چه کسی پیروز جنگ است؟
با گذشت نزدیک به 20 روز از جنگ، پرسش اساسی برای همگان این است که جنگ چه زمانی به پایان میرسد. بدون شک پاسخ به این پرسش بسیار دشوار است، به ویژه که یک سوی این جنگ مردی همچون ترامپ قرار دارد که با آشفتهگویی، کلاف سردرگم این جنگ را پیچیدهتر میکند. در تلاش برای یافتن پاسخی معقول به این پرسش، چندین مسااله را باید بررسی کرد که نخستین آنها وضعیت برنده یا بازنده بودن طرفین در جنگ است.اگر بخواهیم بهصورت دقیق و در سطح نظری وارد این بحث شویم، باید در نظر داشته باشیم که «پیروزی در جنگ» دیگر یک مفهوم عینی و واحد نیست، بلکه تابعی از نوع جنگ و عرصههای مختلفی است که در آن گشوده میشود. در جنگهای کلاسیک، پیروزی بهمعنای تصرف، تسلیم یا نابودی طرف مقابل بود؛ اما در جنگهای معاصر، بهویژه درگیریهایی که در بستر جهانیشده و درهمتنیده با اقتصاد و سیاست رخ میدهند، پیروزی به مفهومی چند سطحی بدل شده است. به عنوان مثال، در در چنین جنگهایی، ممکن است یک طرف در میدان نظامی دست بالا را داشته باشد، اما در سطح اقتصادی یا سیاسی در موقعیت شکننده قرار گیرد. به همین منظور میباید جنگ رمضان را در چند سطح بررسی کرد:در سطح نظامی، تصویر نسبتاً روشن است. آنچه از دادههای میدانی و تحلیلهای منابع بینالمللی برمیآید، نشان میدهد که برتری در حوزههایی چون کنترل آسمان، دقت حملات و نفوذ اطلاعاتی در اختیار آمریکا و اسرائیل است. این برتری به آنها امکان داده تا ضربات سنگینی به زیرساختها، سازمان نظامی و حتی سطوح فرماندهی نظام جمهوری اسلامی وارد کنند. اگر پیروزی را در معنای کلاسیک، یعنی توانایی اعمال خشونت مؤثر و یکجانبه تعریف کنیم، در این سطح نمیتوان انکار کرد که کفهی ترازو به سود این دو بازیگر سنگینی میکند. با این حال، ایران نیز توانسته است با ضربات مهلک به پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه و همچنین موشکباران مداوم اسرائیل؛ قدرت خود را به رخ بکشد و در برخی موارد، همچون حمله به تاسیسات گازی و نفتی، خواسته خود را به طرف مقابل تحمیل کند. افزون بر این، بر خلاف ادعای آمریکا که توان موشکی ایران را از بین رفته میداند، نرخ شلیک موشکهای ایران طی دو هفته اخیر تقریبا یکسان مانده و حتی در چند روز گذشته، با شیب ملایمی افزایشی شده است. به این موضوع میتوان این ادعای ایران را نیز افزود که در دو هفته اول هدف ایران حملههای هدفمند نابودی سیستم راداری و پدافندی آمریکا و اسرائیل بوده است تا بتواند در ادامه، با دقت بیشتری حملات خویش را اضافه کند.در سطح راهبردی، معادله پیچیدهتر میشود. پرسش کلیدی این است که آیا این برتری نظامی توانسته به تحقق اهداف سیاسی منجر شود یا خیر؟ اگر هدف، نابودی توان نظامی ایران بوده است، تا کنون و با وچود ضربات سهمگین به این ساختارها، همچنان ایران دارای توان مقابله است. اگر هدف تاسیسات هستهای بوده باشد، تا کنون کاری فراتر از جنگ 12 روزه رخ نداده است و ذخایر اورانیوم ایران نیز همچنان دستنخورده باقیمانده است. اگر هدف تغییر سریع رفتار یا ساختار قدرت در ایران باشد، شواهد موجود نشان نمیدهد که چنین هدفی نیز محقق شده باشد. نظام سیاسی با وجود ضربات سختی که متحمل شده است همچنان پابرجاست، توان پاسخگویی از بین نرفته، و مهمتر از همه، جنگ بهسمت یک نتیجهی سریع و قاطع حرکت نکرده است. این مساله زمانی اهمیت بیشتری مییابد که بدانیم به احتمال زیاد تصویر آمریکا (یا حداقل ترامپ) این بوده است که با ترور رهبر جمهوری اسلامی ایران، نظام در عرض چند روز دچار فروپاشی شده و تسلیم میشود. در واقع در این سطح، منطق جنگ نامتقارن حاکم است: طرفی که از نظر نظامی ضعیفتر است، پیروزی را نه در شکستدادن دشمن، بلکه در جلوگیری از تحقق اهداف او تعریف میکند. به این معنا، صرف دوام آوردن و حفظ ظرفیت ضربه، خود بهنوعی موفقیت راهبردی تلقی میشود؛ هدفی که تا کنون جمهوری اسلامی در آن موفق بوده است.اما آنچه این جنگ را از بسیاری از نمونههای مشابه متمایز میکند، ورود یک میدان تعیینکننده دیگر است: اقتصاد جهانی انرژی. در اینجا، قیمت نفت نه صرفاً یک پیامد، بلکه بخشی از خود جنگ است. هرگونه تنش در منطقهای که گلوگاههای حیاتی انرژی در آن قرار دارد، بهسرعت به بازار جهانی منتقل میشود و قیمتها را دچار نوسان میکند. افزایش قیمت نفت، در نگاه نخست ممکن است به نفع کشوری مانند ایران به نظر برسد، زیرا بهطور نظری درآمد بالقوه آن را افزایش میدهد و همزمان هزینهی اقتصادی جنگ را برای مصرفکنندگان بزرگ، از جمله متحدان غرب، بالا میبرد. اما از سوی دیگر، این متغیر میتواند علیه ایران نیز عمل کند. افزایش شدید قیمت انرژی، فشار بینالمللی برای مهار بحران را افزایش میدهد و ممکن است به اجماع گستردهتر علیه تهران منجر شود؛ هرچند که رفتار ترامپ مانع بزرگی در این راه است و
با گذشت نزدیک به 20 روز از جنگ، پرسش اساسی برای همگان این است که جنگ چه زمانی به پایان میرسد. بدون شک پاسخ به این پرسش بسیار دشوار است، به ویژه که یک سوی این جنگ مردی همچون ترامپ قرار دارد که با آشفتهگویی، کلاف سردرگم این جنگ را پیچیدهتر میکند. در تلاش برای یافتن پاسخی معقول به این پرسش، چندین مسااله را باید بررسی کرد که نخستین آنها وضعیت برنده یا بازنده بودن طرفین در جنگ است.اگر بخواهیم بهصورت دقیق و در سطح نظری وارد این بحث شویم، باید در نظر داشته باشیم که «پیروزی در جنگ» دیگر یک مفهوم عینی و واحد نیست، بلکه تابعی از نوع جنگ و عرصههای مختلفی است که در آن گشوده میشود. در جنگهای کلاسیک، پیروزی بهمعنای تصرف، تسلیم یا نابودی طرف مقابل بود؛ اما در جنگهای معاصر، بهویژه درگیریهایی که در بستر جهانیشده و درهمتنیده با اقتصاد و سیاست رخ میدهند، پیروزی به مفهومی چند سطحی بدل شده است. به عنوان مثال، در در چنین جنگهایی، ممکن است یک طرف در میدان نظامی دست بالا را داشته باشد، اما در سطح اقتصادی یا سیاسی در موقعیت شکننده قرار گیرد. به همین منظور میباید جنگ رمضان را در چند سطح بررسی کرد:در سطح نظامی، تصویر نسبتاً روشن است. آنچه از دادههای میدانی و تحلیلهای منابع بینالمللی برمیآید، نشان میدهد که برتری در حوزههایی چون کنترل آسمان، دقت حملات و نفوذ اطلاعاتی در اختیار آمریکا و اسرائیل است. این برتری به آنها امکان داده تا ضربات سنگینی به زیرساختها، سازمان نظامی و حتی سطوح فرماندهی نظام جمهوری اسلامی وارد کنند. اگر پیروزی را در معنای کلاسیک، یعنی توانایی اعمال خشونت مؤثر و یکجانبه تعریف کنیم، در این سطح نمیتوان انکار کرد که کفهی ترازو به سود این دو بازیگر سنگینی میکند. با این حال، ایران نیز توانسته است با ضربات مهلک به پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه و همچنین موشکباران مداوم اسرائیل؛ قدرت خود را به رخ بکشد و در برخی موارد، همچون حمله به تاسیسات گازی و نفتی، خواسته خود را به طرف مقابل تحمیل کند. افزون بر این، بر خلاف ادعای آمریکا که توان موشکی ایران را از بین رفته میداند، نرخ شلیک موشکهای ایران طی دو هفته اخیر تقریبا یکسان مانده و حتی در چند روز گذشته، با شیب ملایمی افزایشی شده است. به این موضوع میتوان این ادعای ایران را نیز افزود که در دو هفته اول هدف ایران حملههای هدفمند نابودی سیستم راداری و پدافندی آمریکا و اسرائیل بوده است تا بتواند در ادامه، با دقت بیشتری حملات خویش را اضافه کند.در سطح راهبردی، معادله پیچیدهتر میشود. پرسش کلیدی این است که آیا این برتری نظامی توانسته به تحقق اهداف سیاسی منجر شود یا خیر؟ اگر هدف، نابودی توان نظامی ایران بوده است، تا کنون و با وچود ضربات سهمگین به این ساختارها، همچنان ایران دارای توان مقابله است. اگر هدف تاسیسات هستهای بوده باشد، تا کنون کاری فراتر از جنگ 12 روزه رخ نداده است و ذخایر اورانیوم ایران نیز همچنان دستنخورده باقیمانده است. اگر هدف تغییر سریع رفتار یا ساختار قدرت در ایران باشد، شواهد موجود نشان نمیدهد که چنین هدفی نیز محقق شده باشد. نظام سیاسی با وجود ضربات سختی که متحمل شده است همچنان پابرجاست، توان پاسخگویی از بین نرفته، و مهمتر از همه، جنگ بهسمت یک نتیجهی سریع و قاطع حرکت نکرده است. این مساله زمانی اهمیت بیشتری مییابد که بدانیم به احتمال زیاد تصویر آمریکا (یا حداقل ترامپ) این بوده است که با ترور رهبر جمهوری اسلامی ایران، نظام در عرض چند روز دچار فروپاشی شده و تسلیم میشود. در واقع در این سطح، منطق جنگ نامتقارن حاکم است: طرفی که از نظر نظامی ضعیفتر است، پیروزی را نه در شکستدادن دشمن، بلکه در جلوگیری از تحقق اهداف او تعریف میکند. به این معنا، صرف دوام آوردن و حفظ ظرفیت ضربه، خود بهنوعی موفقیت راهبردی تلقی میشود؛ هدفی که تا کنون جمهوری اسلامی در آن موفق بوده است.اما آنچه این جنگ را از بسیاری از نمونههای مشابه متمایز میکند، ورود یک میدان تعیینکننده دیگر است: اقتصاد جهانی انرژی. در اینجا، قیمت نفت نه صرفاً یک پیامد، بلکه بخشی از خود جنگ است. هرگونه تنش در منطقهای که گلوگاههای حیاتی انرژی در آن قرار دارد، بهسرعت به بازار جهانی منتقل میشود و قیمتها را دچار نوسان میکند. افزایش قیمت نفت، در نگاه نخست ممکن است به نفع کشوری مانند ایران به نظر برسد، زیرا بهطور نظری درآمد بالقوه آن را افزایش میدهد و همزمان هزینهی اقتصادی جنگ را برای مصرفکنندگان بزرگ، از جمله متحدان غرب، بالا میبرد. اما از سوی دیگر، این متغیر میتواند علیه ایران نیز عمل کند. افزایش شدید قیمت انرژی، فشار بینالمللی برای مهار بحران را افزایش میدهد و ممکن است به اجماع گستردهتر علیه تهران منجر شود؛ هرچند که رفتار ترامپ مانع بزرگی در این راه است و
۱۹:۱۳