باران تندی میبارید و زمین از گل پر شده بود، انگار که زمین هم برای رنج این خانواده گریه میکرد. هیئت نسائیه برنامهای نداشتند، چرا که گفته بودند باید روز یکشنبه را در کنار خانوادهشان بگذرانند. تصمیم گرفتیم خودمان دستبهکار شویم و کمک های امهات القدس را به آنها برسانیم . با فاطمه و یکی از دوستانم که خانواده مجروحان را میشناخت، هماهنگ کردیم و با بچهها به راه افتادیم. به منزل یکی از مجروحان رسیدیم، پدر خانواده با چهرهای که خستگی روزگار بر آن نشسته بود، به استقبالمان آمد. احترامی عمیق در رفتارش موج میزد، اما چشمانش گواه یک دنیا درد و نگرانی بود.
به خانهشان دعوت شدیم؛ جایی کوچک اما پر از زندگی. اینجا همگی در کنار هم زندگی میکردند. عروس، همسر، بچهها و پدر و مادر مجروح. با وجود همه سختیها، خانواده همچون حصاری امن برای یکدیگر بودند. کودکانی که میخندیدند، مادری که کنار اجاق کوچک غذا میپخت و پدر بزرگی که مدام حواسش به نوهها بود. زندگی در آنجا با همه سختیهایش همچنان جاری بود.#سفر_نامه#الی_حبیبتی#امهات_القدس#مقاومت#لبنانروایت های سری دوم را با هشتگ زیر دنبال کنید:#روایت_دوماخبار سفر ما به بیروت رو اینجا دنبال کنید
۱۳:۰۵