بازارسال شده از
پرتاببببب؟🥲
۱۳:۴۶
با دستای نازتون لایک کنید خوشگلا.
۱۶:۱۶
بازارسال شده از
#شروع_دوباره:)
#پارت_پنجم
کم کم پیامارو خوندم،مسیح پیام داده بود.
نوشته بود سین کن بابا دخترم پسر نیستم.
مادرمم در جواب:
دستم بند بود
(البته به جای من جواب میداده)
مسیح:دلیل خنده،ترسیدم به خدا
مادرم:گفتی دخترم.
مسیح:خب آره دیه دخترم
مادرم:باش
مسیح:هب اکی پسرم
مادرم:حالا شد.
مسیح:هب،چیشد از بلاکی در آوردی؟
مادرم:همینجوری.
مسیح:هب،بازم بلاک میکنی؟
مادرم:شاید.
مسیح:هب باش،حس خوبی بم داد دوتا تیکخورد.
مادرم:باش
مسیح:هب باش.
کل پیام های مادرم با مسیح که به جای من باهاش چت کرده بود.
مادرم قبلا یه گوشی داشت وقتی گوشی تازهاشو خرید اون دیه اضافه بود و زمانی که گوشی منو ازم گرفته بود بخاطر مسیح اون گوشی قبلیش دستم بود،قرار بود برم آرایشگاه تو راه بهش پیام دادم
من:سلام به گوشی مادرم پیام داده بودی من نبودم جواب داده بودم مادرم بود.
مسیح:هب منطقیه..
من:خب چرا پیام دادی؟
مسیح:هیچ همینطوری.
مسیح: خوبی خودت؟
من:اره عالیم...
مسیح:خیلی خوبه ولی من خوب نیستم.
من: ممنون!
مسیح:خب نیایش میگم چرا اونموقع رفتی؟
من:من رفتم یا تو ترکم کردی ها؟
مسیح:خب من بخاطر کارات ترکت کردم و حالا برگشتم بهم کمک کنی همونطور که من کمکت کردم...
من: چه کمکی؟
با چیزی که گفت کلا شکه شدم و فک نمیکردم خودش باشه،ولی حالا من امیر رو داشتم....!
اینبار شرط پارت بعد لایک نیست،بلکه شما باید بجای لایک 10 پیام انرژی به ناشناسم و پیویم بدید تا پارت 6 رو هم آپ کنم🥲
!
@bashe_khob
https://harfeto.timefriend.net/16757105918787
#پارت_پنجم
کم کم پیامارو خوندم،مسیح پیام داده بود.
نوشته بود سین کن بابا دخترم پسر نیستم.
مادرمم در جواب:
(البته به جای من جواب میداده)
مسیح:دلیل خنده،ترسیدم به خدا
مادرم:گفتی دخترم.
مسیح:خب آره دیه دخترم
مادرم:باش
مسیح:هب اکی پسرم
مادرم:حالا شد.
مسیح:هب،چیشد از بلاکی در آوردی؟
مادرم:همینجوری.
مسیح:هب،بازم بلاک میکنی؟
مادرم:شاید.
مسیح:هب باش،حس خوبی بم داد دوتا تیکخورد.
مادرم:باش
مسیح:هب باش.
کل پیام های مادرم با مسیح که به جای من باهاش چت کرده بود.
مادرم قبلا یه گوشی داشت وقتی گوشی تازهاشو خرید اون دیه اضافه بود و زمانی که گوشی منو ازم گرفته بود بخاطر مسیح اون گوشی قبلیش دستم بود،قرار بود برم آرایشگاه تو راه بهش پیام دادم
من:سلام به گوشی مادرم پیام داده بودی من نبودم جواب داده بودم مادرم بود.
مسیح:هب منطقیه..
من:خب چرا پیام دادی؟
مسیح:هیچ همینطوری.
مسیح: خوبی خودت؟
من:اره عالیم...
مسیح:خیلی خوبه ولی من خوب نیستم.
من: ممنون!
مسیح:خب نیایش میگم چرا اونموقع رفتی؟
من:من رفتم یا تو ترکم کردی ها؟
مسیح:خب من بخاطر کارات ترکت کردم و حالا برگشتم بهم کمک کنی همونطور که من کمکت کردم...
من: چه کمکی؟
با چیزی که گفت کلا شکه شدم و فک نمیکردم خودش باشه،ولی حالا من امیر رو داشتم....!
اینبار شرط پارت بعد لایک نیست،بلکه شما باید بجای لایک 10 پیام انرژی به ناشناسم و پیویم بدید تا پارت 6 رو هم آپ کنم🥲
@bashe_khob
https://harfeto.timefriend.net/16757105918787
۱۶:۳۸
بازارسال شده از
گایز نظرتون چیه یه گپ بزنیم اونجا همه باهم صحبت کنی؟🥲
🩹
بلاکید تا 10 بعدش گپو میزنم و لینکو میزارم
" />
🤍
بلاکید تا 10 بعدش گپو میزنم و لینکو میزارم
۱۱:۰۰
. ! 𝗠𝗼𝗿𝗳𝗶𝗻 •
گایز نظرتون چیه یه گپ بزنیم اونجا همه باهم صحبت کنی؟🥲
🩹 بلاکید تا 10 بعدش گپو میزنم و لینکو میزارم
" />
🤍
لایک🥲
🩹
۱۱:۰۳
بازارسال شده از
حرف بزنیم باهم:)
ble.ir/join/YjlkNzc1ND
ble.ir/join/YjlkNzc1ND
۱۸:۱۰
بازارسال شده از
#شروع_دوباره
#پارت_نهم
اون شب امیر آن شد و باهم صحبت کردیم و یکمم بحثمون شد..
دیگه روز بعدش داشتیم چتمیکردیم بازم بحثمون شد سر لباس پوشیدن من..
راسش امیر آدم با اعتقادیه(نمیگم من بی اعتقادم ولی درکل اون ایمانش قوی تره)و میخاد من کاملا با حجاب باشم..
خانواده امیر هم آدم های با ایمان و خداپرستی هستن و مادر من هم جزوی از اوناست!
اما خودم نه،دیگه همتون میدونید تهران که زندگی میکنی همه چی فرق میکنه پوشش،اعتقاد،ایمان اینا خیلی فرق میکنه تو تهران.
منم خیلی از حجاب خوشم نمیاد و راسش درست لباس نمیپوشم.
سر همون با امیر بحث کردیم،گفت اگه میخای ازدواج کنیم باید حجابتو رعایت کنی.
دوس ندارم کسی اندام زنمو ببینه و هیز بازی دراره
میخام درست لباس بپوشی تا پشت سرت حرف نباشه وقتی اومدم خواستگاری دیگه میای تو شهر من و میشی زنم باید پیش خانواده و فامیلام درست لباس بپوشی تا پشت سرت حرف نزنن.
منم که از حجاب بدم میاد قبول نکردم،بحث و کش دادم تا حال هردومون بد شد و من از خونه زدم بیرون و امیر هم آف شد..
رفتم بیرون برای اینکه سیگار بخرم،چنتا مغازه رفتم تا یه نخ سیگار بگیرم اما همهشون میگفتن بستهای میفروشن منم که نمیخاستم بسته رو ببرم خونه و مادر یا پدرم ببینن و بفهمن سیگار میکشم..
بلاخره یه مغازه بهم یه نخ سیگار داد،روشنش کردم و رفتم نشستم تو کوچه و چنتا پوک بهش زدم تا نصف شد،دیگه داشت دیر میشد باید میرفتم دنبال دوستم تا باهم بریم داروخونه.
توراه از سیگارم برای امیر عکس فرستادم و بعدش اون.....کاری کرد که تو عمرم فکرش رو هم نمیکردم
!
10 لایک کنید و
وقتی 10 انرژی به ناشناسم ارسال شد پارت 10 رو آپ میکنم🥲
.
https://abzarek.ir/service-p/msg/1120624
#پارت_نهم
اون شب امیر آن شد و باهم صحبت کردیم و یکمم بحثمون شد..
دیگه روز بعدش داشتیم چتمیکردیم بازم بحثمون شد سر لباس پوشیدن من..
راسش امیر آدم با اعتقادیه(نمیگم من بی اعتقادم ولی درکل اون ایمانش قوی تره)و میخاد من کاملا با حجاب باشم..
خانواده امیر هم آدم های با ایمان و خداپرستی هستن و مادر من هم جزوی از اوناست!
اما خودم نه،دیگه همتون میدونید تهران که زندگی میکنی همه چی فرق میکنه پوشش،اعتقاد،ایمان اینا خیلی فرق میکنه تو تهران.
منم خیلی از حجاب خوشم نمیاد و راسش درست لباس نمیپوشم.
سر همون با امیر بحث کردیم،گفت اگه میخای ازدواج کنیم باید حجابتو رعایت کنی.
دوس ندارم کسی اندام زنمو ببینه و هیز بازی دراره
میخام درست لباس بپوشی تا پشت سرت حرف نباشه وقتی اومدم خواستگاری دیگه میای تو شهر من و میشی زنم باید پیش خانواده و فامیلام درست لباس بپوشی تا پشت سرت حرف نزنن.
منم که از حجاب بدم میاد قبول نکردم،بحث و کش دادم تا حال هردومون بد شد و من از خونه زدم بیرون و امیر هم آف شد..
رفتم بیرون برای اینکه سیگار بخرم،چنتا مغازه رفتم تا یه نخ سیگار بگیرم اما همهشون میگفتن بستهای میفروشن منم که نمیخاستم بسته رو ببرم خونه و مادر یا پدرم ببینن و بفهمن سیگار میکشم..
بلاخره یه مغازه بهم یه نخ سیگار داد،روشنش کردم و رفتم نشستم تو کوچه و چنتا پوک بهش زدم تا نصف شد،دیگه داشت دیر میشد باید میرفتم دنبال دوستم تا باهم بریم داروخونه.
توراه از سیگارم برای امیر عکس فرستادم و بعدش اون.....کاری کرد که تو عمرم فکرش رو هم نمیکردم
10 لایک کنید و
وقتی 10 انرژی به ناشناسم ارسال شد پارت 10 رو آپ میکنم🥲
https://abzarek.ir/service-p/msg/1120624
۱۷:۳۶
بازارسال شده از
۱۱:۴۱
بازارسال شده از
https://harfeto.timefriend.net/16757105918787
یکمصحبتکنیدگوشمباشماست
🩹:).
اینروزاتونچطورمیگذرهوحالتونچطورهقشنگا؟

یکمصحبتکنیدگوشمباشماست
اینروزاتونچطورمیگذرهوحالتونچطورهقشنگا؟
۱۱:۰۳
بازارسال شده از
پاکت هدیه نفری هزار
🥲
۱۱:۲۳
بازارسال شده از
3
۱۵:۳۰
بازارسال شده از
hanooz_ye tike az ghalbamo pish khodet dari_ 128.mp3
۰۲:۱۴-۵.۲۱ مگابایت
مطمئنمتوعمبهمفکمیکنیشباگاهی:).
#Text
#Music
#Text
#Music
۶:۴۹
بازارسال شده از قلبشیشهای | 𝐇𝖾𝖺𝗋𝗍 𝐎𝖿 𝐆𝗅𝖺𝗌𝗌
#منوتو
۶:۵۲
بازارسال شده از Deleted Account
۱۰ نفر اولی که بیان پی ویم پاکت میدم بهشون@boghz_man
۱۶:۳۳
بازارسال شده از
میدونی دیوونه . .
تو هیچوقت به من نیومدی!
حکم اون کتونی آبی ده سالگیم رو داشتی که وقتی خواستمش فروشنده گفت :« همین یدونه بود، فروختیمش ! »
تو اون پیراهنی بودی که بعد یه بار شستن
دیگه اندازم نشد، من موندم و ذوق کور شدهی چشمام !
تو اون برفهایی بودی که شبها قبل خواب برای آدم برفی شدنشون نقشه میکشیدم، ولی صبح هیچ اثری ازشون نبود !
تو غروب سیزدهی بودی که فرداش شنبه بود و امتحان ریاضی داشتم !
تو اون تیکههای آخر رانی بودی که هر چقدر برات تلاش میکردم بازم نصیبم نمیشد !
تو همیشه اون جواب درستی بودی که اگه لحظهی آخر عوضت نمیکردم، جای 𝟩𝟧៸𝟣𝟫 ، 𝟤𝟢 میشدم !
تو همیشه و هر لحظه حسرت بودی . .
شبیه اشكِ روی گونه، بعدِ هربار از دست دادن . .
شبیه بغض توی گلو، بعدِ هربار نرسیدن . .
همون آهِ توی سینه، بعد هربار مرور کردن !
تو هیچوقت به من نیومدی!
حکم اون کتونی آبی ده سالگیم رو داشتی که وقتی خواستمش فروشنده گفت :« همین یدونه بود، فروختیمش ! »
تو اون پیراهنی بودی که بعد یه بار شستن
دیگه اندازم نشد، من موندم و ذوق کور شدهی چشمام !
تو اون برفهایی بودی که شبها قبل خواب برای آدم برفی شدنشون نقشه میکشیدم، ولی صبح هیچ اثری ازشون نبود !
تو غروب سیزدهی بودی که فرداش شنبه بود و امتحان ریاضی داشتم !
تو اون تیکههای آخر رانی بودی که هر چقدر برات تلاش میکردم بازم نصیبم نمیشد !
تو همیشه اون جواب درستی بودی که اگه لحظهی آخر عوضت نمیکردم، جای 𝟩𝟧៸𝟣𝟫 ، 𝟤𝟢 میشدم !
تو همیشه و هر لحظه حسرت بودی . .
شبیه اشكِ روی گونه، بعدِ هربار از دست دادن . .
شبیه بغض توی گلو، بعدِ هربار نرسیدن . .
همون آهِ توی سینه، بعد هربار مرور کردن !
۱۳:۵۳
بازارسال شده از
عینشینقاف
!
۹:۰۱
بازارسال شده از
#عکسنوشتهحق🖤🫠.
۱۸:۴۵
بازارسال شده از Σ͠𝖽͟𝗂𝗍︰ویولـٺ
آموزش ادیت ویدیو
🥹
🩹
۱۲:۱۳