شبی آمد خدا در پشت معبربگفتم ای خدا اینجاست پیمبر
زمین و آسمان نور است و خورشیدبرابر بیرمق از نور توحید
بگفت بر من خدا، هست جانشینم؟ علی را گویم آن دُر نگینم
بگفتم ای خدا او هست و بانوبر احمد نشستند خود دو زانو
کلامت یکبهیک تکرار احمدعلی فرمان پذیرد، آنچه آمد
خدایا فاطِمه نورانی از توستعلی و احمد از نورش ترا جُست
خدا انگار پبمبر هست غمگینمبادا نقشه ابلیس رنگین
علی تنها بماند در تن دینهزار نیرنگ برش آید ز بد کین
که جان فاطِمه گیرد دد دوندل شویش شود پر غصه و خون
تن ابلیس رود بر منبر اوهزاران آیه را خواند بَر هو
چنان دینت برد بیراهه از راهتن خوبان کند پر ناله و آه
تن یازده ستاره غرق در خونتن هر گفتهات سازد دگرگون
چنان مردم کند آواره، همراههزار و اندی در پی، جمله گمراه
خدا گفتا بگو آید سحرخیزسر ابلیس بُرد با خنجری تیز
چنان گیتی کند آوازه جانهمه دلبستهام، آوای قرآن
زمین آوازهخوان، هردم نداییصدایم میزند هر آشنایی
بهشت گردد تنِ مشتاقِ پاکانو دوزخ خود تن یارانِ شیطان
بگفتم ای خدا سختی چه بسیارولی آخر بُود، زیباترین دار
علی و فاطمه هربار گفتندهمه را میپذیریم و شکفتند
پیمبر گفت کسایم را کنید یادکه هر دم میبرد سختی ز بنیاد
دعا سازید خدا در گوش مهدیبخواند زمزمه، آماده هستی
کنون گیتی بخواهم پاکترین جاتو برخیز تا زمین گردد، سر و پا
«صفا» اندر قنوت هر نمازتدعایی کن چنین سازد خدایت
که مهدی آید و آوازه خوانشهمه گیتی سراپا جانِ جانش
زمین و آسمان نور است و خورشیدبرابر بیرمق از نور توحید
بگفت بر من خدا، هست جانشینم؟ علی را گویم آن دُر نگینم
بگفتم ای خدا او هست و بانوبر احمد نشستند خود دو زانو
کلامت یکبهیک تکرار احمدعلی فرمان پذیرد، آنچه آمد
خدایا فاطِمه نورانی از توستعلی و احمد از نورش ترا جُست
خدا انگار پبمبر هست غمگینمبادا نقشه ابلیس رنگین
علی تنها بماند در تن دینهزار نیرنگ برش آید ز بد کین
که جان فاطِمه گیرد دد دوندل شویش شود پر غصه و خون
تن ابلیس رود بر منبر اوهزاران آیه را خواند بَر هو
چنان دینت برد بیراهه از راهتن خوبان کند پر ناله و آه
تن یازده ستاره غرق در خونتن هر گفتهات سازد دگرگون
چنان مردم کند آواره، همراههزار و اندی در پی، جمله گمراه
خدا گفتا بگو آید سحرخیزسر ابلیس بُرد با خنجری تیز
چنان گیتی کند آوازه جانهمه دلبستهام، آوای قرآن
زمین آوازهخوان، هردم نداییصدایم میزند هر آشنایی
بهشت گردد تنِ مشتاقِ پاکانو دوزخ خود تن یارانِ شیطان
بگفتم ای خدا سختی چه بسیارولی آخر بُود، زیباترین دار
علی و فاطمه هربار گفتندهمه را میپذیریم و شکفتند
پیمبر گفت کسایم را کنید یادکه هر دم میبرد سختی ز بنیاد
دعا سازید خدا در گوش مهدیبخواند زمزمه، آماده هستی
کنون گیتی بخواهم پاکترین جاتو برخیز تا زمین گردد، سر و پا
«صفا» اندر قنوت هر نمازتدعایی کن چنین سازد خدایت
که مهدی آید و آوازه خوانشهمه گیتی سراپا جانِ جانش
۴:۵۳
بیا مجنون، بیا مجنون، بیا جانپریشانم، پریشانم، پریشان
اگر لیلی پریشان تو گشتهنوایت میکند از ژرفی جان
اگر لیلی ندارد رویش موگرش او آبلهرو و جان لرزان
تو خود مشتاق لیلی بودی و بسچرا اکنون گذر سازی ز مستان
تو که عشقت به او آوازه گشتهچرا پنهان کنی خود را ز ایشان
اگر عاشق نبودی پس چرا تودل لیلی گرفتی، کردی قربان
نوای وصل تو آمد ز مشرقبیا که لیلیات در پیچِ افتان
اگر دیر آمدی لیلی بیفتادکه را خواهی رها سازی ز گرگان
کنون لیلی نشسته بر ره توهّراسان و هَراسان و هَراسان
هَراسان است نیایی گاه دیدارهزار طعنه شنیده در پس آن
بگفته لیلی بر طعنه زنانشتو خود آیی جهان سازی گلستان
مبادا او بمیرد در چنین حالبیا زنده کن این پیکر بیجان
مبادا دشمنت گوید بَر مابه که دلبستهاید نازک خیالان
مخواه تا ما شویم نیشخند آناندل ما بشکند اینگونه نادان
درست است پاکی و پاکان پسندیز هر ناپاکیای هستی گریزان
و ما هم پرگناه و مست و ویرانولی ما دل سپردیم نزد خوبان
مبین ما را که ما مست گناهیمبه بادی سُر خوریم در دام شیطان
نسیم یادتان بر دل چنان استکه باران میدمد بر چشم یاران
اگر چه ما فقیران وفائیمتو فقر ما مزن بر ما به قرآن
دلی مَشکن ز این آواره در جانندارد او پناهی جز به یزدان
دل ما شیشهای بیرنگ و بیغشبرش مهر شما حک کرده جانان
بیا ما را رهان از بند ابلیسخودت خطی بکش بر این گناهان
تو دست ما بگیر در این شب تارخودت گرما بده بر این زمستان
که چون مهرت به ما بارش بگیردهزار غنچه زند خار بیابان
«صفا» در آرزوی دیدن توستبیا وز نو بنا کن جان ویران
اگر لیلی پریشان تو گشتهنوایت میکند از ژرفی جان
اگر لیلی ندارد رویش موگرش او آبلهرو و جان لرزان
تو خود مشتاق لیلی بودی و بسچرا اکنون گذر سازی ز مستان
تو که عشقت به او آوازه گشتهچرا پنهان کنی خود را ز ایشان
اگر عاشق نبودی پس چرا تودل لیلی گرفتی، کردی قربان
نوای وصل تو آمد ز مشرقبیا که لیلیات در پیچِ افتان
اگر دیر آمدی لیلی بیفتادکه را خواهی رها سازی ز گرگان
کنون لیلی نشسته بر ره توهّراسان و هَراسان و هَراسان
هَراسان است نیایی گاه دیدارهزار طعنه شنیده در پس آن
بگفته لیلی بر طعنه زنانشتو خود آیی جهان سازی گلستان
مبادا او بمیرد در چنین حالبیا زنده کن این پیکر بیجان
مبادا دشمنت گوید بَر مابه که دلبستهاید نازک خیالان
مخواه تا ما شویم نیشخند آناندل ما بشکند اینگونه نادان
درست است پاکی و پاکان پسندیز هر ناپاکیای هستی گریزان
و ما هم پرگناه و مست و ویرانولی ما دل سپردیم نزد خوبان
مبین ما را که ما مست گناهیمبه بادی سُر خوریم در دام شیطان
نسیم یادتان بر دل چنان استکه باران میدمد بر چشم یاران
اگر چه ما فقیران وفائیمتو فقر ما مزن بر ما به قرآن
دلی مَشکن ز این آواره در جانندارد او پناهی جز به یزدان
دل ما شیشهای بیرنگ و بیغشبرش مهر شما حک کرده جانان
بیا ما را رهان از بند ابلیسخودت خطی بکش بر این گناهان
تو دست ما بگیر در این شب تارخودت گرما بده بر این زمستان
که چون مهرت به ما بارش بگیردهزار غنچه زند خار بیابان
«صفا» در آرزوی دیدن توستبیا وز نو بنا کن جان ویران
۱۵:۱۵
گویند شبی، نیمشبی، مهر به آواز در آمددر وادی او جان به لبی بود به پرواز در آمد
از صخره بپرسید که چرا بست نشستی؟ در پاسخ او جوجه مرغی ز سر ناز در آمد
سیل است ببین موج زند آب به پهلوگر او ننشیند، به چگون غاز در آمد؟
مهر آنکه، مسازی، خانهی امید تو ویرانگر سنگ زنی، دادستانش خود ایاز در آمد
از سرخی شب نالهی خورشید تو شنیدی؟ خواهد که رود تار، رخ او بدین ساز در آمد
ای آنکه ترا مست نمود تابش خورشیدتا نور خدا بارش این گوی، دگر باز در آمد
از صخره بپرسید که چرا بست نشستی؟ در پاسخ او جوجه مرغی ز سر ناز در آمد
سیل است ببین موج زند آب به پهلوگر او ننشیند، به چگون غاز در آمد؟
مهر آنکه، مسازی، خانهی امید تو ویرانگر سنگ زنی، دادستانش خود ایاز در آمد
از سرخی شب نالهی خورشید تو شنیدی؟ خواهد که رود تار، رخ او بدین ساز در آمد
ای آنکه ترا مست نمود تابش خورشیدتا نور خدا بارش این گوی، دگر باز در آمد
۱۹:۴۸
ندانستیم که روزی ما نمیبینیم ترادر خیال ما تو بودی جاودان اندر سرا
۷:۱۷
در حدیثی قدسی خداوند میفرماید:
«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ وَ لَوْ لَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ وَ لَوْ لَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا»
ای محمد! اگر تو نبودی، من آسمان و زمین را نمیآفریدم، و اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم، و اگر فاطمه نبود، شما را نمیآفریدم.
«لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ وَ لَوْ لَا عَلِيٌّ لَمَا خَلَقْتُكَ وَ لَوْ لَا فَاطِمَةُ لَمَا خَلَقْتُكُمَا»
ای محمد! اگر تو نبودی، من آسمان و زمین را نمیآفریدم، و اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم، و اگر فاطمه نبود، شما را نمیآفریدم.
۲۳:۳۸
گویند شبی عشق به فریاد در آمداز دولت او، مژدهای بر باد در آمد
چرخند ملائک به ردیف پیچکی پُر تابتا مژده رسد دوست که دلشاد در آمد
از خانه پر نور پیمبر چه نشان داشت؟ انگار که جبریل امین شاد در آمد
گویا که پیمبر زده بر عرش دو زانوهست مهرخی در پیش که اولاد در آمد
آن سجدهکنان آدمی نزد خداوندگفت سجده گذارند که مهزاد در آمد
ای آنکه شدی نقش خدا در رخ آدمبرخیز کنون لیلی فرهاد در آمد
اینک تو ببین تابش خورشید از این ماهگاهیست که خورشید ز بنیاد در آمد
گویا که زمین فشفشه نور به گیتیستکین نور خدایست ز شهزاد در آمد
از عرش کشیده بر زمین بال ملائکیک سوره سراسر بَرِ نوزاد در آمد
آنکس که نبیند رخ این حوری دریازو تنده ناپاک به فریاد در آمد
تاکیست که یازده تن انگور ز او رَستهر یک چو شکر بوده و خود راد در آمد
این سلسله در پیش خدا سلسله نوراز فرمانبرشان، ناجی و اوتاد در آمد
اینک که «صفا» گفت دمی از رخ خورشیدیک گوشه از آن بود که بر یاد در آمد
۱- تنده: نطفه
چرخند ملائک به ردیف پیچکی پُر تابتا مژده رسد دوست که دلشاد در آمد
از خانه پر نور پیمبر چه نشان داشت؟ انگار که جبریل امین شاد در آمد
گویا که پیمبر زده بر عرش دو زانوهست مهرخی در پیش که اولاد در آمد
آن سجدهکنان آدمی نزد خداوندگفت سجده گذارند که مهزاد در آمد
ای آنکه شدی نقش خدا در رخ آدمبرخیز کنون لیلی فرهاد در آمد
اینک تو ببین تابش خورشید از این ماهگاهیست که خورشید ز بنیاد در آمد
گویا که زمین فشفشه نور به گیتیستکین نور خدایست ز شهزاد در آمد
از عرش کشیده بر زمین بال ملائکیک سوره سراسر بَرِ نوزاد در آمد
آنکس که نبیند رخ این حوری دریازو تنده ناپاک به فریاد در آمد
تاکیست که یازده تن انگور ز او رَستهر یک چو شکر بوده و خود راد در آمد
این سلسله در پیش خدا سلسله نوراز فرمانبرشان، ناجی و اوتاد در آمد
اینک که «صفا» گفت دمی از رخ خورشیدیک گوشه از آن بود که بر یاد در آمد
۱- تنده: نطفه
۹:۰۷
یا محمد عشق را توفان زدهیک ستم بر خانهی ایمان زده
دیو آمد تا اجل آرد به اوخاک و خاشاک بر سر ایشان زده
دست قنفذ داد شلاق ستمدرب را بر پهلوی درمان زده
پر کشید نور خدا از این زمینسینه اندر غم خود یزدان زده
بشکند آن دست و آن پای خطاکه چنین پا بر تن افتان زده
صبح رستاخیز چگون سر آوریمزآنکه خود را از همه پنهان زده
یک تنی یاور نداشت بر این زمین؟ خانهاش را آتشی سوزان زده
چند روز از رفتن احمد گذشت؟ دخترش را اینچنین توفان زده
وای بر آنکس که دید و شد کنارآتشی سوزان برش ایوان زده
ننگ و نفرین بر تن ایشان، خداتا ابد شرم بر تن اینان زده
خوار باد آنکه نبی، گریان نمودخشمِ بر او، ایزد قرآن زده
آنچنان آتش برش یزدان زندکوه و دریا محو گر بر آن زده
ای«صفا» زهرای پاکان را ببینچو آینه نور یزدان بَر جهان زده
دیو آمد تا اجل آرد به اوخاک و خاشاک بر سر ایشان زده
دست قنفذ داد شلاق ستمدرب را بر پهلوی درمان زده
پر کشید نور خدا از این زمینسینه اندر غم خود یزدان زده
بشکند آن دست و آن پای خطاکه چنین پا بر تن افتان زده
صبح رستاخیز چگون سر آوریمزآنکه خود را از همه پنهان زده
یک تنی یاور نداشت بر این زمین؟ خانهاش را آتشی سوزان زده
چند روز از رفتن احمد گذشت؟ دخترش را اینچنین توفان زده
وای بر آنکس که دید و شد کنارآتشی سوزان برش ایوان زده
ننگ و نفرین بر تن ایشان، خداتا ابد شرم بر تن اینان زده
خوار باد آنکه نبی، گریان نمودخشمِ بر او، ایزد قرآن زده
آنچنان آتش برش یزدان زندکوه و دریا محو گر بر آن زده
ای«صفا» زهرای پاکان را ببینچو آینه نور یزدان بَر جهان زده
۱۵:۳۶
آمد بدستم چند غزل از حجرهی بالاتریانگار خدا خوانده بتو گُل واژهی دیباتری
محو غزلهای توام، ای هاتف آل نبیهربار که میخوانم ترا، نوسازهی زیباتری
انگار که جبریل امین بیواسطه آرد بتودهان به گفته وا کنی، سررشته غراتری
صد واژه اندر واژهات آید بکار تا فهم آنآید به دانای بشر، ای آنکه خود داناتری
دانا که آید پیش تو، مانند موری دانهبریک دانهای گیرد به سر از خرمن بالاتری
از هر طرف بینم ترا، مانند تو هرگز نبودای شاه مردان خدا، چون تکخدا یکتاتری
گویی همه گیتی یکی، تو یک تنه یگانهایتا محو یزدان میشوی، تو از همه شیداتری
گر خواندهاند جمعی ترا ایزد بسان تکخداندیدهاند نهان خدا، یزدان نه تو پیداتری
«صفا» اگر بیند ترا، ندیده او شیدای توستای که همه خوبان ز تو، تاجند و تو اولاتری
محو غزلهای توام، ای هاتف آل نبیهربار که میخوانم ترا، نوسازهی زیباتری
انگار که جبریل امین بیواسطه آرد بتودهان به گفته وا کنی، سررشته غراتری
صد واژه اندر واژهات آید بکار تا فهم آنآید به دانای بشر، ای آنکه خود داناتری
دانا که آید پیش تو، مانند موری دانهبریک دانهای گیرد به سر از خرمن بالاتری
از هر طرف بینم ترا، مانند تو هرگز نبودای شاه مردان خدا، چون تکخدا یکتاتری
گویی همه گیتی یکی، تو یک تنه یگانهایتا محو یزدان میشوی، تو از همه شیداتری
گر خواندهاند جمعی ترا ایزد بسان تکخداندیدهاند نهان خدا، یزدان نه تو پیداتری
«صفا» اگر بیند ترا، ندیده او شیدای توستای که همه خوبان ز تو، تاجند و تو اولاتری
۵:۴۱
ای آنکه خداوند ترا انشا کردبر واژه دمید روح ترا امضا کرد
بود دواتش گِل گندیدهی تورقص آن خامه، ترا معنا کرد
بر وادی اندیشه ترا جای بدادهر نهان درب به رویت وا کرد
نامها را به تو بسپرد همهگفته را بر تو چنین اجرا کرد
گردش جام برای تو بساختبر تنش، گسترشت انشا کرد
گر نبودش نگرَش بر تو چنینکی تو بودی، که ترا همتا کرد؟
پس نگر، تو گِل گندیده، چرا؟جانشین جای خودش ابقا کرد
این بدان جای تو هست بالاترمیتوان همچون خدا، ابدا کرد
آنچه از دانش فزونی با تلاشآخرت این دانشت غوغا کرد
بشو هشیار برای چه برتهر دو گیتی را چنین املا کرد
گر نئی هشیار روی دام ددانروح تو را بر دوزخش پیدا کرد
گر بری بار کجی بر خوان خودبار کج، جام تو را امحا کرد
هرچه بر عمر تو افزوده خداتند رود گرچه برت اهدا کرد
مرگ رسد آنی برند خاک تراتا مباد غفلت تو را رسوا کرد
گِل گندیده اگر راز گشودکس نماند مردهات همرا کرد
ار نخواهی تا شوی خوار لبانمردهات، بندگیات افشا کرد
تازه ماند پیکرت تا رستخیزتا خودش گواهی بر مولا کرد
نور ایزد بتراشد گِل توخامه از نو پیکرت زیبا کرد
آنچنان باش، خدا خوانده ترابهر آزادگی و مهر ترا برپا کرد
کاری کن ایزد تو گاه حساباز تو خشنود، چو سر بالا کرد
گیتی گر مزرعهی آخرت استاو «صفا» را به خدا شیدا کرد
بود دواتش گِل گندیدهی تورقص آن خامه، ترا معنا کرد
بر وادی اندیشه ترا جای بدادهر نهان درب به رویت وا کرد
نامها را به تو بسپرد همهگفته را بر تو چنین اجرا کرد
گردش جام برای تو بساختبر تنش، گسترشت انشا کرد
گر نبودش نگرَش بر تو چنینکی تو بودی، که ترا همتا کرد؟
پس نگر، تو گِل گندیده، چرا؟جانشین جای خودش ابقا کرد
این بدان جای تو هست بالاترمیتوان همچون خدا، ابدا کرد
آنچه از دانش فزونی با تلاشآخرت این دانشت غوغا کرد
بشو هشیار برای چه برتهر دو گیتی را چنین املا کرد
گر نئی هشیار روی دام ددانروح تو را بر دوزخش پیدا کرد
گر بری بار کجی بر خوان خودبار کج، جام تو را امحا کرد
هرچه بر عمر تو افزوده خداتند رود گرچه برت اهدا کرد
مرگ رسد آنی برند خاک تراتا مباد غفلت تو را رسوا کرد
گِل گندیده اگر راز گشودکس نماند مردهات همرا کرد
ار نخواهی تا شوی خوار لبانمردهات، بندگیات افشا کرد
تازه ماند پیکرت تا رستخیزتا خودش گواهی بر مولا کرد
نور ایزد بتراشد گِل توخامه از نو پیکرت زیبا کرد
آنچنان باش، خدا خوانده ترابهر آزادگی و مهر ترا برپا کرد
کاری کن ایزد تو گاه حساباز تو خشنود، چو سر بالا کرد
گیتی گر مزرعهی آخرت استاو «صفا» را به خدا شیدا کرد
۱۲:۳۹
با ادب باش که مردان ادب خیز جهانجز ادب هیچ نبردند به اندیشه و جان
جان هرکس که رود پیش بلندای ادبنور آزادی بگیرد، گرچه این جان پر تب
جان هرکس که رود پیش بلندای ادبنور آزادی بگیرد، گرچه این جان پر تب
۱۰:۰۳
کی خدا باور شود خوار کسیسربلند باشد نه خم بر ناکسی
اوست بر هر ناتوان مهر و وفابر سر هر سرکشی چوب خطا
او بُود باور که هر دانه ستمتیر غیبی میشود آرد عدم
آنکه ناباور بُود بر تکخداگر نباشد پر توان و روی پا
همچنان سر خم کند پیش ددانگر توان یابد خودش بدتر سگان
میدرد او مردمان با تیر و سنگصد هزار چاله کند بر پای لنگ
چون ندارد باوری بر تکخداهمزمان باور کند هر ناروا
روزی آید بر سرش چوب عذابدانه دانه قی کند گنداب و غاب
این زمان باور کند یگانه اوستدر زمین و آسمان همخانه اوست
دیر زمان فهمد که ایزد سرور استگرچه هربار دیده بود، او داور است
ای «صفا» بیخواست یزدانی کجایک دمی نفس کشی، ای آشنا
غاب: سخن بیهوده و یاوه و هرزه
اوست بر هر ناتوان مهر و وفابر سر هر سرکشی چوب خطا
او بُود باور که هر دانه ستمتیر غیبی میشود آرد عدم
آنکه ناباور بُود بر تکخداگر نباشد پر توان و روی پا
همچنان سر خم کند پیش ددانگر توان یابد خودش بدتر سگان
میدرد او مردمان با تیر و سنگصد هزار چاله کند بر پای لنگ
چون ندارد باوری بر تکخداهمزمان باور کند هر ناروا
روزی آید بر سرش چوب عذابدانه دانه قی کند گنداب و غاب
این زمان باور کند یگانه اوستدر زمین و آسمان همخانه اوست
دیر زمان فهمد که ایزد سرور استگرچه هربار دیده بود، او داور است
ای «صفا» بیخواست یزدانی کجایک دمی نفس کشی، ای آشنا
غاب: سخن بیهوده و یاوه و هرزه
۲۲:۱۹
ای که ایرانی شدی، دان که ایرانی نجیبگر تو باشی نانجیب، بودنت بر او غریب
این زمین خورشید و ماه، آخر ستارگانگر ددی زاده برش، از نجیبان کِی فغان؟
چونکه او هرگز نخواست، بر تنی سازد ستمدست بیگانه گرفت، گر چه او ژرفش عدم
تا ددی زخمش بزد، آتشی آمد غریبتا بدیدیم خواریش، این سزای نانجیب
خنجر بیگانه گر، بر تنش ساخته گذروای از آن خنجر که زد، از پناهش رهگذر
آنکه بر او زاده شد، پشت نمود بر خانهاشدست بیگانه به رقص، زخم زده کاشانهاش
گر تو ایرانی شدی، پاسدار نامش بلندچونکه ایران از ازل، مردمش بوده پرند
مردمی بلند نگر، جان فرشته از ازلپرهیزکار و آشنا، بر لبان خند و غزل
مردمی یگانه خواه، چون نبی و مرتضاکِی شوند خوار کسان، یاوران تکخدا
مهر ایرانی بلند، پهنهاش سراسریبر دو گیتی گستَرد، کِی عجب از آخری
گر تنی اینگونه نیست، دور از مهر و وفاشک بود ایرانی است، این تن دور از خدا
خواستهی ایرانیان، گفته و پندار نیکتا جهان سر پا شود، وز پی رفتار نیک
هر زمان ایرانیان، بودهاند شاه جهانآفریدگان هو، نزدشان آرام جان
روزی آید در زمین، دولت ایرانیانگسترد، گیرد جهان، پرورد آزادگان
مردمی آماده جان، روی زین نشسته راهتا که شیپوری دمد، آید آن خجسته ماه
میشتابند سوی او، یک تنه ایرانیانتا بگردند گرد شمع، جمله چون پروانگان
تا برند مهر خدا، بر سر جمله جهانتا بسازند روح آن، شسته از دیو و ددان
کاش باشی ای «صفا» زنده در روز امانتا رسد فرمان بدم، سر بگیری آن زمان
این زمین خورشید و ماه، آخر ستارگانگر ددی زاده برش، از نجیبان کِی فغان؟
چونکه او هرگز نخواست، بر تنی سازد ستمدست بیگانه گرفت، گر چه او ژرفش عدم
تا ددی زخمش بزد، آتشی آمد غریبتا بدیدیم خواریش، این سزای نانجیب
خنجر بیگانه گر، بر تنش ساخته گذروای از آن خنجر که زد، از پناهش رهگذر
آنکه بر او زاده شد، پشت نمود بر خانهاشدست بیگانه به رقص، زخم زده کاشانهاش
گر تو ایرانی شدی، پاسدار نامش بلندچونکه ایران از ازل، مردمش بوده پرند
مردمی بلند نگر، جان فرشته از ازلپرهیزکار و آشنا، بر لبان خند و غزل
مردمی یگانه خواه، چون نبی و مرتضاکِی شوند خوار کسان، یاوران تکخدا
مهر ایرانی بلند، پهنهاش سراسریبر دو گیتی گستَرد، کِی عجب از آخری
گر تنی اینگونه نیست، دور از مهر و وفاشک بود ایرانی است، این تن دور از خدا
خواستهی ایرانیان، گفته و پندار نیکتا جهان سر پا شود، وز پی رفتار نیک
هر زمان ایرانیان، بودهاند شاه جهانآفریدگان هو، نزدشان آرام جان
روزی آید در زمین، دولت ایرانیانگسترد، گیرد جهان، پرورد آزادگان
مردمی آماده جان، روی زین نشسته راهتا که شیپوری دمد، آید آن خجسته ماه
میشتابند سوی او، یک تنه ایرانیانتا بگردند گرد شمع، جمله چون پروانگان
تا برند مهر خدا، بر سر جمله جهانتا بسازند روح آن، شسته از دیو و ددان
کاش باشی ای «صفا» زنده در روز امانتا رسد فرمان بدم، سر بگیری آن زمان
۷:۵۰
ای خدا بگذر ز ما، ما هم گذر سازیم زآنکه ستم کرده به ما، در آشکارا یا نهان
۱۵:۳۶
آشنا گفتا کجائید، در پیاید یا خاک گورما ندانستیم چه گوئیم پاسخ این شیخ هور
ما ندانستیم کجا دریای آب کوثر استزین ندانستن عقب ماندیم زآن دریای نور
مدعی گوید هزار و یک جهان گشته به دمما هزاران سال روان اندر پی آوای کور
هر کجا گشتیم نفهمیدیم کجا سامان ماستاز پی هر حادثه رفتیم و رفتیم سوی حور
حور نبود هرجا که رفتیم ما تن سرگشته جانهر زمین شیطان در آمد تا همه رفتیم به تور
در پی موسی بُدیم و سامری ما را شکفتما روان ایوان شیطان، شایدا یابیم حضور
سالک آن کوی معنا گفته یک ماهی بمانما شدیم ملای شیطان، او هنوز در کوه طور
گرچه شیطان هم ز ما بیماردلان عاصی شدهما ز خود عاصیتریم، ابلیس او، ما هم شرور
ما بخواهیم جای او گیریم، جهان در بند ماتا که ما فرمان دهیم، فرمان برند شیطان و پور
گر پشیمانیم آخر، این چه راه رفتن استچون نمانده توشهای، تا ما کنیم آنرا مرور
گر خیالیم تا بیابیم حکمت این چند هزارپیرمان خجسته و بیمارتر چون دخت عور
ساقیا ما را پیاله با چه پر کردی چنینمست مستیم ما هنوز خوابیم در قاب زور
صد هزار راه خیالی رفتهایم در آخرشآنچنان سرگشته و باز تشنهتر از آب شور
آدمی گر تو مسلمان یا مسیحی یا کلیمراه ایزد این نباشد میکشی با خود غرور
ای بشر دیگر نمانده ساعتی از گاه توخاک بر سر کن ار، آوردهات ظلمت به گور
راه رفتن رهنما خواهد، علی مرتضاستای «صفا» با او روی آغاز و پایانت سُرور
ما ندانستیم کجا دریای آب کوثر استزین ندانستن عقب ماندیم زآن دریای نور
مدعی گوید هزار و یک جهان گشته به دمما هزاران سال روان اندر پی آوای کور
هر کجا گشتیم نفهمیدیم کجا سامان ماستاز پی هر حادثه رفتیم و رفتیم سوی حور
حور نبود هرجا که رفتیم ما تن سرگشته جانهر زمین شیطان در آمد تا همه رفتیم به تور
در پی موسی بُدیم و سامری ما را شکفتما روان ایوان شیطان، شایدا یابیم حضور
سالک آن کوی معنا گفته یک ماهی بمانما شدیم ملای شیطان، او هنوز در کوه طور
گرچه شیطان هم ز ما بیماردلان عاصی شدهما ز خود عاصیتریم، ابلیس او، ما هم شرور
ما بخواهیم جای او گیریم، جهان در بند ماتا که ما فرمان دهیم، فرمان برند شیطان و پور
گر پشیمانیم آخر، این چه راه رفتن استچون نمانده توشهای، تا ما کنیم آنرا مرور
گر خیالیم تا بیابیم حکمت این چند هزارپیرمان خجسته و بیمارتر چون دخت عور
ساقیا ما را پیاله با چه پر کردی چنینمست مستیم ما هنوز خوابیم در قاب زور
صد هزار راه خیالی رفتهایم در آخرشآنچنان سرگشته و باز تشنهتر از آب شور
آدمی گر تو مسلمان یا مسیحی یا کلیمراه ایزد این نباشد میکشی با خود غرور
ای بشر دیگر نمانده ساعتی از گاه توخاک بر سر کن ار، آوردهات ظلمت به گور
راه رفتن رهنما خواهد، علی مرتضاستای «صفا» با او روی آغاز و پایانت سُرور
۲۲:۰۰
مادر، رفتی و دار بهشت از بَرمان برچیدندتا تو بودی سرمان، مهر خدا تابیدند
عطر گلهای تو بر جان زدهایم، ای مادرولی افسوس چه زود، این گل ما را چیدند
روز تو آمده و نوبت دلبازی ماستآه که دل، چون گُلی پژمرده به پا مالیدند
یک پگاه بر تنمان تیغ زدند گاه نمازشب و روز غم تو را، بر تنمان پیچیدند
داغ تو سختتر از سوختن اندر تنورهمگی خواست خدا، گرچه تنور بوسیدند
ما ندانیم به چه گون، شاد کنیم حال ترادرد آغشته به خون را، به چه گون نوشیدند
آه اگر ناله کنی از سر ناسازی مادوزخ و دوست تنور، بر تنمان ریسیدند
هدیهمان بر تو چه باشد که تو را شاد افزادجان اگر هدیه کنیم، آن عرشیان خندیدند
چونکه تو هستیِ خود، هدیه نمودی بر ماهرچه آریم که برت هدیه کنیم، کم دیدند
بپذیر، گرچه که ناچیز بُود، هدیهی ماگرچه ناداری ما را، عرشیان بخشیدند
گر جدا کرده فلک دست تو را از سر ماما بریم مهر به هر آنکه ز تو جوشیدند
ما نماز خوانیم بر تو بفرستیم آنجا نامهات پر کنیم از آنچه درخشیدند
تا زمین مُهر کند آنچه برش پیش افتادچون ملائک به غزل، مهر تو را رقصیدند
گر باز خدا، فرمان سجده بر دگر میدادجز سجده بر مادر و پدر، مگر پسندیدند؟
گر زمین و آسمان، جایگه توست «صفا» گو بهشت را، زیر پای مادران بخشیدند
عطر گلهای تو بر جان زدهایم، ای مادرولی افسوس چه زود، این گل ما را چیدند
روز تو آمده و نوبت دلبازی ماستآه که دل، چون گُلی پژمرده به پا مالیدند
یک پگاه بر تنمان تیغ زدند گاه نمازشب و روز غم تو را، بر تنمان پیچیدند
داغ تو سختتر از سوختن اندر تنورهمگی خواست خدا، گرچه تنور بوسیدند
ما ندانیم به چه گون، شاد کنیم حال ترادرد آغشته به خون را، به چه گون نوشیدند
آه اگر ناله کنی از سر ناسازی مادوزخ و دوست تنور، بر تنمان ریسیدند
هدیهمان بر تو چه باشد که تو را شاد افزادجان اگر هدیه کنیم، آن عرشیان خندیدند
چونکه تو هستیِ خود، هدیه نمودی بر ماهرچه آریم که برت هدیه کنیم، کم دیدند
بپذیر، گرچه که ناچیز بُود، هدیهی ماگرچه ناداری ما را، عرشیان بخشیدند
گر جدا کرده فلک دست تو را از سر ماما بریم مهر به هر آنکه ز تو جوشیدند
ما نماز خوانیم بر تو بفرستیم آنجا نامهات پر کنیم از آنچه درخشیدند
تا زمین مُهر کند آنچه برش پیش افتادچون ملائک به غزل، مهر تو را رقصیدند
گر باز خدا، فرمان سجده بر دگر میدادجز سجده بر مادر و پدر، مگر پسندیدند؟
گر زمین و آسمان، جایگه توست «صفا» گو بهشت را، زیر پای مادران بخشیدند
۲۱:۳۳
خدایا چنان کن، که هواداری تو ما را بسجز تو و پنچ و نهات، چشم نیاریم بر کس
خلقت آدم و حوا، جن و پاکان و ملکگفت جهان از تو پدیدار، نی ز زاستار و الک
جز تو گر، دگر بنایی بوده در ژرف ازل؟ هستی هر دو جهان و واژگان هر غزل
سبزه باشد یا سفید، سرخ یا زرد و سیاههمه را تو آفریدی، کمتر از پلکِ نگاه
گفتی باشد، آفرین شد، همه از پرگار توست پس چرا گردن فزوند، آنکه خود وامدار توست
کس تواند آفریند چون تو گردد کردگار؟ پس چرا او را نبینیم، در تن این روزگار؟
ار کسی جامی فرا ساخت، بُنهِاش از کار توستاز خودش بنیان نیفزود، تا شود ایزد نخست
گر هنر هم برده بر کار، کان هنر از آنِ توستبیهنر آنرا نیاموخت، آنچه را دادیش بخُست
رایش و فن و ادب گر، کردی پنهان از نگاهدادهای توان بیابیم، هست کجا در جایگاه
خواستهای تا ما بسازیم، آنچه را داریم نیازطرح و نقشه از تو بوده، رو نوشتیم از ایاز
آنچه را وز خود نگاشتی، کی توان مانند آنیک کسی بنیان نهد آن، در درون هر جهان
خواستهای بر نسک آخر، یک نمونه سازهایکس تواند تا بسازد، نسخهای یا واژهای
تا ابد گر بگذرد سال، تا بگیریم ما تواندر بر تو ناتوانیم، ناتوانیم، ناتوان
ما کنون سر مینهیم خاک، در بر تو کردگارجز تو را دیگر نبینیم، پنج و نه هم پای کار
ای «صفا» این واژگان هم، گر ببینی کار اوستگر که او خواهد روان و ورنه بیآهنگ و روست
زاستار: طبیعتنسک: کتابرایش: ریاضی، از اشتراک واژگان پیرایش (زدودن با نظم) و آرایش (افزودن با نظم) واژه رایش (نظم) که همان ساختار ریاضی است که ساخت آن نیاز به محاسبه را در بطن دارد. و لزوما این محاسبه حساب، دیفرانسیل و انتگرال در فضای اقلیدسی نیست گر چه آنرا هم بعنوان بخش کوچکی که خود نیز یک مثال از بخش گروههای جبر است را شامل میشود.
خلقت آدم و حوا، جن و پاکان و ملکگفت جهان از تو پدیدار، نی ز زاستار و الک
جز تو گر، دگر بنایی بوده در ژرف ازل؟ هستی هر دو جهان و واژگان هر غزل
سبزه باشد یا سفید، سرخ یا زرد و سیاههمه را تو آفریدی، کمتر از پلکِ نگاه
گفتی باشد، آفرین شد، همه از پرگار توست پس چرا گردن فزوند، آنکه خود وامدار توست
کس تواند آفریند چون تو گردد کردگار؟ پس چرا او را نبینیم، در تن این روزگار؟
ار کسی جامی فرا ساخت، بُنهِاش از کار توستاز خودش بنیان نیفزود، تا شود ایزد نخست
گر هنر هم برده بر کار، کان هنر از آنِ توستبیهنر آنرا نیاموخت، آنچه را دادیش بخُست
رایش و فن و ادب گر، کردی پنهان از نگاهدادهای توان بیابیم، هست کجا در جایگاه
خواستهای تا ما بسازیم، آنچه را داریم نیازطرح و نقشه از تو بوده، رو نوشتیم از ایاز
آنچه را وز خود نگاشتی، کی توان مانند آنیک کسی بنیان نهد آن، در درون هر جهان
خواستهای بر نسک آخر، یک نمونه سازهایکس تواند تا بسازد، نسخهای یا واژهای
تا ابد گر بگذرد سال، تا بگیریم ما تواندر بر تو ناتوانیم، ناتوانیم، ناتوان
ما کنون سر مینهیم خاک، در بر تو کردگارجز تو را دیگر نبینیم، پنج و نه هم پای کار
ای «صفا» این واژگان هم، گر ببینی کار اوستگر که او خواهد روان و ورنه بیآهنگ و روست
زاستار: طبیعتنسک: کتابرایش: ریاضی، از اشتراک واژگان پیرایش (زدودن با نظم) و آرایش (افزودن با نظم) واژه رایش (نظم) که همان ساختار ریاضی است که ساخت آن نیاز به محاسبه را در بطن دارد. و لزوما این محاسبه حساب، دیفرانسیل و انتگرال در فضای اقلیدسی نیست گر چه آنرا هم بعنوان بخش کوچکی که خود نیز یک مثال از بخش گروههای جبر است را شامل میشود.
۱۹:۰۷
توان رفته از ما، همه جان از پی جان میروددردیست در جان که آنرا ز تب نگه میداریم
هرکس که رفت پیش مادرم خبر ببرد ز ماتا آخر و ابد یادش را به قلب نگه میداریم
هرکس که رفت پیش مادرم خبر ببرد ز ماتا آخر و ابد یادش را به قلب نگه میداریم
۶:۴۲
کعبه را آمد تَرک، مادر دَرون تا که علیزاده کعبه شود، مهمان شوند رب جلی
تا سه روز آنجا بُدند، کعبه دربش ناگشودتا تَرک آمد پدید، هر گره از گیتی گشود
چشم کودک بسته بود و باز نشد تا آنزمانیک غمی آمد به مادر سوز آن تا استخوان
تا که احمد آمد و گل خنده بر کودک نشانداو پر و بالش گشود تا جان خود بر او رساند
تا نبی او را گرفت و بوسه بر چشمش نشادشادی دخت اسد گل خنده از کودک بخواند
بوسه بر چشمش زد و گفتا نبی اینک خدامن چه نامم نام او، آیا نهم نام ترا؟
آسمان گرداب نور تا که رساند عرش خداشد پذیرش نام او باشد، علی مرتضا
گفت خدا همنام من باشد، رخ ایزد نشاننام من مخفی بُدَش تا این زمان در آسمان
زاده تا آن را شنید چون راوی قرآن بدستسوره کوثر بخواند آن بر دل احمد نشست
اینزمان چشمش گشود و تا رخ احمد بدیدگفت محمد من بخوانم، آنچه را ایزد پدید
خواهی از موسا بخوانم، یا ز عیسای نبیگفت نبی از من بخوان، از سوره مولاعلی
آیههای سورهی پرهیزکاران، چون بخواندآنچه را تا آنزمان نازل نشد یکجا رساند
قلب احمد وا شده، از سورههای پیبهپیهرکدام مولاعلی را خود نشان کرده به نی
نی نوازد پیبهپی، هر واژه را آرد به چنگآدمی کی میتواند، جفت آن آرد به هنگ
چون علی خوانَد به نی آوای یزدان با نوایاد آن روزی که احمد رفته بر عرش خدا
با نوای مرتضا، یزدان سخن گفت، ای نبیآنچه گویم گوش گیر، شیر خدا باشد علی
گر علی بر گِل نمیدادم عیان، هرگز تراجان نمیدادم، شوی پیغمبر و مرد خدا
بر تن گیتی رسان، تا که منم او ناخداستچون علی حق و همه حق با علی مرتضاست
هر که مولا را پسندد، مادر خود را هزاربوسه بر پایش نِشانَد، چون بُده پاک از غبار
گو پس از احمد، علی با پسرانی پیبهپیجانشین من شوند، دینم نگه دارند چو نی
گفتم آدم سجده آرند، سجده بر اینان بدانصلب آدم هر کدام، تا که شوند روزی عیان
نی بگفتم، یاد آور، آن سرِ از تن جدابر سر نیزه سراسر، از من بخوانَد با نوا
این نوا بر پاکان تنان، خود لرزه میآرد پدیدکیست قرآن بخواند، جانشان لرزان تپید
تا شنیدند زاده زهرا و هم مولا علیستچون پدر شور افکنی آزاده از سوی نبیست
شیونی اینجا به پا شد، هر ملک جامه دریدکل عرش لرزان و گریان، تا ابد گریان غمید
حزن آن غم آور است، باران خون سازم به پاتا سه روز هم آسمان سینه زند در سوک ما
شیعه در غم، خون بگرید، تا خروش ایزدیکه سراسر هر ستم را پی کند، شیر علی
پس رسان پیغام من را، که علی شیر خداستبی علی هرگز نبینند، تا ابد جانی بقاست
هرکه پیغامش شنید، یا آنکه آنرا پیش نَهاددر دلش غوغای دیگر، چون علیمولا که باد؟
ای «صفا» بوسه نشاندی، مادرِ پاکت به رادمهر مولا شیرهی جانت نهاد، این پاک زاد
تا سه روز آنجا بُدند، کعبه دربش ناگشودتا تَرک آمد پدید، هر گره از گیتی گشود
چشم کودک بسته بود و باز نشد تا آنزمانیک غمی آمد به مادر سوز آن تا استخوان
تا که احمد آمد و گل خنده بر کودک نشانداو پر و بالش گشود تا جان خود بر او رساند
تا نبی او را گرفت و بوسه بر چشمش نشادشادی دخت اسد گل خنده از کودک بخواند
بوسه بر چشمش زد و گفتا نبی اینک خدامن چه نامم نام او، آیا نهم نام ترا؟
آسمان گرداب نور تا که رساند عرش خداشد پذیرش نام او باشد، علی مرتضا
گفت خدا همنام من باشد، رخ ایزد نشاننام من مخفی بُدَش تا این زمان در آسمان
زاده تا آن را شنید چون راوی قرآن بدستسوره کوثر بخواند آن بر دل احمد نشست
اینزمان چشمش گشود و تا رخ احمد بدیدگفت محمد من بخوانم، آنچه را ایزد پدید
خواهی از موسا بخوانم، یا ز عیسای نبیگفت نبی از من بخوان، از سوره مولاعلی
آیههای سورهی پرهیزکاران، چون بخواندآنچه را تا آنزمان نازل نشد یکجا رساند
قلب احمد وا شده، از سورههای پیبهپیهرکدام مولاعلی را خود نشان کرده به نی
نی نوازد پیبهپی، هر واژه را آرد به چنگآدمی کی میتواند، جفت آن آرد به هنگ
چون علی خوانَد به نی آوای یزدان با نوایاد آن روزی که احمد رفته بر عرش خدا
با نوای مرتضا، یزدان سخن گفت، ای نبیآنچه گویم گوش گیر، شیر خدا باشد علی
گر علی بر گِل نمیدادم عیان، هرگز تراجان نمیدادم، شوی پیغمبر و مرد خدا
بر تن گیتی رسان، تا که منم او ناخداستچون علی حق و همه حق با علی مرتضاست
هر که مولا را پسندد، مادر خود را هزاربوسه بر پایش نِشانَد، چون بُده پاک از غبار
گو پس از احمد، علی با پسرانی پیبهپیجانشین من شوند، دینم نگه دارند چو نی
گفتم آدم سجده آرند، سجده بر اینان بدانصلب آدم هر کدام، تا که شوند روزی عیان
نی بگفتم، یاد آور، آن سرِ از تن جدابر سر نیزه سراسر، از من بخوانَد با نوا
این نوا بر پاکان تنان، خود لرزه میآرد پدیدکیست قرآن بخواند، جانشان لرزان تپید
تا شنیدند زاده زهرا و هم مولا علیستچون پدر شور افکنی آزاده از سوی نبیست
شیونی اینجا به پا شد، هر ملک جامه دریدکل عرش لرزان و گریان، تا ابد گریان غمید
حزن آن غم آور است، باران خون سازم به پاتا سه روز هم آسمان سینه زند در سوک ما
شیعه در غم، خون بگرید، تا خروش ایزدیکه سراسر هر ستم را پی کند، شیر علی
پس رسان پیغام من را، که علی شیر خداستبی علی هرگز نبینند، تا ابد جانی بقاست
هرکه پیغامش شنید، یا آنکه آنرا پیش نَهاددر دلش غوغای دیگر، چون علیمولا که باد؟
ای «صفا» بوسه نشاندی، مادرِ پاکت به رادمهر مولا شیرهی جانت نهاد، این پاک زاد
۱۲:۲۸
مرا یک عالمه خروار بستنزمین و آسمان را بار بستن
۷:۵۹
کوبیم چنان بر دشمنان گرز گرانتا دگر پا نشوند غوغا کنند اندر جهان
مرگ آریم تنِ شورشی بر ایران خویشخنجر مولا کشیم گردن او از بیخ ریش
جان دهیم ما سربهسر در پای ایران کهندست نامردان جدا سازیم وز این خاک ختن
مرگ آریم تنِ شورشی بر ایران خویشخنجر مولا کشیم گردن او از بیخ ریش
جان دهیم ما سربهسر در پای ایران کهندست نامردان جدا سازیم وز این خاک ختن
۱۰:۴۹