه من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم
«من از اقلیم بالایم» مرا در خاطرت بسپارتو را باید به یاد شعر مولانا بیندازم
بیابان بود و ما بودیم و مقصد منزل لیلینیفتادم ز پا تا عقل را از پا بیندازم
تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماندکه رسم عاشقی را بین مردم جا بیندازم
تو را هرگز نخواهم یافت! اما باز ناچارمکه تور پاره را بر آبی دریا بیندازم
#محمد_سلمانی
۸:۲۳
نبض شعر در شبکه اجتماعی روبیکا
rubika.ir/naabze_sher 
۱۸:۲۶
با این همه رقاصه در دربار امشبرقص تو باید باب میل شاه باشدای دختــر قاجار، من طاقت ندارمرقصت بلند و دامنت کوتاه باشد
خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟پیچیده عطر گیسویت در قصر حالامثل خوره این ترس افتاده به جانمپایان مجلس شاه خاطرخواه باشد
می چرخی و آئینه های سقف در منمی ایستی، آئینه های سقف در تواینکه چه ها آئینـه در آئینـه دیدمبهتــر فقــط بینی و بین الله باشد
از رقصت احساس شعف دارند آن هادور تو جام می به کف دارند آن هاسربازها دالان برایت باز کردندتا پیش پای تو فقط یک راه باشد
یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول...یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...انگار پشت نرده ها باشی و این سوتصویر تو گاهی نباشد گاه باشد
حالا از این جا مات می بینم تنت راحالا نمی بینم از این جا دامنت راحالا تو با یک مرد گرم رقص هستیاز دور پیدا نیست، شاید شاه باشد...
#محمدحسین_ملکیان
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟پیچیده عطر گیسویت در قصر حالامثل خوره این ترس افتاده به جانمپایان مجلس شاه خاطرخواه باشد
می چرخی و آئینه های سقف در منمی ایستی، آئینه های سقف در تواینکه چه ها آئینـه در آئینـه دیدمبهتــر فقــط بینی و بین الله باشد
از رقصت احساس شعف دارند آن هادور تو جام می به کف دارند آن هاسربازها دالان برایت باز کردندتا پیش پای تو فقط یک راه باشد
یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول...یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...انگار پشت نرده ها باشی و این سوتصویر تو گاهی نباشد گاه باشد
حالا از این جا مات می بینم تنت راحالا نمی بینم از این جا دامنت راحالا تو با یک مرد گرم رقص هستیاز دور پیدا نیست، شاید شاه باشد...
#محمدحسین_ملکیان
۱۲:۴۲
خیال خام پلنگ منبه سوی ماه جهیدن بودو مـاه را زِ بلندایشبه روی خاک کشیدن بود
پلنگ من -دل مغرورم-پرید و پنجه به خالی زدکه عشق -ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظاگرچه لحظـه دیـدارتشروع وسوسهای در منبه نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم، آریموازیان به ناچاریکه هردو باورمان زآغازبه یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گلِ مردهدوباره زنده نشد امّابهار در گل شیپـوریمدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرمشرنگ ریخت به کام منفریبکار دغل پیشهبهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشـت غم انگیزیکه کرم کوچک ابریشمتمام عمر قفس میبافتولی به فکر پریدن بود
#حسین_منزوی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
پلنگ من -دل مغرورم-پرید و پنجه به خالی زدکه عشق -ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظاگرچه لحظـه دیـدارتشروع وسوسهای در منبه نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم، آریموازیان به ناچاریکه هردو باورمان زآغازبه یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گلِ مردهدوباره زنده نشد امّابهار در گل شیپـوریمدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرمشرنگ ریخت به کام منفریبکار دغل پیشهبهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشـت غم انگیزیکه کرم کوچک ابریشمتمام عمر قفس میبافتولی به فکر پریدن بود
#حسین_منزوی
۱۹:۰۹
درگیرِ تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم راسمتی که تویی، عقربه ى قبله نما رفت
در بین غزل نامِ تو را داد زدم، دادآنگونه که تا آن سرِ این کوچه، صدا رفت
بیرون زدم از خانه؛ یکی پشتِ سرم گفت:«این وقتِ شب، این شاعرِ دیوانه، کجا رفت؟!»
من بودم و زاهد، به دوراهی که رسیدیممن سمتِ شما آمدم، او سمتِ خدا رفت
با شانه، شبی راهیِ زلفت شدم اما…من گم شدم و شانه پیِ کشفِ طلا رفت
در محفلِ شعر آمدم و رفتم و… گفتند:«ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟!»
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعرسوزاندَمَش آنگونه که دودش به هوا رفت…
#محمد_سلمانی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
سجاده گشودم که بخوانم غزلم راسمتی که تویی، عقربه ى قبله نما رفت
در بین غزل نامِ تو را داد زدم، دادآنگونه که تا آن سرِ این کوچه، صدا رفت
بیرون زدم از خانه؛ یکی پشتِ سرم گفت:«این وقتِ شب، این شاعرِ دیوانه، کجا رفت؟!»
من بودم و زاهد، به دوراهی که رسیدیممن سمتِ شما آمدم، او سمتِ خدا رفت
با شانه، شبی راهیِ زلفت شدم اما…من گم شدم و شانه پیِ کشفِ طلا رفت
در محفلِ شعر آمدم و رفتم و… گفتند:«ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟!»
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعرسوزاندَمَش آنگونه که دودش به هوا رفت…
#محمد_سلمانی
۱۶:۴۵
رفیقِ حادثه هایی؛ به رنگِ تقدیریاسیر ثانیه هایی؛ شبیه زنجیری
در این رسانه ی دنیا، میان برفک هانه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویری!
رسیده سنّ حضورت به سنّ نوح، اماشمار مردم کشتی نکرده تغییری
هزار هفته ی بی تو گذشته از عمرمهزار سالِ پیاپی دچار تاخیری
شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار...تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟
#کاظم_بهمنی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
در این رسانه ی دنیا، میان برفک هانه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویری!
رسیده سنّ حضورت به سنّ نوح، اماشمار مردم کشتی نکرده تغییری
هزار هفته ی بی تو گذشته از عمرمهزار سالِ پیاپی دچار تاخیری
شبیه کودکِ زاری شدم که در بازار...تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟
#کاظم_بهمنی
۱۶:۴۶
شب است و باغچه های تهی ز میخک من...و بوی خاطره ها در حیاط کوچک من...
حیاط خلوت من از سکوت سرشار استکجاست نغمه ی غمگینت؟ ای چکاوک من!
به سکّه سکّه ی اشکم تو را خریدارمتویی بهای پس اندازهای قلّک من
بگیر دست مرا، ای عروس دریایی!بیا به یاری دنیای بی عروسک من
تو را به رشته ای از آرزو گره زده اندبه پشت پنجره ی سینه ی مشبّک من
کسی نیامده؛ حتّی کلاغ های سیاهبه قصد غارت جالیز بی مترسک من
کبوترانه بیا تخم آشتی بگذارمیان گودی انگشت های کوچک من
شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مراکجاست شیطنت کودکی و سوتک من؟
بترس ازین همه لولو که پشت پنجره اندبخواب شعر قشنگم! بخواب کودک من!
#سعید_بیابانکی
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
حیاط خلوت من از سکوت سرشار استکجاست نغمه ی غمگینت؟ ای چکاوک من!
به سکّه سکّه ی اشکم تو را خریدارمتویی بهای پس اندازهای قلّک من
بگیر دست مرا، ای عروس دریایی!بیا به یاری دنیای بی عروسک من
تو را به رشته ای از آرزو گره زده اندبه پشت پنجره ی سینه ی مشبّک من
کسی نیامده؛ حتّی کلاغ های سیاهبه قصد غارت جالیز بی مترسک من
کبوترانه بیا تخم آشتی بگذارمیان گودی انگشت های کوچک من
شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مراکجاست شیطنت کودکی و سوتک من؟
بترس ازین همه لولو که پشت پنجره اندبخواب شعر قشنگم! بخواب کودک من!
#سعید_بیابانکی
۱۶:۴۶
آسمانِ همیشه ابریِ من!در هوایت کبوتری کردمبی خبر از تبر، منِ عاشققد کشیدم، صنوبری کردم
با کلاهی که پیش ما قاضیست،حق همیشه به جانب من بود؛هر زمانی که داوری کردی...هر زمانی که داوری کردم!
بچه بودم که دل به تو دادممرد بودم که پای تو ماندمتا مبادا تلف شود این عشققدرِ یک عمر، مادری کردم
آه، ای اتفاقِ بی تکرار!به یقین بعد از این نمیشنویبعدِ تو دل به دیگری دادمبعدِ تو رو به دیگری کردم
پدرم گفت: «مردها باید -بغض را در گلو نگه دارند»هرچه در من توانِ گفتن بودصرف این بغضِ آخری کردم
#سجاد_رشیدی_پور
ble.im/naabze_sherکانال تخصصی نبض شعر
با کلاهی که پیش ما قاضیست،حق همیشه به جانب من بود؛هر زمانی که داوری کردی...هر زمانی که داوری کردم!
بچه بودم که دل به تو دادممرد بودم که پای تو ماندمتا مبادا تلف شود این عشققدرِ یک عمر، مادری کردم
آه، ای اتفاقِ بی تکرار!به یقین بعد از این نمیشنویبعدِ تو دل به دیگری دادمبعدِ تو رو به دیگری کردم
پدرم گفت: «مردها باید -بغض را در گلو نگه دارند»هرچه در من توانِ گفتن بودصرف این بغضِ آخری کردم
#سجاد_رشیدی_پور
۲۱:۵۶