بله | کانال کانال اشتراک تجربه
عکس پروفایل کانال اشتراک تجربهک

کانال اشتراک تجربه

۴۲۵عضو
بازارسال شده از هم آوایی بدون مرز
thumbnail
undefined مثل سربازی کوچک
آفتابِ ظهر، سایه‌های خیمه‌ی مقاومت را ذوب کرده بود. پسرک، با گونه‌های سرخ‌از‌گرما و موهای چسبیده به پیشانی، مثل سربازی کوچک جلوی عکس‌های شهیدان ایستاده بود. مادرش، با مانتوی روشن و شالِ نازک در حالیکه موهایش را مرتب می‌کرد، با بی‌حوصلگی دستش را کشید: « بریم برسیم دیگه...ظهره..حرم شلوغه... هوا گرمه!»ولی پسرک مثل سربازی که مأموریت دارد، تکان نمی‌خورد. انگار در دنیای دیگری بود؛ دنیایی که در آن بچه‌های هم‌سنش در غزه، زیر آفتابی حتی سوزان‌تر، جان می‌دادند.با دقت به روایت گوش می‌داد؛ همه‌چیز را می‌فهمید؛ از «تجربه سازش یا مقاومت در منطقه» گرفته تا خباثت کشورهای شریک رژیم غاصب که بچه‌های همسنِ خودش را به خاک می‌کشند.وقتی روایت تمام شد، با چشمانی برق‌زده پرسید: "می‌تونم یه نقشه بردارم؟ می‌خوام تو مدرسه به دوستام نشون بدم..."مادرش با بی‌حوصلگی گفت: "این چه کاریه؟ زود باش بریم."اما پسرک، با همان دست‌های کوچک و عرق‌آلود، نقشه را محکم  در دست گرفت و گفت:«اولین باره این روایت رو می‌شنوم، می‌خوام قصه شون رو به دوستامم بگم» و در حالی که مادرش او را به سمت حرم می‌کشید، نگاهی به خیمه انداخت. در دلش نقشه‌ای می‌کشید؛ نقشه‌ای برای تعریف کردن داستان غزه به دوستانش در کلاس چهارم دبستان.
undefined مشهد، اردیبهشت ۱۴۰۴، جوار حرم مطهر امام رضا(ع)، خیمه مقاومت
#روایت#خیمه_مقاومت #وعده_صادق_۳ #BOYCOTT_ISRAEL
undefinedundefinedundefined هم آوایی بدون مرزundefined @hamavaie

۱۷:۴۵