این عکسو زمانی گرفتم که از باارزش ترین دارایی مادی و معنوی زندگیم هرچند خیلیییی ناچیز،دل کندم.وقتی با همسرم تصمیم گرفتیم حلقه های ازدواجمونو در حضور امام رضا جانمون تقدیم جبهه ی مقاومت کنیم.شاید به لحاظ مادی به چشم نیاد و کمک چندانی هم نکنه.اما برای من یک تکه از قلبم بود و تنها چیزی که داشتم.و برای جدایی از خودم از جدالی سخخخخت با نَفْسم برگشته بودم
اما انگشت متورم و قرمزم گواهه که هرچه کردم از دستم درنیومد.خادمه ی حرم هم خواست کمک کنه اما نشد.به هرکدوم از بخش نذورات در صحن های مختلف حرم هم مراجعه کردیم نتونستن کمکی کنن.
ما برگشتیم با تحیر که چرا امام رضا ازم نپذیرفت؟
اما من دل کنده بودم.دیگه متعلق به خودم نمیدونستمش. تو این فکر بودم که ببرم طلافروشی و بشکنم،نهایت مقداری از ارزشش کم میشد اما به دست صاحبانش میرسید.
امروز دعوت شدیم روضه ی نهضت مادری.در بین گوش دادن به سخنرانی با انگشترم بازی میکردم که یکباره از دستم سُرخورد و بیرون اومد.ناباورانه کف دستم گرفتم و با بغض نگاهش کردم.چرا امروز و اینجا؟!
حس کردم امام رضا جان مهربانم منو فرستادن پیش مادرشون.حس کردم همون روز ازم قبول کردن اما تایید رو حضرت مادر زدن🥹
همون موقع در حضور حضرت زهرا سپردمش به عزیزی که مسئول جمع اوری کمک ها بود.
روضه ی امروز از پربرکت ترین روضه های عمرم بود
#همدلی_طلایی_۳_درراه_است......
@daryafh98
#امهات_القدس#مادران_مقاومت#اجتماع_مادران_تمدن_ساز#همدلی_طلایی۳#مثل_زهرا_پای_حق_ایستاده_ایم_وعده_صادق_۳
بله | ایتا
۱۹:۴۱