هر قدر هم انسان خوبی بوده باشی، باز هم کسانی بر بستر مرگت حاضر خواهند شد و از این واقعه ناگوار استقبال خواهند کرد. حتی اگر عاقلب و بافضیلت هم بوده باشی، باز هم اشخاصی پیدا خواهند شد که بگویند: «بالاخره از شر این معلم مدرسه خلاص شدیم و میتوانیم نفس راحتی بکشیم. درست است که هیچ وقت چیزی نمیگفت ولی همیشه میتوانستی احساس کنی که دارد تو را سرزنش میکند.» تازه این حرفی است که درباره آدمهای خوب میزنند.[به نظرم آدم نباید به حرف مردم کار داشته باشه، قطعا آدمایی هم پیدا میشن که از مردن تو ناراحت میشن. ولی خب مرگ تو میتونه دشمنانت رو خوشحال کنه.]
۱۱:۰۵
۱۱:۰۶
به یاد داشته باش که سررشته تمام امور ما به دست نیرویی مرموز است که در ژرفای ما وجود دارد، همان نیرویی که ما را به کار و زندگی وا میدارد و حتی میتوان گفت انسانیت ما به آن وابسته است. هرگز این نیرو را با جسمی که آن را در بر گرفته یا با اعضا و جوارح اشتباه مگیر.
۱۱:۰۷
کتاب یازدهم
اگر میخواهی به رقص و آواز و ورزشهای رزمی بیاعتنا شوی، آنها را به عناصر اولیهشان تجزیه کن. مثلا به تک تک نتّای یک ملودی گوش بده و از خود بپرس: «آیا در برابر این نت نمیتوانم مقاومت کنم؟» قطعا به این سوال پاسخ مثبت نخواهی داد. همین کار را در مورد تک تک حرکات رقاصان و ورزشکاران تکرار کن. در یک کلام، جز در مورد فضیلت و متعلقاتش، همواره به یاد داشته باش که به تک تک اجزا توجه کنی تا دیگر چیزی تو را نفریبد و بیاعتنا شوی. این روش را درباره کل زندگی به کار ببر.
اگر میخواهی به رقص و آواز و ورزشهای رزمی بیاعتنا شوی، آنها را به عناصر اولیهشان تجزیه کن. مثلا به تک تک نتّای یک ملودی گوش بده و از خود بپرس: «آیا در برابر این نت نمیتوانم مقاومت کنم؟» قطعا به این سوال پاسخ مثبت نخواهی داد. همین کار را در مورد تک تک حرکات رقاصان و ورزشکاران تکرار کن. در یک کلام، جز در مورد فضیلت و متعلقاتش، همواره به یاد داشته باش که به تک تک اجزا توجه کنی تا دیگر چیزی تو را نفریبد و بیاعتنا شوی. این روش را درباره کل زندگی به کار ببر.
۱۱:۵۸
وقتی کسی تو را میآزارد به یاد داشته باش که:
۱. به یاد داشته باش که بین تو دیگر انسانها پیوند نزدیکی وجود دارد، چون هر یک از ما به خاطر دیگری به دنیا آمدهایم.۲. ببین که در هنگام خور و خواب و نظایر آنها چه شخصیتی دارند؛ به ویژه ببین طرز فکرشان چه فشاری بر آنها وارد میکند و در نتیجه با چه اطمینانی چنین اعمالی را مرتکب میشوند.۳. اگر کار درستی میکنند حق نداری گلایه کنی.۴. این که خودت هم به شیوههای مختلف دیگران را میآزاری و از این نظر با آنها تفاوتی نداری. ممکن است از ارتکاب برخی خطاها خودداری کنی، ولی با این همه به آنها تمایل داری، حتی اگر به دلیل ترس یا حفظ آبرو یا دیگر انگیزههای پستی از این قبیل از سوء رفتار آنها تقلید نکنی.۵. این که به هیچ وجه نمیتوانی مطمئن باشی که کار آنها نادرست است، زیرا کسی نمیتواند به انگیزههای دیگران پی برد. به طور کلی پیش از قضاوت قطعی درباره کارهای دیگران باید از حاق واقع آگاه بود.۶. در هنگام عصبانیت و بیقراری به خود بگو این زندگی فانی دیری نمیپاید و به زودی همگی از دنیا خواهیم رفت.۷. هفتم این که کارهای دیگران به خودشان مربوط است و آنچه ما را میآزارد نه خود این کارها بلکه تعبیر و تفسیر ما از آنهاست. این تعابیر را کنار گذار و به شرارت آنها میندیش. در این صورت خشمت فروکش خواهد کرد. چگونه رسوا نشدهای. زیرا اگر از ترس رسوایی اخلاقی نبود، خودت هم مرتکب کارهای زشتی از قبیل دزدی میشدی.۸. این که چیزهایی که ما را خشمگین و عصبانی میکنند به اندازه خود خشم و عصبانیت به ما زیان نمیرسانند.
۱. به یاد داشته باش که بین تو دیگر انسانها پیوند نزدیکی وجود دارد، چون هر یک از ما به خاطر دیگری به دنیا آمدهایم.۲. ببین که در هنگام خور و خواب و نظایر آنها چه شخصیتی دارند؛ به ویژه ببین طرز فکرشان چه فشاری بر آنها وارد میکند و در نتیجه با چه اطمینانی چنین اعمالی را مرتکب میشوند.۳. اگر کار درستی میکنند حق نداری گلایه کنی.۴. این که خودت هم به شیوههای مختلف دیگران را میآزاری و از این نظر با آنها تفاوتی نداری. ممکن است از ارتکاب برخی خطاها خودداری کنی، ولی با این همه به آنها تمایل داری، حتی اگر به دلیل ترس یا حفظ آبرو یا دیگر انگیزههای پستی از این قبیل از سوء رفتار آنها تقلید نکنی.۵. این که به هیچ وجه نمیتوانی مطمئن باشی که کار آنها نادرست است، زیرا کسی نمیتواند به انگیزههای دیگران پی برد. به طور کلی پیش از قضاوت قطعی درباره کارهای دیگران باید از حاق واقع آگاه بود.۶. در هنگام عصبانیت و بیقراری به خود بگو این زندگی فانی دیری نمیپاید و به زودی همگی از دنیا خواهیم رفت.۷. هفتم این که کارهای دیگران به خودشان مربوط است و آنچه ما را میآزارد نه خود این کارها بلکه تعبیر و تفسیر ما از آنهاست. این تعابیر را کنار گذار و به شرارت آنها میندیش. در این صورت خشمت فروکش خواهد کرد. چگونه رسوا نشدهای. زیرا اگر از ترس رسوایی اخلاقی نبود، خودت هم مرتکب کارهای زشتی از قبیل دزدی میشدی.۸. این که چیزهایی که ما را خشمگین و عصبانی میکنند به اندازه خود خشم و عصبانیت به ما زیان نمیرسانند.
۱۲:۰۹
هنگام مواجهه با انحرافهای ذهنی بگو:«این صدای خویشتن حقیقیام نیست.»«این فکر ضروری نیست.»
۱۲:۱۳
سقراط عقاید عوام را «لولو» مینامید چیزی که فقط به درد ترساندن بچهها میخورد.
۱۲:۱۴
تا قوانین خواندن و نوشتن را نیاموخته باشی، نمیتوانی قانونی برای خواندن و نوشتن وضع کنی. همین امر درباره زندگی نیز صادق است.
۱۲:۱۴
یک بار اپیکتتوس گفت: «وقتی کودکت را میبوسی، به خود بگو شاید فردا مرده باشد.» به او گفتند: «نفوس بد میزنی.» گفت: «نه، به هیچ وجه، فقط به کار طبیعت اشاره میکنم. آیا سخن گفتن از درو کردن ذرتهای رسیده نفوس بد زدن است؟»
۱۲:۱۵
«انگور سبز، انگور رسیده، کشکش؛ هر مرحلهای نوعی تغییر است، نه در جهت نابودی، بلکه در جهت به وجود آمدن چیزی تازه.»
۱۲:۱۶
کتاب دوازدهم
۱۲:۱۷
هر گاه فکر کردی کسی خطا کرده، با خود بگو: «از کجا یقین دارم که کار او خطاست؟» افزون بر این، حتی اگر این کار خطا باشد، از کجا معلوم که خود را سرزنش نکرده و سر و صورتش را نخراشیده باشد؟
۱۲:۱۸
کسی که آرزوی کند آدم رذل هرگز خطا نکند شبیه کسی است که آرزو کند میوه درختان انجیر هرگز عصارهای ترش نداشته باشد، یا نوزادان هرگز گریه نکنند، اسبها هرگز شیهه نکشند، یا دیگر امور اجتناب ناپذیر زندگی هرگز رخ ندهند.
۱۲:۱۹
اگر کاری درست نیست، هرگز آن را انجام مده.
۱۲:۲۰
تصور کن که ناگهان به آسمان پرواز کنی و از فراز ابرها به کل فعالیتهای بشری بنگری: اکنون که میتوانی انبوه موجودات اثیری و آسمانی را ملاحظه کنی، تا چه حد عالم بشری را تحقیر خواهی کرد. افزون بر این، بیندیش که هر بار که به عالم بالا صعود کنی، همان مناظر یکنواخت و ناپایدار را روی زمین خواهی دید. و با این همه، اینها همان چیزهایی هستند که ما به آنها فخر میفروشیم!
۱۲:۲۱
وقتی به خود اجازه میدهی که از چیزی متنفر شوی، فراموش میکنی که هر چیزی زاییده طبیعت است.
۱۲:۲۲
به زندگی کسانی بیندیش که برای امیال خود حد و مرزی قائل نشدهاند، کسانی که به اوج افتخار، سیهروزی، کینهتوزی، یا به اوج هر چیز تصادفی رسیدهاند؛ و سپس از خود بپرس: «اکنون آنها کجایند؟» از آنها چیزی جز دود و خاکستر و افسانه بر جای نمانده؛ شاید حتی افسانهای هم بر جای نمانده باشد. به نمونههای بیشمار بیندیش: فابیوس کاتولینوس در املاکش، لوسیوس لوپوس در باغهایش، استرتینیوس در بایا، تیبریوس در کاپری، ولوس روفوس و هر چیز دیگری که ممکن است موجب غرور شود.
۱۲:۲۵
نور خورشید واحد و یکسان است. حتی وقتی دیوارها، کوهها و هزاران چیز دیگر آن را میشکنند. ماده جهان واحد است، حتی وقتی میان شمار انبوهی از کالبدهای زنده گوناگون، که هر یک ویژگیهای خاص خود را دارند، تقسیم میشود. روح واحد است، حتی وقتی به نسبتهای گوناگون در بین انواع بیشماری از طبیعتهای متفاوت توزیع میشود. حتی روحی که از موهبت عقل و فکر برخوردار است، گرچه متکثر به نظر میرسد، واحد است.
۱۲:۲۶
ای انسان، تو شهروند کل جهان به مثابه یک شهر بزرگ هستی. چه اهمیتی دارد که پنج سال در آن زندگی کنی یا صد سال؟ آنچه قانون این شهر به آن حکم کند برای همه منصفانه است. پس چرا ناراحتی؟ تو را قاضیای ظالم یا جباری از این شهر بیرون نکرده است، آنچه تو را از این شهر بیرون میراند دقیقا همان طبیعتی است که تو را به داخل این شهر راه داده؛ درست مثل وقتی که کارگردانی بازیگری را که خودش استخدام کرده از صحنه مرخص کند. «ولی من بیش از سه یا پنج پرده بازی نکردهام.» در این جا نیز دقیقا همین طور است؛ در نمایش زندگیات، سه پرده کل نمایش را تشکیل میدهد. به پایان رسیدن نمایش را همان کسی تعیین میکند که پیش از این به آفرینش تو حکم کرده و امروز به انحلالت فرمان میدهد. تو در هیچ یک از ای تصمیمها اختیاری نداری. پس با چهرهای خندان صحنه را ترک کن، زیرا کسی که تو را به رفتن امر میکند با چهرهای خندان این کار را انجام میدهد.
۱۲:۳۰
تأملات - مارکوس اورلیوس
کتاب اول
کتاب دوم
کتاب سوم
کتاب چهارم
کتاب پنجم
کتاب ششم
کتاب هفتم
کتاب هشتم
کتاب نهم
کتاب دهم
کتاب یازدهم
کتاب دوازدهم
کتاب اول
کتاب دوم
کتاب سوم
کتاب چهارم
کتاب پنجم
کتاب ششم
کتاب هفتم
کتاب هشتم
کتاب نهم
کتاب دهم
کتاب یازدهم
کتاب دوازدهم
۱۲:۵۴