بله | کانال داستان های نادرشاه افشار🗡🗡
عکس پروفایل داستان های نادرشاه افشار🗡🗡د

داستان های نادرشاه افشار🗡🗡

۹۴ عضو
سلامundefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 343 " از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
مرز ایران از شمال به ((تبت)) رسید - - - - - - - - - - - - - - - نادر دقت فراوانی داشت که میان نیروهایی که با کشتی حرکت می‌کردند و نیروهایی که از راه زمین رهسپار بودند، هماهنگی کامل برقرار باشد، و پیوند میان آنها بریده نشود. چون این نخستین تجربه جنگی او بود.پس از چهارده روز، راهپیمایی، نیروهای ایران به دره ((بویونی)) ((گردن شتر)) رسیدند و در آنجا اردو زدند. (مینورسکی نام این دره را ((داوابوینی)) نوشته و آنجا را مرز استان خوارزم دانسته).این دره در دو فَرسنگی دژ عظیم و استوار ((هزار اسب)) بود، و نادر مخصوصا این دره را برای اردو زدن برگزیده بود، تا دشمن را به اشتباه بیندازد، و او را تشویق به حمله کند. زیرا سپاهیانی که در درون دره‌ای غافلگیر شوند، احتمال شکست شان بسیار است.((ایلبارس)) با شنیدن خبر نزدیک شدن نادر، دستور داد ((خندق)) های پیرامون دژ را پُر از آب کنند، و دروازه‌های دژ را ببندند، و در برجها و باروها، سنگر گیری کنند. او می‌خواست نخست تلفاتی سنگین بر نیروهای ایرانی وارد کند، و هنگامی که توان مردان جنگی نادر رو به کاستی نهاد، از دژ بیرون بیاید، و باقیمانده آنها را از میان بردارد. نادر که می‌دانست انگیزه‌ی نامگذاری این دژ به ((هزار اسب)) آن است. که برای تصرفآن دست کم به هزار اسب نیاز است، خود را آماده کرد، تا بیش از یکهزار سوار آزموده به پیرامون دژ بفرستد. و عمده نیروها را در شکاف دره پهناوری که در دو فرسنگی دژ بود، نگهدارد.باری. نادر از تاریخچه‌ی این دژ، آگاه بود و می‌دانست که اگر بخواهد بی‌درنگ به دژ بتازد تلفات سنگینی باید بپذیرد. این بود که دژ را دور زد و پیوند آن را با ((خیوه)) برید، و همه‌ی راه‌ها را بست و بویژه بخشی را که به رودخانه آمو محدود می‌شد، و زیر نگرش گرفت ((ایلبارس)) خان که در درون دژ هزار اسب به محاصره در آمده بود، از دیدگاه خواربار در تنگنا قرار داشت، و خوب می‌دانست که اگر راه پیوند او، با شهر خیوه قطع شود گرسنگی و نبود خواربار او و سربازانش را از پای در خواهد آورد بهمین دلیل شبانه نیروهای خود را از دژ بیرون کشید که به سوی خوارزم برود. و این کار را با نهایت احتیاط انجام داد تا نادر، پی به گریز او، نَبرد و روزها و هفته‌ها، دژ تهی را به این امید که ((ایلبارس)) و سربازانش درون آن هستند، زیر محاصره داشته باشد، و معطل بماند. ولی نگهبانانی که نادر در کمین گاه‌ها گمارده بود، متوجه حرکت نیروهای ((ایلبارس)) در تاریکی شب شدند، و این هنگامی بود که ((ایلبارس)) و شمار فراوانی از مردان جنگی اش از خط محاصره گذشته بودند. جنگی سخت و مرگ آور در تاریکی شب، میان نیروهای نادر و باقیمانده مردان جنگی ((ایلبارس)) روی داد، و همه‌ی آنها تارو مار شدند، تنها تنی چند خود را به ((ایلبارس)) رسانیده و به او، گفتند که چه نیروی شگفتی آوری همراه نادر است. بامداد روز بعد، نادر دژ تهی ((ایلبارس)) را گشود و تنها گروهی اندک را در آنجا به نگهبانی گماشت و بدنبال ((ایلبارس)) رفت. ((ایلبارس)) رفت. ((ایلبارس)) در نزدیکی دژ کوچکی که ((خانقاه)) نامیده می‌شد، اردو زد. و نیروهای خود را آراست و بدرون دژ نرفت. زیرا دژ کوچک بود، گنجایش همه نیروهای او را نداشت. در این هنگام، گروه چشمگیر از مردان جنگی تیره‌های ازبک و ترکمن و یموت و تکه که از جنگجویان سرسخت و خطرناک بودند نیز، به ((ایلبارس)) پیوستند و سپاهی گران گرد آمد. آنها بر آن بودند که در دشت‌های پهناور خوارزم، بضرب شمشیر و نیروی اسب‌های معروف خود، نخستین و واپسین شکست را به نادر بدهند و مزه شیرین همه‌ی پیروزی‌هایی را که داشته است، در دهان جان او، تلخ و زهر آگین کنند. ((ایلبارس))که خود مرد جنگی نام آوری بود، زمام فرماندهی همه‌ی تیره‌های یاد شده را بدست گرفت و پس از واپسین بررسی‌ها در زمینه آمادگی سپاهیان، و طرح برنامه جنگی برای وارد کردن ضربه‌ای مرگ آفرین به نیروهای نادر، چشم براه او بماند. همه‌ی سرداران ((ایلبارس)) با او پیمان بستند که تا نابود کردن نادر، در دشت‌های خوارزم، از پای ننشینند. نادر مانند همیشه، با احتیاط و دقت فراوان، نیروهای خود را به پیش می‌راند و پیوسته از مسافران و کاروانیانی که از سوی خوارزم می‌آمدند، از وضع استقرار و شمار نیروهای ((ایلبارس)) پرس و جو، می‌کرد، و هنگامی که پی برد گروهی فراوان از مردان جنگی ترکمن و ازبک و سوارکاران، ورزیده تیره‌های بیابان نشین خوارزم به ((ایلبارس)) پیوسته و ارتشی مجهز پدید آوردند، در روش جنگی خود تجدید نظر کرد، خود را آماده‌ی رودررویی با دشمنی سخت کوش و نیرومند ساخت.
او، سرداران خود را فرا خواند و گفت :همه‌ی شما، از تیزتک بودن و چابک سواری مردان ترکمن، و قدرت تحرک، اسب‌ه

۱۰:۳۳

ای ترکمن آگاهید. دشمنی را که ما، در پیش داریم. از زمین تا آسمان با نیروهای هندی فرق دارد. آنها بیباک. چابک. و بی‌رحم هستند. بر این پایه باید هوشیار باشید، و به دستورهای جنگی که به شما ابلاغ می‌شود بخوبی توجه کنید. مطمئن باشید که در این صورت، پیروزی از آن ما است. ولی این را هم بدانید که اگر شکست بخوریم اینها تا مشهد بدنبال مان خواهند آمد. سرداران زیر فرمان نادر نیز همگی مانند همیشه، ابراز فرمانبری مطلق کردند و از چادر نادر بیرون آمدند. همه‌ی کوشش نادر این بود، که ((ایلبارس)) از فاصله‌ی نیروهای او، با نیروهای خودش آگاه نشود. و نداند که تا چه اندازه با او فاصله دارد. بهمین انگیزه، از حرکت مسافران و کاروانیانی که از سوی او، به سوی ((ایلبارس)) می‌رفتند، جلوگیری کرد و همه را پشت سر سپاهیان خود، نگهداشت ،تا مبادا ((ایلبارس)) از آنها خبرها و آگاهی هایی را بدست آورد و موقعیت نیروهای ایران را بداند. سرداران نادر، با نگرش به این شیوه، پی بردند که نادر قصد شبیخون زدن و یک حمله‌ی برق آسا را به نیروهای دشمن دارد. این عادت نادر بود که هنگامی که پی می‌برد دشمن نیرومند است، با شبیخون و تک و تاخت ناگهانی، شمار فراوانی از سربازان و سواران او را می‌کشت، تا از نیروی وی کاسته، و تعادل برقرار شود. اینبار نیز، این عقاب کوهستان‌ها، و ببر دشت‌ها، در پشت واپسین بلندی ای که او را از دشمن جدا می‌کرد کمین کرده بود. شب فرا رسید، و نادر با بازجویی از مسافرانی که با خود نگهداشته بود، با وضع منطقه بخوبی آشنا شده بود. و سپاهیان خویش را گروه ، گروه به خاور و باختر جبهه فرستاد، تا منطقه را دور بزند و همانند گازانبر نیروهای ترکمن را در میان بگیرد. (یکبار دیگر نیز نوشتیم که شیوه‌ی حمله ((گازانبری)) که در جنگهای جهانی یکم و دوم از سوی نیروهای آلمان و آمریکا بکار می‌رفت، از ابتکارات نادر است و در فرهنگ جهان، بنام این مرد، ثبت شده است.) در بامداد روز بعد، یکباره آوای کوس و کرنای جنگی، از همه سوی برخاست و مردان جنگی ازبک و ترکمن که خود را در محاصره دیدند، دست به نبردی نامنتظره زدند. جنگی دهشت آفرین و مرگ بار آغاز شد . سواران ازبک و ترکمن، با اسب‌های اصیل بسان برق و باد و طوفان، به سوی نیروهای ایرانی تاختند و سواران ایرانی نیز که جنگهای فراوانی دیده و پیروزی‌های چشمگیر بویژه در هند بدست آورده و آموزندگی شایسته‌ای داشتند. با آنها در آمیختند، و نادر خود در میدان، با اسب سپید ممتازش، تبرزین دردست بهر سوی میتاخت و شماری از سواران را از اسب بزیر می‌افکند. نیروی تحرک و جابجایی سواران ترکمن براستی شگفت‌آور بود، و در یکی دو نقطه، سواران ایرانی را نه تنها واپس راندند، که بسیاری از آنها را کشتند. ولی از آنجا که مردان جنگی ایرانی دايره وار، مردان جنگی ((ایلبارس)) را در دشتی پهناور در میان گرفته بودند، نیروهای ایرانی از خاور و باختر و پیشروی، و پشت سر، میکوبیدند و پیش می‌آمدند. و نیروهای ترکمن، نه تنها پشتیبانی سپاهی و تدارکاتی نداشتند، که از پشت سرجای حمایت ، مورد تک و تاخت قرار گرفتند. سواران ترکمن با همه‌ی دلاوری و توان شمشیرزنی، رفته رفته در برابر پایداری و آزمودگی سواران ایرانی، خسته شده، واپس نشستند، و حمله‌ی برق آسای نادر، صَف آنها را در هم شکست و به بخش‌های کوچک تقسیم شدند. ((ایلبارس)) و شمار فراوانی باقیمانده سوارانش، در حال جنگ و گریز، بدرون دژ خانقاه پناه بردند، و همه‌ی ساز و برگ و جنگ افزارهای بر جای مانده در بیرون دژ، بدست ایرانی‌ها افتاد. نادر این هنگام، کاروانیان و مسافران و رهگذرانی را که از حرکت آنها جلوگیری کرده بود، مرخص کرد، و به آنها خواربار و مقداری هم پول داد، و از یکایک ایشان بعلت اینکه چند روزی معطل شان کرده بود، دلجویی کرد. سپس دژ ((خانقاه)) را زیر محاصره گرفت و دستور داد توپ‌ها را از کشتی‌هایی که خود را به کنار رود آمو، و نزدیک دژ خانقاه رسانیده بودند، پیاده کنند، و در بلندی‌های پیرامون دژ، کار بگذارند. آنگاه پیامی را به تیری بست و به درون دژ فرستاد و در آن، به مدافعان دژ دستور داد که تسلیم شوند. ((ایلبارس)) و مردان جنگی اش، یک صدا این پیشنهاد را رد کردند و گفتند:با وضعی که پیش آمده در صورت تسلیم، نادر همه‌ی ما را خواهد کشت. بر این پایه تا واپسین دَم، پایداری خواهیم کرد، که زنده بدست نادر نیفتیم ضمنأ چون خواربار کافی برای ما، در این دژ هست، و دیواره‌های استوار و بلندی نیز ما را در میان گرفته. می‌توانیم مدت‌ها پایداری کنیم، تا شاید نیروهای کمکی از سوی تیره‌های موافق ما برسد، یا نیروهای نادر در این دشت پهناور خسته، و ناگزیر شوند که باز گردند، و یا زمستان، آنها را از پای در آورد.ادامه در قسمت بعد......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۱۰:۳۳

سلامundefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 344 " از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
ادامه بخش قبلی...نادر که پاسخ ((نه)) از مدافعان دژ دریافت کرده بود، دستور گلوله باران سخت دژ را صادر کرد و غرش توپ‌ها آغاز شد. ولی هر چه گلوله باران دنبال می‌شد کمترین نشان‌هایی از تسلیم از سوی مدافعان دیده نمی‌شد. و هر گاه که بخشی از دیوار دژ باانگیزه برخورد گلوله ها فرو می‌ریخت یا سوراخی در آن پدید می‌آمد، بی‌درنگ از سوی مردان جنگی ((ایلبارس)) بازسازی می‌شد. پس از یک‌هفته، نادر متوجه شد که اگر وضع بدین‌گونه پیش برود، رفته رفته مهمات و گلوله‌های توپ، پایان خواهد یافت. این بود که دستور داد، از چهار نقطه، رو به سوی دژ، نَقب و تونل زیر زمینی زده شود.نَقب زن‌ها، دست بکار شدند، و همانگونه که در روی زمین پرتاب گلوله‌ها و غرش هراس آور توپ‌ها دنبال می‌شد، در زیر زمین نَقب زن‌ها با دشواری خاک را می‌کندند، و به پیش می‌رفتند.پس از یک‌هفته نَقب با یکی - دو ساعت اختلاف به پای دیوارهای دژ رسیدند.آنگاه بدستور نادر، صندوق‌های پُر از باروت را به انتهای نَقب ها و به پای دیوارهای دژ بردند، و بروی هم، انباشتند. و فیتیله ها را کار گزارده و سر آن‌ها را آتش زدند و با شتاب ازنَقب ها بیرون آمدند.شکاف‌های ژرفی در چهار نقطه در دیوارهای دژ پدید آمد، و سربازان نادری که آماده‌ی تاختن بودند، از مات زدگی و دستپاچگی مدافعان روی باروها و برجها سود برده در پناه گرد و خاک پدید آمده از انفجار، خود را به دهانه‌های دیوارهای فرو ریخته رسانیدند. ترکمن ها با سرسختی راه را بر ورود آن‌ها بستند ولی چون حمله از چهار سوی آغاز شده بود، کاری از پیش نمی‌برند. ((ایلبارس)) و یارانش که وضع را بسیار وخیم دیدند، از فراز دژ پرچم سپیدی آویزان کردند و نادر با مشاهده آن فرمان قطع گلوله باران و قطع حمله بدرون دژ را داد. در این هنگام، یکی از درهای دژ باز شد، و تنی چند از سران ازبک از آن بیرون آمده و بحضور نادر رسیده، درخواست بخشایش کردند.نادر گفت :من با شما سران ازبک و ترکمن که ناگزیر از پیروی از دستورهای ((ایلبارس)) بوده‌اید، نه تنها کار ندارم، که دلاوری و جنگ آوری تان را نیز می‌ستایم. ولی به ((ایلبارس)) نامرد و پَست، که نمایندگان من و ابوالفیض خان را کشته است و از جوانمردی و مردانگیبویی نبرده، هرگز رحم نخواهم کرد و او را مانند سگ خواهم کشت. او باعث شده که هزاران تن از سربازان من، و از یاران شما، کشته شوند، اگر من او را ببخشایم، از آئین جوانمردی بدور است.سران ازبک که می‌دانستند چانه زدن با نادر، سودی ندارد. از نزد او مرخص شدند و در راه با یکدیگر به رایزنی پرداختند و بر آن شدند که از ((ایلبارس)) بخواهند که خود به پیشگاه نادر برود و درخواست بخشایش کند. بی گمان نادر او را خواهد بخشود.((ایلبارس)) این پیشنهاد را نپذیرفت، گفت :تسلیم من به نادر، یعنی مرگ و نیستی ام. یکی از سربازان ازبک پرسید :پس چاره چیست؟((ایلبارس)) گفت :هم اکنون روز، نزدیک به پایان است. من شبانه از دژ میگریزم و روز بعد، همه‌ی شما با خیال آسوده تسلیم شوید.شب فرا رسید، ((ایلبارس)) همراه بیست - سی تن از یاران و سرداران وفادارش که نمی‌خواستند از او جدا شوند، سُم اسبان خود را نمد پیچ کردند و با مقداری خواربار و زر و سیم و جنگ افزار، از دژ بیرون آمدند تا در تاریکی شب بگریزند.ولی سواران و نگهبانان نادر که هوشیارانه همه بخش‌های دشت و دژ را زیر نگرش داشتند، در تاریکی شب، حرکت آرام ((ایلبارس)) و سوارانش را دیدند، و یکباره از چند سو، وی را در میان گرفتند تا او و یارانش خواستند واکنش نشان دهند، بدام نگهبانان افتاده، دستگیر شدند. ایستادگی سودی نداشت و تسلیم بهترین راه چاره بود. بامداد روز بعد، هر دو سوی نبرد، پی بردند که ((ایلبارس)) و یارانش دستگیر شده‌اند. ساکنان و مدافعان دژ، بی‌درنگ درهای دژ را گشوده، با آویختن پارچه سپیدی از فراز دژ، تسلیم خود را اعلام داشتند. و گروهی از سران مدافعان، برای واگذاردن دژ به سپاه ایران به حضور نادر رسیدند.در اردوی نادر جنب و جوش فراوانی به چشم می‌خورد، و هنگامی که به نادر خبر دادند که مدافعان تسلیم شده پروانه‌ی بازیابی می‌خواهند، دستور داد که سواران و سربازان، در میدان مرکزی اردو، گرد آیند، و مدافعان دژ نیز در آنجا باشند، تا خود وی نیز به آنجا بیاید.ساعتی پس از اجرای این دستور، نادر در میان سواران گارد ویژه‌ی خود به میدان آمد. ((ایلبارس)) و یارانش را دست بسته در گوشه‌ای از میدان، در میان نگهبانان، نگهداشته بودند. نادر همانگونه که سوار بر اسب بود، از برابر ((ایلبارس)) گذشت، و در برابر جایگاه ویژه‌ی خود از اسب فرود آمد، و سرداران به حضور او رسیدند و بااحترام، در دو سوی وی ایستادند.
نادر در برابر جایگاه، بر بلندی سکویی ایستاد و گ

۱۰:۲۹

فت :من در دوران زندگی خود، سرکشان و یاغیان فراوانی را بزانو در آورده‌ام و بسیاری از آنها را بخشوده ام. شاید هم همه‌ی سرکشان را پس از تسلیم بخشوده باشم. ولی در میان آنها، هیچکس را به نامردی و پَستی و نابکاری ((ایلبارس)) خائن ندیده‌ام.این نامرد گذشته از اینکه در برابر دولت سر عُصیان برداشت و انگیزه‌ی مرگ بسیاری از یاران و مردم زیر دستش شد و گذشته از اینکه بسیاری از سربازان دولتی را که برای سربلندی مملکت جان به کف گرفته بودند، نیز کشت، دو تن پیک بی‌گناهی که پیام ما را در زمینه‌ی آشتی و تسلیم برای او برده بودند از دَم تیغ گذرانید.این ناجوانمردی را به هیچ روی نمی‌توان ندیده و نشنیده گرفت و فراموش کرد. واپسین نابکاری او نیز، عدم توجه به پیشنهاد یارانش بود، که پس از گفت و گو با ما، به او گفته بودند که بیاید و تسلیم شود. و او نشد. بر این پایه، سزای چنین کسی، جز مرگ چه می‌تواند باشد؟البته تنها او، سزاوار مرگ نیست بلکه یارانش نیز که در کشتار برادران ارتشی ما، دست داشتند و تا واپسین دَم نیز نخواستند تسلیم شوند، در سرنوشت او، شریکند.با پایان یافتن سخنان نادر، چند تَن دژخیم، بی درنگ یکایک یاران ((ایلبارس)) را به میانه میدان آوردند و در برابر چشمان وحشت زده‌ی ((ایلبارس)) سر از تَن‌شان جدا کردند.یکی دو تن از ایشان پیش از آنکه نوبت کشتن شان برسد، از ترس سکته کردند، و سر انجام نوبت به ((ایلبارس)) رسید.دو تن دژخیم به سوی او رفتند، بند از دستهایش گشودند. ولی پاهای او هنوز بسته بود. هر یک از دو دژخیم، یکی از دست‌های ((ایلبارس)) را در دست گرفت و تا او آمد بخود بجنبد با دشنه ای تیز او را از مُچ بریدند، و پیش پایش انداختند. آوای فریاد ((ایلبارس)) سراسر میدان را لرزانید، و چون پاهایش بسته بود،، تا آمد تکان بخورد، تعادل خود را از دست داد و بزمین در غلتید.ادامه در قسمت بعد.....》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۱۰:۲۹

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 345 " از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
ادامه بخش قبلی....دژخیمان او را به پشت خواباندند و سرگرم بریدن دستهایش از آرنج شدند. ایلبارس که مردی نیرومند و نترس بود، در حالیکه فریاد می‌کشید، بدترین ناسزاها را به نادر میگفت. ولی هنوز سومین ناسزا از دهان او بیرون نیامده بود، که یکی از دژخیمان، قطعه چوبی را به میان دندان‌های او گذارد و با چابکی زبان او را بیرون کشید، و برید و بزمین انداخت. دهان ایلبارس پُر از خون شده بود و پیوسته میغرید.دژخیمان سرگرم کار خود بودند، و پس از بریدن دستهایش از آرنج، گوش‌ها و بینی‌اش را نیز بریدند، و نوبت به لب‌هایش رسید. اما توان ایلبارس رفته رفته کاهش میافت و کم‌کم آوای غرش به ناله‌ها دگرگون شد و این ناله‌ها به خر خر تغییر کردند.هنگامی که آوای خر خر او نیز بریده شد، یکی از دژخیمان موهای او را چنگ زد و دیگری گردنش را گوش تا گوش برید، و سربریده بی گوش و بینی و لب و زبانش را پیش پای نادر انداخت و کرنشی کرد، کنار رفت.وحشت و هراس نگفتنی، سراسر میدان را پوشانیده بود. کوچکترین آوایی از هیچکس بلند نمی‌شد بدانگونه که اگر مگسی در میدان می‌پرید، آوای پرهای وی را می‌شد شنید.پیکر بی‌جان و بی سر و دست ایلبارس، در حالیکه اندام‌های بریده شده از او، در پیرامونش پراکنده بودند، در میانه میدان افتاده بود.نمایندگان مدافعان، بسان بید بخود می‌لرزیدند و نمی‌دانستند نادر درباره‌ی آنان، چه تصمیمی گرفته است. و چه دستوری خواهد داد.درست در همین هنگام به نادر خبر دادند که تنی چند از سربازان ترکمن و ازبک که در شهر ((بخارا)) به نیروهای دولتی پیوسته بودند و نگهبانی از دژ بی‌دفاع ((خانقاه)) را بعهده داشتند بدرون دژ ریخته و به غارت و چپاول پرداخته و دارایی و اسباب خانه‌ی ساکنان دژ را با خود از آنجا بیرون آورده‌اند.نادر گفت:این‌ها هنوز به نظم ارتش ایران عادت نکرده‌اند. هر چه زودتر، همه‌ی آن‌ها را دستگیر کرده، بی کوچکترین سهل انگاری و تعلل، نزد من بیاوریدشان و دقت کنید که هیچیک از چنگ مأموران نگریزند. هنوز پانزده دقیقه از صدور فرمان نگذشته بود، که سی تن سرباز متمرد و بی انضباط را به پیشگاه نادر آوردند. نادر دستور داد موارد گناه آنان، بوسیله‌ی دو تن از جارچیان، به آگاهی دیگر سربازان و حاضران در میدان برسد، و این دستور، فوراً انجام شد. آنگاه فرمان داد، آنچه را که سربازان از دژ بیرون کشیده‌اند، به نمایندگان مدافعان دژ تحویل شود. سربازان که متوجه خطای بزرگ خود شده بودند، هراسان و رنگ باخته، به احترام نادر و بی حرکت در برابر نادر ایستاده بودند. نادر از ارشدترین آنان پرسید :چه کسی به شما دستور داده بود که بدرون دژ بروید؟ سرباز یاد شده خاموش و نگران بر جای ایستاد. نادر پرسش خود را تکرار کرد. این‌بار، او، و یکی دو تن دیگر، زانو بر زمین زدند، و درخواست بخشایش کردند. نادر آوای خود را بلندتر کرد و گفت :چرا پاسخ نمیدهید؟ پرسیدم چه کسی به شما دستور داده بود که به دژ بروید، و چه کسی گفته بود دارایی مردم درون دژ را غارت کنید؟ و.... چون باز، پاسخی نشنید، فریاد زد، من سرباز غارتگر، نافرجام و دزد لازم ندارم. و آنگاه سخن خود را با واژه‌ی ((جلاد)) پایان داد. دژخیمان که از کار کشتن ((ایلبارس)) تازه فارغ شده بودند، بی‌درنگ پیش دویدند، و کرنشی کردند و ایستادند. نادر گفت :مشغول شوید! هر چه سربازان التماس و زاری کردند، سودی نبخشید، و ظرف پانزده - بیست دقیقه، هر سی تن سرباز چپاولگر و نافرمان، بوسیله پنج تن دژخیم، کشته شدند. نادر سپس رو به نمایندگان مردم دژ که مدت یک‌ساعت تمام با ترس و لرز، نگرنده ی این رویدادها، و کشتارها بودند، کرد و گفت :شما، آزادید، که آنچه را که این سربازان نافرمان از دژتان بیرون کشیده‌اند، بردارید، و به دژ ببرید و به صاحبان اصلی آن بدهید. ساکنان دژ که تا آنهنگام هرگز نمی‌اندیشیدند که بتوانند جان سالم از این مهلکه بدر برند، با شادمانی و خرسندی، پیش رفتند، و یکایک آنها دست‌های نادر را بوسیدند و به دژ بازگشتند. خبر کشته شدن ((ایلبارس)) به ((ابوالخیرخان)) که از تیره ((قزاق)) و ساکن دامنه‌ی کوه‌های اورال (درشمال دریای مازندران) بود، و برای یاری دادن به ایلبارس به ((خیوه)) آمده بودند، رسید، و می‌دانست که با نادر دست و پنجه نرم کردن جز نابودی، بهره‌ی دیگری ندارد. این بود که نیروهای قزاق زیر فرمان خود را گرد آورد، و فرمان بازگشت داد، و از ((خیوه)) واپس کشید، و به سکونت خود بازگشت، و ضمناً پیکی را به حضور نادر فرستاد، و اظهار بندگی کرد.
ولی ساکنان ((خیوه)) که از ازبکان سر سخت بودند، با اینکه خبر کشته شدن ایلبارس را شنیدند، تصمیم به مقاومت در برابر نادر گرفتند. نادر پس از تصرف دژ خانقاه، و خلع سلاح مدافعان آن،

۸:۳۰

و گماردن یکی از بزرگان ساکنان دژ که از هواداران وی بود، به سرپرستی آنجا، به سوی شهر ((خیوه)) براه افتاد. موقعیت شهر ((خیوه)) با دیگر شهرها، فرق داشت. این شهر که در بلندی قرار داشت دست یابی به آن بسیار دشوار بود، و ساکنان دژ شهر که مصمم به پایداری در برابر نادر بودند، با توجه به فصل پائیز، چشم امید به فرار رسیدن زمستان داشتند، و مطمئن بودند که زمستان سخت ((خیوه)) تلفات سنگینی به نیروهای نادر وارد خواهد کرد، و او را وادار به واپس نشینی می‌کند. نیروهای نادر به ((خیوه)) رسیدند. ولی خندق های پیرامون شهر، پُر آب شده و درهای دژ را نیز بسته بودند. نادر دستور داد نیروهایش شهر را در میان بگیرند، و پس از تکمیل شدن محاصره، بی آنکه فرمان آتشباری بدهد، آنها را آماده نگهداشت. چهار روز گذشت، و حتی یک گلوله از سوی نیروهای نادر به سوی دژ شلیک نشد. بامداد روز پنجم فرا رسید، و باز، کوچکترین فعالیتی از سوی نیروهای ایرانی دیده نشد. مدافعان دژ که می‌دیدند مدتی از محاصره شهر گذشته، و هیچ کوشش جنگی از سوی نیروهای محاصره کننده بعمل نیامده است، تصمیم گرفتند شبانه از در شمالی بیرون آمده با زدن شبیخون به سپاهیان نادر و کشتن بسیاری از آنان، دوباره به دژ باز گردند. گفتیم که ((خیوه)) در بلندی قرار داشت، و خندق های پیرامون دژ نیز. پُر آب شده بود. نادر برای خالی کردن آب خندق ها، تدبیری اندیشید. و آن این بود که از نخستین روز محاصره شهر دستور داد گروهی چشمگیر از سربازان، شروع به کندن نهرها، و کانالهای بزرگی بکنند. و این کانال‌ها را تا سه متری خندقها، پیش ببرند و آماده نگهدارند، تا دستور بعدی از سوی او داده شود. و در ظرف چهار روزی که سپاه ایران خاموش و بحالت آماده باش بودند، کار کندن نهرها و آبروها پیوسته دنبال می‌شد حتا (حتی) شب‌ها نیز سربازان سرگرم کار بودند. مدافعان شهر، شب‌ها آوای بیل و کلنگ را می‌شنیدند، و می‌دانستند که فعالیت پیرامون دژ انجام می‌شود. ولی نمی‌دانستند این کوشش‌ها، در چه زمینه‌ای است چون دژ در بلندی قرار داشت و از کوشش‌های پائین‌تر از بلندی، چیزی نمی‌دیدند. این بود که درشب روز پنجم تصمیم به شبیخون زدن گرفتند. ولی در پگاه روز پنجم نادر فرمان داد که خاک‌های آن سه متر باقی‌مانده‌ی نهرها را با ترکانیدن چندین صندوق باروت در کنار هر یک از آن‌ها کار گذارده بودند از میان بردارند، که آب خندق، با شتاب به پائین رود. انتشار این خبر، هراس و نگرانی سختی در میان مردم شهر پدید آورد. زیرا با خشک شدن خندقها، شهر و دژ آن، کاملأ آسیب پذیر و غیر قابل دفاع می‌شد. بزرگان شهر، بی‌درنگ به چاره جویی پرداختند، و نخستین کارشان این بود که شبیخون زدن به نیروهای نادر را از سر بدر کنند. سپس پذیرفتند که نمی‌توانند در برابر نبوغ جنگی این اعجوبه نظامی پایداری کنند، و بر آن شدند که پرچم سپید از فراز دژ آویزان کنند، و در دروازه‌ی جنوبی شهر را بگشایند و ریش سپیدان به دیدار نادر بروند، و از او پوزش بخواهند. دستور بزرگان شهر انجام شد، و گروهی از ریش سپیدان سالمند از دروازه شهر بیرون آمده و به پیشگاه نادر رسیدند، در حالیکه ارمغانهای گرانبهایی نیز همراه خود داشتند. نادر آنها را با گرمی پذیرفت، و پس از شنیدن سخنان سرپرست ایشان، دایر بر اظهار بندگی و فرمانبری گفت :مدت‌ها بود که گروهی سرکش و یاغی، استان‌های بزرگ شمالی ایران را مورد تاخت و تاز و چپاول و سرکشی قرار داده و آسایش را از مردم این سرزمین‌ها گرفته بودند. ما. برای سرکوبی این نامردان به بخارا و خوارزم لشکر کشیدیم و اینک که واپسین بخش از استان تاجیکستان و ازبکستان و خراسان بزرگ آرام شده است، آئین جوانمردی به من دستور می‌دهد که به شما که بی جنگ و خون‌ریزی، جنگ افزارهای تان را بر زمین گذارده‌اید، به چشم دشمن و یاغی ننگرم. ادامه در قسمت بعد......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۸:۳۰

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروهundefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 346 " از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
ادامه بخش قبلی...شما در نظر من و سرداران من، ایرانی‌های گرامی هستید که به دامان مادر وطن بازگشته‌اید. ما تاجیک‌ها و اُزبکها را مرزداران دلاور غیرتمند شمال خاوری ایران می‌دانیم و باید از وجود آنها در نیروی ایران سودهای فراوان برد.بنابراین فوراً زندانیانی را که مخالف سرکشان بودند، و اکنون در زندان‌های خیوه بسر می‌برند آزاد کنید، و به سپاهیانی که دستور ورود به شهر را به آنها می‌دهم تحویل دهید، و آن‌ها را در پدید آوردن نظم در شهر، یاری کنید.سربازان و افسرانی که فریب یاغیان را خورده‌اند، باید جنگ افزارهای خود را تحویل دهند، و فقط با یک اسب، به هر جا که می‌خواهند بروند. ولی اگر بخواهند می‌توانند به سپاه ایران بیایند، و در رکاب ما شمشیر بزنند.بخشی از سپاهیان نادر به شهر رفتند و ظرف سه - چهار روز، کار خلع سلاح را پایان دادند، و نادر با شکوه و بزرگی در خور نگرشی به شهر ((خیوه)) (مرکز خوارزم) رفت.او، پس از سر و سامان دادن به وضع شهر، ((طاهر خان)) را هم که مورد اعتماد خودش بود، و هم مردم شهر او را دوست داشتند بحضور پذیرفت، و با وی مهربانی شایسته ای کرد و او را به فرمانروایی ((خوارزم)) برگزید.در روزهایی که نادر در ((خیوه)) بود، اُزبکان و تاجیکان چنان شیفته‌ی او شدند که هنگامی که قصد بازگشت کرد، بیش از سه هزار تن از دلاوران این دو تیره به سپاهیان او پیوستند. سرانجام، روز هفدهم رمضان ١١۵٣، فرمان بازگشت داد، و نیروهای وی از ((خیوه)) به سوی ((چهار جوی)) حرکت کردند و پس از ١٧ روز راهپیمایی، به چهار جوی رسیدند، در حالیکه مرزهای شمال خاوری ایران، تا ((تبت)) و چین کشیده شده بود.نادر در ((چهارجوی)) ، دو روز به نیروهای خود استراحت داد، سپس به ((مرو)) رفت و پس آنگاه به سوی کلات و دستگرد و دره گز، زادگاه خود، براه افتاد.هنگامی که او از هند باز گشت، دستور داد همه‌ی غنیمتهای جنگی و زر و سیمی که از هند گرفته شده بود، در دژ استواری در ((کلات)) گرد آوردند. و این بار بمحض رسیدن به کلات، با نگرش به اینکه جنگ ترکمنستان و تاجیکستان را نیز با پیروزی به پایان رسانیده بود، میخواست ترتیبی بدهد که این سرمایه هنگفت، برای آینده ایران، نگهداری شود.کلات، با نگرش به دلبستگی نادر، به آنجا، روز به روز آبادتر و استوارتر و گسترده‌تر شد و در آنجا، نمازخانه، بازار و فروشگاه‌های گوناگون و خانه‌های فراوانی ساخته‌ شد.نادر پس از ورود به کلات و یکی - دو روز استراحت، دستور داد صندوق‌های ارمغان و پیش کشی‌ها و غنیمت ها، یک بیک در برابرش گشوده و بررسی شود. سپس از میان آن‌ها شماری چشمگیر از گوهرها و زرینه ها را برگزید، و برای پیشکش کردن به موزه‌ی آرامشگاه پیشوای هشتم شیعیان، کنار گذاشت. آنگاه فرمان داد صندوق‌ها را دوباره لاک و مهر کردند، و گروهی را نیز به نگهبانی دائم آن گمارد، و یکهفته پس از ماندن در کلات، راه ((ابیورد)) را در پیش گرفت. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -بی ریخت و بدقواره ای که ((کشور گشای)) می‌شود! - - - - - - - - - - - - - - - -شاید چند بار گفته باشیم که نادر در ((دستگرد)) (که بنادرست دستجرد هم گفته می‌شود) و نزدیک شهر ابیورد است، زاده شد و دوران نوجوانی و گمنامی خود را در آن شهر گذرانید وهمانحا بود که به مردان جنگی ((بابا علی بیک)) که یکی از عیاران ابیورد بود، پیوست و دو دختر او را یکی پس از دیگری بزنی گرفت و رضا قلی میرزا از دختر نخست، و نصرالله میرزا و امامقلی میرزا از دختر دوم بابا علی بیک (که پس از مرگ دختر نخست، به همسری نادر در آمده بود و ((گوهر شاد)) نامیده می‌شد) زاده شدند.(در اینجا باید یاد آور شوم که نام دومین فرزند نادر ((ندرالله) بود. که از نام پدر (ندر) که بعدها به ((نادر)) دگرگون شد، و واژه ی((الله)) گرفته شده بود. ولی همانگونه که پس از به پادشاهی رسیدن، نام ((ندر)) به ((نادر)) دگرگون شد، نام ((ندرالله)) نیز به ((نصرالله)) تغییر کرد).به هر روی، اینک که نادر پس از گذشت بیش از سی و پنج سال دوباره به ابیورد، بازگشته است، شایسته میدانم داستانی از دوران نو جوانی او، که در همین شهر روی داده است برای خوانندگان باز گویم و سپس دنبال زندگی وی) را بگیرم.نادر از آغاز نوجوانی، یعنی از هنگامی که بیش‌از چهارده-پانزده سال نداشت سری پُر شور، و تنی بی آرام داشت. بدانگونه که در همان سن کم، دلبستگی فراوانی به سوار کاری در او، پدید آمد، و در مدتی کوتاه، سوار کار چیره ای شد، و در شانزده - هفده سالگی، کمتر کسی در آن شهر بود که بتواند بخوبی و چیرگی او، بر پشت اسب بنشیند و بتازد.
او، همانگونه که گفتم سری پُر شور و رفتاری جنجال آفرین داشت، و شمشیر کهنه‌ای خریده و به تقلی

۸:۲۵

د از سرداران و سپاهیان، آن را کنار زین اسبش آویزان کرده بود.روزی در همان دوران، سوار بر اسب، از روستای خود بیرون آمد، تا به دژ ((سادات)) که در همان نزدیکی بود برای انجام کاری برود. در سر راه او، جالیزی پُر از بوته‌های هندوانه و خربوزه (خربزه) قرار داشت، ندر قلی نوجوان، هنگامی که از کنار جالیز می‌گذشت، همانگونه که سوار بر اسب بود، چشمش به هندوانه‌ها و خربوزه هایی که به بوته‌ها چسبیده بودند، می‌افتد، و بی آنکه از اسب بزیر آید، شمشیر خود را از نیام می‌کشد و به خربزها و هندوانه‌ها فرو می‌کند، و بخشی از آن‌ها را می‌بُرد ، و برای آزمایش با شمشیر بلند می‌کند و می‌چشد. و پس از آزمایش ده-پانزده تا هندوانه و خربوزه(خربزه) یکی دو تای آن‌ها را می‌پسندد، و همانگونه که روی اسب بود، دندان می‌زند و پوست آنرا بدور می‌اندازد.جالیزبان که از دور می‌بیند نوجوانی سرگرم لَت و پار کردن هندوانه و خربوزه ها است فریادش بلند می‌شود و خود را به ندرقلی (نادر) می‌رساند و می‌گوید :جوان گستاخ اگر ارباب من بفهمد که تو چنین کاری کرده‌ای، بسختی گوشمالی ات خواهد داد.ندر قلی، بی نگرش به سخنان جالیزبان، شمشیر خود را به ته خربوزه ای (خربُزه ای)می‌زند و آن را از بوته جدا می‌کند، و سپس شمشیر را بدرون خربوزه (خربزه) فرو برده، بالای می‌آورد و سرگرم خوردن می‌شود، آنگاه راه خود را می‌گیرد و می‌رود.جالیزبان شتابان خود را به خانه مالک جالیز که ارباب و سرپرست آن دژ بود ((سید)) نامیده می‌شد و مردی چهل ساله بنظر می‌آمد، می‌رساند و جریان را به وی می‌گوید و چون ندرقلی هم برای خرید، یا کاری دیگر بدرون دژ رفته بود، بدستور ((سید)) و با راهنمایی جالیزبان، هفت - هشت مرد درشت اندام ندرقلی را می‌یابند و می‌خواهند او را نزد. ((سید)) ارباب دژ ببرند.((ندرقلی)) مقاومت می‌کند، در نتیجه زد و خوردی میان او و مردان ((سید)) در می‌گیرد و پس از آنکه کتک سختی از آنها می‌خورد، وی را دست بسته نزد ((سید)) می‌برند. سید، زمانی که او را می‌بیند، اندکی براندازش می‌کند، و از قیافه‌ی درهم و کوفته و رخت پاره و اسب ارزان بهاء و مفلوک ندر قلی، خنده‌اش میگیرد و رو، به مردان و پیرامونیان خود می‌کند و میگوید:بچه‌ها ، خوب به قیافه خنده‌دار این بچه! و ریخت منحوس او، و اسب بد هیکل و بدقواره اش بنگرید، و به جُل و پلاس و زین و شمشیر این پسرک، بخندید.مردان سید، و اهالی دژ، شروع به ریشخند و استهزا نادر می‌کنند، و زمانی دراز، به او می‌خندند. آنگاه سید به او می‌گوید :چون تو، کتک خود را خورده‌ای و گوشمالی شایسته شده‌ای، این بار، می‌بخشایمت و دستور می‌دهم که بیش از آن، آزاری به تو نرسانند. برو، آزادی. شرط اینکه از این پس چنین کارهای غلطی نکنی.اکنون سی و پنج سال از آنروز گذشته بود، و نادر، یعنی همان ((ندرقلی)) دوباره به شهر ابیورد، باز گشته.واین قصه ادامه دارد......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۸:۲۵

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 347 "از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
ادامه بخش قبلی...نادر دیگر آن جوان بدقواره با پوشش مندرس و پاره، و با شمشیر کهنه و زنگ زده و با اسب ارزان بهاء نیست.او، اکنون پادشاه کشور پهناور ایران. شکست دهنده‌ی دولت‌های بزرگ منطقه است که دوباره، پیشآپیش یکصد و شصت هزار تن سرباز، به زادگاه خود می‌آید. ولی هنوز خاطره آن توهین در مغزش زنده است و او را کمابیش می‌آزارد.بهمین انگیزه هنگامی که به روستای ((چاپلشو)) (در دو فرسنگی درگز، و یک و نیم فرسنگی دژ سادات می‌رسد) دستور اردو زدن می‌دهد.یکصد و شصت هزار سپاهی پیاده و سوار و توپدار، با ساز و برگ کامل و با یکصد هزار اسب و چهار هزار ارابه حامل خواربار و دیگر بار بنه، پهنه‌ی دشت را می‌پوشانند و سرگرم چادر زدن می‌شوند.
بیابان از پوشش سپاهیان نادر سیاه می‌شود. تا چشم کار می‌کند، چادر و سرباز و اسب و استر و توپ و ارابه و ساز و برگ، به چشم می‌خورد.سراپرده نادر، زودتر از دیگر چادرها برپا می‌شود، و آشپزهای سپاه، سرگرم آماده کردن خوراک برای این جمعیت انبوه می‌شوند. مهتران، اسب‌ها و استرها را از زیر بارها بیرون آورده و آن‌ها را تیمار می‌کنند، تا برای راه پیمایی هایی بعدی آماده باشد سرداران، از اینکه نادر چنین دشتی را که به هیچ شهر بزرگ و مهمی نزدیک نیست برای اردو زدن برگزیده است، دچار شگفتی شده‌اند، ولی کسی را یارای آن نیست که از نادر در این زمینه، چیزی بپرسد. آن شب می‌گذرد، بامداد روز دیگر، نادر شش تن از سربازان را همراه با یکی از افسران خود، به دژ سادات می‌فرستند، تا ببیند اگر سید ((زنده)) است، وی را نزد او بیاورند. افسر و سربازان مأمور، به دژ می‌روند و می‌بینند پیر مردی هفتاد و چند ساله بنام ((سید))، سرپرست آن دژ است. و با اندک بررسی، پی می‌برند که او از سی و اندی سال پیش، تا کنون ارباب آن دژ بوده است. بدستور افسر یاد شده، ((سید)) را بی آنکه پاسخ چراها و پرسش‌های او را بدهند، به سوی چادر پادشاهی می‌برند. سید که هاج و واج مانده و هرگز نمی‌دانست که نادر شاه افشار قهرمان پیروزمند همه‌ی جنگها، و پادشاه توانمند ایران، همان جوان بدقواره و زمخت و پاره پوره ای است که سی و پنج سال پیش خربوزه(خربزه) و هندوانه‌های او را با شمشیر، تکه پاره می‌کرده ، نگران و پُر از تشویش به اردو برده می‌شود. دیدن اسب‌های بی شمار و زیبا و چابک. بویژه دیدن اسب‌های جواهر نشان نادر که در اوج زیبایی و چابکی و نیرومندی بودند، وی را شگفت زده و در عین حال، هراسناک می‌کند. بهر روی، سید را به چادر نادر می‌برند. پیر مرد بیچاره نمی‌دانست که نادر با او چکار دارد و در میان اینهمه آدم، چرا بدنبال وی فرستاده و او را فراخوانده است. سید به محض ورود به چادر شاهانه، در برابر نادر به خاک می‌افتد و زمین را می‌بوسد و در حالیکه سراپای پیکرش را لرزش سختی فرا گرفته بود، بر می‌خیزد. نادر نگاهی به او می‌کند و چون وی را بی اندازه وحشت زده می‌بیند، از اینکه مبادا سکته کند، لبخندی می‌زند و میگوید :سید. تو را چه می‌شود؟ نترس! سید در حالیکه از شدت ترس می‌لرزد، می‌گوید :نه قبله عالم، در زیر سایه‌ی شما. همه‌ی کسان ایمن اند. ولی نمی‌دانم که ظل الله، برای چه من پیرمرد جان نثار را احضار فرموده‌اند. نادر دستور می‌دهد که بجز ((سید)) همه‌ی خدمتگزاران و افسران و نگهبانان، از چادر بیرون بروند، و هنگامی که چادر خلوت می‌شود، از او پرسید:سید، من کی هستم؟ سید با ادب شایسته پاسخ می‌دهد که :قبله عالم ، فاتح هندوستان ، شکننده نیروهای عثمانی ، شاهنشاه بزرگوار کشور پهناور ایران هستید، و جان نثار، بخود مينازم.....تعریف را کنار بگذار.آیا تاکنون مرا از نزدیک دیده‌ای؟ نه قبله عالم. این نخستین باری است که چشمم بدیدارتان روشن شده است. نه! تو، یکبار دیگر مرا دیده‌ای. سید هاج واج مانده بود. نگاهی ژرف به نادر می‌اندازد و چیزی بیادش نمی‌آید و بهمین دلیل می‌گوید :نمی‌دانم قربان. چیزی بیادم نمی‌آید. نادر چون پی برد که او، نمی‌تواند وی را بیاد بیاورد، جریان سی و پنج سال پیش را برای سید، باز می‌گوید. تازه در آن هنگام، ترس و وحشت سید به بالاترین مرز خود می‌رسد. نادر می‌گوید :هان، سید؟ قیافه‌ی من چگونه است؟ اسب‌ها و زین و برگ و شمشیر و تبرزین مرا چطوری میبینی؟! سید در حالیکه از شدت ترس آوایش بریده بریده از گلو بیرون می‌آمد گفت:قربان، در آن روز، قدرت دست من بود، و درست یا نادرست مردان من شما را کتک زدند. ولی من قبله عالم را رها کردم. تنها اهانت من به ساحت مقدس نوجوانی بود، که نمی‌دانستم روزی ستون استقلال و سرفرازی مملکتم می‌شود. و امروز که قدرت دست ظل الله است هرگونه که بخواهند می‌توانند با من پیرمرد بدقواره! رفتار کنند. نادر خنده‌ای می‌کند و می‌گو

۱۳:۵۳

ید :نه، سید. در آن روز، تو صاحب کشتزاری بودی. حق داشتی که در برابر تجاوز بی‌جای من که از جوانی و ناپختگی ام ریشه گرفته بود، واکنش نشان دهی، پس بدان که تو را برای گوشمالی دادن به اینجا فرانخواندم. خواستم بگویم که هنگامی که خداوند بخواهد، می‌تواند جوان بدقیافه و زمخت و ژنده پوش را پادشاه کند، و اسب مفلوک و لاغر و شمشیر زنگ زده و کهنه‌اش را نیز چنان تیزتک و بُرنده کند که از دهلی تا خوارزم، از بحرین تا باکو، و از کابل تا موصل را در نوردد و دشمنان را تار و مار کند. سید گفت :خداوند توانا و بینا است، و می‌داند به چه کسی، چه چیزهایی بدهد
نادر گفت :از امروز همه‌ی دژ سادات، تیول تو و فرزندانت خواهد بود و به دولت مالیات نده. گذشته از این ((چشمه مسلمان)) و همه‌ی سرزمین‌های پیرامون آن را به تو می‌بخشم و بهره آن به تو و فرزندانت تعلق خواهد گرفت. ( این دژ و زمین‌های پیرامون آن، هنوز در دست نوادگان ((سید)) است) سید دست نادر را می‌بوسد و هنگامی که می‌خواهد از سراپرده شاهی بیرون برود نادر او را صدا می‌زند و می‌گوید :مواظب باش. اگر یک روز جوانی یکی دو هندوانه و یا خربزه ی جالیزهای تو را کند، او را کتک نزنی. شاید آن جوان بعلت فقر، پول خرید خربوزه (خربزه) یا هندوانه را نداشته باشد. ولی دلش هندوانه و خربوزه (خربزه) بخواهد!! این سخن ((سید)) را متأثر می‌کند. و می‌گوید بروی چشم. حضرت ظل الله. قول می‌دهم. قول می‌دهم. پس آنگاه بدستور نادر، سید را با احترام فراوان به دژ، باز می‌گردانند. ادامه در قسمت بعد......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۱۳:۵۳

گشت گرداگرد مهرِ تابناک ، ایران زمینروز ‌نو آمد و شد شادی چنین برون ، زَندر کمینای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپهربرترینش کن برایم ، این زمان و این‌زمین.
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می‌باشد را به تمامی عزیزان هم محلی تبریک و تهنیت عرض کرده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما عزیزان مسئلت دارم.undefinedundefinedundefinedundefined
ارادتمند شما نیما حاج علیزاده

۱۴:۱۶

نوروز، نماد جاودانِ نو شدن استتجدید جوانیِ جهان کهن استزین ها همه خوب تر که هر نو شدنشیادآور نام پاک ایرانِ من است
“ نوروز باستانی بر تمامی هم محلی های گرامی مبارک باد undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۴:۲۷

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 348 " از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
((مولود خانه)) از نکته‌های دیگری که نباید در این بخش از روزهای زندگی نادر، ناگفته گذارد، یکی هم اینکه بهنگامی که نادر از ((خیوه)) به سوی کلات می‌آمد، گروهی از چاپلوسان که برای خوش خدمتی، از مدت‌ها پیش بررسی‌هایی کرده بودند، جایگاه زاده شدن نادر را بگونه تقریب پیدا کرده و در آنجا گنبدی برپا داشته، و نامش را ((مولود خانه)) نهاده بودند و نادر پیش از رسیدن به کلات، هنگامی که به دستگرد و درگز می‌رسد، از این گنبد و ((مولود خانه)) بازدید می‌کند. و روزی که به بازدید آنجا می‌رود، مقداری پول و رخت و پوشش و خواربار، میان مستمندانی که به آنجا کوچیده و ماندگار شده بودند، می‌دهد. در همان زمان، دستور می‌دهد که آرامشگاهی نیز در ((کلات)) برای او بسازند که همه‌ی نما، و بنیاد آن ساختمان، از سنگ‌های مرمر گران‌بها و سیاه رنگی درست شده بود، که از مراغه به آنجا آورده بودند. ولی این ساختمان، آرامشگاه جاودانه‌ی او نشد، و همانگونه که می‌دانیم پیکر نادر را در مشهد به خاک سپردند و هم اکنون نیز ساختمان باشکوهی بر روی آن ساخته شده است. داستان ساخته شدن آرامشگاه برای نادر در مشهد نیز، بدین‌گونه است که هنگامی که او به مشهد رسید، و دو ماهی در آنجا ماند. و ارمغانهایی را که از میان غنیمت های گرفته شده از هندیان برگزیده بود، به خزانه امام رضا پیش کش کرد، و فرمان داد و آرامشگاهی را که دستور داده بود در کلات برایش بسازند، متوقف کنند، و سنگهای مرمر سیاهی را که در آنجا بکار برده بودند به مشهد بیاورند، و در ساختمان این آرامشگاه بکار برند. ولی پس از مرگ او، بعلت موقعیت‌های ویژه‌ای که پدید آمده بود، و بعداً به آن‌ها خواهیم پرداخت، تا مدتی دراز، محل خاکسپاری وی، پنهان ماند، و علیقلی میرزا برادر زاده اش دستور ویران کردن آرامشگاه یاد شده را که اصلا نادر در آن خاک سپرده نشده بود داد. سال‌ها گذشت و هنگامی که خطرات موجود بر طرف شد، در زمان ناصرالدین شاه محل دقیق خاکسپاری نادر نیز مشخص گردید و بدستور رضا شاه بر روی گور او بنای درخوری ساخته شد. و در دوران محمد رضا شاه آن ساختمان را از بنیاد ویران کرده، بجایش ساختمانی استوار و شایسته‌ی مقام والای او، برپا داشتند و تندیس زیبایی نیز در برابر آرامشگاه او گذاردند. (در این باره در بخش‌های دیگر بگستردگی خواهم نوشت). در روزهای نخست پس از انقلاب ١٣۵٧ شیخ صادق خلخالی که دچار بیماری روانی آدم‌کشی و ویرانگری بود به مشهد رفت و خواست آرامشگاه فردوسی و نادر را ویران کند که با پایداری سخت مردم روبرو شد و نتوانست این فکر را به مرحله اجرا در آورد. و خوشبختانه این آرامشگاه و تندیس نادر، هنوز برپا است. هنگامی که نادر دستور ساختن آرامشگاه را در مشهد داد قرار شد سنگهای مرمر سیاه را از کلات به مشهد بیاورند، گروهی چاپلوس به وی می‌گویند که سنگهای بسیار گرانبهایی در آرامشگاه تیمور لنگ در سمرقند بکار رفته است که از دیدگاه زیبایی و ارزش بی مانندند. نادر گروهی را به سرپرستی لطفعلی خان، به سوی ((سمرقند)) می‌فرستد و آرامشگاه ((تیمور)) را ویران می‌کنند و سنگها و در آهنین، آن را به مشهد می‌آورند.
ولی هنگامی که سنگها و در آهنین به مشهد می‌رسند، نادر از آنها بازدید می‌کند، مدتی به اندیشه فرو می‌رود و بی آنکه دستوری بدهد، به کاخ خویش باز می‌گردد، و پس از گذشت یک شب که تا پاسی از نیم شب گذشته، در اندیشه‌ی نتیجه‌ی دستور خود بود، در بامداد روز بعد، فرمان می‌دهد که سنگهای گرانبهای تیمور لنگ را دوباره به سمرقند باز گردانند و در جای خود، دقیقاً همینطور که در پیش بوده است کار بگذارند و آرامشگاه تیمور را درست مانند پیش از ویران شدن، بنا کنند. ولادیمیر مینورسکی از قول ((زاپیسکی)) هم با نگرش به نوشته ((((محمد کاظم)) که خود در دوران نادر می‌زیسته، می‌نویسد :(( یک فوج بریاست لطفعلی خان، بجانب سمرقند راند، سنگ مزار تیمور و در آهنین او را به مشهد منتقل کردند. اما آخرالامر نادر پشیمان شده، آن‌ها را به سمرقند باز فرستاد و فرمود، همانطور که قبلاً بود، برپا شود.))در ((نادر نامه)) نوشته‌ی محمد حسین قدوسی آمده است که :هنگامی که آرامشگاه نادر در ،مشهد آماده شده بود، روزی نادر میخواست از آن، دیدن کند. ولی پیش از بازدید، یکی از نکته سنجان که شناخته نشد، پنهانی به آرامشگاه می‌رود و بر دیوار این چامه صائب را می‌نویسد : ( در هیچ نغمه نیست که نبود نوای توعالم پُر است از تو، و خالی است، جای تو!!)نادر هنگامی که وارد ساختمان می‌شود و چشمش به این شعر می‌افتد، می‌گوید آن را براش بخوانند.خواننده با ترس و لرز، چامه را می‌خواند، نادر خنده‌ای می‌کند و می‌گوید :زیرش بنویسید :حالا خیلی زود است!بگذریم. نادر مشهد را خیل

۱۹:۱۸

ی دوست داشت و بیشتر میخواست در این شهر بماند تا در سپاهان که پایتخت رسمی ایران بود. و این دلبستگی، دلیل‌ها و انگیزه‌های چندی داشت.نخست اینکه :مشهد به زادگاه و جایگاه سکونت تیره‌ای او نزدیک‌تر بود، و نادر خود را یک خراسانی می‌دانست.دوم اینکه :با نگرش به گسترش خاک ایران از سوی خاور در آنروزها، که خوارزم و بخارا و ازبکستان و تاجیکستان و کابل و هرات و جلال آباد و ایالت سند و غزنین و قندهار و پیشاور را در بر می‌گرفت، و از سوی باختر نیز تا قفقاز و کرکوک و موصل و کنار بغداد گسترش داشت، می‌توان گفت که مشهد، مرکزیت بیشتری نسبت به سپاهان داشت. سوم آنکه :بیشتر سرکشی های زمان نادر، در بخش خاوری ایران رُخ می‌داد و تیره‌های ترکمن و ازبک و تاجیک و ابدال و افغان و بلوچ، هر چند یکبار، سر به شورش بر می‌داشتند. و نادر ناچار بود که نزدیک به این کانون‌های ناآرام باشد، تا بمحض سرکشی شان، بی‌درنگ به آنها بتازد. و در جائیکه در باختر ایران چنین سرکشی هایی کمتر به چشم می‌خورد و جز در قفقاز دردسر دیگری برای نادر پیدا نشد.چهارم :نادر نمی‌خواست، ((سپاهان)) یعنی شهری که پایتخت صفویان بود پایتخت او هم باشد. و این انگیزه‌ها، و ماندگار شدن نادر در مشهد، سبب شد که با وجودی که نادر هیچگاه مشهد را رسماً پایتخت خود نکرد، ولی همه‌ی تاریخ نویسان، مشهد را پایتخت او دانسته‌اند.ادامه در قسمت بعد......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۱۹:۱۸

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 349 "از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
گوشمالی دزدان دارایی ملی - - - - - - - - - - - - - - - در درازای دوماهی که نادر در مشهد بود، به حساب مالیاتهای گذشته رسیدگی دقیق کرد، و هنگامی که پی برد، برخی از حسابداران و مستوفیان، از خزانه ملی دزدی‌هایی کرده‌اند، این کار را موشکافانه دنبال کرد و پس از چند روز حسابرسی و پی گیری، سرانجام، پنج تن از گناهکاران را شناخت، و دستور داد جارچیان در شهر، جار بزنند که فردا، دزدان بیت المال در میدان بزرگ شهر، را گوشمالی خواهند داد.روز بعد، سراسر کناره‌های میدان جلوی آرامشگاه امام رضا، پُر از جمعیت شده بود.یک‌ساعت به نیمروز مانده، نادر خود به میدان آمد و در جایگاه ویژه‌ای که برایش در نظر گرفته شده بود، نشست و دستور داد که پنج گناهکار را به میدان بیاورند.آنگاه، جارچیان، موارد مختلف گناه و اتهام آن‌ها را با آوای بلند خواندند.سپس بدستور نادر، سرپرست اصلی آن‌ها را در میانه‌ی میدان گردن زدند.پس آنگاه کوره ای از آتش افروخته را دمیدند، و بر روی ظرفی که بر روی آتش نهاده بودند، بیست سکه زرین (از همانهاکه گناهکاران دزدیده بودند) انداختند، تا سکه‌ها آب شوند. سپس زر گداخته را در چشمان یکایک گناهکاران ریختند.در اعلامیه‌ای که به وسیله‌ی جارچیان خوانده شد ، آمده بود که به دستور حضرت ظل الهی برای اینکه چشم طمع گناهکارانی که به خزانه‌ی مردم خیانت کرده‌اند، از زر و سیم پُر، و نگاه آزمندانه ی آنها بسته شود، این مجازات برای آن‌ها در نظر گرفته شد.نادر پس از گذشت دو ماه ماندگاری در مشهد، و سامان دادن کارهای اجتماعی و مالی، به سوی داغستان در قفقاز رهسپار شد. انگیزه‌ی این کار، کینه‌ای بود که وی از لزگیان، بخاطر کشتن برادرش ابراهیم خان، بدل داشت.بارها گفته‌ام که نادر، برنامه‌های آینده‌اش را ماه‌ها در سر می‌پرورانید و آن را بررسی می‌کرد، و در این مدت، هرگز به هیچکس حتا(حتی) با نزدیکترین کسان و سرداران خود چیزی نمی‌گفت. نمونه‌های آن را در جنگ با عثمانی‌ها، در جنگ با حسین خان هوتکی، در جنگ قفقاز، و در جنگ با اشرف افغان و هندی‌ها، دیدیم.اکنون نیز در لشگر کشی به قفقاز نمونه‌ی دیگری از این خوی نادر را می‌بینیم.هنگامی که وی در هند پیش می‌تاخت و از پیشاور، راهی لاهور می‌شد، خبر کشته شدن برادرش ابراهیم خان را شنید. و یکی دو روز اندوهگین و خاموش ماند، ولی بی درنگ یک تن را بجای وی برگزید و سرگرم کار خود شد. و دیگر در این زمینه، با هیچکس سخن نگفت. ولی سرداران و پیرامونیان او، می‌دانستند که وی، کسی نیست که از گناه کسانی که ابراهیم خان را کشته‌اند بگذرد. و این موضوع را فراموش کند. بهمین دلیل روزی که نادر فرمان داد سپاه یکصدو شصت هزار نفری اش به سوی داغستان قفقاز که مرکز لزگیان است، به حرکت درآید، سرداران و همه‌ی مردم ایران دانستند که روز انتقام و کین خواهی نادر از لزگیان فرا رسیده است. نادر نصرالله میرزا را در مشهد به فرمانداری برگزید و کارها را بدو سپرد، و رضاقلی میرزا و امامقلی میرزا فرزندان اول و سوم خویش را همراه برد.هفت روز بعد، عید نوروز را در قوچان گذرانید و آنگاه، راهی گرگان شد. و زمانی که به گرگان رسید، بارش سخت و پیگیر سه روزه‌ی باران، سبب بالا آمدن رودخانه‌ها و پدید آمدن تند آب‌های خطرناک شده بود. و گذرانیدن آنهمه ساز و برگ و توپ و سواره و پیاده و خواربار و ارابه از دشت باتلاقی کنار بستر رودخانه‌ها، براستی دشوار بود. ولی این‌ها نمی‌توانستند در برنامه و اراده‌ی نادر تأثیری داشته باشند. و با وجودی که تلفاتی نیز به نیروهای زیر فرمان او وارد آمد، راه خود را دنبال کرد و با احتیاط، و به کُندی پیش رفت. نیروهای ایران، بدشواری روزی یک و نیم فرسنگ، از میان باتلاقها و مرداب‌های پدید آمده از باران و تند آب، پیش می‌رفتند.یک‌شب، بارندگی به اندازه‌ای سخت بود که در یکی از شاخه‌های رودخانه گرگان که سپاه در کنار آن اردو زده بود، بالا آمد، و چادر نگهبانان را از جا کند و با خود برد و بسیاری از چادرهای پیرامون سراپرده ی نادر را نیز در کام خود فرو برد. آب هر لحظه بالا و بالاتر می‌آمد، و باران بی امان و پی گیر، می‌بارید. یکی دو تن از سرداران بحضور وی رسیدند و گفتند :آب، تا نزدیک چادر قبله عالم رسیده. بزودی آن را نیز خواهد برد. بهتر است ظل الله به نقطه‌ای مرتفع‌تر تشریف ببرید، تا بامداد برسد و چاره‌ای بیندیشیم.
نادر خونسرد و آرام، سخنان یارانش را شنید، و سپس در حالیکه تا روی چکمه‌هایش در گل و لای فرو رفته بود، گفت:سیل مانند یک دشمن نیرومند، به ما شبیخون زده و بسیاری از سربازان و دوستان همراه مرا، با خود برده است. من هیچ چیزم از سربازان گرامی تر نیست. من بارها گفته‌ام که در شهرها، فقط ((شاه)) هستم. ولی از

۱۵:۳۰

هنگامی که فرمان حرکت سپاه را می‌دهم. دیگر همانند همه‌ی سربازان خواهم بود و کوچکترین برتری بر آن‌ها در برابر حوادث و در برابر تاختن دشمنان ندارم. بنابراین گریز من از سیل، در حالیکه گروهی از سربازانم را آب برده، شرم آور است. اگر تقدیر بر آن باشد که بدست دشمن یا بعلت سیل و باران از میان بروم، و به سرنوشت سربازان سیل برده دچار شوم، از آن گریزی نیست. سرداران و پیرامونیان نادر، همانگونه که وی سخن می‌گفت، با هراس و دلهره نگران بالا آمدن آب، و رخنه ی آن بدرون چادر وی بودند. ولی نادر آرام و خونسرد در حالیکه کلاه و رختهایش خیس شده و آب از ريشش می‌چکید، در برابر چادر ایستاده به ریزش باران، و رودخانه‌ی سرکش می‌نگریست. گویی در مغز خود، نقشه‌ی جنگ با این پدیده‌ی نیرومند طبیعت را می‌کشید، تا او را نیز بگونه‌ای ادب کند. شگفت آنکه، در کمتر از نیم ساعت، باران آرام آرام ایستاد، و پس از سه-چهار ساعت نیز آب گرگان رود پائین و پائین‌تر رفت. گویی رودخانه نیز از خشم نادر ترسیده بود. بامداد روز بعد، نادر دستور داد سربازان و سواران و افراد زیر فرمانش، مدت یک‌هفته در همان محل استراحت کنند. اتفاقأ از بامداد آنروز، آفتاب درخشان بهاری به دشت و کوهسار و رودخانه تابید. این آفتاب، در سراسر یک هفته‌ای که نیروهای نادر استراحت کرده و سرگرم خشک کردن رخت و چادر و ساز و برگ و ابزارهای جنگی خویش بودند ادامه داشت. بدانگونه که در پایان هفته همه چیز، حتا(حتی) دشت و بیابان، خشک، و آماده حرکت نیروهای نادر شدند. درست زمانی که نادر میخواست فرمان حرکت سپاه به سوی داغستان را بدهد، پیکی از سوی عبدالغنی خان فرمانده اعزامی نزد وی آمد و گزارش جنگ با لزگیان را به وی داد. عبدالغنی خان، در برنامه‌ی خود به نادر، پس از ذکر تعارف معمول، نوشته بود که:در روز ١۵ ذیحجه سال ١١۵۴ هجری نیروهای حضرت ظل اللهی پس از بررسی‌های شایسته و آگاهی برای اینکه لزگی هادر منطقه ((جار)) و ((جاروخ)) در دامنه‌ی جنوبی کوه‌های مرکزی قفقاز سنگر گرفته‌اند، بر آن‌ها تاختند. و با وجود برتری لزگیان، ایشان نتوانستند در برابر نیروهای دولتی تاب بیاورند. و پایداری کنند، و به دادن تلفات سنگین، ناگزیر به واپس نشينی شدند. سربازان ایران، با شتاب سنگرهای لزگیها را اشغال کرده و برای اینکه فرصت آرایش جنگی دوباره به آنها ندهد، به سنگرها و خط دفاعی بعدی آن‌ها تاختند و خوشبختانه با اقبال بلند شاهنشاه، توانستیم، خط دفاعی بعدی لزگیان را نیز در هم بشکنیم و پیشروی پیروزمندانه خود را دنبال، و گروهی فراوان از آن‌ها را دستگیر کنیم. با این‌همه شماری فراوان از لزگیان در بالای کوه سنگر گرفته بودند. و برای دسترسی به سنگرهای آنان، می‌باید از گذرگاه بسیار باریک بگذریم. و این کار برای یک سپاه عظیم با ساز و برگ های بزرگ و سنگین، غیر ممکن بود. - - - - - - - - - - - گزارش عبدالغنی خان چنین دنبال می‌شد : - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -لزگیان مطمئن بودند که نیروهای ما، قادر به گذشتن از این گذرگاه سخت کوهستانی نیستند. به ویژه آنکه راه مذکور را نیز بسته و در آن سنگر گرفته بودند . ولی گردان ابدالیان، داوطلب شدند که از سینه‌ی تند شیب کوه، بالا بروند. و کار را یکسره کنند، و با دلاوری شایسته این کار را کردند و از پشت سر به لزگیان تاختند و گذرگاه را باز کردند.لزگیان با وجودی که عرصه را بر آن‌ها تنگ کرده بودیم، بسختی می‌جنگیدند و از بالای کوه، سنگهای بزرگی را بسوی نیروهای ما، فرو می‌ریختند. زیرا آنان می‌دانستند که با آنهمه نامردمی ها، که کرده‌اند، تسلیم شان بمعنای مرگشان است. - - - - - - - - - -گزارش سرانجام، بدانگونه پایان یافت :چون هر لحظه حلقه‌ی محاصره ما، تنگ‌تر می‌شد. شماری از لزگیان. خود را از فراز کوه به پائین پرتاب کردند. شماری دیگر در جنگ های تن به تن کشته یا زخمی و یا گرفتار شدند.و این جنگ دشوار، نزدیکی‌های نیم شب پانزدهم ذیحجه پایان یافت و بامداد روز ١۶ ذیحجه ١١۵۴ این گزارش برای قبله عالم نوشته شد.جان نثار عبدالغنی.-----------------------نادر از گزارش سردار عبدالغنی بسیار خوشنود شد و چند سکه زرین و یک توپ پارچه زربفت به پیک داد و برای عبدالغنی خان و فتحعلی خان افشار و سربازان گردان ابدالی نیز ارمغانهایی را فرستاد.
مینورسکی می‌نویسد :نادر تا دویست هزار، روپیه به این سربازان دلاور، انعام داد. با اینکه این گزارش حکایت از قلع و قمع لزگیان می‌کرد، با اینهمه نادر فرمان حرکت بسوی قفقاز و داغستان را داد.ادامه در قسمت بعد.......》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۱۵:۳۰

سلام undefinedundefinedundefined
تقدیم به اعضای محترم گروه undefinedundefinedundefinedundefined داستان‌های زیبای نادر شاه افشار undefined
" قسمت 350 "از داستان‌های زیبای نادر شاه افشار تقدیم حضورتان میگردد.
==================تیری که خطا رفت، ولی خون‌ها ریخت_باری. نادر به مازندران رسید و در کنار دژی بنام ((اولاد)) جنگلی انبوه وجود داشت و نادر سپاهیانش می‌بایست از این جنگل می‌گذشتند. و هنوز نادر بیش از بیست - سی متر بدرون جنگل نرفته بود، و در حالیکه رضا قلی میرزا و دیگر سرداران در پشت سر او راه می‌پیمودند، ناگهان آوای شلیک گلوله‌ای برخاست و گلوله که از پهلو و پشت سر، شلیک شده بود، درست از میان بازو و پیکر نادر گذشت، و پس از رسانیدن خراشی نسبتا سطحی به بازوی راست، شصت دست چپ او را که افسار را بدست داشت، از میان برد. و از پشت گوش چپ اسب، وارد جمجمه حیوان شد، و مغزش را از هم پاشید.(برخی از تاریخ نویسان نوشته‌اند که پس از اینکه گلوله، شصت دست چپ نادر را از میان برد، بزمین خورد و به اسب آسیبی نرسانید. ولی نادر بی‌درنگ خود را از اسب بزیر انداخت که سوءقصد کننده، گمان کند وی او را کشته و به شلیک دیگری مبادرت نکند.)پیرامونیان که با شنیدن آوای شلیک و در غلتیدن نادر و اسبش بهت زده شده بودند، با شتاب از اسب‌ها بزیر آمده و بیاری نادر که می‌پنداشتند تیر به نقطه مهمی از بدن او خورده، شتافتند. (٢٨صفر ١١۵۵ برابر با پانزدهم می ١٧۴١ ترسائی و بیست و پنجم اردیبهشت ١١٢٠ خورشیدی)گردآورنده:(دوستان توجه داشته باشید به این قسمت سوءقصد به نادر، یکی از دلایلی که نادر پسرش شاهزاده رضا قلی میرزا را کور کرد این اتفاق بود، که در آیند بدقت به این موضوع خواهیم پرداخت) ادامه تاریخ نادر.رضا قلی میرزا دستور داد گارد شاهی، بی‌درنگ در جنگل پراکنده شده و سوءقصد کننده را بیابند و زنده دستگیر کنند. نادر از جای برخاست و پزشک ویژه‌ی او، پس از یک معاینه سریع اعلام داشت که بجز قطع شصت دست چپ، و اندک خراشی به زیر بازوی راست، خوشبختانه آسیب دیگر به حضرت نادر نرسیده است. محل بریدگی شصت دست چپ، زخم بندی شد، و همگی شادمان شدند که سردارشان از این خطر بزرگ و مرگ حتمی، جان بدر برده است. سواران گارد شاهی و دیگر سپاهیان، برای یافتن سوءقصد کننده، همه‌ی جنگل و پیرامون دژ ((اولاد)) را جست و جو کردند، ولی کوچکترین نشانه‌ای از تیرانداز نیافتند. نادر پس از اندک زمانی خود را یافت و بسان پلنگ تیر خورده زیر لب غرید، ولی هیچگونه سخنی از لبان او، بیرون نیامد. او، به خود اندیشید که تیرانداز بی‌گمان عامل یک توطئه بزرگ است. وگرنه کسی چه می‌دانست که وی در این روز و این ساعت، از این محل، وارد جنگل می‌شود. پس نقشه بسیار گسترده‌ای برای از میان برداشتن او، کشیده بود که شخص سوءقصد کننده، فقط اجرای آن را بعهده داشت و در حقیقت، او، تنها یک مهره کوچک از ماشینی است، که بنا بود، بکار بیفتد. ولی این پرسش پیوسته در مغز نادر جای بیشتری را می‌گرفت که چه کسی در رأس این توطئه و این برنامه بوده که با مرگ او، بیش از همه، سود می‌برده است.باری. سپاه، پس از یک معطلی چند ساعته، و درهم ریختگی موقت، برای یافتن تیرانداز، دوباره آرایش خود را یافت و ستون ارتش ایران راه خود را بدرون جنگل دنبال کرد. ولی اندیشه‌ی اینکه چه کسی و یا چه گروهی قصد جان نادر را کرده بودند، یک لحظه او، و سرداران و حتا(حتی) سربازان را رها نمی‌کرد.نادر بیش از همه، در اندیشه بود. زیرا هدف اصلی توطئه او بود. وی در مغز خود، همه‌ی نزدیکان خویش را به پرسش و داوری و بررسی می‌کشید. و در این میان، بدگمانی اش بیشتر متوجه رضا قلی می‌شد، که وی را از ولایتعهدی بر کنار کرده بود. همچنین سرباز زدن وی از زناشویی با منیژه را نیز بیاد می‌آورد. و می‌کوشید، شاید رابطه‌ای میان این حادثه و آن رویدادها بیاید. ولی باز هم بخود نهیب میزد که هرگز چنین چیزی شدنی نیست، که پسر بزرگ من، که به هر روی دوستش دارم، دست به چنین توطئه‌ای زده باشد.
این بدگمانی هنگامی به اوج خود رسید که شب هنگام در درون چادر خود نامه‌ای یافت که با دست چپ نوشته و در آن یادآور شده بودند که :((رضا قلی میرزا)) ترتیب دهنده‌ی توطئه سوءقصد به او استنادر همه‌ی نگهبانان را زیر بازجویی قرار داد تا بداند چه کسی این نامه را بدرون چادر انداخته، ولی چون چادر موقتی زده شده بود، هیچکس نتوانست از این معما پرده بردارد.بعدها هنگامی که علیقلی خان به سلطنت رسید، به نزدیکان خود گفته بود، که آن نامه را من نوشته بودم تا نادر نسبت به رضا قلی بدبین و روزگار او را تلخ کنم.گردآورنده :( در ضمن دوستان گرامی توجه به این نام داشته باشند ((علیقلی خان)) پسر برادر بزرگ نادر (ابراهیم خان که در جنگ قفقاز کشته شد) داشته باشند که این عضو خانواده‌ی نادر چه جنایتی در حق نادر و فرزندانش کرد این نام را فراموش نکنید که باعث بیشتر جنایت‌ها و بدبختی های بعد از قتل نا

۶:۳۵

جوانمردانه نادر و رُخ دادن اتفاقات ناگوار در سرزمینمان همین علیقلی خان پسر برادر نادر بود یعنی شروع این جنایت‌ها و بدبختی هایی که سر ایران آمد آغازش از همین حرکت ناجوانمردانه و موذیانه علیقلی خان بود که در بخش‌های آینده بهش خواهیم پرداخت). زخم شصت دست نادر نیز کم‌کم، رو به بهبود می‌رفت. ولی سوءظن و بدگمانی نسبت به پیرامونیان،، زخمی بود که روز به روز بزرگتر،، چرکین تر، و ژرف‌تر می‌شد.بدتر از همه، آنکه نادر بنابر عادت دیرینه، هیچکس را با اندیشه‌های خود آشنا نمی‌کرد و می‌خواست همه چیز را در درون خود، حل کند. بگفته ی دیگر، کمتر مایل به رایزنی و جویا شدن از نظرات پیرامونیان خود بود.گذشتها مانند پرده سینما، در برابر چشمانش زنده می‌شدند و جان می‌یافتند.او، به سرگذشت شاهان پیش از خود می‌اندیشیدند. به شاه عباس. به شاه تهماسب یکم به شاه سلیمان و به دیگران او می‌دید که شاه عباس دو - سه تن از پسرانش را کور کرد و کشت شاه تهماسب یکم چند تن از پسرانش را کشت. شاه سلیمان، پدر شاه سلطان حسین نیز پسر بزرگ خود را کشت.این اندیشه‌ها، پرسش دیگری را برایش پدید می‌آورد که چرا آن‌ها چنین کارهایی را کرده‌اند؟ آیا حق با آن‌ها بود، یا نه؟به هر روی. از هنگامی که آوای شلیک گلوله‌ی سوءقصد کننده در جنگل پیچیده و شصت دست او را قطع کرد، و از هنگامی که آن نامه کذایی را یافت، هر روز، بیشتر از روز پیش،اخلاق نادر تندتر و خطرناک‌تر می‌شد.چهره‌اش پیوسته در هم. ابروانش گره خورده و رفتارش تند و خشمگینانه شده بود.پیرامونیان کمتر یارای آن را داشتند که در برابر او بایستند. و همیشه می‌کوشیدند که تا می‌توانند از وی دور باشند و به نزدش نروند. نادر، به همه کس و همه چیز بدگمان شده بود.اگر تیرانداز را یافته بودند، میتوانست سر نخی بدست بیاورد و تحریک کنندگان را بشناسد، و آنها را یا ببخشاید و یا گوشمالی دهد. ولی نیافتن او، و اینکه حس می‌کرد توطئه کنندگان هم اکنون زنده و ایمن در کنارش هستند، او را تا پایه‌ی دیوانه شدن رنج میداد. او، با خود میگفت :چگونه می‌شود کسی تیری بیندازد، و با وجود اینهمه سپاهی بگریزد؟ مگر اینکه توطئه کنندگان، تا بدانپایه نیرومند، و با نفوذ باشند، که از دستگیری او، پیشگیری، و به گریختنش کمک کرده باشند.نادر تا آنروز، هرگز خود را اینهمه ناتوان ندیده بود، آخر چگونه می‌شود کسی به سوی او تیراندازی کند و بگریزد؟ چگونه می‌شود توطئه‌ای زیر گوشش جان بگیرد، و او نفهمد؟ و نه تنها تا هنگام اجرا، آن را کشف نکند، که پس از آن نیز، نتواند عاملان این توطئه را بیابد و آنها را گوشمالی دهد؟ این‌ها برای نادر غیر قابل تحمل بود.زندگی برایش تلخ شده بود، به سایه‌ی خودش بدگمان بود. شب‌ها خوابش نمی‌برد، تبرزین و شمشیرش پیوسته در مشتش بود. و در خوردن آب و خوراک امساک می‌کرد. زیرا می‌اندیشید از این راه ممکن است او را بکشند.نیروهای نادر به ری و تهران رسیدند. نادر دستور داد که رضا قلی میرزا در تهران بماند. و دیگر همراه سپاهیان به داغستان نیاید. همین مسئله نشان می‌داد که نادر به رضا قلی ،بدگمان شده است. حتا(حتی) شبی که فردای آن میخواست به سوی قفقاز و داغستان براه بیفتد. پنهانی به هفت-هشت تن از کسان مورد اعتماد خود مأموریت داد، که رفتارها و دیدارهای رضا قلی میرزا بدقت و پنهانی زیر نگرش داشته باشند، و همه‌ی کارهای او را به وی گزارش دهند.نادر پس از تنها دو شب ماندن در تهران، راهی قزوین شد و در قزوین نیز فقط یک روز، ماند و به سپاه، فرمان حرکت به قرچه داغ را داد، تا در قفقاز تکلیف سرکشان را روشن کند.سرانجام در روز یکم جمادی‌الثانی ١١۵۵ قمری، (١۵ جولای ١٧۴١ ترسائی و ٢۴ تیرماه سال ١١١٢ خورشیدی) به ناحیه ((غازی قموق)) در داغستان رسید، و سرداران وفادارش عبدالغنی خان و فتحعلی خان افشار، به پیشباز آمدند، و به آگاهی او رسانیدند که سراسر قفقاز در امنیت کامل است و باقی‌مانده‌ی لزگیان آماده شرفیابی هستند تا بندگی و پیروی
خود را مستقیماً به آگاهی ظل الله برسانند.دیدار سرداران دلاور و پیروز، و آگاهی از امنیت سراسر قفقاز، اندکی از خشم و ناراحتی نادر را که انگیزه سوءقصد و فرار سوءقصد کننده در او پدید آمده بود، کاست و توانست یکی دو روز از نگرانی‌ها و بدگمانیها، آسوده باشد، ولی پس از آن دوباره سپاه بدگمانی و سوءظن به او تاخت. ادامه در قسمت بعد.....》
ممنون از نگاه زیباتون undefinedundefinedundefined

۶:۳۵

درود خدمت عزیزان دنبال کننده ی داستان های زیبای نادر شاه افشارundefinedundefined
با عرض پوزش از شما بزرگواران به اطلاع می‌رسانم که داستان های نادر شاه به پایان نرسیده است و علت تاخیر در ارسال داستان ها ، کسالت نویسنده محترم میباشد.لطفا تا بهبودی ایشان صبوری کنید و برای سلامتی ایشان دعا کنید.بدرودundefinedundefinedundefined

۱۶:۴۷

thumbnail
چرا نام نادرشاه در تاریخ ایران جاودان شد؟

۱۸:۵۱