۱۴:۳۱
┄─۫─
─݀
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
۱۴:۳۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۵:۲۱
︶҄ ͝ ͡︶٘⏝ ͝ ͡⏝
۱۵:۲۱
۱۵:۲۲
افسانهای که به نام ( نخ قرمز ) شناخته میشود و قرنها بخشی از فرهنگ کشور چین ، کره ، ژاپن و برخی دیگر از کشور های آسیایی بوده است . این اسم از یک افسانه قدیمی چینی سرچشمه میگیرد . بر اساس افسانه ، خدای ازدواج که برروی ماه زندگی میکند ، کتابی حاوی نام تمام افرادی که قرار است با یکدیگر آشنا شوند را حمل میکند . او در مهتاب یک نخ قرمز و نامرئی را به مچ پای هر یک از آنها بسته و به شریک زندگی خود متصل میکند . این نخ ها ممکن است گره بخورند و یا حتی آنقدر کشیده شوند تا به اندازهی یک تار مو در بیایند ، اما هرگز پاره نمیشوند و تا زمانی که این دو در نهایت یکدیگر را ملاقات کنند باقی میماند . افسانهی نخ قرمز در فرهنگ چینی اهمیت چشمگیری داشته و امروزه هنوز در رسانههای مختلف به آن اشاره میشود . این افسانه برای توصیف مفهوم عشق واقعی استفاده میشود . دونفر که قرار است باهم باشند ، بدون توجه به زمان ، مکان و شرایط همیشه راه خود را به سوی یکدیگر پیدا میکنند . ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙
۱۵:۲۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۷:۳۸
۱۷:۳۸
۱۷:۳۹
⠀چای خونه⠀
تصویر
هر زمان که به خانه مادربزرگ میروم ، خاطرات دوران کودکی ، از جلوی چشم هایم عبور میکنند . به یاد آوردنشان دل نشین است اما بعضی وقت ها ، پیش میآمد که احساس دلتنگی بکنم . وقتی به آنجا سفر میکنم ، احساس میکنم باز هم در آن زمان قرار دارم ، همان جثه ، همان سن و... . اما اینبار چیزی فرق دارد... من دگر آن سرزندگی و شادابی را در وجود خود حس نمیکنم . در زمان کودکی همیشه با دوستانم قایم باشک بازی میکردم . هر زمان که سعی میکردم در خانه مادربزرگ قایم شوم ، چشمهایم به سمتِ ساعتِ دیواری چوبیای میرفت که مادربزرگم برروی دیوار نصب کرده بود . با خود سوال میکردم ، این چیزِ بزرگ که برروی دیواره هاست چه نام دارد ؟ ، چرا بعد از مدتی که سرم را به طرفِ آن وسیله چوبی برمیگردانم جای آن دو چیزِ کوچکِ داخلش تغییر کردهاست ؟... . عقربه ها روی دیوارِ صورتی میرقصیدند ، مثل دختری که با آهنگی ملایم رقصِ باله انجام میدهد و در رویاهایش چرخمیزند . زمان نه میدوید و نه میترساند... فقط با رنگهایی روشن آهسته گذر میکرد . توجهی به زمان نداشتم و روزهایم را فقط با بازی گوشی میگذراندم . هرچقدر هم که آن روز طول میکشید ، من بازهم لذت میبردم . اکنون ، هرروز که چشمانم را در تخت باز میکنم ، تعجب میکنم که چطور آنقدر زود ، امروز شد ؟ . ساعتِ دیواری از من چیزی کم نکرده بود اما هر زمان که به آن نگاه میکردم به یادم میآورد که باید قدر روز ها و باهم بودن را بیشتر میدانستم . ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙
۱۷:۳۹