بله | کانال چܩ خـمـاریـ🥹🙊
عکس پروفایل چܩ خـمـاریـ🥹🙊چ

چܩ خـمـاریـ🥹🙊

۶۷۰عضو
انداخت که با دیدن ساعت ۳ صبح چشمام چهارتا شد
وات د فاز؟ چرا انقد خوابیده بودم؟؟ حق داشتم پس از گشنگی پاشم.آسته آسته به سمت آشپزخونه رفتم و چراغو روشن کردم ،  صدای قارو قور شکمم خیلی رومخ بود دیگ
به سمت گاز رفتم و با دیدن آب مرغ پوفی کردم ، از تنها غذایی که متنفر بودم همین بود
چون هیچ مزه و طعمی نداشت ، غذا باید لذید و چرب باشه دیگهههه
به ناچاری به سمت جای نونی رفتم و یه تیکه نون برداشتم
آب مرغو گرم کردم و شروع به خوردن کردم ، وقتی غذام تموم شد قرصی که روی میز بودو برداشتم
بدون‌نگاه کردن به تاریخ و ساعتش قورت دادم و یه لیوان آب بعدش خوردم
برق آشپزخونه رو خاموش کردم و به اتاقم برگشتم
به سمت گوشیم رفتم چون دیگه خواب از سرم پریده بود ، وارد تماس هام شدم و تصمیم گرفتم شماره آقا معلمو سیو کنم
بعد از سیو کردن شمارش با نام کوه غرور  ، وارد تلگرام شدم تا ببینم داره یا نه؟؟
بعد از بروز شدن تلگرامم ، وارد پروفایلا شدم و اسمشو سرچ زدم که....

۱۷:۰۲

*undefinedundefinedundefined⇢8 مرحله مفهومی خوندن¹undefinedیه نگاه کلی یه صفحه بنداز²undefinedبرای مفاهیم علت پیدا کن³undefinedحالا با زبون خودت توضیح بدهundefinedقسمت های مختلف رو با هم ترکیب کنundefinedخودتو جای طراح بزار و سوال طرح کنundefinedبرای هر مطلب مثال های ساده بزن⁷🧾حالا کتابتو ببند و هرچی یادت مونده نموداری بنویسundefinedدنبال کلید واژه ها باش و رمزگذاری کن
· · • • • ✤ • • • · · 𖧷 · · • • • ·#درسی
به سوی موفقیتundefinedundefinedundefined🫶undefined# مریمیundefined

۱۷:۰۳

*مدیریت زمانundefinedundefinedزمانت رو اینجوری مدیریت کن!ا┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄┄اundefined᯿بازه زمانی مشخص کن undefined᯿اولویت بندی کنundefined᯿برنامه روزانه داشته باش undefined᯿یه هدف کوچیک روزانه مشخص کن undefined᯿یه لیست نباید ها درست کن undefined᯿عوامل حواس پرتیت رو دور کن undefined᯿از ساعت روی میزت استفاده کن نه از ساعت موبایلت ᯽🩵᯿استفاده از گوشی رو کاهش بده#کاربردی
به سوی موفقیتundefinedundefined# مریمیundefined

۱۷:۰۳

قبرستان پرشده از جوونایی ک جیگر شیر داشتن undefinedundefined#مالک

۱۸:۰۵

هوا دچار غم است و انسان دچار تحملundefined......️ #مالک

۱۸:۰۵

ولی هیچی مثل رفیق های دوره‌ی راهنمایی نمیشه 🤌🫂️ #مالک

۱۸:۰۵

چشماش‌لیدوکائینه‌و‌صداش‌مورفین‌قلبم:) #مالک

۱۸:۰۵

Hello 🫣🫶دوستان عذر می‌خوام تا 28 ام نمیتونم زیاد آن باشم و براتون فعالیت کنم 🥲#مریمی

۲۰:۲۵

بازارسال شده از M
thumbnail
undefinedundefined گالری بنیامین undefinedundefinedدنیای زیبایی و درخششundefined لوازم آرایشی و بهداشتی خاصundefined بدلیجات لوکس و ترندundefined ارسال به سراسر کشورundefined تخفیف‌های هیجان‌انگیزundefined مهرستانundefined ۰۹۹۲۶۸۴۲۲۰۹شماره تماسآیدی جهت سفارش:@gallery_benyaminگالری بنیامین (مهرستان؛سراوان؛سوران)🥹undefined@galerybenyaminزود باش جوین شوundefinedundefined

۱۵:۰۸

ما که بودنمون قشنگ نبود ..‌‌..! بزار نبودنمون قشنگش کنه ....))undefinedundefined#مریمی

۱۸:۲۰

ساڪتم ، اما پرم از حرفهاے تلخundefined#مریمی

۱۸:۲۰

سیییلااامundefined🫧حالتون چطورهundefined🤍#مریمی

۵:۵۰

امروز رو به قهرمانان زندگیمون که مثل یک کوه استوار پشتمون بودن و نزاشتن که کم بیاریم و ناراحت بشیم و هیچوقت دستمون رو ول نکردن و مایه افتخار همه هستن undefined🫂تبریک میگم🥹🩷#مریمی

۵:۵۵

thumbnail
مریمی🥹undefined#مالک

۲۱:۱۴

چܩ خـمـاریـ🥹🙊
undefined مریمی🥹undefined #مالک
🥺🫂undefinedقربونت برم معن عشقم🥹🫀undefined#مریمی

۲۱:۲۱

#پارت71
اسمشو سرچ زدم و وارد صفحه چتش شدم اه لعنتی پروفایلی نداشت و سیاه بود
.عجیب بود که کوه غرور و جذابیت هیچ پروفایلی برای تلگرام خودش نذاشته بود!!
البته شایدم این خط دومش باشه و خط اصلیش یکی دیگه باشه که من هنوز اونو ندارم.ناامیدانه از صفحه چتش خارج شدم
و از تل اومدم بیرون، گوشیمو قفل کردم و گذاشتم زیر بالشتم.توی تاریکی خیره شده بودم به پنجره و داشتم با خودم فکر می‌کردم
فردا قراره چه اتفاقی برام بیفته؟همینطور که داشتم فکر می‌کردم یادم اومد که اصلاً موضوع رو به مامان نگفتم
ای وای خاک بر سرم باید فردا صبح قبل از رفتن به مدرسه حتماً این موضوع رو به مامان بگم
چون به گفته حرف کوهیا بعد از مدرسه باید بریم تا لباس بخریم
.وای اگه مامان اجازه نده که برم چی؟؟
اون وقت تمام نقشه‌هامون نقش بر آب میشه و یه جورایی بدبخت میشم
.خدایا یه خروس قربونی می‌کنم برای اینکه مامان اجازه بده تا فردا به مهمونی دروغکی که ساخته بودم برم
.بعد از فکر کردن به چرت و پرت‌های بیخودی و الکی بعد از یک ربع خوابم برد....
صبح.با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم هنوز بدن درد و سردرد داشتم اما حالم از دیشب بهتر شده بود.
از سرجام بلند شدم و به سمت سرویس رفتم
#پارت72
به سمت سرویس رفتم و بعد از انجام عملیات مورد نظر صورتمو شستم و مسواک زدم.
مانتو فرم مدرسم رو هم تنم کردم و بعد از مرتب کردن موهام مقنعم رو سرم کردم
نگاهی از داخل آینه به خودم انداختم رنگم کمی رو به زردی می‌زد اما.کلا اوکی بودم
.تصمیم گرفتم مقداری تینت بردارم و گونه‌هامو قرمز کنم تا صورتم از این رنگ بیخودی در بیاد
تینت رو.برداشتمو کمی به گونه‌هام مالیدم حالا یکم صورتم شاداب‌تر شده بود از در اتاق بیرون زدم و وارد آشپزخونه شدم
که دیدم مامان بابا و رامتین دور هم نشستن و دارن در سکوت صبحونه می‌خورن
ماشالله فکر کنم فقط من اینجا اضافی بودم که هیچکس منو صدا نزده بود. بیخیالشون شدم و بعد از سلام کردم به بابا
و مامان رفتم روی صندلی کنار مامان نشستم.مامان با دیدنم لبخندی زد و صبح بخیر گفت
+سلام مادر حالت خوبه؟
سلام مرسی بهترم

.نمی‌خواستم بابا از ماجرای دیشب چیزی بدونه به خاطر همین سعی کردم موضوع رو منحرف کنم تا.نفهمه

رو به مامان گفتم :

_اگه میشه لطفاً یه چایی برام می‌ریزی مامان.

مامان باشه ای گفت از سر جاش بلند شد به سمت کتری رفت و بعد از ریختن چایی به سمتم اومد.

کمی شکر برداشتم و توی لیوانم ریختم.

#پارت73

همونطور که داشتم با چایی قاشق چاییم رو شیرین می‌کردم بابا از سر جاش بلند شد و بعد از خداحافظی با همه از خونه زد بیرون

.فرصت رو مناسب دیدم تا به مامان در مورد مهمونی امروز بگم

.لقمه کوچیک نون و پنیر برای خودم گرفتم و انداختم داخل دهنم همونطور که لقمه رو می‌جویدم

هورتیم به چایی می‌زدم و رو به مامان گفتم:

_.مامان راستش یه چیزیو می‌خواستم بهت بگم

.مامان که داشت چای تلخش رو می‌خورد سرشو بلند کرد و گفت:

+ جانم چی شده.؟

خوب خدا رو شکر مثل اینکه امروز روی دنده مهربونی بود پس می‌تونستم درخواستمو بهش بگم

.بدون حاشیه گفتم:

راستش امروز تولد یکی از دوستامه می‌خواستم ببینم اگه اجازه بدی بعد از ظهر بعد از مدرسه با بچه‌ها بریم تولدش

.مامان با شنیدن این حرفم اخماش رفت تو همو گفت:
+ تو تازه مریض شدی هنوزم خوب نشدی می‌خوای بری تولد تا بقیه رو هم مریض کنی؟ نخیر نمی‌شه
.لب و لچمو آویزون کردم تا شاید دلش به حالم بسوزه
_آخه مامان همه دوستام دارم میرن مگه میشه من نرم؟
+وقتی مریض هستی بله باید بمونی توی خونه استراحت کنی تا بهتر شی
_.مامان به خدا خوبم با آمپولی که دیروز بهم زدن خیلی حالم بهتر شده لطفاً اجازه بده برم دیگه
.مامان سکوت کرد و در حال فکر کردن بود.
#پارت74
خودشم می‌دونست که چه بگه چه نگه به هر حال من به این مهمونی می‌رفتم
پس بهتره که با زبون خودش رضایت بده. بعد از دو دقیقه سکوت سرش رو بلند کرد و گفت.:
+باشه اگه حالت خوبه من حرفی ندارم فقط تا قبل از ساعت ۹ خونه باش.
نیشمو باز کردم و چشمکی بهش زدم
_دمت گرم مامان عشقی
.بعد از خوردن صبحانه با مامان خداحافظی کردم و.به سمت در رفتم. کتونی‌هامو پام کردم و آروم آروم به سمت مدرسه حرکت کردم
.چون یکم ناخوش احوال بودم آروم حرکت می‌کردم بعد از ۲۰ دقیقه به مدرسه رسیدم
.سرمو از داخل در انداختم بیرون که با دیدن صف.خودمو بدو بدو به بچه‌ها رسوندم
.با دیدن ناظم که داشت اون بالا چرت و پرت می‌گفت خودمو پشت یکی از بچه‌ها قایم کردم
.اگه منو می‌دید خیلی بد می‌شد چون که دیروز گفت اولیامو بیارم و من نیاورده بودم ، من حتی به مامانمم نگفته بودم
چون اگه می‌گفتم نمی‌ذاشت که امروز به این جشن بیام.از استرس داشتم ناخنامو می‌جویدم تا مبادا.ناظم منو ببینه
یا بخواد منو صدا کنه!!.خدا رو شکر مثل اینکه چشمش بهم نخورده بود
بعد از خوندن

۱۵:۳۹

قرآن و سرود ملی ناظم.دستور داد که بچه‌ها به سمت کلاس‌ها برن
.داشتم به طور مخفیانه لابلای بچه‌ها رد می‌شدم که ناظم منو دید و گفت....
#پارت75
ناظم منو دید و گفت:
+ کاظمی!! بیا اینجا ببینم
وای بسم الله گاوم زایید باز ، آب دهنمو قورت دادم و از پشت فاطی گوجه خپل کلاسمون در اومدم
بعله خانوم؟؟

+ علیک سلام

ببخشید سلام

+ چرا تنها اومدی؟ اولیات کو؟؟
قیافمو ملوس کردم و گفتم:
خانوم بخدا دیشب مریض شدیم وقت نشد به مامانم بگم ، گواهی پزشکم اوردم براتون ، مادرم گفت مدرسه نرو ولی من گفتم نه از درسام عقب میمونم

آره جون عمم ، از حرفای خودم داشت خندم میگرفت ولی مجبور بودم این شعرو ورار تحویلش بدم تا دست از سرم برداره

ناظم سری تکون داد و گفت:

+ خیلی خب!! شنبه با اولیات بیا حتما

ای خدااا چرا این ول کن نبود؟؟ یادم باشه با کوهی جون صحبت کنم تا باش بحرفه و دست از سرم برداره

به اجبار گفتم:

باشه خانوم با اجازه

سرمو انداختم پایین و به سمت کلاس رفتم ، آوا روی نیم کت نشسته بود و داشت با پشت سریش صحبت میکرد
کیفمو روی نیم کت انداختم و گفتم:
_ هوف سلام
#مریمی

۱۵:۳۹

اینم از رمانمونundefinedundefined#مریمی

۱۵:۴۱

#پارت76
هوف سلام

آوا سلامی بهم گفت و چسبید بهم واس فضولی

نکن خره مریضم توام مریض میشی

+ ذلیل نمیرییی ، چت شد باز؟
دماغمو بالا کشیدم و با فین گفتم:
این رامتین سگ دیشب باهام آب بازی کرد سرما خوردم یکم

+ اوه اوه پس تا میتونی ازم فاصله بگیر تا منم مریض نشدم

خاک برسر جون دوستت کنم

+ چ کنیم دیگه حساسم ، حالا مهمونی چی میشه؟ نمیری؟
هیش بعدا در موردش حرف میزنیم

آوا با این حرفم خفه خون گرفت و سکوت کرد ، ده دقیقه بعد معلم اومد و شروع کرد به درس دادن

بعد از یک ساعت تمام گوش دادن به چرتو پرتای معلم کلافه سرمو روی دستم گزاشتم و چشمامو بستم

وای خدایا کی این کلاس کوفتی تموم میشه؟ تو همین فکرا بودم که زنگ خورد

زیر لب صلواتی دادم و از جام بلند شدم تا برم بوفه و یه چیزی بخرم و بخورم

داشتم به سمت بوفه میرفتم که با صدا کردن آوا برگشتم سمتش

ها چیه؟

+ صب کن منم بیام
#پارت77
چند ثانیه موندم تا آوا بهم برسه.با همدیگه به سمت بوفه رفتیم
از اونجایی که بوفمون کوفتم نداشت مجبور شدم همون خوراکی همیشگی رو بگیرم یعنی بیسکویت.و آبمیوه.
بعد از حساب کردن پول‌ها به سمت حیات رفتیم و یه گوشه نشستیم آبمیوم رو باز کردم و جرعه‌ای ازش خوردم.
آوا هم مشغول خوردن بود، بعد از اینکه بیسکویت و آبمیوم تموم شد دهنم رو پاک کردم و رو به آوا گفتم:
راستی کلاس بعدی چیه؟؟

آوا که همچنان داشت میلومبوند بود.دست از خوردن برداشت و رو بهم گفت:

+.ورزش

با شنیدن اسم ورزش یک لحظه خوشحال شدم اما یادم اومد که مریضمو نمی‌تونم زیاد بدو بدو کنم.

_اه لعنت بهش من که حالم زیاد خوش نیست مجبورم یه گوشه بشینم.

+حیف شد با بچه‌ها تصمیم گرفتیم که وسطی بازی کنیم حالا تو یه گوشه بشین و ما رو تشویق کن.

_عیب نداره هفته بعدی حالم اوکی میشه و خودم میام بازی می‌کنم

.یکم دیگه با آوا چرت و پرت گفتیم و بعد از خوردن زنگ به سمت کلاس حرکت کردیم..

کلاس که شدم هر کسی داشت با بغل دستیش صحبت می‌کرد و همه مشغول بودن

.یک ربع گذشته بود اما هنوز معلم نیومده بود نگاهی به ساعت کردم و کلافه گفتم:

پس کی میاد این معلم؟

#پارت78
آوا شونه ای بالا انداخت و گفت:
من والا خبر ندارم می‌خوای برم دفتر بپرسم ازشون!!
سری تکون دادم و گفتم:
آره برو بپرس یک ربع از وقت کلاس گذاشته و هنوز معلم نیومده! حالا اگه یه درس دیگه‌ای بود میومدن و می‌دیدند که معلم هست یا نه

_.الان میرم می‌پرسم صبر کن

آوا از سر جاش بلند شد و به سمت در رفت که همزمان با اون ناظم هم وارد کلاس شد.

با دیدنش سیخ سر جام نشستم ناظم نگاهی به بچه‌ها انداخت و گفت :

+بچه‌ها امروز معلم ورزشتون نمیاد

.بچه‌ها داشتن از این حرف ذوق می‌کردند که با حرف بعدی ناظم همه پوکر فیس نگاش کردیم

+اما به جاش صحبت کردم تا آقا معلم بیاد بهتون ریاضی درس بده

.با گفتن این حرفش قیافم مچاله شد دوست داشتم.دست بندازم دهنشو چاک بدم

.همه بچه‌ها داشتن اعتراض می‌کردند اما ناظم اصلاً به حرفشون توجه نکرد و از کلاس رفت بیرون

.تو کلاس قلقله‌ای بود ، بعد از ۱۰ دقیقه معلم یعنی همون کوهی جون وارد کلاس شد

.همه از سر جاشون بلند شدن بعد از دادن صلوات نشستیم.کوهیار سلام زیر لبی به همه گفت و کیفشو گذاشت روی میز

.داشتم در دیوارو نگاه می‌کردم یعنی حواسم بهش نیست.

حدود چند دقیقه‌ای خودمو مشغول در دیوار نشون دادم و.دیگه نتونستم طاقت بیارم و‌....

#پارت79

دیگه نتونستم طاقت بیارم و نگاهمو بردم سمت کوهیار که از قضا اونم داشت منو نگاه می‌کرد

نمی‌دونم چرا هول شدم و زیر لبی بهش سلام گفتم

خندش گرفته بود از این حرکتم.با سوتی که دادم نگاهمو ازش دزدیدم و سمت دفترم بردم

.آوا که دیده بود این صحنه رو زد به پهلوم و گفت:

+ خاک بر سرت چرا بهش سلام گفتی سوتی دادی احمق

.دستمو روی پیشونیم گذاشتم و آروم گفتم :

_چیکار کنم هول شدم نمی‌دونستم که اونم داره منو نگاه می‌کنه

+.ایراد نداره ریلکس باش

هوفی کشیدم و تصمیم گرفتم توجهمو معطوف درس کنم

.دو دقیقه بعد کوهیار به سمت تابلو رفت و مشغول دادن درس شد

از اونجایی که از ریاضی متنفر بودم اما مجبور بودم بفهممش

.چون اگه با همین روند پیش می‌رفتم صد در صد ریاضی رو تجدید بودم

البته انگلیسیمم همین داستان براش پیش میومد.کوهیار مشغول درس بودا منم با دقت به تابلو نگاه می‌کردم

از اونجایی که هیچی نمی‌فهمیدم.تصمیم گرفتم حداقل تمام چیزهایی که رو تابلو میگه رو منم بنویسم داخل دفترم

مشغول نوشتن بودم که کوهیار گفت:

+ خب بچه‌ها تمرینات روی تابلو رو نوشتید می‌خوام پاکش کنم

.من که هنوز وسطاش بودم دستمو بردم بالا گفتم:

آقا اجازه ما هنوز ننوشتیم.

#پارت80
نیم نگاهی بهم انداخت و با مهربونی گفت :
+اوکیه بنویس صبر می‌کنم
از این لحن صحبتش واقعاً تعجب کرده بودم اما به روی خودم نیاوردم
تمام چیزهایی که رو تابلو بود رو داخل دفترم یا

۱۹:۵۹

یادداشت کردم و وقتی همش تموم شد گفتم:
آقا تموم شد می‌تونید پاک کنید.

با این حرفم کوهیار تابلو رو پاک کرد و دوباره مشغول نوشتن شد

ای خدا سرطان دست گرفتم از بس که نوشتم پس کی تموم میشه این ریاضی مسخره.؟؟

زیر لبی رو به آوا غرغر.کردم و گفتم:

چقدر دیگه مونده از درس

آوا نگاهی به تابلو انداخت و گفت :
+من چه می‌دونم چقدر مونده فعلاً که همینجوری داره مثل فرفره درس میده.
_خوب مرگ بگیرتت بهش بگو زیاد درس نده تا بتونیم کم کم متوجه بشیم
.آوا سری به نشانه تاکید تکون داد و گفت:.
+ راستیتش خودم دارم مبحث‌ها رو با هم قاطی می‌کنم باشه الان بهش میگم
.آوا دستشو بالا باردار رو به کوهیار گفت:
+ آقا اجازه میشه یکم کمتر درس بدین ؟مبحث قبلی با بعدی داره قاطی میشه.
کوهیار از اونجایی که می‌دونست آوا.شاگرد زرنگ کلاسه و الکی چیزی نمیگه برگشت و بهش گفت:
+.باشه پس برای امروز بسته.زنگ ورزشتونم بود و نمی‌خوام زیاد خسته‌تون کنم می‌تونین برین داخل حیاط
.همه بچه‌ها دست و جیغ زدن و دفتراشونو بستن و انداختن داخل کیفشون.

۲۰:۱۴