بله | کانال پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
عکس پروفایل پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇپ

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ

۱۷۳عضو
پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟔 رو بهش برگشتم و چشم تو چشم بدون خجالت لب زدم: -این چه رفتاریه تو داری؟! من فقط اومدم پیغام ننه تو به گوشت برسونم و برم وسلام!  خداحافظ شما و برگشتم و خواستم درو باز کنم و از اتاق خارج شم که دستش دور کمرم حلقه شد -وقتی تو بغلمی انقدر‌ بلبل زبونی نکن بـچه! یه موءقه میزنه به سرم قاطی میکنما... چشمام گرد شد که آروم تر و کشدار کنار گوشم لب زد: -چشماتو گرد نکن کیوت‌چه! به عقب هلش دادم که بدون هیچ مقاومتی عقب رفت... با عجله از پله ها پایین رفتم و دستمو روی قفسه سینم گذاشته بودم که صدای مستانه خانم به گوشم رسید -اینجا چرا وایسادی دختر؟ با لبخند و صدای که سعی میکردم لرزشش رو کنترل کنم لب زدم: -هیچی مستانه خانم، آقا ویهان گفتن الان میان... #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷
#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟕


-مامان از کی تا الان دختر مجرد و می‌فرستی تو اتاق من؟
اعتقادات کو؟

من و مستانه خانوم همزمان با صدای ویهان بهش خیره شدیم‌...


همین طور که موهاش رو با حوله خشک میکرد از پله ها با قدم های آروم پایین می اومد...


مستانه خانم با چشمای ستاره بارون به پسرش خیره شده بود و لب زد:

-قربون قد بالات برم..اومدی؟!
بیا این سینی رو بده من کم کم دیگه مهمونا میرسن...


کنارم وایستاد و با پوزخند خیره م شد

-بی‌ بی،چند دقیقه پیش کبوتر نامه رسانت عرض کرد...
چشـم

و بعد ازمون فاصله گرفت که صدای آروم مستانه خانوم به گوشم رسید.


-اتفاقی که بینتون نیوفتاد افتاده؟!


سرمو بالا و پایین کردم و لب زدم:

-نه این چه حرفیه مستانه خانم...


نگاه شک دار طولانی بهم انداخت و بعد از ثانیه ای دور شد..

نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدم که مامانو سر دیگ آش دیدم

#تیلونا

۱۳:۵۳

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
مقدمه: به آسانی می‌توان فهمید که چه کسی بر شما حکومت می‌کند، اندکی فکر کنید و ببینید از چه کسی نمی‌توانید انتقاد کنید؟! شروع نوشتن: ۸ فوریه ۲۰۲۳ #❦ققنوس_آتش❦ #پارت 1 کانادا | بریتیش کلمبیا قدم‌های محکمش را یکی پس از دیگری به سمت اتاق رئیس بر‌می‌دارد. چه کاری می‌توانست آن‌قدر واجب باشد که او را از وسط تمرین صبحگاهی به بیرون کشیده و بگویند که رئیس احضارش کرده است؟ انگشت سبابه‌اش را مابین چروک کوچک ناشی از اخم؛ که مرکز ابروهای پرپشت و منحنی شکل او ایجاد شده بود، می‌کشد و شستش را به طرف شقیقه‌هایش برده و آن‌ها را آرام، ماساژ می‌دهد. فعلاً هیچ راهی برای کنترل این سردرد نفس‌گیرش ندارد؛ بنابراین پا تند کرده و طبق عادت همیشگی‌اش، هنگامی که قصد داخل شدن به آسانسور را دارد؛ سریع می‌چرخد و دکمه‌ی طبقه‌ی بیست را می‌فشارد. حال با شروع حرکت آسانسور به سوی طبقه بیستم، می‌تواند از نمای شیشه‌ای آن، با خیال راحت به جنبیدن سربازان و نیروهای سازمان اطلاعاتش نگاه کند. همین که خودش می‌داند از اعماق وجود عاشق این تشکیلات است، کافیست تا از زندگی ل*ذت ببرد بنابراین سخن دیگران اصلاّ مهم نیست. تعلق خاطر او به این تشکیلات، به دلیل خاطرات کودکی او بود. او در این‌جا بزرگ و پرورش یافت، تعلیم دید و در آخر به جایگاهی که اکنون قرار دارد رسید. افسر اطلاعاتی و نیروی سازمان امنیتی، ملقب به رز سیاه!¹ با باز شدن درب آسانسور از حال و هوای خود خارج شده و پا درون راهروی مستطیل شکل که در انتهای او درب بزرگ و طلایی‌گون اتاق رئیس قرار داشت، می‌گذارد. با همان قدم‌های محکم، کمر صاف، سر بالا و اخم‌های در هم تنیده شده‌ ناشی از سردردش؛ فاصله‌ی میان اتاق و آسانسور را از بین می‌برد. صدایش را با اِهم‌اِهم صاف کرده و آرام تقه‌ای به درب طلایی وارد می‌کند، که آن به صورت خودکار باز شده و با چهره‌ی عبوس رئیس مواجه می‌شود. آن ابرو‌های پهن مردانه‌اش که تار‌های سیاه و سفید دو رنگه‌شان کرده بودند را درون هم کشیده و به او زل زده. سلام نظامی می‌دهد و در حالی که چشمانش را به مرد جوانی که روی صندلی جلوی رئیس نشسته است؛ دوخته، به سمت صندلی قدم برمی‌دارد. از سرعت قدم‌های خود می‌کاهد و روبه‌روی آن مرد می‌نشیند. هوا را با بازدم عمیقی وارد ریه‌هایش می‌کند که بوی عطر شوموخ شامه‌اش را قلقلک می‌دهد. پسرک با سلیقه در حال خواندن پرونده‌ایست که درون دستانش قرار دارد و فکر این که آن پرونده متعلق به او باشد اجازه نمی‌دهد چشمانش را از آن دور کند؛ اما با سخن گفتن رئیس ناخودآگاه صورتش به سمت او می‌چرخد. - رز سیاه! خبر بدی برات دارم. لبخند محوی بر روی لبان صورتی رنگش می‌نشیند، دستانش را روی س*ی*نه‌اش گره زده و کاملاً به صندلی تکیه می‌دهد. - هیچ چیزی این‌قدر بد نیست که نشه درستش کرد! - نه به بدی نوشته‌های توی پرونده‌ات! سخن غیرمنتظره‌ی آن مرد باعث جلب شدن توجه رئیس و رز به او می‌شود، در همان هنگام پرونده را روی میز گذاشته و به طرف رز سوق می‌دهد. - قربان! من با ارتقای این خانوم به نیروی ویژه مشکلی ندارم؛ اما چیزی که نوشته شده رو هم نمی‌تونم بدون تست بپذیرم! از طرفی فکر نکنم اون‌ها کافی باشن. بعد از بیان سخنش با حالتی خنثی به او چشم می‌دوزد و دریغ از کمی حس خوشایند که رز از او دریافت کند. تعلیمات بیشتر؟ 20 سال از عمرش را تعلیم دیده، این‌ها کافی نیستند؟ یا فقط قصد دارد خود را قدرتمندتر جلوه دهد! - خیلی خب؛ تو می‌تونی تستش کنی و بعد طبق قوانین سازمان باید اولین مأموریت ویژه رو با خودت انجام بده. با شنیدن سخن رئیس برق از سرش خارج می‌شود، به سوی او متمایل شده و دیدن او در این حالت باعث خوشنودی رز است. - چی؟ من فقط تکی کار می‌کنم یادتون رفته؟ رئیس بدون توجه به او؛ تمام تمرکز خودش را به کاغذ جلوی رویش می‌دهد و در حالی که حکم رز را صادر می‌کرد، در خطاب به سخنان پسرک می‌گوید: - آدلیر! قوانین تغییر نمی‌کنه پس بهتره هر چه سریع‌تر انجامش بدی، نمی‌خوام زمان مأموریت انتخاب شده هدر بره یا مشکلی پیش بیاد. آدلیر می‌ایستد و کلافه دستی درون مدل موی کلاسیکش که به صورت تقریباً کشیده‌اش می‌آمد، فرو می‌کند. - بلند شو دختر. و با اشاره‌ی کوچکی، رز را به همراهی از خود فرا می‌خواند. - می‌دونستم امروز روز مزخرفیه! آدلیر بدون جواب به رز از اتاق خارج می‌شود. شرم‌آور است که بعد این همه سال بندگی در این سازمان؛ باید خود را به فردی که هنوز یک ساعت از آشنایی‌شان نگذشته، ثابت کند. ¹. black rose. رز سیاه نماد نفرت، مرگ و نومیدی است؛ اما از تعابیر دیگر گل رز می‌توان به زندگی دوباره و تولد مجدد اشاره کرد چون مرگ همیشه به معنای پایان کار نیست.‌‌ #دارک
#❦ققنوس_آتش❦

#پارت_2
**
به شدت کنجکاوانه تمام حرکات رز را با وسواسی خاص، از زیر نظر گذرانده و می‌کاوَد. دختر معاون و برادرزاده‌ی رئیس کل! نفوذ از این بیشتر؟ لقبش را از زبان گوشه کناره‌های سازمان بسیار شنیده بود؛ اما باید مهارتش را با چشمان خودش ببیند که آیا واقعاً لایق این همه شهرت هست یا نه، بنابراین دست به سینه، به ستون پشت سرش تکیه می‌زند.- هی! زود باش‌، زمان من باارزش‌تر از اینه که این‌طوری هدرش بدی.با این سخن آدلیر¹، رز در حالی که پایش را روی میز گذاشته و مشغول پوشیدن کفش بود، صورتش را به سمت او چرخانده و ابرویی بالا می‌اندازد.- برای نتیجه‌ی دلخواه باید صبر کنی.نفسش را کلافه و سریع از ریه‌هایش به بیرون فرستاده و دم عمیقی می‌گیرد. سخن رز؛ حرف همیشگی رئیس کل است و مهر تأیید بر روی شایعه‌ فامیل خانوادگی‌اش می‌زند. شاید هم رئیس آینده‌ی سازمان شود!رز گوشی‌اش را درون جیب پشتی شلوار نخی‌اش جای می‌دهد، زیپش را کشیده و به سمت پسرک قدم برمی‌دارد.- چطوره به نوشته‌های توی پرونده اعتماد کنی هوم؟ اصلاً برام خوشایند نیست که خودم رو به کسی ثابت کنم، حداقل می‌تونم این کار رو توی مأموریت انجام بدم.آدلیر با همان نگاه خنثی؛ خود را روی ستون کمی جابه‌جا کرده و با بی‌توجهی به چشمان کشیده‌ و نافذ دخترک که منتظر شنیدن جواب بودند، با سر به مردی اشاره می‌کند.- یه دست با اون بزنی کافیه. این‌قدر آدم دیدم که متوجه‌ی مهارتت بشم.نفسش را با اکراه به بیرون می‌فرستد و چشمانش را هرچه‌قدر که از این کار اجتناب می‌کردند؛ روی مردی که آدلیر اشاره کرد بود می‌اندازد. ناخواسته پوزخند می‌زند و با شماتت، آب دهانش را فرو برده و ل*ب‌هایش را به منظور سخن گفتن از هم باز می‌کند که ناگهان ویبره‌ی تلفن همراهش درون جیب؛ توجه او را به خود جلب کرده و باعث کوتاه کردن سخنش می‌شود.- زیر دستم برای تست من؟ جای تو باشم این کار رو نمی‌کنم.به محض بیان کلمات؛ تماسش را وصل کرده و از محل فعلی دور می‌شود. آدلیر نمی‌توانست از حالات رز متوجه‌ی محتوای تماس و گفت‌و‌گویشان شود. شاید بهتر بود به توصیه‌ی دخترک گوش می‌داد و او را درون مأموریت آنالیز می‌کرد. زمان هم بسیار محدود بوده از طرفی با تأکیدهای مدیر کل نمیشد آن را نادیده گرفت. به هرحال می‌توانست از معاون اطمینان لازم را کسب کند. هرچند شهرت او خود گواه همه‌چیز بود.*با کلافگی درب طلایی را باز کرده و پاهایش را که از فرط خستگی به آهن ثقیل مبدل شده بودند را به طرف صندلی می‌کشد تا شاید با استراحت کمی از درگیری‌های ذهنی‌اش بکاهد.وزن خود را روی دورترین صندلی به میز انداخته و سرش را به آن تکیه می‌دهد. چشمانش که از بی‌خوابی رو به سرخی می‌رفتند را می‌بندد و پس از منظم کردن تنفسش؛ زبانش را درون دهانش می‌چرخاند و کلماتش را به سختی بیان می‌کند.- حالا لازم بود توی این وضعیت آزراء² نیروی ویژه بشه؟با دریافت نکردن جوابی از سمت برادرش چشمانش را با همان سوزش باز کرده و سرش را بالا می‌گیرد که او را سخت مشغول بررسی و نوت‌برداری درباره‌ی پرونده‌ها می‌بیند! برای همین ولوم صدایش را کمی بالاتر از حد معمول برده و سخنش را با تندی ادامه می‌دهد:- مگه با تو نیستم ساموئل؟ این اوضاع کم خطریه تو به اون دختر خودسر مأموریت ویژه‌ی گروهی بده!حتی با شکایت معاون هم از کارش پشیمان نیست. او پس از این همه سال و مأموریت‌های پیروز پی در پی لایق این ارتقاء بود و صد البته، توجه بیشتر دلبستگی بیشتر!- به جای غر زدن اون رو برای اتفاقات آینده آماده کن آندریاس! برای هدفمون.- اتفاقات آینده؟با این سخن آندریاس؛ سرش را بالا می‌گیرد و به برادرش که در حال استراحت بود زل می‌زند. سوالش را چنان بیان کرد که انگار در جریان هیچ‌کدام از برنامه‌ریزی‌ها نیست و این ساموئل را عصبی می‌کرد. یعنی به این زودی هدفشان را فراموش کرده بود!- آره! برای جشن، برای فردای جشن. نقشه‌ها رو کشیدم فقط چند بررسی کوچیک می‌خواد که اون رو هم به زودی انجام میدم.آندریاس مجدد سرش را به صندلی تکیه داده و پاهایش را علی‌رغم علاقه‌ی ساموئل روی عسلی می‌اندازد. لازم است ذکر کند نگاه‌های اخم‌آلود ساموئل اصلاً برایش مهم نیست؟- مطمئن نیستم اون‌طوری که می‌خوایم پیش بره!ساموئل که از کار آندریاس چشم‌ پوشی کرده بود؛ تمرکزش را ازنو به پرونده‌های مقابلش می‌دهد. نوک غلطکی خودکار را روی صفحات کاغذ کشیده و حروف را به وسیله‌ی جوهرش نمایان می‌سازد.- تو پدرش هستی که از این بابت مطمئن بشی.
¹. Audlir. آدلیر به معنای عقاب شجاع است.
². Azra. آزراء به معنای خشم بی‌نهایت است..
#دارک*

۱۴:۴۴

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟕 -مامان از کی تا الان دختر مجرد و می‌فرستی تو اتاق من؟ اعتقادات کو؟ من و مستانه خانوم همزمان با صدای ویهان بهش خیره شدیم‌... همین طور که موهاش رو با حوله خشک میکرد از پله ها با قدم های آروم پایین می اومد... مستانه خانم با چشمای ستاره بارون به پسرش خیره شده بود و لب زد: -قربون قد بالات برم..اومدی؟! بیا این سینی رو بده من کم کم دیگه مهمونا میرسن... کنارم وایستاد و با پوزخند خیره م شد -بی‌ بی،چند دقیقه پیش کبوتر نامه رسانت عرض کرد... چشـم و بعد ازمون فاصله گرفت که صدای آروم مستانه خانوم به گوشم رسید. -اتفاقی که بینتون نیوفتاد افتاده؟! سرمو بالا و پایین کردم و لب زدم: -نه این چه حرفیه مستانه خانم... نگاه شک دار طولانی بهم انداخت و بعد از ثانیه ای دور شد.. نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدم که مامانو سر دیگ آش دیدم #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷
#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟖


به طرفش رفتم و گفتم:
-مامان میشه من برم خونه

اخمی کرد بهم و گره‌ چادر دور کمرشو محکم تر کرد

-نه کجا؟

حالت کلافه ای به خودم گرفتم و با لباس برچیده لب زدم:

- آخه اینجا حوصلم سر می‌ره

دست به کمرم و با اخمای در هم دندوناشو روی هم چلوند و لب زد:

-حوصلت سر میره؟
پس برو اون لیوان و ظرفا رو یه آب بزن


-مامــان مگه من نوکرم؟

چشماشو گرد کرد و خیز برداشت سمتم:
-برو کاری که گفتمو بکن آبرومو نبر...

برای اینکه بحث کشدار نشه استینمو بالا زدم و به سمت شیر آب گوشه حیاط رفتم


همینطور که خم شده بودم و ظرفا رو آب کشی میکردم تو دلم به زمین و آسمون ناسزا میگفتم.


با صدای ویهان ترسیده سر جام سیخ شدم

-برو لباستو عوض کن و بیـا

حرصی بخاطر ترسیدنم با غیض گفتم:

- به توچه؟ بابامی؟ داداشمی؟ شوهرمی؟
کیمی؟


پوزخندی زدو قدمی سمتم برداشت:
-به زودی معلوم میشه کیتم!
بابات نتونست تربیتت کنه که اینطوری پر و پاچتو‌ ریختی بیرون؟؟

#تیلونا

۱۷:۰۵

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟖 به طرفش رفتم و گفتم: -مامان میشه من برم خونه اخمی کرد بهم و گره‌ چادر دور کمرشو محکم تر کرد -نه کجا؟ حالت کلافه ای به خودم گرفتم و با لباس برچیده لب زدم: - آخه اینجا حوصلم سر می‌ره دست به کمرم و با اخمای در هم دندوناشو روی هم چلوند و لب زد: -حوصلت سر میره؟ پس برو اون لیوان و ظرفا رو یه آب بزن -مامــان مگه من نوکرم؟ چشماشو گرد کرد و خیز برداشت سمتم: -برو کاری که گفتمو بکن آبرومو نبر... برای اینکه بحث کشدار نشه استینمو بالا زدم و به سمت شیر آب گوشه حیاط رفتم همینطور که خم شده بودم و ظرفا رو آب کشی میکردم تو دلم به زمین و آسمون ناسزا میگفتم. با صدای ویهان ترسیده سر جام سیخ شدم -برو لباستو عوض کن و بیـا حرصی بخاطر ترسیدنم با غیض گفتم: - به توچه؟ بابامی؟ داداشمی؟ شوهرمی؟ کیمی؟ پوزخندی زدو قدمی سمتم برداشت: -به زودی معلوم میشه کیتم! بابات نتونست تربیتت کنه که اینطوری پر و پاچتو‌ ریختی بیرون؟؟ #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟗

- آخــــه به تو چه...

لبخندی زدو نزدیکم شد ، در حدی که جایی برای عقب رفتن نداشتم.

هرچند باهام هیچ تماسی نداشت


- نمیخوام همین اول کاری اون رومو‌ نشونت بدم!
با زبون خوش برو لباستو عوض کن دختر حاجی


- نمیـخوام..

کلافه دستی به صورتش کشید.
- نفس ویهان، برو عوض کن...
خم‌ که میشی همه جات پیداست...


-ویهان مادر...

ویهان به لحظه بخاطره صدای مامانش ازم فاصله گرفت و با چشم برام خطو نشون کشید...


-جـانم؟

مستانه خانم همینطور که گره چادرشو محکم تر میکرد نزدیک ویهان شد.

-مادر میری شکر بگیری؟
شکرمون کم اومده واسه شعله زرد...


به سمت متورش رفت و زیپ کاپشن چرمشو بالا کشید:

-چشم تاج سرم...

و بدون اینکه مستانه خانم متوجه بشه به طور نامحسوس سرشو به سمت من علامت زد

هوفی کشیدم و مشغول شستن بقیه ظرفا شدم.

#تیلونا

۱۷:۰۶

شاید یه مدت نباشم و به خاطر درسام و هدفی که دارم نتونم درست یا حتی اصلا فعالیت کنم ولی قول میدم این روز هارو تلافی کنم فعلا تنها هدفم مسیریه که حق خودم میدونم و براش برنامه ریزی کردم!🤍
#تیلونا

۱۴:۱۷

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟏𝟗 - آخــــه به تو چه... لبخندی زدو نزدیکم شد ، در حدی که جایی برای عقب رفتن نداشتم. هرچند باهام هیچ تماسی نداشت - نمیخوام همین اول کاری اون رومو‌ نشونت بدم! با زبون خوش برو لباستو عوض کن دختر حاجی - نمیـخوام.. کلافه دستی به صورتش کشید. - نفس ویهان، برو عوض کن... خم‌ که میشی همه جات پیداست... -ویهان مادر... ویهان به لحظه بخاطره صدای مامانش ازم فاصله گرفت و با چشم برام خطو نشون کشید... -جـانم؟ مستانه خانم همینطور که گره چادرشو محکم تر میکرد نزدیک ویهان شد. -مادر میری شکر بگیری؟ شکرمون کم اومده واسه شعله زرد... به سمت متورش رفت و زیپ کاپشن چرمشو بالا کشید: -چشم تاج سرم... و بدون اینکه مستانه خانم متوجه بشه به طور نامحسوس سرشو به سمت من علامت زد هوفی کشیدم و مشغول شستن بقیه ظرفا شدم. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟎

کم کم همه‌ی افراد ها شروع کردن به اومدن.


از خستگی زیاد نمیتونستم کمرم و راست کنم...خیر سرم اومده بودم جلوم خم و راست شن اما حالا خودم باید خم و راست میشدم.


سینی چایی رو جلوی مهمونا گرفته بودم که صدای یکی از خانوم های اون جمع توجه من رو به خودش جلب کرد

- ماشاالله چ دختر نازی...

لبخند کوچیکی به روش زدم و به سمت بقیه خانوم ها رفتم که به سمت مستانه خانم خم شد و گفت:

-دختره کیه؟!

دورادور حواسم به حرفاشون بود که لب زد:
-دختر مهلقا خانومه
تازه به این محله اومدن...

خانومه ابروهاشو بالا انداخت و لب زد

-مجرده؟!

-دخترم حواست کجاست؟
نزدیک بود چایی رو بریزی روم...

با صدای یه خانم نسبتا جوون دیگه حواسم پرت شد و نتونستم ری اکت مستانه خانمو ببینم ولی صداشو شنیدم که گفت

-نه شوهر داره...


و من از این حرف شوکه شده بودم  از اون خانم معذرت خواهی کردم و سینی چایی رو دست مادرم دادم و خودمو توی آشپزخونه انداختم.

این حرف مستانه خانم چ ماهیتی داشت؟
چرا خواستگارامو میپروند؟


#تیلونا

۱۴:۳۳

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟎 کم کم همه‌ی افراد ها شروع کردن به اومدن. از خستگی زیاد نمیتونستم کمرم و راست کنم...خیر سرم اومده بودم جلوم خم و راست شن اما حالا خودم باید خم و راست میشدم. سینی چایی رو جلوی مهمونا گرفته بودم که صدای یکی از خانوم های اون جمع توجه من رو به خودش جلب کرد - ماشاالله چ دختر نازی... لبخند کوچیکی به روش زدم و به سمت بقیه خانوم ها رفتم که به سمت مستانه خانم خم شد و گفت: -دختره کیه؟! دورادور حواسم به حرفاشون بود که لب زد: -دختر مهلقا خانومه تازه به این محله اومدن... خانومه ابروهاشو بالا انداخت و لب زد -مجرده؟! -دخترم حواست کجاست؟ نزدیک بود چایی رو بریزی روم... با صدای یه خانم نسبتا جوون دیگه حواسم پرت شد و نتونستم ری اکت مستانه خانمو ببینم ولی صداشو شنیدم که گفت -نه شوهر داره... و من از این حرف شوکه شده بودم  از اون خانم معذرت خواهی کردم و سینی چایی رو دست مادرم دادم و خودمو توی آشپزخونه انداختم. این حرف مستانه خانم چ ماهیتی داشت؟ چرا خواستگارامو میپروند؟ #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟏


بلاخره انتظارم به پایین رسید و مراسم تموم شد‌‌.

کسی دیگه تو خونه نبود و همه رفع زحمت کرده بودن، منو مامانم و مستانه خانم با کمک هم تا حد توانمون در حال جمع کردن بند و بساط بودیم.

صدای موتور بـــدن منو لرزوند.

ساعت ۹ شب بود برگشته بود... و ما هنوز داشتیم به اوضاع بهم ریخته خونه رسیدگی میکردیم‌...


صدای چرخش کلید باعث شد لگن رو وسط حیاط ول کنم و وارد خونه بشم تا باز منو گیر نندازه‌ و مواخذه‌ام کنه


با ورودم حجم گرمایی به صورتم خورد..

کنار مامانم نشستم که همون موقع وارد سالن شد... با ورودش به سالن کنار بخاری وایستاد..


رو به همه سلام کرد...
- پسرم غذا بیارم؟!

سرشو انداخت پایین و کاپشن چرمشو درآورد.

- نه مامان گشنم نیست، فکر کنم گربه شدم موشا از دستم فرار میکنن...

با شنیدن این حرف مستانه خانم چی زمزمه کرد ولی من متوجه منظورش شدم...


سرمو انداختم پایین و به وضوح نیشخند کنار لبشو متوجه می‌شدم‌.

با حرفی که مستانه خانم زد جوری سرمو بالا آوردم که رگ به رگ شدن گردنمو حس کردم.

#تیلونا

۱۴:۳۴

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟏 بلاخره انتظارم به پایین رسید و مراسم تموم شد‌‌. کسی دیگه تو خونه نبود و همه رفع زحمت کرده بودن، منو مامانم و مستانه خانم با کمک هم تا حد توانمون در حال جمع کردن بند و بساط بودیم. صدای موتور بـــدن منو لرزوند. ساعت ۹ شب بود برگشته بود... و ما هنوز داشتیم به اوضاع بهم ریخته خونه رسیدگی میکردیم‌... صدای چرخش کلید باعث شد لگن رو وسط حیاط ول کنم و وارد خونه بشم تا باز منو گیر نندازه‌ و مواخذه‌ام کنه با ورودم حجم گرمایی به صورتم خورد.. کنار مامانم نشستم که همون موقع وارد سالن شد... با ورودش به سالن کنار بخاری وایستاد.. رو به همه سلام کرد... - پسرم غذا بیارم؟! سرشو انداخت پایین و کاپشن چرمشو درآورد. - نه مامان گشنم نیست، فکر کنم گربه شدم موشا از دستم فرار میکنن... با شنیدن این حرف مستانه خانم چی زمزمه کرد ولی من متوجه منظورش شدم... سرمو انداختم پایین و به وضوح نیشخند کنار لبشو متوجه می‌شدم‌. با حرفی که مستانه خانم زد جوری سرمو بالا آوردم که رگ به رگ شدن گردنمو حس کردم. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟐



سرمو انداختم پایین و به وضوح نیشخند کنار لبشو متوجه می‌شدم‌.


با حرفی که مستانه خانم زد جوری سرمو بالا آوردم که رگ به رگ شدن گردنمو حس کردم.


- امروز برای باران خواستگار اومده بود..!


آخه به ویهان‌ چه ربطی داشت؟
چرا باید به اون میـگفت که واسه‌ی من خواستگار اومده؟!

آب دهنمو قورت دادم و سرمو بالا گرفتم به ویهان. نگاه کردم که صورتش قرمز قرمز شده بود انگار خودشو تحمل میکرد تا زمین و زمان بهم ندوزه!


مامانم هم تعجب کرده بود... و با صدای که تعجب توش موج میزد گفت:

-کی هست؟!

لباشو رو به پایین جمع کرد و لب زد:

-والا مهلقا خانم، پسر حاج تیموره...
پسر سربه زیر و آقاییه دستشونم به دهنشون میرسه.


ویهان‌ با صدای محکم و رسایی گفت

-کافیه مامان!
شدی دلال؟!

مستانه خانم با چشمایی شیطون به ویهان‌ خیره شد...

- پسرم دختره مجرده..پسر حاج تیمورم‌ که دست به دهنش میرسه...

ادامه حرفش توسط ویهان قطع شد:
-کافیه مامان

#تیلونا

۱۸:۴۳

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟐 سرمو انداختم پایین و به وضوح نیشخند کنار لبشو متوجه می‌شدم‌. با حرفی که مستانه خانم زد جوری سرمو بالا آوردم که رگ به رگ شدن گردنمو حس کردم. - امروز برای باران خواستگار اومده بود..! آخه به ویهان‌ چه ربطی داشت؟ چرا باید به اون میـگفت که واسه‌ی من خواستگار اومده؟! آب دهنمو قورت دادم و سرمو بالا گرفتم به ویهان. نگاه کردم که صورتش قرمز قرمز شده بود انگار خودشو تحمل میکرد تا زمین و زمان بهم ندوزه! مامانم هم تعجب کرده بود... و با صدای که تعجب توش موج میزد گفت: -کی هست؟! لباشو رو به پایین جمع کرد و لب زد: -والا مهلقا خانم، پسر حاج تیموره... پسر سربه زیر و آقاییه دستشونم به دهنشون میرسه. ویهان‌ با صدای محکم و رسایی گفت -کافیه مامان! شدی دلال؟! مستانه خانم با چشمایی شیطون به ویهان‌ خیره شد... - پسرم دختره مجرده..پسر حاج تیمورم‌ که دست به دهنش میرسه... ادامه حرفش توسط ویهان قطع شد: -کافیه مامان #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟑

مستانه خانم لبخندی زدو و بحثو پیچوند...
چرا قضیه خواستگاری منو دقیق زمانی  که ویهان‌ اومده تعریف کنه؟!


مامانم دیگه عزم رفتن کرد و بعد از خداحافظی و تعارف ها به خونه برگشتیم..

آشور هنوز نیمده بود و حاجی باباهم اخبار میدید

-سلام بابا

جواب سلامم و داد و چهار زانو نشست.
-اومدین بابا؟
خسته نباشی...

صورتشو ب‌و‌س‌ی‌دم‌ و با یه شب بخیر کوتاه وارد اتاقم شدم و خودمو روی تخت پرت کردم.


خسته شده بودم

خودمو روی تخت پرت کردم که همون موقع پیامکی رو گوشیم اومد.


دستمو توی جیب هودیم کردم و گوشیمو کشیدم بیرون و صفحه رو روشن کردم.

-بیا پـشت بوم...

با دیدن پیام خودم ریختم و پشمام موند.
شماره ناشناس بود و نمیدونستم کیه!

-شـما؟

با پیام بعدی شاخکام بیرون زد.

-ویهانم‌...
به غیر از من باید کسی دیگه‌ی باشه؟!

جواب سوالش رو ندادم و تایپ کردم:

- چرا باید بیام پشت بوم؟ اونم این وقت شب؟!

-میـخوام یچی بدم بهت..
بلند شو بیا..نیای من میام.

#تیلونا

۱۸:۴۴

صبحتون ب شادی ناز دونه ها undefined🥹
#تیلونا

۵:۰۸

حالتون چطوره سیسیا🥰undefined
#تیلونا

۵:۰۹

با چهار پارت هیجانی موافقید همگیundefinedundefined
#تیلونا

۵:۰۹

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟑 مستانه خانم لبخندی زدو و بحثو پیچوند... چرا قضیه خواستگاری منو دقیق زمانی  که ویهان‌ اومده تعریف کنه؟! مامانم دیگه عزم رفتن کرد و بعد از خداحافظی و تعارف ها به خونه برگشتیم.. آشور هنوز نیمده بود و حاجی باباهم اخبار میدید -سلام بابا جواب سلامم و داد و چهار زانو نشست. -اومدین بابا؟ خسته نباشی... صورتشو ب‌و‌س‌ی‌دم‌ و با یه شب بخیر کوتاه وارد اتاقم شدم و خودمو روی تخت پرت کردم. خسته شده بودم خودمو روی تخت پرت کردم که همون موقع پیامکی رو گوشیم اومد. دستمو توی جیب هودیم کردم و گوشیمو کشیدم بیرون و صفحه رو روشن کردم. -بیا پـشت بوم... با دیدن پیام خودم ریختم و پشمام موند. شماره ناشناس بود و نمیدونستم کیه! -شـما؟ با پیام بعدی شاخکام بیرون زد. -ویهانم‌... به غیر از من باید کسی دیگه‌ی باشه؟! جواب سوالش رو ندادم و تایپ کردم: - چرا باید بیام پشت بوم؟ اونم این وقت شب؟! -میـخوام یچی بدم بهت.. بلند شو بیا..نیای من میام. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟒


جواب سوالش رو ندادم و تایپ کردم:

- چرا باید بیام پشت بوم؟ اونم این وقت شب؟!

-میـخوام یچی بدم بهت..
بلند شو بیا..نیای من میام.


عوفی کشیدم الان باید میرفتم؟
تایپ کردم:

-چرا باید بیام دیدنت؟ اونم کله پشت بوم؟

چند دقیقه ای طول کشید تا جوابمو بده.

- بهت میگم بلند شو بیا دیگه..
به خدا نیای میام در خونتونو میزنم نصف شبی میشم مهمون خونتون...


میدونستم این کارو می‌کنه!

لجبازیو کنار گذاشتم و شالمو سرم کردم و بدون اینکه کسی بفهمه از تو پنجره اتاقم وارد حیاط شدم و آروم بدون هیچ سر و صدایی از پله ها بالا رفتم...


با حضورش اونجا ک سیگار میکشد عصبی سمتش رفتم و گفتم:


-زود بگو‌ می‌خوام برم...
پوک عمیقی به سیگارش زد  و با چشمای خمارش از خستگی زیاد لب‌ زد

-برم برم نکنا

پامو روی زمین کوبیدم و گفتم:

-خب بگو دیگه

-باشه وزه...
رفته بودم سیگار بخرم‌ این پاستیلم واسه تو‌ خریدم..

و بعد از حرفش جعبه پاستیلو جلوم گرفت.

#تیلونا

۵:۱۱

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟒 جواب سوالش رو ندادم و تایپ کردم: - چرا باید بیام پشت بوم؟ اونم این وقت شب؟! -میـخوام یچی بدم بهت.. بلند شو بیا..نیای من میام. عوفی کشیدم الان باید میرفتم؟ تایپ کردم: -چرا باید بیام دیدنت؟ اونم کله پشت بوم؟ چند دقیقه ای طول کشید تا جوابمو بده. - بهت میگم بلند شو بیا دیگه.. به خدا نیای میام در خونتونو میزنم نصف شبی میشم مهمون خونتون... میدونستم این کارو می‌کنه! لجبازیو کنار گذاشتم و شالمو سرم کردم و بدون اینکه کسی بفهمه از تو پنجره اتاقم وارد حیاط شدم و آروم بدون هیچ سر و صدایی از پله ها بالا رفتم... با حضورش اونجا ک سیگار میکشد عصبی سمتش رفتم و گفتم: -زود بگو‌ می‌خوام برم... پوک عمیقی به سیگارش زد  و با چشمای خمارش از خستگی زیاد لب‌ زد -برم برم نکنا پامو روی زمین کوبیدم و گفتم: -خب بگو دیگه -باشه وزه... رفته بودم سیگار بخرم‌ این پاستیلم واسه تو‌ خریدم.. و بعد از حرفش جعبه پاستیلو جلوم گرفت. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟒


از کارش به قدری شوکه شده بودم که قادر به دم زدن نداشتم...


جعبه پاستیلو تکونی داد و گفت:

-خب بگیر دیگه.


حتی انگار عضله های دستم یاری نمی‌کرد...


-هوی حـاجی گوشت با ماس؟!

کارش برام قابل درک نبود... میگفتن فقط یک روزه دیگه زنده ی بیشتر باورم میشد تا این واسم پاستیل بخره...

تا الان کسی از این کارا واسه من نکرده بود به قدری که توی این شوک بودم...


با یهو رفتم توی بغــلش حس کردم از پرتگاه افتادم یه جایی نرم و پر از آرامش...


انگار آرمشو توی رگام تزریق کردن...

نمی‌فهمیدم الان دارم چیکار میکنم؛ دستاشو دور کمرم بیشتر حلقه کرد...

-دختر چته تو شوکی؟!


قادر به کلمه‌ی حرف زدن نبودم‌‌؛ دلم میخواست جفتک بپرونم اما نمیشه...


با صدای افتادن یه چیزی رو پشت بوم ترسیده از هم جدا شدیم.


با چشمای گرد شده همه جا از زیر نظر میگذزوندم...

-چی شده؟ 

صدای مستانه خانم بود که به گوشمون رسید و من زود پشت دیوار قایم شدم و قبل صدای ویهان به گوشم رسید.

-آخ مامان الان وقت اومدن بود؟ داشت یخش‌ آب میشدا...

نـویسنده:
می‌خوام دوستت نداشته باشم اما نمــــیشهundefinedundefined

#تیلونا

۵:۱۲

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟒 از کارش به قدری شوکه شده بودم که قادر به دم زدن نداشتم... جعبه پاستیلو تکونی داد و گفت: -خب بگیر دیگه. حتی انگار عضله های دستم یاری نمی‌کرد... -هوی حـاجی گوشت با ماس؟! کارش برام قابل درک نبود... میگفتن فقط یک روزه دیگه زنده ی بیشتر باورم میشد تا این واسم پاستیل بخره... تا الان کسی از این کارا واسه من نکرده بود به قدری که توی این شوک بودم... با یهو رفتم توی بغــلش حس کردم از پرتگاه افتادم یه جایی نرم و پر از آرامش... انگار آرمشو توی رگام تزریق کردن... نمی‌فهمیدم الان دارم چیکار میکنم؛ دستاشو دور کمرم بیشتر حلقه کرد... -دختر چته تو شوکی؟! قادر به کلمه‌ی حرف زدن نبودم‌‌؛ دلم میخواست جفتک بپرونم اما نمیشه... با صدای افتادن یه چیزی رو پشت بوم ترسیده از هم جدا شدیم. با چشمای گرد شده همه جا از زیر نظر میگذزوندم... -چی شده؟  صدای مستانه خانم بود که به گوشمون رسید و من زود پشت دیوار قایم شدم و قبل صدای ویهان به گوشم رسید. -آخ مامان الان وقت اومدن بود؟ داشت یخش‌ آب میشدا... نـویسنده: می‌خوام دوستت نداشته باشم اما نمــــیشهundefinedundefined #تیلونا
‌خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟓


با این حرکت تازه فهمیدم و به خودم اومده بودم.


پشت دیوار قایم شده بودم و از استرس ترس و سینه ام با شدت بالا و پایین می‌شد..

نمیتونستم جلوی نفسای کشدارمو بگیرم...

از خجالت سرخ شده بودم‌


امکان نداشت آنقدر زود وا بدم و بخوام به کاراش واکنش نشون بدم...

-چیزی نیست مامان...

-صدای چی بود نیـهان؟!


کلافه پوفی کشید و غرید:
-میخواستم گربه ها رو پس بزنم نیان‌ سر مرغا ننه


باشه‌ی زمزمه کرد و دیگه صدایی از مستانه خانم نیمد...

- بیا بیـرون بینم‌


آروم از پشت دیوار بیرون اومدم و خواستم به سمت در راه روی خونمون برم که صداش اومد:

-بـچه بیا اینجا ببینم....


خواستم درو باز کنم که دستم یهو از پشت کشیده شد و توی ب‌غ‌لش افتادم.


-من که هنوز ازت س‌ی‌ر نشدم...

و حلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد..

-چشات چی داره ک جـادوم کرده؟


#تیلونا

۵:۱۳

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
‌خـجـالت‌ نـکش`undefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟓 با این حرکت تازه فهمیدم و به خودم اومده بودم. پشت دیوار قایم شده بودم و از استرس ترس و سینه ام با شدت بالا و پایین می‌شد.. نمیتونستم جلوی نفسای کشدارمو بگیرم... از خجالت سرخ شده بودم‌ امکان نداشت آنقدر زود وا بدم و بخوام به کاراش واکنش نشون بدم... -چیزی نیست مامان... -صدای چی بود نیـهان؟! کلافه پوفی کشید و غرید: -میخواستم گربه ها رو پس بزنم نیان‌ سر مرغا ننه باشه‌ی زمزمه کرد و دیگه صدایی از مستانه خانم نیمد... - بیا بیـرون بینم‌ آروم از پشت دیوار بیرون اومدم و خواستم به سمت در راه روی خونمون برم که صداش اومد: -بـچه بیا اینجا ببینم.... خواستم درو باز کنم که دستم یهو از پشت کشیده شد و توی ب‌غ‌لش افتادم. -من که هنوز ازت س‌ی‌ر نشدم... و حلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد.. -چشات چی داره ک جـادوم کرده؟ #تیلونا
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐6 



-من که هنوز ازت س‌ی‌ر نشدم...

و حلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد..

-چشات چی داره ک جـادوم کرده؟

با چشمای گرد شده بهش زل زده بودم که گونه مو نوازش کرد:

-عصر بهت نگفتم لباساتو عوض کن؟
هـوم؟
کاری کردی چشمشون چیزی رو بگیره که تا ابد ماله منه؟

با دستم به س‌ی‌ن‌ش زدم و سعی کردم به عقب هدایت‌ش کنم و غریدم:

-ببخشید آدمم!
ماله کسی نیستم که حرف از ماله من میزنی!

پوزخندی زد و نـزدیکم‌ شدو کنار گوشم غرید:


-اینکه تو ماله منی یا نیستی رو من مشخص میکنم!
و میگم که تو ماله منی..!



#تیلونا

۵:۱۴

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐6  -من که هنوز ازت س‌ی‌ر نشدم... و حلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد.. -چشات چی داره ک جـادوم کرده؟ با چشمای گرد شده بهش زل زده بودم که گونه مو نوازش کرد: -عصر بهت نگفتم لباساتو عوض کن؟ هـوم؟ کاری کردی چشمشون چیزی رو بگیره که تا ابد ماله منه؟ با دستم به س‌ی‌ن‌ش زدم و سعی کردم به عقب هدایت‌ش کنم و غریدم: -ببخشید آدمم! ماله کسی نیستم که حرف از ماله من میزنی! پوزخندی زد و نـزدیکم‌ شدو کنار گوشم غرید: -اینکه تو ماله منی یا نیستی رو من مشخص میکنم! و میگم که تو ماله منی..! #تیلونا
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟕



-ببخشید آدمم!
ماله کسی نیستم که حرف از ماله من میزنی!

پوزخندی زد و نـزدیکم‌ شدو کنار گوشم غرید:


-اینکه تو ماله منی یا نیستی رو من مشخص میکنم!
و میگم که تو ماله منی..!


عجب بازی روحی و روانی راه انداخته بود.

مغزم یاری نمی‌کرد اوضاع رو هندل کنم.

حالم خراب تر و خراب تر از لحظه قبل ترش میشد.


در جواب تقلاهام فقط با پوزخند نگاهم میکرد انگار اوضاع به شدت شیرین و به کام بود.


بلاخره دستشو از دور بازوم باز کرد و لب زد:


-بیا پاستیلتو بگیر برو بخواب...از وقت خوابت گذشـته بــچه...


حرصی بهش نگاه کردم و جعبه پاستیلو گرفتم و خیلی زود خودمو به در پشت بوم رسوندم...


لامپ راه پله ها رو خاموش کرده بودن و هیچ نوری نبود و نمیتونستم جلومو ببینم

گوشیمم همراه خودم نیورده بودم‌


از تاریکی به شدت میترسیدم و کور مال کورمال خودمو به حیاط رسوندم‌


آروم از پنجره‌ی اتاقم وارد اتاق شدم و خودمو روی تخت انداختم که صدای پلاستیک پاستیلم در اومد...

حقیقتا به شدت ذوق زده شده بودم در حدی که جعبه پاستیلو به خودم فشار دادم و جیغ خفه ای از خوشحالی زدم..


تا الان کسی همچین محبتی رو به من نکرده بود و من از ته دل خوشحال بودم‌

در پاستیلو باز کردم و یکیشو برداشتم و یا ل‌ذ‌ت گذاشتم دهنم که همون موقع اعلان گوشی به صدا در اومد.


-بگیر بخواب...
پاستیلو صبح بخور الان دندونات خـراب میـشه دخترم.

#تیلونا

۱۹:۳۲

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟕 -ببخشید آدمم! ماله کسی نیستم که حرف از ماله من میزنی! پوزخندی زد و نـزدیکم‌ شدو کنار گوشم غرید: -اینکه تو ماله منی یا نیستی رو من مشخص میکنم! و میگم که تو ماله منی..! عجب بازی روحی و روانی راه انداخته بود. مغزم یاری نمی‌کرد اوضاع رو هندل کنم. حالم خراب تر و خراب تر از لحظه قبل ترش میشد. در جواب تقلاهام فقط با پوزخند نگاهم میکرد انگار اوضاع به شدت شیرین و به کام بود. بلاخره دستشو از دور بازوم باز کرد و لب زد: -بیا پاستیلتو بگیر برو بخواب...از وقت خوابت گذشـته بــچه... حرصی بهش نگاه کردم و جعبه پاستیلو گرفتم و خیلی زود خودمو به در پشت بوم رسوندم... لامپ راه پله ها رو خاموش کرده بودن و هیچ نوری نبود و نمیتونستم جلومو ببینم گوشیمم همراه خودم نیورده بودم‌ از تاریکی به شدت میترسیدم و کور مال کورمال خودمو به حیاط رسوندم‌ آروم از پنجره‌ی اتاقم وارد اتاق شدم و خودمو روی تخت انداختم که صدای پلاستیک پاستیلم در اومد... حقیقتا به شدت ذوق زده شده بودم در حدی که جعبه پاستیلو به خودم فشار دادم و جیغ خفه ای از خوشحالی زدم.. تا الان کسی همچین محبتی رو به من نکرده بود و من از ته دل خوشحال بودم‌ در پاستیلو باز کردم و یکیشو برداشتم و یا ل‌ذ‌ت گذاشتم دهنم که همون موقع اعلان گوشی به صدا در اومد. -بگیر بخواب... پاستیلو صبح بخور الان دندونات خـراب میـشه دخترم. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟖

قلبم به تپش افتاده بود.
اون از کجا فهمیده بود من این وقت شب بیدارم؟


لامپ اتاقمم که خاموش بود!

چطوری؟!
عاشق این بودم که یکی منو این همه بشناسه.

اولین بار بود به جنس مخالفمم حس خوبی نشون میدادم.

موهامو باز کردم و روی تخت افتادم.


اینکه از یک نفر داشت خوشم می اومد به این معنا نبود که می‌خوام باهاش وارد رابطه شم.


جعبه پاستیلو توی کشو قایم کردم و چراغ خوابمو خاموش کردم.


جنین وار توی خودم جمع شدم و به خواب رفتم...

#ویهـــــان‌

از توی پنجره اتاقش کامل توی اتاقش معلوم بود.

با همون لباس ها مثل یه بچه از مهمونی برگشته‌ی خسته توی خودش جمع شده بود و به خواب رفته بود.


پوک محکمی به سیگارم زدم و توی هوای‌ آزاد رها کردم.


دلم میخواست اینطوری توی بغل من خوابش ببره.‌.

#تیلونا

۱۹:۳۳

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟖 قلبم به تپش افتاده بود. اون از کجا فهمیده بود من این وقت شب بیدارم؟ لامپ اتاقمم که خاموش بود! چطوری؟! عاشق این بودم که یکی منو این همه بشناسه. اولین بار بود به جنس مخالفمم حس خوبی نشون میدادم. موهامو باز کردم و روی تخت افتادم. اینکه از یک نفر داشت خوشم می اومد به این معنا نبود که می‌خوام باهاش وارد رابطه شم. جعبه پاستیلو توی کشو قایم کردم و چراغ خوابمو خاموش کردم. جنین وار توی خودم جمع شدم و به خواب رفتم... #ویهـــــان‌ از توی پنجره اتاقش کامل توی اتاقش معلوم بود. با همون لباس ها مثل یه بچه از مهمونی برگشته‌ی خسته توی خودش جمع شده بود و به خواب رفته بود. پوک محکمی به سیگارم زدم و توی هوای‌ آزاد رها کردم. دلم میخواست اینطوری توی بغل من خوابش ببره.‌. #تیلونا
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟗

آروم و بدون سر و صدا از روی دیوار توی حیاط خونشون پریدم...

هنوز پنجره ی اتاقشو نبسته بود.

نمی‌گفت این هوایی سرد باعث میشه سرما بخوره.

از همون پنجره ای اتاقش وارد اتاق شدم...

مثل بچه ها خوابیده بود و خرو پف میکرد و آب از دهن گوشش روی بالشتش می‌ریخت.


با دیدن این صحنه بیشتر از قبل دلم براش رفت و قلبمو پیشش گرو گذاشته بودم.


در اتاق و برای قفل بودنش یه بار دیگه چک کردم و پنجره‌ی اتاقو بستم.

پرده‌ی اتاقو کشیدم و آروم به سمتش رفتم..


پشتش دراز کشیدم و آروم دستامو دور بدنش حلقه کردم...


همیشه دوست داشتم اینطوری تو بغلم بخوابه..

از حجم ریزه میزه‌ بودنش توی بغلم گم‌ شده بود و فقط صدای نفساش به گوشم می‌رسید


خوابش کامل سنگین بود.


دستامو بین موهاش فرو بردم و موهاشو نوازش میکردم

#تیلونا

۱۹:۳۵

پارتیکول | ᴘᴀʀᴛɪᴄʟᴇ
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷 #𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟐𝟗 آروم و بدون سر و صدا از روی دیوار توی حیاط خونشون پریدم... هنوز پنجره ی اتاقشو نبسته بود. نمی‌گفت این هوایی سرد باعث میشه سرما بخوره. از همون پنجره ای اتاقش وارد اتاق شدم... مثل بچه ها خوابیده بود و خرو پف میکرد و آب از دهن گوشش روی بالشتش می‌ریخت. با دیدن این صحنه بیشتر از قبل دلم براش رفت و قلبمو پیشش گرو گذاشته بودم. در اتاق و برای قفل بودنش یه بار دیگه چک کردم و پنجره‌ی اتاقو بستم. پرده‌ی اتاقو کشیدم و آروم به سمتش رفتم.. پشتش دراز کشیدم و آروم دستامو دور بدنش حلقه کردم... همیشه دوست داشتم اینطوری تو بغلم بخوابه.. از حجم ریزه میزه‌ بودنش توی بغلم گم‌ شده بود و فقط صدای نفساش به گوشم می‌رسید خوابش کامل سنگین بود. دستامو بین موهاش فرو بردم و موهاشو نوازش میکردم #تیلونا
خـجـالت‌ نـکشundefined🩷

#𝐏𝐚𝐫𝐭_𝟑𝟎

تکون ریز خوردی و به طرف من جابه جا شد

هومی گفت و سرشو توی گردنم فرو برد...

حس میکردم داره گرمم میشه...

دستامو محکم تر دور بد‌نش حلقه کردم به خودم فشارش دادم

انقدر خوابش سنگین بود که متوجه حضور من نمیشد.

تا دم دمای صبح همینطوری تو بغلم جفتک مینداخت.


روی تخت یک نفرش جامون نمیشد و اون تقریبا توی بغل من خوابیده بود تا روی تخت.


موهای بلندش دورش ریخته بودن و بعضی مواقع ها زیر کمرش گیر میکرد.


باید از فردا منعش کنم بخاطرع بیرون گذاشتن این موها...


کم کم چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم...


#بـاران

با صدای تقه ای که به در خورد و صدای مامانم چشمام باز کردم

-باران کجایی؟‌
چرا درو قفل کردی

انگار بدنم قفل شده بود و قادر به تکون دادن بدنم نبودم.


به دستایی‌ که دورم حلقه شد با وحشت خیره شدم.

این دستای پر خالکوبی ماله کی بود؟

قلبم داشت توی دهنم می اومد، انقدری محکم بهم چسبیده بود که حتی نمیتونستم تکون بخورم.


صدام در نمی اومد که صدای مامانم باز به گوشم رسید:

-باران چی شده؟ چرا درو باز نمیکنی...

#تیلونا

۱۹:۳۶